پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب میکنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویسهای طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آنها توضیح جانبی داد ازجمله:
نامها و مکانها، اصطلاحات متدوال ... و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:
پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب میکنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویسهای طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آنها توضیح جانبی داد ازجمله:
نامها و مکانها، اصطلاحات متدوال ... و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:
با رنگ متفاوت از زمینه اصل، و
با حروف کژ، و در پارهای از مواقع،
با خط زیرین مشخص شده است.
خواننده درصورت تمایل به آگاهی بیشتر میتواند بر روی واژه، اصطلاح، نام و یا ... "کلیک" کند تا به «ویکی پدیا» رفته و بر آگاهی خود کمی بیافزاید.
مثلاً اگر شما بر روی نام سلطان محمود غزنوی که به صورت «سلطان محمود غزنوی»
نوشته شده است، "کلیک" کنید، صفحه مورد دلخواه شما باز خواهد شد.
فهرست مطالب در «پراکنده 6»
1. علامه طباطبایی
2. فروعی بسطامی
3. روباه و زاغ
اسفند
۱۲۸۱ـ۲۴ آبان ۱۳۶۰
معروف به علامه
طباطبایی
و
ایرانی بود. وی مدرس
بوده و از روحانیون
تأثیرگذار عقیدهٔ شیعه در فضای فکری و مذهبی ایران در سدهٔ ۱۴ هجری (قمری) بهشمار
میرفت.
دوش
که غم پرده ما میدرید
خار
غم اندر دل ما میخلید
در
بَرِ استاد خرد پیشهام
طرح
نمودم غم و اندیشهام
کاو
به کف آیینه تدبیر داشت
بخت
جوان و خرد پیر داشت
پیر
خرد پیشه و نورانیام
برد
ز دل زنگ پریشانیام
گفت
که «در زندگی آزاد باش!
هان!
گذران است جهان شاد باش!
رو
به خودت نسبت هستی مده!
دل
به چنین مستی و پستی مده!
زانچه
نداری ز چه افسردهای
و
زغم و اندوه دل آزردهای؟!
گر
ببرد ور بدهد دست دوست
ور
بِبَرد ور بنهد مُلک اوست
ور
بِکِشی یا بکُشی دیو غم
کج
نشود دست قضا را قلم
آنچه
خدا خواست همان میشود
وآنچه
دلت خواست نه آن میشود
کامکار 2025/05/17
ویرایش، پیرایش و آرایش 2026/8/8
زادهٔ ۱۲۱۳ در
درگذشتهٔ ۲۵ محرم ۱۲۷۴ در تهران از
بود.
او شاعر معاصر سه تن از
پادشاهان قاجار بود.
از زمان
نامور گشت، و در دورههای
و
به کار خویش ادامه داد.
غزل شماره 226
مردان
خدا پردهٔ پندار دَریدَند
یعنی
همه جا غیرِ خدا یار نَدیدَند
هر
دست که دادند از آن دست گرفتَند
هر
نکته که گفتند همان نکته شَنیدَند
یک
طایفه را بَهرِ مکافات سِرشتَند
یک
سلسله را بَهرِ ملاقات گُزیدَند
یک
فرقه به عِشرت در کاشانه گُشادَند
یک
زُمره به حسرت سَرِ انگشت گَزیدَند
جمعی
به درِ پیرِ خرابات خَرابَند
قومی
به بَرِ شیخ مناجات مُریدَند
یک
جمع نکوشیده به مقصد رسیدَند
یک
قوم دویدند و به مقصد نَرسیدَند
فریاد
که در رهگذرِ آدمِ خاکی
بس
دانه فِشاندند و بسی دام تَنیدَند
همت
طلب از باطنِ پیرانِ سَحَرخیز
زیرا
که یکی را زِ دو عالم طَلبیدَند
زنهار
مَزَن دست به دامان گروهی
کَز
حَق بِبُریدَند و به باطل گِرَویدَند
چون
خلق دَرآیند به بازارِ حَقیقَت
ترسم
نفروشند متاعی که خَریدَند
کوتاه
نظر غافل از آن سَروِ بلند است
کاین
جامه به اندازهٔ هر کس نَبُریدَند
مرغانِ
نظَربازِ سَبُکسِیْر فُروغی
از
دامگه خاک بر افلاک پَریدنَد
کامکار 2025/05/17
ویرایش، پیرایش و آرایش 2026/08/08
حبیب
یغمائی؛ در خاطراتش چنین میگوید:
در
دوره رضا شاه که عزا داری، سینه زنی، و قمه زنی ممنوع شده بود، یک روز ملک الشعرای
بهار به شوکت الملک (امیربیرجند) گفته بود:
«...
ـ سپاس خدای را که در این دیار هم برق دارید، هم آب، هم مدرسه، هم سالن نمایش، همه
چیز دارید. اینکه بعضیها هنوز شکایت میکنند دیگر چه میخواهند؟»
شوکت
الملک گفته بود:
«...
ـ اینها برق نمیخواهند؛ اینها "محرم" میخواهند. جهل و
خرافات میخواهند!
اینها
مدرسه نمیخواهند، "روضه خوانی" میخواهند که صبح و شب
گریه و زاری کنند.»
"کربلا" را به اینها بدهید،
انگار همه چیز دادهاید.
مغزشان
منجمد شده در قرنهای پیش است. و هرگز انگلیس و روسیه نخواهند گذاشت این مردم به
خود بیایند و دنبال حتی کوچکترین خودکفایی بروند.»
*******
حبیب
یغمائی
متعلق
به روستایی بود بنام «خور» و خیلی بهآنجا عشق میورزید.
در
آنجا درمانگاه و کتابخانه و مدرسهای ساخت و برای آبادانی آنجا جلوی هرکس و ناکسی
ریش بخاک مالید و زانو زد.
مهمتر
آنکه کتابخانهای درست کرد و همه کتابهای خطیاش را که در طول عمر با خون دل جمع
آوری کرده بود به آنجا منتقل کرد و وصیت کرد بعد از مرگش او را آنجا دفن کنند.
میدانید
مردم «خور» با جنازهاش چه کردند؟
وقتی
پیکر نحیف و رنج کشیدهاش را با کاروانی متشکل از شاگردانش، دکتر اسلامی، دکتر
باستانی پاریزی، دکتر زرین کوب، سعیدی سیرجانی و دیگر چهرههای نامدار وطن به
روستای خور رسید، همان کودکانی که در مدرسه یغمائی درس خوانده و
یا میخواندند، و همان مردمانی که در درمانگاهش دردهای خود و عزیزانشان را درمان
میکردند، چه که نکردند.
به
فتوای روحانی همان روستا، دامنشان را پر از سنگ کردند تا جنازه این خدمتگذار صدیق
به فرهنگ ایران را سنگباران کنند.
دردناکتر
آنکه پس از دفن جنازه، فرزندانش دو سه روزی بر سر مقبرهاش کشیک دادند تا مبادا
پیکرش را از زیر خاک بیرون بیاورند و به لاشخورها بدهند.
بدترین
نوع بیسوادی، بیسوادی اجتماعی و سیاسی است.
نمیدانند
که هزینههای زندگی مانند قیمت نان، مسکن، دارو، درمان و... همگی به تصمیمات سیاسی
وابسته هستند.
برخی
حتی به نادانی اجتماعی و سیاسی خود افتخار میکنند و میگویند:
از
سیاست بیزار هستند.
«برتولت برشت»
میگوید:
«...
ـ شهروندان نادان توجه ندارند که فحشا، اعتیاد، کودکان خیابانی، فساد و سایر
بدبختیهای اجتماعی نتیجه مستقیم بی توجهی به "سیاست" است».
*******
افسانه روباه و کلاغ
که در ایران به نام روباه و
زاغ شهرت دارد یکی از کهنترین حکایتهای بشری است که در
(مربوط به حدود ۶۰۰ پیش از میلاد) با شماره ۱۲۴ در
دیده میشود.
در منابع اولیه لاتین و
یونانی نمونههایی از این حکایت وجود دارد و حتی تصاویری بر روی گلدانهای یونان
باستان به چشم میخورد که گمان میرود این حکایت را به تصویر کشیده است.
از این داستان به عنوان هشداری در برابر گوش دادن به چاپلوسیها استفاده میشود.
در دنیای امروز روایتهای
متعددی از این داستان موجود است که اغلب آنها بر میگردد اثری از
مشهورترین
فرانسه که در کتابش «حکایات» برای اولین بار در سال
۱۶۶۸ منتشر شده است.
در ایران انتشار شعری
از این داستان با ترجمه و اقتباس
از روایت «لافونتن» برای سالها در کتاب فارسی سوم دبستان
موجب شد تا چندین نسل از کودکان ایرانی این داستان را از حفظ بخوانند که البته در
به نام شاعر اصلی آن اشارهای نشده است.
چرا؟
در ایران پس از دخالت (برگردان/
ترجمه) «حبیب یغمایی» بر نسخه اصلی، به اصل این نسخه هیچگونه اشارهای نمیشود؟
و ایشان این افسانه را بهنام خودش «جا» میزند!
ویرایش، پیرایش و آرایش 2026/08/08












هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر