Wikipedia

نتایج جستجو

۱۴۰۵ فروردین ۲, یکشنبه

پراکنده 2

 







پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب می‌کنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویس‌های طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آن‌ها توضیح جانبی داد ازجمله:

نام‌ها و مکان‌ها، اصطلاحات متدوال ... و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:

پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب می‌کنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویس‌های طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آن‌ها توضیح جانبی داد ازجمله:

نام‌ها و مکان‌ها، اصطلاحات متدوال ... و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:

با رنگ متفاوت از زمینه اصل، و

با حروف کژ، و در پاره‌ای از مواقع،

با خط زیرین مشخص شده است.

خواننده درصورت تمایل به آگاهی بیشتر میتواند بر روی واژه، اصطلاح، نام و یا ... "کلیک" کند تا به «ویکی پدیا» رفته و بر آگاهی خود کمی بیافزاید.

مثلاً اگر شما بر روی نام سلطان محمود غزنوی که به صورت «سلطان محمود غزنوی»

 نوشته شده است، "کلیک" کنید، صفحه مورد دلخواه شما باز خواهد شد.

 

*******



 



از دوست گرامی خود با نام وام گرفته شده «همنشین بهار» نوشتاری با عنوان «شهر قصه» را دریافت کردم.

نوشته ایشان بدون هیچگونه دستکاری نعل به نعل و جزء به جزء آورده شده است.

تنها موردی را که میتوان به آن اشاره داشت آن است که نوشته ایشان برای انتشار در "وبلاگ" تنظیم گردید. لذا؛ صفحه‌بندی با نسخه اصلی متفاوت است.

*******

 

 

 

 

 همنشین بهار: «راوی غصه‌دارِ شهر قصه‌ها» نه دیگه دل واسه ما ، دل نمیشه

بیژن مفید (۱۳۱۴- ۱۳۶۳) خالق «شهر قصه» که بیش از ۱۵۰ نمایش‌نامه رادیویی و تلویزیونی توسط او ترجمه و کارگردانی شد، برادر بهمن مفید، اردوان مفید، هومن مفید و هنگامه مفید است. پدرشان غلامحسین مفید بازیگر نقش‌های شاهنامه‌ای و نوازنده تار بود و بیژن از همان کودکی با شعر، دستگاه‌های موسیقی و نمایش‌های سنتی ایرانی آشنا شد ودر کودکی، نواختن ویولن را نزد استاد ظهیرالدینی فرا گرفت.

پدر سال ۱۳۱۳ (در هزاره فردوسی) روبروی عبدالحسین نوشین (رستم)، نقش بیژن را بازی می‌کرد. به همین دلیل، نام نخستین فرزندش را بیژن گذاشت.

بیژن هم‌زمان با تحصیل، شب‌ها برای آموختن بازیگری به هنرستان هنرپیشگی (با مدیریت دکتر مهدی نامدار) نزد استادانی چون عطاءالله زاهد و علی‌اصغر گرمسیری به یادگیری تئاتر می‌پرداخت. فهیمه راستکار، هوشنگ لطیف‌پور، علی نصیریان، جعفر والی، پرویز بهرام، رضا بدیعی و جمشید لایق از هم دوره‌های وی بودند.

بعد از پایان دبیرستان در دانشکده حقوق و سپس در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران با ریاست دکتر علی‌اکبر سیاسی به تحصیل ادبیات انگلیسی پرداخت. همین سال‌ها با عباس جوانمرد، هوشنگ لطیف‌پور، پرویز بهرام و دیگران به جلسات تئاتر شاهین سرکیسیان می‌رفت. تحصیل در رشته ادبیات انگلیسی او را در برگردان آثار گوناگون به فارسی و انگلیسی توانمندکرد. سال ۱۳۳۳ در نمایش‌نامه باغ‌وحش شیشه‌ای اثر تنسی ویلیامز ایفای نقش نمود و برای روی صحنه بردن نمایش‌نامه شهر ما نوشته تورنتون وایلدر و همه پسران من نوشته آرتور میلر دستیار کارگردان او بود.

بیژن در نمایش‌نامه‌های بیلی باد اثر هرمان ملویل، مرد دوم و سفر دراز روز در شب یوجین اونیل هم، به عنوان بازیگر و دستیار کارگردان شرکت داشت.

*******

 

ایده‌های جستجوگر بیژن مفید برای زبان تئاتری منجر به تشکیل «آتلیه تئاتر» شد و پس از انحلال آتلیه تئاتر در سال ۱۳۴۹ به همکاری با «کارگاه نمایش» و بازی در نمایش «ناگهان…» و نمایش‌نامه‌خوانی «ترس و نکبت رایش سوم» اثر برتولت برشت پرداخت.

کارگاه نمایش به همت بیژن صفاری و رضا قطبی و با کارگردانی هنرمندانی چون خجسته کیا با نمایش‌نامه حلاج، ایرج انور با نمایش‌نامه نظارت عالیه و نمایش‌نامه ماه و پلنگ شروع به کار کرد و تا ۱۳۵۸ گروه‌های مختلفی به جستجوهای تئاتری پرداختند.

گفته می‌شد بیژن مفید نمایشنامه «ماه و پلنگ» را از دوران تبعید و خانه‌نشینی دکتر محمد مصدق بر گرفته‌است

 

بیژن مفید در سال ۱۳۵۱ با همکاری تعدادی از بازیگران کارگاه نمایش از جمله پرویز پورحسینی، محمدباقر غفاری و رضا رویگری به تمرین نمایش «جان نثار» پرداخت. اما حکومت، مانع اجازه اجرای عمومی آن کار ارزشمند شد.

بیژن در این اثر از نمایش روحوضی و بحرطویل خوانی، و استفاده از داستانی جسورانه، به نقد و هجو قدرت در نظام‌های خودکامه پرداخته بود.

*******

 

بیژن مفید از سال ۱۳۵۰ به مدت ده سال همکاری‌اش را با مرکز تئاتر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به عنوان نمایشنامه‌نویس کودکان ایران آغاز کرد. وی در این مدت نمایشنامه‌های «ترب»، «کوتی و موتی»، «شاپرک خانوم» و «بزک نمیر، بهار میاد» را نوشت و به صحنه برد. هر یک از این آثار بیش از دو سال در مراکز مختلف کانون بر صحنه بودند. وی در نمایش «سهراب، اسب، سنجاقک» که در سال ۱۳۵۶ به مدت ۶ شب در کارگاه نمایش اجرا می‌شد به بررسی شباهت‌های الگوی پسرکُشی در داستان رستم و سهراب در فرهنگ ایرانی و کشورهای دیگر پرداخت.

بیژن بعد از انقلاب سرپرست «مؤسسه چهل طوطی» شد. فعالیت این مؤسسه در زمینهٔ ضبط و تکثیر نوار صوتی نمایش‌های سابق خود و اجرای چند نمایش دیگر از جمله «آخرین پرواز»، «شازده کوچولو» و «خاموشی دریا» بود.

او در خلق آثار خود از پرده‌خوانی، نقالی، بحرطویل خوانی، آواز خوانی، نوحه خوانی، پرده‌خوانی و معرکه‌گیری بهره می‌گرفت.

*******

 

وی در اوایل دهه ۶۰ از ایران ابتدا به فرانسه و سپس به آمریکا رفت و فعالیت تئاتری خود را آنجا ادامه داد. در آغاز، «شهرقصه» و «جان نثار» را به صحنه برد و سپس «سهراب، اسب، سنجاقک» را به زبان انگلیسی برگرداند و این نمایش را با گروه آمریکایی Dragon fly به اجرا درآورد.

*******

 

آن هنرمند ارجمند که می‌کوشید خندق ذهنی میان روشنفکران و مردم را پر کند، با آثارش، بویژه «شهر قصه» به خرافات می‌تاخت.

خودش می‌گفت:

«... ـ شهر قصّه حکایت انسانهای ساخته ذهن یک قصّه‌گو ست. کسانی که ماسک حیوانات را به چهره دارند و به دنیای پر از ریا و دروغ کوچکشان خو گرفته اند...»

معتقد بود زبان فارسی، زبان شعر است و بنابراین نمایش ایرانی باید به زبان شعر باشد. به همین دلیل «شهرقصه» او (که راوی آن خانم جمیله ندایی است) به زبان شعر روایت می‌شود. «میون جنگل سبز، لای درختهای قشنگ، شهر باصفایی بود..

*******

 

بیژن در بیست و یکم آبان سال ۱۳۶۳ درگذشت. زمانی که در بیمارستان و در بستر مرگ بود خانواده وی درخواست آخرین دیدار با او را کردند؛ ولی دولت آمریکا به آنان روادید نداد و بیژن مفید «راوی غصه‌دار شهر قصه‌ها» که تحمل غم‌خوانی آقا موشه‌اش آسان نبود، در تنهایی درگذشت.

*******

 

راسش چی بگم؟ تقصیر ما که نبود، هرچی بود، زیر سر چشم تو بود. یه کاره تو راه ما سبز شدی و ما رو عاشق کردی ما رو مجنون کردی ما رو داغوون کردی...حالیته؟ آخه آدم چی بگه، قربونتم حالا از ما که گذشت بعد از این اگه شبی، نصفه‌شبی، به کسونی مثِ ما قلندر و مست و خراب تو کوچه برخوردی اون چشا رو هم بذار یا اقلا دیگه این ریختی بهش نیگا نکن. آخه من قربونِ هیکلت برم اگه هر نیگا بخواد اینجوری آتیش بزنه پس باهاس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه!

(مونولوگ خر خراط از نمایشنامه شهر قصه)

*******

 

صداها و نقش‌های نمایش

 

جمیله ندایی: قصه گو

 بیژن مفید: روباه، ملا، معلم

بهمن مفید: خرس، رمال، کارمند ثبت و احوال

محمود استاد محمد: خر، خرّاط، کارگر

آرش استاد محمد: میمون، مطرب، روشنفکر

حسین والامنش: فیل، غریبه،

فرهاد صوفی: سگ، عطّار

بیژن مفید: بز، بزاز

هومن مفید: موش، جوان عاشق

تهمینه مدنی: خاله سوسکه، دختر جوان

بیژن مفید: شتر، نقّال، نمد مال

سهیل سوزنی: اسب

سهیل سوزنی: طوطی، شاعر

بهمن مفید: قاطر، نعلبند

 

 



 

 



 

 



 



 

 سید احمد وکیلیان در پیشگفتار کتاب مَتلها و افسانههای ایرانی چنین مینویسد:

«... ـ در نظام پرورشی و تربیتی گذشته از زمانی که نوزاد پا به عرصۀ وجود میگذاشت با لالایی‌های دلنشین و ناز و نوازش مادرانه انس میگرفت و در آغوش گرم مام خویش احساس آرامش میکرد. به تدریج که کودک بزرگ میشد شعرها، ترانه‌ها قصه‌ها و بازیهای کودکانه ذهن کنجکاو او را پرورش میداد که در این میان مَتل‌ها یکی از مهم‌ترین عوامل رشد فکری کودک بشمار می آمد.»

«... ـ کودک با شنیدن متل با طبیعت اطراف خویش انس می‌گیرد و از همان ابتدا با سرزمین مادری و آئین و عرف محیط خویش آشنا می‌شود.»

او اضافه میکند که:

«... ـ حقیقت تلخ آن است که امروز فرزندان ما پیامها را از جعبه‌های سرد و بی‌روحِ رادیو، تلویزیون، ویدئو و امواج ماهوارهها که چندان سنخیتی با فرهنگ و مذهب ما ندارند میگیرند و بیم آن میرود که این امیدهای آینده موجوداتی بی‌عاطفه و بی‌تفاوت نسبت به دانش و مذهب و اعتقادات تبار خویش پرورش یابند. البته این بدان معنی نیست که اهمیت رسانهها را در عصر جدید نادیده انگاریم، بلکه باید توجه داشت که این رسانهها زمانی ارزش دارند که در خدمت فرهنگ ملتها قرار گیرند و در شکوفایی افکار صحیح آنان مؤثر باشند.

... ـ اما به راستی چارۀ درد بیگانه شدن از فرهنگ خودی چیست؟ چنین به نظر میرسد که برای جبران مافات باید دیگر بار دست به دامان فرزانگان و رهبران فکری جامعه شد، تا فرهنگ اصیل را قوامی تازه بخشند، به ویژه آن بخش از فرهنگ پرورشی و تربیتی قدیم را که سبب شکوفایی و لطافت طبع و روح نوگلانمان میشود و پدران و مادران جوان را باید به انجام این وظیفه مهم آگاه کرد.»1

 بررسی، تجزیه - و- تحلیل راستی یا ناراستی گفتههای ایشان را، به وقت دیگری وا میگذاریم. ولی نکته مهمی که ایشان در مقدمه کتاب خود مطرح می کند، همان تأثیرپذیری بی‌چون ـ و ـ چرای نوباوگان از شعرها، ترانهها، قصهها، مَتلها، و دیگر دَرونداد 

Input

 

های زبان فارسی ست. که توسط این مجموعه "دروندادی" ساختار اندیشهای همین نوباوگان مورد نظر، شکل و قوام میپذیرد. و از درون همین ساختار اندیشهای ست که جهان بینیهای، باورداشتها، عقاید و حتی تعصبات، تجلی مییابند و در نهایت اشخاصی صالح/ خوش وقت/ توانا، یا افرادی ناصالح/ بدوقت و ناتوان، مطیع و سربزیر، و متقلّب و دروغگو، تحویل جامعه میگردد.

 نکته اساسی که تاکنون از نظرها مخفی مانده است همانا پژوهشی علمی - انتقادی در راستای محتوای آموزشی قصص، افسانهها، اُسانه‌ها مَتلها و اشعار است. و اینکه؛ چرا این قصهها، مَتل/ اتلها و اشعار پرداخته و گفته شدهاند؟ و آیا به همان اندازه که شیرین، پُرحلاوت، دلپذیر و سرگرم کننده مینمایند، عادلانه نیز میباشند، و خِرد هم آنها را پسندیده، معقول، بهنجار، واقع گرانه و سودمند می‌یابد؟

 اصولاً، مهمترین وظیفه هر وارسیی علمی، در درجه اول رده بندی موضوعات و سپس اندازه گیری دقیق آنها است. علوم ریاضی، آمار، فیزیک، شیمی، طبیعی/ زمین شناسی عموماً در این رهگذر، با رده بندی و اندازه گیری کمیتها سر و کار دارند. در حالیکه علوم انسانی، روانی و یا وارسی ادبیات با وظیفهای دشوارتر، یعنی با تقسیمبندی و اندازه گیری کیفیتها و آن هم کیفیتهای پیوسته/ متغیر و نااستوار روبرو هستند! نوع احساسات، شدت/ عمق و تضاد آن‌‌ها، دیرپایی یا زودگذری اندیشهها، بیمها، امیدها، مهرها و کینها و به عبارتی کیفیتهای اَبرگونه، مه‌آلود و مبهم، بیش از هر چیز، در این اندازه گیریها، هدف قرار میگیرند.

 در اینجا سهم خود می‌دانیم که از این دریای بیکران (ادبیات پارسی) به صورت نمونه، چند قطره‌ای برای بررسی خود انتخاب نمائیم. هدف از بررسی این قطراتِ انتخابی آن ست که بدانیم، این قطرات چه محتوایی دارند؟ و، هدف تربیتی آنها چیست؟ به‌عنوان مثال:

 آقای بیژن مفید در نمایشنامه چهار پردهای خود بنام شهرِ قصه، صحنهراز و نیاز عاشقانهای را، از زبان این دو شخصیت نمایشنامه یعنی همان آقا موشه و خاله سوسکه چنین بیان میدارد: 


     بیژن مفید با الهام گیری از این روایت، پدیده بسیار متوالی که در زبان پارسی یکی از ارکان مخفی آن است را، زیرکانه به تصویر میکشد. و همان گونه که در شکل بالا نشان داده شده است، این رکن، همان حالت چرخندگی و حرکتِ دایره وار 

 

Circular motion

 

زبان پارسی است.

این حرکتِ دایره واریِ که در زبان پارسی موجود ست را، چه با معنا و یا بی‌معنا، چه مفید و یا مُضر، چه سازنده و یا مخرب، چه جانبخشی و یا جان‎گیر، بپنداریم، تغییر چندانی را باعث نخواهیم شد. زیرا، این حالتی ست ویژه، که در ریشه‌های زبان پارسی مُستَتِر/ پنهان و پوشیده است.



به بیان دیگر، کلام (اندیشه) در زبان پارسی ایران، همانند نقشِ فرشها و گُنبدها، معماری شهرها، تذهیب حواشی کتابها، و یا موسیقی سنتی/ اصیل این سرزمین، با آذین

Ornament – Wikipedia

 

های ویژه خود، در جایی پایان مییابد، که از همانجا شروع شده است. و چون پایانی (هدفی) ندارد، لاجرم شروعی هم، نیز، نمیتواند داشته باشد. و اگر شخص «هدف گرا»یی

 

Goal orientation

 

باشیم و بخواهیم بیمهری خود را نسبت به زبان پارسی به اوج برسانیم، آنگه میتوانیم بگوئیم:

کُلنگ از آسمون افتاد و نشکست!

وگر نه من همان خاکم که هستم!/ وگر نه من کجا و بی‌وفایی

و یا

چنین گفت یوسف اندر زلیخا

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

و یا

بنابر گفته نویسندۀ معاصرمان جمالزاده، فارسی "شکر!" است!

 



*******

 

باری؛

روایت‌های بسیاری از قصه خاله سوسکه در دست است.

و در اکثر روایت‌ها (البته با کمی تغییرات و رنگ آمیزی‌های محلی)، قصه چنین شروع میگردد:

 



 

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.

یک خاله سوسکهای بود2 که شوهر نداشت و از سربار بودن برای پدرش، شرمنده بود3. (و یا آنکه شوهرش را از دست داده و از دست مادر شوهرش به تنگ آمده.) یک روز به هوای شوهر پیدا کردن، خود را ترـ وـ تمیز میکند و چادری از پوست پیاز به سر میکشد [تا هیکل نازنینش از زیر آن نمایان باشد.]، چاقشور و کفش سرخی به پا میکند [رنگ سرخ سنبل کشش جنسی و طالب برقراری سکس است.] و از خانه خارج میشود. و قصه چنین ادامه پیدا میکند که:

خاله سوسکه بر سر راه خود، شخصیتهای بسیاری را ملاقات میکند. هر کدام از این شخصیتها دارای پیشهای هستند که مناسب زمان - و- مکان است. این اشخاص، وقتی خاله سوسکه را میبینند، بیدرنگ و بدون دلیل دلشان هوای او را میکند [طالب برقراری سکس میشوند] و یک دل، نه صد دل، عاشق دلخسته خاله سوسکه میشوند و از او تقاضای ازدواج میکنند.

 





 


خاله سوسکه دوراندیش، نخست به فکر کَتک خوردن خود از دست شوی آینده است! لذا، از شوهر آینده خود، زیرکانه میپرسد پس از آنکه آنها با یکدگر ازدواج کردند، آقا، علیا‌مخدره را با چه وسیلهای میزند.4 و بعد از کسب اطلاع پرسش دوم که برای خاله سوسکه که از درجه اهمیت ویژهای برخوردار است، توسط خاله سوسکه مطرح میگردد، که آقای خانه، وقتی خاله سوسکه گرسنه‌اش میشود،5 چه غذایی به ایشان میدهد. قصه مسیر دایره‌وار

 

Circular motion

 

و بی روح خود را طی میکند، بدون آنکه هدف خاصی ( بهغیر از شوهر یافتن خاله سوسکه) را دنبال نماید. تا آنکه سرانجام خاله سوسکه با آقا موشه ملاقات میکنند.

و شاید (!) برخورد این دو اوج قصه بوده باشد. بستر گفتگوی خاله سوسکه و آقا موشه، همچنان نیز از مسیر گاو عصاری (گردش دورانی و دایره‌وار)‌ بودن؛ خود بدور نیست. و به بیان شیرین سعدی:

چو گاوی که عصار چشمش ببست

دوان تا به شب، شب همانجا که هست

 


 




و آقای بیژن مفید این " دوان تا به شب، شب همانجا که هست" را، در نمایشنامه خود به خوبی نشان میدهد.

 باری؛ در روایت غیاث آباد گرمسار، پس از آنکه عاشق و معشوق بهم میرسند، لازم میآید که یکی از دو قهرمان نابود گردد! و چون درون مایه قصه از یک چرخش دایرهوار تبعیت میکند، باید آقا موشهای که در کوه زندگی می کند، در دیگ غذا پخته شود6 و خاله سوسکه هم به خانه پدری مراجعه نماید. یعنی قصه به آنجایی برسد که از همانجا شروع شده است.

*******


  

گوشِ خر، بفروش و دیگر گوش، خَر (خریدن)!

کین سُخَن را درنیابد، گوشِ خَر (درازگوش/الاغ).7

 

اینکه، آیا قصه و روایت شرح گذشته است، یا آینده، بحثی است که پژوهشگران را، سال‌ها به خود مشغول داشته است. به عبارتی دیگر پرسش در این است که:

 آیا روایت، حکایت، افسانه، قصه، استوره، اُسانه، اتل/متل و داستان، و ... از گذشته‌ی دور و غیر دسترس سخن میگویند؟ یا آن که آن داستان‌ها، افسانه‌ها، قصهها، استورهها، روایات و حکایات (و بطور کلی زبان و فرهنگ) هستند که باورداشتها، عقاید و جهان بینی شنوندگان و خوانندگان خود را شکل میدهند؟ و آیا این حال است که به آینده میپیوندد، و یا نه، گذشته است که به حال پیوند خورده و ما را با گوله باری سنگین، به دنبال خود میکشد!

 زبان شناسان، مردم شناسان، جامعه شناسان و روان شناسان، امروزه همگی هم سخن برآنند که داستانها، قصهها، افسانهها، استورهها، اُسانهها روایات و حکایات است که ساختارهای اندیشه 

 

Thought

 

 و ادراک 

Perception

 

ما را می‌سازند.

جهان‌بینی، قضاوت و باورداشتهای ما، توسط زبان از ساختار اندیشه - ادراکی ما گذر می‌کند و از آن متأثر میگردند. و در واقعیت امر، زبان است که ادراکات ما را تعیین می‌کند. و ادراکات (و به زبان دیگر شعور) ما همان تجارب حسی و حسیافتی ست که در قالب زبان معنا و مفهوم یافته است،


زیرا برچسب مفاهیم که ما از جهان خارج داریم؛ پیش از ما در زبان ما انگاره و تشکُل

 

Gestaltpsykologi

 

 

یافته است. طبق این نظریه

گشتالت

 

کُل؛ چیزی فراتر از مجموع اجزای آن است. برای مثال ما با گوش فرادادن به نت‌های مجزای یک ارکستر سمفونی قادر به درک تجربه گوش دادن به خود آن قطعه (تک ـ تکِ، نتها) موسیقی نیستیم و در حقیقت موسیقی حاصل از ارکستر، چیزی فراتر از مجموع نت‌های مختلفی است که توسط نوازندگان مختلف اجرا و شنیده میشوند. نواهای موسیقی دارای یک کیفیت منحصر به فرد ترکیبی است که با مجموع قسمت‌های آن (نتها) متفاوت است.

 در این جا برای آن که مفهوم گشتالت کاملاً روشن گردد، مثالی را مطرح می کنیم:

 آیا میتوان به مفاهيمی كه از پيوند مناسب و هماهنگ میان حروف؛ ت، ر، خ، و د بوجود می‌­آيند، توجه كرد و اندیشید؟

 ما ترکیب این حروف را در اين مفاهيم (درخت، دختر، دخترت، رخ، تر، رخت، خر و...) درك میكنيم و میتوانيم آن­ها (ساختار و ترکیب حروف، در تركيبی مناسب) را، به ديگران نيز منتقل سازيم. این نیرویی ترکیبی که در نتهای موسیقی و یا حروف الفبا هر زبانی وجود دارد وقتی در ساختاری موزون که از پیش در زبان و در فرایند شنیداری ما قرار داشته است، قرار گیرند، با رانشِ

 

Drive theory

 

گشتالت، ما را به درک و اندیشه روان داشته، سوق میدهد.

 حال در اینجا از نیروی دید خود کمک گرفته تا فرایند گشتالت را به صورت تجربی و عینی، دریابیم.

با یک نگاه تند و سریع به تصویر زیر حس بینایی شما اطلاعاتی را به مراکز مختلف مغز ارسال میکند.

 


 با پس زمینه ذهنی شما و دریافت داده های پیشین (در طول عمر) تصویر/ فرتور را درک کرده و درمی‌یابید که این فرتور، تصویرگر چند عدد از ستون‌های یک بنایی میباشد. 

هم زمان اندیشه شما به آن سو جلب میشود که بیشک رازی در این فرتور میباشد که در این جا آورده و در نوشتار به آن اشاره میشود. در خلال این هماهنگی اندیشه و ادراک

 

Perception

 

ناگهان پی  می‌برید که شش نفر انسانِ ایستاده در این فرتور نیز هستند که از ترکیب و همخوانی/ هماهنگی این ستونها به وجود آمدهاند. اگر به این موضوع پی‌بردید؛ فرایند گشتالت به انجام رسیده است.

 مثالی دیگر شاید بتواند در راستای درک فرایند گشتالت ما را یاری کند.

 به تصویر آورده شده پایین دقت کنید:

  

 

در این تصویر با نگاه اول شاید نیم رخ دو نفر را به‌بینید که پیرمردی در سوی راست تصویر و پیرزنی در سوی چپ تصویر مشاهده میشوند.

 با کمی دقت بیشتر متوجه میشویم که از نیم رخ این دو، جامی (زرد رنگ) نیز به تصویر در آمده است!

با مشاهده بیشتر شاید به توانیم دو فرد مکزیکی را هم به‌بینیم که یکی گیتار در دست دارد و مشغول نواختن است (سمت راست). و فرد مکزیکی دیگری نشسته در سمت چپ و یک بطری مشروب نیز در کنار خود دارد. و کمی دورتر در سمت راست بانوی سفید پوشی مشاهده میشود که گویی از خروجی سالن در حال بیرون آمدن است.

 اگر ما توانسته باشیم تمام این ظرافتها (شاید هم کمی بیشتر) را مشاهده کرده باشیم و به‌توانیم آنها را از هم تفکیک کنیم، فرآیند گشتالت انجام شده است.

با در نظر داشتن پدیده گشتالت، به بررسی زبان پارسی ادامه میدهیم.

مثالی دیگر شاید بتواند در راستای درک فرایند گشتالت ما را یاری کند.

 به تصویر آورده شده پایین دقت کنید:

 




اگر توانستید گورخر را ببیند؛ فرایند گشتالت به انجام رسیده است.

*******

 

حال در اینجا ابتدا به یک روایت از روایت های خاله سوسکه میپردازیم. و با توجه به فرایند گشتالت؛ بر پیام اصلی و نیروی آموزشی و همچنین پرورشی آن دقت میکنیم.

این روایت از غیاث آباد گرمسار میباشد.8

روزی بود روزگاری بود. یک خاله سوسکه‌ای بود، روزی یک سفره نان برداشت و از خانه پدرش بیرون رفت. آن قدر رفت تا رسید به یک چوپان. وقتی چوپان او را دید گفت:

ـ سلام خالَه سوسکه کُوجَه شونی. خاله سوسکه گفت:

ـ کوفت سلام، مرگ سلام، بگو خالَه قِزی، قِزمَن قِزی، چادر کَتان، شاهِ زنان، موزی قَلَم9، کُوجَه شونی.10 (که شنیدن تملق و چاپلوسی برای بانوان؛ همچون آب حیات و زندگی بخش است) چوپان گفت:

ـ خالَه قِزی، قِزمَن قِزی، چادر کَتان، شاهِ زنان، موزی قَلَم، کُوجَه شونی؟ خاله سوسکه گفت:

ـ می‌رُم شو کنم، نیم شو کنم، نونِ گندم بَخورَم، قلیون گُل گُل بَکِشَم، منتِ بابا نَکِشَم. چوپان گفت:

ـ زنِ من می شی؟ خاله سوسکه گفت:

ـ زنِ تو بِشم با چی می زنی؟ چوپان گفت:

ـ با این چوب که گوسفندها را می زنُم. خاله سوسکه گفت:

ـ نِیُ نِیُ نِی، زن تو بشم کُشتَه می شُم.

از آنجا رفت تا رسید به یک گاوچران. گاوچران گفت:

ـ سلام خاله سوسکه کُوجَه شونی؟ خاله سوسکه گفت:

ـ کوفت سلام، مرگ سلام، بگو خالَه قِزی، قِزمَن قِزی، چادر کَتان، شاهِ زنان، موزی قَلَم، کُوجَه شونی. گاوچران گفت:

ـ خالَه قِزی، قِزمَن قِزی، چادر کَتان، شاهِ زنان، موزی قَلَم، کُوجَه شونی؟ خاله سوسکه گفت:

ـ می رُم شو کنم، نیم شو کنم، نونِ گندم بَخورَم، قلیون گُل گُل بَکِشَم، منتِ بابا نَکِشَم. گاوچران گفت:

ـ زنِ من می شی؟ خاله سوسکه گفت:

ـ زنِ تو بِشم با چی می زنی؟ گاوچران گفت:

ـ با این چوب که با آن گاوها را می زنم. خاله سوسکه گفت:

ـ نِیُ نِیُ نِی، زن تو بشم کشته می شُم.

 

بعد از آنجا رفت تا رسید به یک تَپَه. دید روی تَپَه یک موش دارد بازی میکند. وقتی که موشَه خالَه سوسکَه را دید چون خیلی موذی11 بود رفت جلو و گفت:

ـ خالَه قِزی، قِزمَن قِزی، چادر کَتان، شاهِ زنان، موزی قَلَم، کُوجَه شونی؟ خاله سوسکه گفت:

ـ می رُم شو کنم، نیم شو کنم، نونِ گندم بَخورَم، قلیون گُل گُل بَکِشَم، منتِ بابا نَکِشَم. موش گفت:

ـ زن من میشی؟ خاله سوسکه گفت:

ـ زنِ تو بِشم با چی می زنی؟ موش گفت:

ـ با این دُمبک12 نرمَم، سبیلَکِ چَربَم. خالَه سوسکه گفت:

ـ زنِ تو می شُم

 و 

با هم زن و شوهر شدند.

 

روزی خاله سوسکه رفته بود لب دریا لباس بشوید، افتاد توی دریا. در این موقع پسر شاه آمده بود اسبش را آب بدهد، دید اسبش رَم میکند. یکدفعه صدایی شنید که گفت:

ـ پسر شاه به تو می‌گَم به قبای پُرگُلِت می‌گَم، تو که می‌ری خونه فیل، می‌خوری نون و پنیر، آقا موشک را بگو، هَمبُون13 به دوشک را بگو، بگو ماهِ تو، ماهِ تابانِ تو افتاده توی دریا، نردبانِ طلا بیار (حرص/ ولع و آز سیری ناپذیر زنانه) دَرِش بیار.

پسر پادشاه اسبش را آب داد و رفت خانه. وقتی سر سفره نشسته بود و نان و پنیر می‌خورد دید یک موش می‌پره این طرف و آن طرف که یکمرتبه یادش آمد به حرف‌هایی که لب دریا شنیده بود و، تعریف کرد. فوراً آقا موشه فهمید و یک هویج را گرفت و گازگاز کرد و رفت تا رسید لبِ دریا. دید زنش افتاده توی دریا. او را با هزار زحمت بیرون آورد و برد خانه توی رختخواب خوابانید و رفت برایش آش بپزد. وقتی که آش می‌پخت رفت آن را بهم بزند افتاد توی آش و پخته شد. خاله سوسکه دید آقا موشه نیامد، بلند شد و رفت دید شوهرش تویِ آش پخته شده است. اسبابش را برداشت و از آنجا رفت تا برود خانه پدرش.14 

*******

 

 حال به مَتل کک به تنور توجه کنید. این روایت در کاشان متداول است. و نظیر آن نیز همان‌گونه که رسم "مَتل‌ها" ست، در شهرستان‌های دیگر با کمی تغییر متداول میباشد.

 روزی بود روزی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. یک کک و یک موری بودند که خیلی همدیگر را دوست می‌داشتند. از قضا یک روز کک افتاد توی تنور. مور هم از غصه خاک‌های پای تنور را بر سرش ریخت. کلاغی از آنجا رد می‌شد، دید مور خاک به سرش می‌ریزد. گفت:

ـ مورِ خاک به سر، چرا خاک به سر؟ مور جواب داد:

ـ مور خاک به سر، کک به تنوره.

کلاغ هم رفت بالای درخت و از غصه تمام پرهایش ریخت. درخت گفت:

ـ کلاغ پر ریزون، چرا پر ریزون؟ کلاغ گفت:

ـ کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر، کک به تنوره.

درخت هم همۀ برگ‌هایش ریخت. آب آمد برود گفت:

ـ درخت برگ ریزون چرا برگ ریزون؟ درخت گفت:

ـ درخت برگ ریزون، کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر، کک به تنوره.

آب هم گل آلود شد و آمد تا رسید به گندم‌ها. گندم‌ها گفتند:

ـ آب گل آلود، چرا گل آلود؟ آب گفت:

ـ آب گل آلود، درخت برگ ریزون، کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر، کک به تنوره.

گندم‌ها هم سرشان پایین افتاد. صاحب زمین آمد برود دید گندم‌ها همه سرشان پایین افتاده است. گفت:

ـ گندم سر پایین، چرا سر پایین؟ گندم‌ها گفتند:

ـ گندم سر پایین، آب گل آلود، درخت برگ ریزون، کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر، کک به تنوره.

صاحب زمین هم بیلش را کرد به کونش و رفت به خانه. زنش گفت:

ـ عمو بیل به کون، چرا بیل به کون ؟ صاحب زمین جواب داد:

ـ عمو بیل به کون، گندم سر پایین، آب گل آلود، درخت برگ ریزون، کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر، کک به تنوره.

زنش هم از غصه پستان‌هایش را کند و انداخت توی تنور. وقتی دخترش آمد گفت:

ـ ننه بی‌پستون، چرا بی‌پستون؟ مادرش جواب داد:

ـ ننه بی‌پستون، پدر بیل به  کون، گندم سر پایین، آب گل آلود، درخت برگ ریزون، کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر، کک به تنوره.

دختر هم موهایش را کند و انداخت توی تنور. موقعی که برادرش آمد پرسید:

ـ خُوار سر کچل، چرا سر کچل؟ خواهرش جواب داد:

ـ خوار سر کچل، ننه بی‌پستون، پدر بیل به  کون، گندم سر پایین، آب گل آلود، درخت برگ ریزون، کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر، کک به تنوره.

برادر هم دوتا بَسّو15 ماست دستش بود، ماست‌ها را ریخت روی سرش. همسایه آمد و گفت:

ـ چرا به خودتان این طوری کردید؟ برادر جواب داد:

ـ من ماس16 به سر، خُوار کچل، ننه بی پستون، پدر بیل به  کون ، گندم سر پایین، آب گل آلود، درخت برگ ریزون، کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر، کک به تنوره. همسایه گفت:

ـ خاک بر سر همتون کنم، شما به خاطر یه کک این طوری کردید.

آنها هم از این که نه فهمیده‌اند و خودشان را این طوری کرده اند خیلی غصه خوردند.

 بالا رفتیم ماس بود.

قصۀ ما راس17 بود.

پایین اومدیم دوغ بود.

قصۀ ما دروغ بود.18

 

در این "متل" همچون روایت خاله سوسکه، حرکتِ دایره‌وار را مشاهده میکنیم. همچنین، متل از عطر دلنشین همبستگی

Solidarity

 

و همه - خدایی

Pantheism

 

یا وحدت وجود، بی‌بهره نیست. و نکته بسیار مهم و قابل توجه آنکه، در این متل فقط همسایه است که طرحی نو در می‌اندازد، و پرسشی متفاوت (عینی، عملی و علمی/ قابل اندازه گیری)، مطرح میکند. و با این پرسش خود، کارابزاری

 

Instrument

 

را در ذهن میآفریند که این حلقه منحوس را می‌گُسلد و مشکل را حل میکند و متل را به سرانجام میرساند. باید به این نکته توجه بسیار داشت که حل مشکل از درون (شخصیت‌های اصلی روایت) سرچشمه نگرفته و از یک نیروی بیرونی باید یاوری خواست تا مشکل حل شود!

و

فرایند اینگونه باورداشت‌‌ها را چه نیک میتوان در گسترده گذر مسائل اجتماعی/ سیاسی کنونی ایران مشاهده کرد. که جماعت ایرانی به یکباره دست روی دست می‌گذارند تا ناجی خیالی از راه رسد و آن‌ها را از معضلات اجتماعی/ فرهنگی/ اقتصادی/ سیاسی/ دینی (امام زمان) و ... نجات دهد.

 


*******

 

 ما هر اندازه خود را با کلمات واهی/ غیرکاربردی، خرسند سازیم و از آنچه ادراک عینی (قابل اندازه گیری) است فاصله گیریم، جز از جهانِ پهناورِ تخیلات، و نشأت/خلسه جادوئی و غیرواقعی آن بهره‌ای نخواهیم داشت و این "ما" در این متل تمام شخصیت‌های اصلی قصه میباشند به غیر از همسایه که به متل نقطه پایان میکوبد. و چون ما، در وهمیات و به نیروی بالا وابسته هستیم و از واقعیات به دور، از بالاییم، و لاجرم به بالا هم می‌رویم، تا بدآنجا بالا می‌رویم که در پهنۀ خیال بر ابرها به توانیم پرواز کنیم/ راه رویم و پیوند یگانگیِ موضوع سخن، با اصل و جوهر واقعیت را، پدیدهای بیهوده بدانیم. و بدین صورت است که، قصه ی ما، راست می نماید.

 بالا رفتیم ماس بود.                     قصۀ ما راس بود.

 و آن زمان که توافقِ بیان را (همگام با تجسسِ واقعیات عینی) بین اندیشههای خود و پدیدارها عینی جستجو کنیم و آن را دریابیم، قصۀ ما دروغ می باشد. یعنی:

 پایین اومدیم دوغ بود.                 قصۀ ما دروغ بود.

 به عبارتی دیگر از دیدگاه مذاهب سامی

مسیحیت

و 

یهودیت

 

یا 

دین‌های ابراهیمی

 

 هر حادثهای که در جهان رخ میدهد، دو جنبۀ آسمانی و زمینی دارد:

جنبۀ آسمانی آن، رویاها و باورداشتهای تخیلیی آدمی از واقعیتها ست، و جنبۀ زمینی آن، واقعیت رویدادههایی است که خارج از ذهن آدمی، رخ میدهند که قابل اندازه گیری علمی ست و عینیت دارند.19

 ولی اما که، در معتقدات/باورداشتهای اسلامی؛ (که آن هم زیر مجموعه ادیان ابراهیمی ست) بالا را عرشِ اعلاء و جایگاه نور و بارگاه خدا، و پائین (زیر) را اَسفَلُ السافِلین20، قعرِ جهنم و مرکز تاریکی و جایگاه شیطانش دانستند.

 و چون شیطان از زبان اسطورهها رمز کنجکاوی و وسوسه/شورِ دانستن بود21، لذا برای راحت خود و انسجامِ غفلت/ نادانی و پرهیز از واقعیتها از دانشِ صنعت و کسبِ تجربه و آروین گرایی فرار میکنیم و به آن استناد می نمائیم که این پائین آمدنها و همگام با شیطان شدنها چندان سنخیتی با فرهنگ و مذهب ما ندارد. و نزدیکی به شیطان، ما را نسبت به اعتقادات تبار خویش بیعار و بی تفاوت میگرداند. و گسترش این غفلت ما را تا بدآنجا پیش میبرد که نه تنها فراموش مینمائیم که صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی22، بلکه این را نیز فراموش می نمائیم که خدا و شیطان تنها در تعبیر هستند که از هم متمایز میگردند، نه در محتوا23. و توسط فراساختههای اجتماعی ست که این؛ آن میشود، و آن؛ این. و این - و- آن، در وجود "ما" پرورش مییابند. ولی هستند گروهی که با مشغولیات فکری خود، در بند بالا بودن و آن را ستایش کردنند و بر این باور که:

 و ... به‌همان‌گونه که مولانا گفت:

ما ز بالائیم و بالا می رویم،

از واقعیات پائین آنچنان غافل مانده‌اند که:

 بالا رفتیم ماس بود.            قصۀ ما راس بود.

پایین اومدیم دوغ بود.        قصۀ ما دروغ بود.24

 

 



 پانویس‌ها 

 1. سید احمد وکیلیان: متل ها و افسانههای ایرانی، انتشارات سروش، تهران 1378، ص، 9 تا 10. تأکیدها در متن کتاب نبوده است و از نویسنده این نوشتار میباشد.

2. سرچشمه اصلی و ابتدایی این جمله ترکیبی؛ برای نویسنده این نوشتار مشخص و روشن نیست. و واژه یکی را معنا بسیار است. ولی اما که؛ گمانه زنیهای نویسنده این نوشتار برآن ست که در جمله یکی بود و یکی نبود؛ مراد از واژه یکی شاید شخصی نا معین و یا یک کسی و یا فردی باشد. بنابراین واژه یکی برابر و مترادف با شخصی، فردی یا تنی و یا کسی است؛ همچون:

... یکی از حکما را شنیدم که میگفت: هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است؛ مگر ... (گلستان). با قبول ضمنی این که یکی برابر ست با شخصی نا معین، جمله "یکی بود و یکی نبود؛ غیر از خدا هیچ کس نبود، یک ... بود که ... الخ."، را بررسی میکنیم. این جمله تقریباً در شروع همۀ داستانها و قصص ایرانی، جملهای ست کلیدی که داستان و یا قصه با آن شروع میشود. حال اگر "ما" بجای واژه یکی از واژه شخصی و یا کسی، فردی استفاده کنیم، معنای انتزاعی جمله برایمان کمی روشنتر و ساده تر خواهد بود. با تعویض کسی، به جای یکی جمله مورد نظر چنین می شود: کسی بود، کسی نبود، غیر از خدا هیچ کس دیگری نبود، یک ... بود که این «...» ممکن است: خارکنی، گربهای، شغالی، پینه دوزی، خاله سوسکهای و ... باشد. و بیشک، این خارکن، گربه، شغال، پینه دوزی، خاله سوسکه همان خدا ست. شروع داستان و قصه به اینگونه، با یک دید پژوهشگرانه یادآور ایمانی ست در باورداشت همه خدایی 

 

Pantheism

 

یا وحدت وجود. زیرا در این گونه باورداشتها ایزد و جهان یکی ست و هرچیزی پروردگار/ آفریننده است و جهان از "او" و او از "جهان"، جدا نیست. و میدانیم باورداشت همه خدایی در ایران پیش از اسلام، رواج داشته است.

3. بدین معنا که شوهر مرده را چارهای نیست، مگر شوهر دیگر،،، و در غیر این صورت، این شخص شوهر مرده، از هیچ پایگاه اجتماعی دیگری، برخورداری ندارد. و ناسازگاری و نزاع بین عروس و مادر شوهر، مادر شوهر و عروس در آسمان هفتم بر جریده عالم نوشته شده است و امری ست تغییر ناپذیر و حتمی (فیلم های سینمایی تولید شده در طول 90 سال گذشته ایران، تأییدی ست براین مدعا). و ای زن بر طبق این روال وقتی به خانه شوهر شدی، ناسازگاری با مادر شوهر خود را، باید شروع کنی و در غیرآن عاق خواهی شد و زن فداکاری نخواهی بود. و نیز ای مادر شوهر عزیز، هرآنگه عروسی به خانه آوردی باید با او نزاع دایم/ پی گیر داشته باشی، در غیرآن، مادری فداکار برای پسرت نیستی.

4. توضیح برای آقایان که ایفای نقش شوهری در مقابل بانوان، چگونه باید باشد و ایفاگری نقش خاتون خانه بودن، چگونه است. که آقا باید کُتک زند و گرنه آقا نیست، و خانم باید کُتک خورد والّا بانوی خانه نَبوَد.

5. که خانم هیچ گونه منبع درآمد شخصی ندارد، حرفه و پیشهای نداند و در راستای اقتصادی، ایشان در ابتدا سرباری ست برای پدر، و وقتی به خانه شوهر رفت، سرباری ست برای او. و وی آفریده شده است که به مرد، لذتی دهد، و به شوهر خود تن فروشی کند، تا اجازه داشته باشد در خانه او لقمه نانی بخورد. هم اینک پرسش این است که این گونه نقش پذیریها توسط مردم ایران در حال حاضر (سال 1341) تا چه میزان است.

6.   چون قصه با ایشان شروع نشده است، لاجرم اختتام نیز نباید، بیابد.

7. مثنوی: دفتر اول، 1028.

8. متلها و افسانههای ایرانی، نوشته: سید احمد وکیلیان، انتشارات سروش، 1378، ص 149- 147.

9. کنایه از پای نازک سوسک و یا کفش ظریف اوست.

10. درهر شرایطی، زن از تعریف و تمجید و کلام لطیف چه در مورد زیبایی خود، و چه در مورد آن که علیامخدره چه بر تن دارند (زیرا تأئید البسه وی، تأئید سلیقه وی میباشد)، وی را شادمان میکند، حتی اگر به ناراستی از او تمجید شود و در این وانفصا، علیامخدره سوسک هم باشد.

11. در این قصه واژه موذی برابر است با دانایی، زیرکی و هوشیاری.

و آنکه چون آقا موشه از قصد درونی و خواست قلبی خاله سوسکه آگاهی دارد، لذا ایشان موذی می باشند!

12. دُمب = دُم

13. هَمبُون = انبان، و آن کیسه ای ست که از چرم ساخته شده است.

14. با چشم پوشی از پیام همه خدایی

 

Pantheism

 

یا وحدت وجود، که در سراسر قصه گسترده است، در قصه، پیام های دیگری نیز مُستَتِر میباشد. از آن جمله: کنجکاوی بیثمر است و هر کجا روی آسمان همین رنگ است. سرنوشت خود را با تمام کوششهایی که میکنی نمی‌توانی تغییر بدهی، و باید با آن بسازی، و قسمت تو از روزگار همین بوده است، و تُو را از سرنوشت خویش گریزی نیست.

پیام بسیار مهم دیگری که در قصه نهفته میباشد، آن ست که حرکت و مسیر قصه از اوج

 

Climax

 

ویژهای برخوردار نیست و مسیر آنرا میتوان بر روی دایرهای دنبال نمود. به بیان دیگر پایان قصه همانجایی است که قصه شروع گردیده. به جمله شروع و پایان روایت، دقت نمائید. شروع:

یک خاله سوسکه ای بود، روزی یک سفره نان برداشت و از خانه پدرش بیرون رفت. پایان:

اسبابَش را برداشت و از آنجا رفت تا برود خانه پدرش.

که تو گوئی در این میان رفت و برگشت به خانه، هیچ اتفاقی هم رخ نداده است. و بعد از من و تو: ماه بسی، از سلخ به غُره آید، از غُره به سلخ.


15. بَسو = بستو، و آن کوزه سفالی لعابدار و دهان گشادی میباشد.

16. ماس = ماست.

17. راس = راست.

18. متلها و افسانههای ایرانی، نوشته: سید احد وکیلیان، انتشارات سروش، 1378، ص 78-77.

19. رابطه انسان با پروردگار خود که به‌صورت عمودی بیان شده است، و آفرینده در بالا قرار گرفته و آفریده در پائین، مخصوص ادیان سامی ست. این رابطه عمودی در عرفان است که به‌صورت افقی شکل میپذیرد، زیرا از این دیدگاه جوهر انسان با خدا یکی می شود. و

همانگونه که سپنسر

 

Herbert Spencer

 

فیلسوف انگلیسی می گوید:

«... وقتی او (انسان) به معرفت «او» (خداوند) نائل شود، نه تنها به مرتبۀ خدائی می رسد، بلکه با همۀ کائنات متحد و متصل می گردد.»

مأخذ:

 Herbert Spencer  149 -143Mysticism p.

 

و مولانا این رابطۀ "عمودی – افقی" را چنین متلاشی کرده است:

من آن روز بودم، که اَسما نبود.

نشان از وجود و، مُسَما نبود.

ز ما، شد مُسَما و اَسما پدید.

در آن روز، کآنجا من و ما نبود.

نشان گشت مظهر سرِ زُلف یار،

هنوز آن سرِ زُلف، رعنا نبود.

چَلیپا و نصرانیان سر - به - سر

به پیمودم، اندر  چَلیپا نبود.

به بُت خانه رفتم، به دِیرِ کُهن،

در و هیچ رنگی، هویدا نبود.

به کوه حَرا رفتم و قندهار

که نزدیک او، زیر - و - بالا نبود.

به عمداً شدم، بر سرِ کوهِ قاف

در آن جای، جُز، جای عَنقا نبود.

به کعبه کِشیدم عنانِ طلب،

در و مقصدِ پیر و بُرنا نبود.

به پرسیدم از اِبن سیناش، حال.

به اندازۀ اِبن سینا نبود.

سوی مَنظرِ قابِ قوسین شدم.

در آن بارگاهِ، معلی نبود.

نگه کردم، اندر دلِ خویشتن.

در آن جاش دیدم، دگرجا، نبود.

 

محمد عاصمی

 

در ماهنامه کاوه زیر عنوان «بررسی اندیشه هایی با یک دوست» برای نخستین بار پس از 500 سال این غزل را به دوستداران مولانا معرفی کرد. این غزل از کتاب دیوان کبیر توسط پارسی زبانان در طول این مدت (500 سال)، حذف شده بود. آقای محمد عاصمی به نسخه اصلی آن که در موزه توپکاپی

 

Topkapı Palace

 

نگهداری میشود دسترسی پیدا کرده و آن را نشر میدهند.

  

 

 و از این هم که بگذریم در تعالیم بودا پنداری از "آفریده" و "آفریننده" وجود ندارد تا این آفریده، رابطه ای عمودی یا افقی با آفریننده خود داشته باشد. زیرا، "آئین بودا" با هرگونه بحث فراطبیعی

 

Metaphysics

 

که هیچ فایدۀ اخلاقی برآن مترتب نیست، به کُلی بیگانه است.

20. اَسفَلُ السافِلین: در باورداشت های اسلامی، فروترین طبقه است. طبقات هفتگانۀ دوزخ، به ترتیب عبارت است از: سَقَر، سَعیر، حَطمَه، لظی، حجیم، جهنم، هاویه یا اسفل السافلین.

و بد نیست بدانیم که:

۱۸۰۰ سال پیش از 

مسیح 

 

مزدیسنا 

 

 

سخن

رستاخیز

 

 

را مطرح کرده و آتشگاهی را توصیف میکند که انسان‌های نیک آتش آن را چون شیر و عسل؛ و انسان‌های پلید آن را چون آهن گداخته بر جان خود احساس میکنند. روح مرده سه روز در کنار جسد می‌ماند و سحر گاهان روز چهارم به سوی

 

پل چینود

 

در قله‌ی کوه

کوه البرز (بلخ)

 

روان میشود. در آنجا دادگاهی در حضور ایزدان

 

سروش

 

رشن 

 

اشتاد

 

و با نظارت 

 

ایندرا

 

میترا

 

 

برگزار میگردد و با ترازو به کارهای نیک و زشت او رسیدگی میشود تا بتوان دید کدامین کفه ترازو سنگین‌تر است. سپس انسان نیک سرشت از راهی نورانی به سوی

پردیس

 

 

(بهشت)، و انسان گناهکار به دره‌ای پرتاب می‌شود و دیوها او را از آنجا به دوزخ می‌رانند.

21. اشاره به سِفر پیدایش باب سیم آیه 4 و 5 آنجا که آمده است: مار به زن گفت: ـ هرآینه نخواهید مُرد، بلکه خدا می داند در روزیکه از آن بخورید چشمان شما باز شود و مانند خدا عارفِ نیک و بد خواهید بود. که در اینجا مار (شیطان) نمودار وسوسه دانستن و رمز کنجکاوی ست.

22. 

چرخ با این اخترانِ نغزِ خوش، زیباستی.

صورتی در زیر دارد، آنچه در بالاستی.

صورت زیرین اگر با نردبان معرفت

بررود بالا،

               همان با اصل خود، یکتاستی.

این سخن را درنیابد هیچ فهم ظاهری،

گر ابونصر ستی و، گر بوعلی سیناستی.

...

این گهر در رمز، دانایانِ پیشین سُفته اند!

پی برد در رمزها، هر کس او، داناستی

 برگرفته از قصیده معروف ابوالقاسم میرفندرسکی

23. طرح از فرشچیان آنجا که:

 بالا (خداوند) شیطان را می سازد! و پایین (شیطان) خداوند را.

24. که حتا "دروغ آسمانی را نمیشود، پرداخت!" در داستان نامۀ بهمنیاری، نوشتۀ احمد بهمنیار، آمده است:

 دروغگوئی و دروغپردازی که به یاری یکدیگر از راه تحمیق خلایق شکمِ بی هنر را می تاباندند، به دهی رسیدند و به قهوه خانه بار افکندند. چون روستائیان از صحرا بازآمدند، دروغگو به قصد جلبِ نظر ایشان حکایتی آغاز کرد که:

ـ روزی به شکار رفته بودم، از دور آهوئی دیدم. تفنگ را چنین - و- چنان نشانه رفتم و آتش کردم. هنگامی که به کنار حیوان رسیدم دیدم چنان بریان شده که بی درنگ به خوردن آن پرداختم!

 روستائیان ساده دل متحیر ماندند و آثار ناباوری بر چهرۀ ایشان آشکار می شد که، دروغپرداز خندید و گفت:

ـ تعجب نکنید برادران؛ قضیه خیلی هم ساده است؛ رفیق من این سوی دره بوده، آهو آن سو. کهنه‌ئی که در لوله تفنگ قرار میدهند بر اثر شعلۀ باروت آتش گرفته بتههای خشکی را که آهو میان شان از پا درآمده مشتعل کرده، و تا رفیق من خودش را از این کمر به آن کمر برساند، آهو در آتش کباب شده.

صحبت کرک انداخت و کار به تعارف و "بفرمائید نان و نمکی با هم بخوریم!" رسید و ... مقصود دروغپرداز و دروغگو حاصل شد. روزی دیگر، در دهی دیگر، در جمع روستائیان، دروغگو درآمد که:

ـ یک روز داشتم گرسنه و خسته در بیابان میرفتم که ، ناگهان دیدم اُردکِ چاقی روی آسمان پیدا شد. تفنگ را کشیدم، علی را یاد کردم و زدم و افتاد. وقتی که خودم را رساندم بالای سرش، جای همۀ دوستان خالی! دیدم بَه - بَه، چه فسنجانی! فسنجان اُردک! نشستم و راستی - راستی دلی از عزا در آوردم!

روستائیان نخست نگاه‌هائی میان خود رد - و- بدل کردند، و چون دروغپرداز نیز به رفع - و- رفوی پارگی کار نپرداخت، مشتی به حماقت دروغگو خندیدند و دنبال کارشان رفتند و آن دو را گرسنه به حال خود گذاشتند.

دروغگوی از رو رفته به گلایه از دروغپرداز پرداخت که رسم همکاری به جا نیاورده او را تنها نهاده سرافکنده کرده است.

دروغپرداز گفت:

برادر! شرط ما این بود که تو "دروغ زمینی" بگوئی تا منِ مادر مرده بتوانم پرداختش کنم. قرار نبود "دروغ آسمانی" بگوئی که جای پرداخت نداشته باشد. آخر، خانه خراب! یک لحظه فکر نکردی که من برای پرداختن آن فسنجان مزخرفِ تو، در آن بیابان برهوت، گردو و هاوَن و رُبِ انار و روغن و پیاز و شکر و نمک و دیگ و کمچه و هزار کوفت - و- زهرمار دیگر، از کجا باید دست - و- پا کنم؟  

  

کامکار، سوئد 2026/06/15









اثبات شی نفی ماعدا نمی‌کند

 

از گذشته های دور تا کنون، یک اصل منطقی بسیار زیبایی وجود داشته است که متاسفانه بیشتر افراد بشر به علت خودشیفتگی، حاضر به پذیرش و یا قادر به درک آن نیستند. این اصل منطقی عبارت است از این که:

" اثبات شی نفی ماعدا نمی کند." این بدان معناست که " اثبات مساله‌ای به منزله‌ی نفی غیر از خود نمی باشد." به عبارت دیگر، وقتی شما از چیزی تعریف می‌نمایید، این بدان معنا نمی‌باشد که شما با متضاد یا مخالف آن چیز مخالفید. برعکس نیز، زمانی که شما از چیزی انتقاد می‌نمایید یا آن را نفی می‌‌کنید، این بدان معنا نیست که در صدد اثبات مخالف یا متضاد با آن چیز می‌باشید. بلکه مساله‌ی شما تنها همان چیز است و تمجید، نقد و نفی یک چیز، مساله‌ای دیگر را در بر نمی گیرد.

برای نمونه، علاقه‌مندی شما به رنگ سبز، به معنای عدم علاقمندی شما به رنگ‌های دیگر نمی‌باشد. تعریف و تمجید شما از یکی از فرزندان خود، به معنای نفرت شما از دیگر فرزند خود نمی‌باشد. در حوزه ی تاریخی نیز، طبق این اصل منطقی مورد پذیرش همه‌ی اهل منطق، تمجید شما از ایران باستان، به معنای نقد و نفی شما از دوران پس از آن نیست. برعکس، ستایش شما از دوران اسلامی، نمی‌تواند به معنای مخالفت شما با دوران باستان تلقی گردد. همچنین تعریف شما از غرب، به‌معنای ضدیت شما با شرق و یا کشورتان نیست و برعکس، شرق گرایی و یا ملی گرایی شما، به معنای ضدیت شما با اسلام و غرب نمی‌تواند معنا و برداشت شود. زمانی این مساله صادق است که اثبات مساله‌ای توسط شما همراه با نفی دیگری توسط شما باشد و یا نفی مساله‌ای از سوی شما، همراه با اثبات مساله‌ای غیر از آن توسط شما باشد. در غیر این صورت، هرکدام از اثبات یا نفی، به تنهایی به معنای مخالفت و یا موافقت با غیر از آن نیست.

یکی از بزرگ‌ترین مشکلات فرهنگی کشورمان، عدم درک همین اصل منطقی مهم است که خود ناشی از:

کم تحملی، خودشیفتگی، عدم تساهل، ذهنیت دشمن‌تراشانه، ذهنیت بدبینانه و منفی نگرانه، تعصب‌های بی مورد و ناآگاهی می‌باشد.



در میان بسیاری از مردم، هر گونه اثبات یا نفی مساله‌ای، به معنای خط کشی و دشمنی با غیرِ آن تلقی می‌شود و همین مساله جدل‌ها، کینه‌ها، دشمنی‌ها و فاصله‌های زیادی را میان‌شان به وجود آورده است. در حالی که می‌بایست با دیدی باز و با ذهنیتی مثبت‌انگارانه و تساهل‌گرانه، بدین اصل منطقی پذیرفته شده باور داشت که:

اثبات شی نفی ماعدا نمی‌کند.

ارسالی از یک دوست ناشناخته

 

کامکار 2026/06/09






 



 

  

   از دوست گرامی خود با نام وام گرفته شده «همنشین بهار» نوشتاری با عنوان «شناخت هر چیز باید شناخت یک تمامیت باشد» را دریافت کردم.

نوشته ایشان بدون هیچگونه دستکاری نعل به نعل و جزء به جزء آورده شده است.

تنها موردی را که میتوان به آن اشاره داشت آن است که نوشته ایشان برای انتشار در "وبلاگ" تنظیم گردید. لذا؛ صفحه‌بندی با نسخه اصلی متفاوت است.

*******

 

 

 

همنشین بهار:

شناخت هر چیز باید شناخت یک تمامیت باشد

برای بررسی هر قضیه‌ای (از جمله واقعه ۱۵ خرداد سال ۴۲)، نباید کمر آن را گرفت و باید کل رَوندِ حرکت را در نظر داشت.

به قول هگل

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل

 

 

 

 das wahre ist das ganze  

 

«... ـ حقیقت تمامیت است و شناخت هر چیز باید شناخت یک تمامیت باشد.»

برای بسیاری از ما واقعه ۱۵ خرداد سال ۴۲ و وقایع اتفاقیه پس از آن هنوز دقیقا روشن نیست.»

*******

 

۱۰ فروردین ۱۳۴۰ وقتی

آیت‌الله بروجردی

سید حسین طباطبایی بروجردی

 

 

درگذشت در حوزه‌های علمیه، امثال سید محسن حکیم، سید عبدالهادی شیرازی، شاهرودی، میلانی، خوانساری، شریعتمداری، گلپایگانی و به‌ویژه خویی کمتر از «روح‌الله خمینی» نبودند اما ایشان به خاطر مقابله‌ای که با حکومت داشت کم کم جلو افتاد و شد چتر مبارزینی که قبله آمال‌شان، روحانیت بود.

*******

 

دوران

جان اف. کندی

 

 

 

و بعدها زمان

 

جیمی کارتر

 


 

 



که در آمریکا دموکرات‌ها بازی را بردند، فرجه‌ای بود که «آیت‌الله خمینی» بدون آن قدم به صحنه نمی‌گذاشت. هر دوبار رشد تضادهای آمریکا با رژیم شاه، فرجه مورد نظر «آیت‌الله» را پیش آورد و گرنه وقتی اوضاع جهانی بر وفق رژیم شاه بود از ایشان هم خبر چندانی نمی‌شد.

کش و قوس‌های آیت‌الله خمینی با شاه را که گاه به وی نصیحت می‌کرد و گاه می‌توپید، روحانیون پیش از ایشان هم داشته‌اند و از پیش و بعد از محقق کَـرَکی

محقق کرکی





 

واضع ولایت فقیه در ایران و علمدار تشیع صفوی سابقه داشته‌است. 

*******

 

 

شیخ مفید

 

 (از علمای برجستهٔ شیعهٔ سدهٔ ۴ هجری) همکاری با حکومت را در صورتی که متضمن منافعی برای مردم باشد با شرایطی جایز می‌شمرد. ابوالصلاح حلبی (فقیه و متکلم شام، در شهر حلب) نیز همکاری با دولت جور را در شرایط معینی جایز می‌دانست. علامه حلی و شاگردانش هم به این روش عمل می‌کردند. آنان در هر زمان که موقعیت مناسبی فراهم می‌شد، از حضور در دربار شاهان و همکاری محدود و مصلحتی خودداری نمی‌کردند.

سید مرتضی (از شاگردان شیخ مفید و شیخ صدوق) رساله‌ای مستقل درباره همکاری با سلطان نوشت. به نظر او، صرف همکاری با ظالم قبیح نیست و بستگی به عوارض آن دارد.

از نظر شیخ طوسی (معاصر سلطان محمود غزنوی) اگر در صورت همکاری با سلطان زورگو و جائر، اقامه حدود و امر به معروف و نهی از منکر عملی باشد و... این کار غلط نیست.

صاحب کتاب لمعه

شرح لمعه

 

نگارش:

 

محمد ابن مکّی عاملی معروف به:

شهید اول

  

معتقد بود اگرچه حکومت‌های موجود مشروعیت و شرایط رهبری را ندارند، اما برای نظم اجتماعی، وجودشان ضروری است. محقق کرکی در بحث «جواز و عدم جواز همکاری با سلطان جائر...» قایل به جواز همکاری بود. محمدباقر مجلسی (نویسنده بحارالانوار) هم با چند شرط این همکاری را مجاز می‌شمرد.

*******

 

 

در دوره قاجار مراجع نجف (آخوند خراسانی، شیخ عبدالله مازندرانی و حاجی میرزا حسین میرزا خلیل) نه همیشه (در مواردی) با دربار تعامل داشتند. لحن‌ نامه‌های آخوند خراسانی

 

آخوند خراسانی

 





 



به پادشاهان قاجار (تا پیش از جریان مشروطه و مجلس) دوستانه، محبت آمیز و همراه با ابراز احترام به پادشاه بود، حتی دوام سلطنت او را نیز مدنظر داشت. بگذریم که در ماجرای به توپ بستن مجلس، وی و همفکرانش حالتی ناراضی به خود گرفتند و آخوند خراسانی در تلگرافی خطاب به مردم دفع سفاک جبار و... را از اهم واجبات، و دادن مالیات به سایر گماشتگان او را از اعظم محرمات دانست.

شیخ فضل الله نوری، سید عبدالله بهبهانی در مواردی جانب حکومت را می‌گرفتند. امثال ملا قربانعلی زنجانی و سید عبدالحسین لاری که نزدیکی به حکومت‌های ظالم را قبیح می‌شمردند انگشت‌شمار بودند. آنان محقق کرکی و... را هم به دلیل روابط با صفویان نکوهش می‌کردند. آنچه عمومیت داشته برخوردهای کج دار و مریز با حکام وقت بوده‌است که البته با ضرورت و مصلحت و تقیه، شرعیزه و توجیه می‌شده‌است.

*******

 

 

برگردیم به ۱۵ خرداد سال ۴۲

پانزده خرداد ۱۳۴۲ مجموعه وقایعی است که در پی بازداشت

آیت‌‌الله خمینی

سید روح‌الله خمینی

 










 

 در انتقاد به لایحه‌ی انجمن‌های ایالتی و ولایتی منجر به تظاهرات در تهران و قم علیه دولت اسدالله علم

اسدالله علم

 




 



شد و به زد و خورد بین ماموران حکومتی و تظاهرکنندگان انجامید.

آیت‌الله خمینی علیه «اصلاحات انقلاب شاه و مردم»، به ویژه اصل پنجم آن یعنی اصلاح قانون انتخابات ایران حق برابر سیاسی و اجتماعی زنان با مردان در انتخاب‌کردن و انتخاب‌شدن اعتراض داشت. اینکه از چه موضعی بماند.

*******

 

۱۶ مهرماه ۱۳۴۱ روزنامه‌ها خبر دادند که:

«طبق لایحه‌ی انجمن‌های ایالتی و ولایتی که در هیات دولت به تصویب رسید، به زنان حق رای داده شده است.»

در این تصویب نامه قید اسلام از شرایط انتخاب‌کنندگان و انتخاب‌شوندگان برداشته شده و در مراسم سوگند به امانت و صداقت به جای قران، کتاب آسمانی آورده شده بود. همان شب جلسه‌ای در قم در منزل حاج شیخ عبدالکریم حائری برگزار شد که درآن آیت‌الله گلپایگانی، آیت‌الله شریعتمداری و آیت‌الله خمینی هم شرکت داشتند. آیت‌الله خمینی این تصویب نامه را دسیسه‌ی خطرناکی برای لطمه زدن به اسلام و روحانیت خواند.

*******

 

 

خمینی از جمله موارد زیر را انگشت گذاشت:

v                       دولت تصویب نامه‌ی خلاف شرع صادر می‌کند،

v                       به زن‌ها حق رای می‌دهد،

v                       نوامیس مسلمین در شرف هتک است،

v                       می‌خواهند دختران نجیب ۱۸ ساله را به نظام اجباری ببرند،

v                       دختر و پسر در آغوش هم کشتی می‌گیرند،

v                       دختران عفیف مردم در مدارس زیر دست مردها درس می‌خوانند،

v                       مردم از گرسنگی تلف می‌شوند و آن‌ها برای استقبال از اربابان خود سیصد هزار تومان گل از هلند می‌آورند،

v                       قران و اسلام در خطر است،

v                       اسراییل نمی‌خواهد دراین مملکت قران باشد،

v                       خطرامروز بر اسلام کمتر از خطر بنی امیه نیست،

v                       اهل منبر را تهدید می‌کنند،

v                       اسراییل زراعت و تجارت ما را قبضه کرده است،

v                       دولت روز ننگین ۱۷ دی را جشن می‌گیرد،

v                       به فرقه ضاله همراهی می‌کند،

v                       مطبوعات به روحانیون اهانت می‌کنند.

 

فردای آن روز تلگرافی از طرف آقایان در جلسه به شاه نوشته شد و لغو فوری تصویب‌نامه را خواستار شدند و تلگراف‌های دیگری به شهرستان‌ها فرستاده شد که در آن دعوت برای مقابله با این توطئه صورت گرفت.

پادشاه جواب داده بود:

«... ـ ما بیش از هر کس در حفظ شعائر دینی کوشا هستیم و ضمناً توجه شما را به وضعیت زمانه و تاریخ و همچنین به وضع سایر ممالک دنیا جلب می‌نماییم.»

ده روز بعد تلگرافی از طرف علما به اسدالله علم نخست وزیر فرستاده شد و در آن از جمله آمده بود:

«... ـ علمای اعلام ایران و اعتاب مقدسه و سایر مسلمین، در امور مخالف با شرع ساکت نخواهند ماند

*******

  

آبان سال ۴۱ خمینی دو تلگراف به شاه و اسدالله علم نخست وزیر مخابره کرد. بخشی از تلگراف به شاه چنین بود:

«... ـ آقای علم گمان کرده با تبدیل کردن قران مجید به کتاب آسمانی، ممکن است قران کریم را از رسمیت انداخت و اوستا و انجیل و بعضی کتاب ضاله را قرین آن یا به جای آن قرار داد.»

«... ـ از قوانین وخیمه‌ی تخلف از قران و احکام علمای ملت و زعمای مسلمین و تخلف از قانون بترسید و بدون جهت مملکت را به خطر نیندازید والّا علمای اسلام در باره‌ی شما از اظهار عقیده خودداری نخواهند کرد.»

 سه روز بعد ۱۸ آبان سال ۴۱ اسدالله علم در رادیو اعلام داشت:

به قوای انتظامی دستور اکید داده شده هرگونه اخلال‌گری را شدیداً سرکوب نمایند... چرخ زمان به عقب برنمی گردد و دولت از برنامه اصلاحی که در دست دارد عقب نشینی نمی‌کند. فردای آن روز آخوند محمدتقی فلسفی در مسجد ارگ تهران، به تهدید اسدالله علم و حمله به تصویب نامه دولت پرداخت. بیست روز بعد هیات دولت عقب‌نشینی کرد و اعلام نمود که تصویب نامه ۱۴ مهر (که به زنان حق رای داده شده بود) قابل اجرا نخواهد بود.

با انتشار این خبر مریدان مراجع برای تبریک گفتن به سوی خانه‌های علما رفتند و برخی از روحانیون مردم را به برگزاری جشن و چراغانی دعوت کردند. آیت‌الله خمینی اما، دستور داد که چراغانی و پرچم زدن ممنوع گردد و کسانی را که می‌خواستند برای اسدالله علم تلگراف سپاس بفرستند تهدید کرد که مردم را علیه آنها خواهد شوراند.

وی روز بعد خواستار تصویب نامه جدیدی شد که تصویب نامه قبلی را رسماً لغو شده اعلام کند. خمینی دو سه روز بعد (۱۱ آذر ۴۱) در سخنرانی تندی علیه رژیم گفت:

«... ـ مقامات دولتی هرگاه بخواهند در روز ننگین ۱۷ دی بساط برپا کنند، علمای اسلام آن روز را به مناسبت فاجعه‌ی مسجد گوهرشاد، عزای ملی اعلام می‌کنند.»

متاسفانه معاون نخست وزیر به قم رفت و طی دیدارهایی با علما از آنها پوزش خواست.

*******

 

 نوزده دی ماه ۱۳۴۱ شاه موضوع همه‌پرسی برای تصویب منشور ششگانه انقلاب شاه و مردم را اعلام کرد.

اول بهمن آیت‌الله خمینی فتوایی علیه همه‌پرسی داد و همه‌پرسی را غیر قانونی خواند. ساعتی بعد، در تهران، بعضی دکان‌های جنوب شهر بسته شد. سپس جمعیتی به منزل آیت‌الله خوانساری رفتند و از وی خواستند که در تظاهرات علیه همه‌پرسی شرکت کند. او نیز قبول کرد و پیشاپیش جمعیت به منزل آیت‌الله بهبهانی رفت. در منزل آیت‌الله بهبهانی فلسفی، پشت میکروفن رفت، عمامه‌اش را به علامت خروش و عزا باز کرد و فریاد زد:

«... ـ اگر شما بدانید زیر سرپوش این رفراندوم چه جنایتی می‌خواهند مرتکب شوند، دیوانه می‌شوید با این رفراندوم یک بار دیگر می‌خواهند امام حسین را بکشند، زینب کبری را اسیر کنند و صحرای کربلا را بر پا کنند. شما وظیفه دارید امروز در سراسر تهران فریاد بزنید که ایران کشور خفقان است. مرگ بر خفقان ... مرگ بر خفقان ...مرگ بر خفقان ...»

 سپس افزود:

«... ـ با ماشین جیپ‌ی که از پول مردم خریده‌اند، بلندگویی که از مالیات مردم مسلمان تهیه شده جلوی صحن قم ایستاده و می‌گفتند الو الو اینجا قم، قم را فتح کردیم. وضع آرام است. مردیکه! مگر قشون خارجی را شکست داده‌ای؟»

 

دوم بهمن ۴۱ در قم، بازار بسته شد و عده‌ای در منزل آیت‌الله خمینی اجتماع کردند. وی برای آنها صحبت کرد و از مغازه‌داران (شهر) خواست که همانند بازاری‌ها مغازه‌هایشان را ببندند و در روز ۴ بهمن که شاه قرار بود به قم بیاید از خانه‌هایشان بیرون نروند.

 

با تمهید دولت روز سوم بهمن سال ۴۱ تعداد زیادی که رادیو تبلیغ می‌کرد همه کشاورز هستند (که البته چنین نبود) به تهران آمدند و به پشتیبانی دولت دست به تظاهرات زدند. بنا بر اخبار دولتی در همین روز بانوان آموزگار هم دست از کار کشیده‌اند و اعلامیه‌هایی با شعارهای زنان ایران به پا خیزید و هم چنین شعار ما را در ردیف ورشکستگان و جنایتکاران قرار ندهید پخش کردند. تظاهرات مخالفین شاه علیه همه‌پرسی نیز همانرور در تهران برگزار گردید و از بازار به دانشگاه تهران کشیده ‌شد.

اسدالله علم واکنش نشان داد و گفت:

«... ـ این غائله به تحریک ملاکین مخالف اصلاحات ارضی بوده که به وسیله‌ی یکی از روحانیون به مرحله اجرا در آمده‌ است... دولت قوای مخرب را به شدت سرکوب خواهد کرد...»

پس از آن روزنامه‌ها نوشتند:

تظاهرات روز سوم بهمن سال ۴۱ در قم به زد و خورد انجامید. طلبه‌ها و عده‌ای دیگر فریاد می‌کشیدند ما تابع قرآنیم، رفراندوم نمی‌خواهیم و به سوی صحن حضرت معصومه می‌رفتند.

از سوی دیگر عده‌ای عکس اعلیحضرت را بالا برده و شعار جاوید شاه می‌دادند. به دنبال دخالت ماموران انتظامی زد و خوردهایی بین تظاهرکنندگان علیه همه‌پرسی و پاسبان‌ها روی داد، جیپ‌های شهربانی به آتش کشیده ‌شد و ناچار سربازان دخالت کردند و تعدادی طلبه در آنروز مجروح شدند.

*******

 

۴ بهمن سال ۴۱ شاه به قم رفت و در سخنرانی خود از جمله گفت:

«... ـ همیشه یک عده نفهم سنگ در راه ما می‌انداختند. ارتجاع سیاه اصلاً نمی‌فهمد و از هزار سال پیش تاکنون فکرش تکان نخورده، فکر می‌کند که زندگی عبارت از این است که چیزی یا مالی به ظلم و بیکاری و یا به بطالت و یا از این قبیل بدست آورد و غذایی بخورد و سر به بالین بگذارد... مفت‌خوری دیگر از بین رفته‌است.»

*******

 

ششم بهمن ماه ۱۳۴۱ همه‌پرسی درباره شش اصل انقلاب سفید برگزار شد و بنابر اخبار دولتی نزدیک به ۶ میلیون (۵۵۹۸۷۱۱) رای موافق و ۴۱۱۵ رای مخالف، انقلاب سفید را تصویب کردند.

نخستین عکس‌العمل آیت‌الله خمینی بعد از انجام همه‌پرسی نطق او در اجتماع مردم در خانه‌اش به مناسبت عید فطر بود. در این سخنرانی گفت تنها چند هزار نفر در همه‌پرسی شرکت داشته‌اند. سپس افزود:

«... ـ در مقابل کارهای خلاف شرع و قانون این دستگاه بایستید. از این سر نیزه‌های زنگ زده و پوسیده نترسید... دستگاه حاکمه با سر نیزه نمی‌تواند در مقابل خواست یک ملت بزرگ مقاومت کند و دیر یا زود شکست می‌خورد...»

 

هشتم اسفند ۱۳۴۱ شاه در یک سخنرانی، دادن حق انتخاب شدن و انتخاب کردن به زنان ایران را به دو اصل زیر از قانون اساسی مشروطه و متمم آن استناد کرد.

به موجب اصل هشتم قانون اساسی مشروطه:

اهالی مملکت ایران در مقابل قانون دولتی متساوی الحقوق خواهند بود، و به موجب اصل بیست و ششم متمم قانون اساسی مشروطه:

قوای مملکت ناشی از ملت است و طریقه استعمال آن قوا را هم قانون اساسی معین می‌نماید.

 

شاه نداشتن حق رأی زنان را در قانون انتخابات مجلس شورای ملی ۱۳۰۴، ننگ اجتماعی ایران خواند و گفت زنان ایران در دو مجلس شورای ملی و سنا حق انتخاب شدن و انتخاب کردن خواهند داشت. پس از آن، روحانیون قم با اعلامیه ۹ امضایی (با ۹ امضا چاپ شده بود) نسبت به نطق شاه عکس العمل نشان دادند. امضا کنندگان عبارت بودند از:

مرتضی حسینی لنگرودی، سید احمد زنجانی، محمد حسین طباطبایی، محمد موسوی یزدی، محمد رضا موسوی گلپایگانی، سید کاظم شریعتمداری، روح الله موسوی خمینی، هاشم املی و مرتضی حائری.

 

۲۳ اسفند ۴۱ یک هفته مانده به عید نوروز، شاه در برابر اعلامیه ۹ امضایی واکنش نشان داد و گفت:

«... ـ باز یکی دو هفته است که همین طور که سرمای زمستان دارد کم می‌شود، می‌بینم یا می‌شنوم که مثل مارهای افسرده‌ای (و چون اینها در کثافت خودشان غوطه ور هستند باید گفت مثل شپش‌های افسرده‌ای) که دارد کم کم اشعه آفتاب به آن‌ها می‌خورد مثل این بدبخت‌ها فکر می‌کنند. بله موقع خزیدن در کثافت خودشان دو مرتبه رسیده‌است. این عناصر فرومایه اگر از خواب غفلت بیدار نشوند چنان مثل صاعقه مشت عدالت در هر لباسی که باشند بر سر آنها کوفته خواهد شد که شاید به آن زندگی ننگین و کثافت‌شان خاتمه داده شود.»

 

در واکنش به نطق شاه، آیت‌الله خمینی در اعلامیه ای نوشت:

«... ـ روحانیت امسال عید ندارد. دستگاه حاکمه ایران به احکام مقدسه اسلام تجاوز کرد و به احکام مسلمه‌ی قران قصد تجاوز دارد. نوامیس مسلمین در شرف هتک است و دستگاه جابر با تصویب نامه‌های خلاف شرع و قانون اساسی می‌خواهد زن‌های عفیف و ملت ایران را سرافکنده کند... دستگاه جابر در نظر دارد تساوی حقوق زن و مرد را تصویب و اجرا کند یعنی احکام ضروریه اسلام و قران را زیر پا بگذارد، یعنی دخترهای هیجده ساله را به نظام اجباری ببرد و به سربازخانه‌ها بکشد یعنی دخترهای جوان و عفیف مسلمان را به مراکز فحشا ببرد. من این عید را برای جامعه مسلمین عزا اعلام می‌کنم...»

 

کم کم به رویداد مدرسه فیضیه می‌رسیم.

 

روز دوم عید (دوم فروردین سال ۴۲) در مدرسه فیضیه مجلس روضه خوانی بود و بنا بر اخبار دولتی وعاظ مستقیم و غیرمستقیم به مقامات مملکتی اهانت می‌کردند. آن روز کامیون‌های نظامی مقابل مدرسه متوقف بودند و جمعیتی نیز برای اخلال حضور داشتند که با فرستادن صلوات بی موقع صحبت واعظان را قطع می‌کردند. تا این که بین طلاب و کسانی‌که تند و تند صلوات می‌فرستادند زد و خورد شدیدی درگرفت. مامورین انتظامی بیرون از مدرسه هم دخالت کردند و کار به ضرب و شتم و خونریزی کشید. پیشتر اشاره نمودم که بیش از۵۰ نفر از نیروهای زبده ساواک ازجمله آقایان سیف عصار و پرویز معتمد هم در میانشان بود... بعد از آن خمینی گفت:

«... ـ دستگاه جبار با دست زدن به این فاجعه شکست و نابودی خود را حتمی ساخت، ما پیروز شدیم. ما از خدا می‌خواستیم که این دستگاه ماهیت خود را بروز دهد و خود را رسوا کند...»

در ظرف یکی دو ساعت تمام مدرسه فیضیه را با وضع فجیعی در محضر بیست هزار مسلمان غارت نمودند و درهای تمام حجرات و شیشه‌ها را شکستند. طلاب از ترس جان، خود را از پشت بام به زمین افکندند. دست‌ها و سرها شکسته شد. عمامه طلاب و سادات، ذرّیه پیغمبر را جمع نموده آتش زدند. بچه‌های شانزده ساله را از پشت بام پرت کردند. کتابها و قرآن‌ها را چنانچه گفته شد پاره پاره کردند پس از این واقعه دولت در هفته اول اردیبهشت سال ۴۲ اعلامیه‌ای به نام اعلامیه سازمان زنان ایران منتشر کرد و نیز تصمیمی برای اعزام طلاب و آخوندهای قم به خدمت نظام وظیفه گرفته شد.

*******

 

۵ خرداد سال ۴۲ شاه در سخنرانی خود در سفرش به کرمان گفت:

«... ـ دو دسته هستند که در جریان اصلاحات ارضی مخالفند، یکی مرتجعین سیاه و دیگری خائنین سرخ... از زمان انقلاب مشروطیت تا به حال عده ای روحانی تحت فرمان یک دولت خارجی عمل کرده‌اند و هنوز مشغول طرح و برنامه هستند. سپس افزود که وی از ارتجاع سیاه بیش از ارتجاع سرخ متنفر است.»

 

تاسوعا و عاشورا در راه بود. ۱۳ خرداد آیت‌الله خمینی در قم حادثه مدرسه فیضیه را به کربلا تشبیه کرد و گفت:

«... ـ من به شما نصیحت می‌کنم آقای شاه، من به تو نصیحت می‌کنم دست از این اعمال بردار... آقای شاه ! اینها می‌خواهند تو را بهایی معرفی کنند که من بگویم کافری تا از ایران بیرونت کنند و به تکلیف تو برسند...»

صبح روز عاشورا ۱۳ خرداد جمعیتی که از جانب مقامات دولتی به چندین و چند هزار نفر تخمین زده شده بود، در تهران در مسجد حاج آقا ابوالفتح اجتماع کردند و دست به راه پیمایی و عزاداری زدند.

 

بنا بر گزارش ساواک آنان در برابر کاخ مرمر فریاد مرگ بر دیکتاتور سر داده و به جای نوحه‌سرایی‌های معمول اشعار زیر را با صدایی هماهنگ می‌خواندند:

گفت عزیز فاطمه،

 نیست ز مرگ واهمه

تا به تنم توان بود

زیر ستم نمی‌روم.

ننگ و حیات و ذلتش

عزت و مرگ و لذتش

من ز یزید بی‌پدر

ظلم و ستم نمی‌کشم.

*******

  

شمار جمعیت را در ساعت ۹ تا ۲۰۰۰۰ و بسا بسا بیشتر برآورد کردند. جمعیت در صف‌های ۸ نفری به راه افتاده و شعار زندانیان سیاسی را آزاد کنید می دادند. آنان در مسیرهای ری، امیرکبیر، بهارستان، مخبرالدوله، استانبول، فردوسی، شاهرضا، ۲۴ اسفند، سی متری، سپه و میدان توپخانه حرکت کردند. جلوداران آنها صد‌ها دوچرخه سوار دانشجو بودند که راه‌ها را برای عبور متظاهرین باز می‌کردند. (آنچه اشاره کردم اخبار دولتی است).

در چندین نقطه افرادی سخنرانی کردند و درخواست لغو تساوی حقوق زنان را کردند. در میدان توپخانه مامورین انتظامی وارد عمل شدند و آنها را متفرق نمودند. ۱۴ خرداد روزنامه‌ها نوشتند شیخ محمدتقی فلسفی، شیخ صادق خلخالی، محمدجواد باهنر و مرتضی مطهری و...از جانب مامورین شهربانی دستگیر شده‌اند (۲۹ تیر آزادشون کردند).

 

صبح روز ۱۵ خرداد مامورین نیروی انتظامی در قم به منزل آیت‌الله خمینی رفتند و ایشان را دستگیر کرده و به تهران ابتدا به باشگاه افسران آوردند و بعد به خانه‌ای در قیطریه بردند که ۸ ماه در حصر بود.

وقتی خبر پخش شد، دانشجویان با شعار «خمینی را آزاد کنید» به خیابان‌ها ریختند. بنا بر اخباری که رادیو دولتی به عمد برجسته می‌کرد نخستین کانون اغتشاش در تهران میدان بارفروشان بود. گوینده رادیو گفت گروهی به سرکردگی قمه‌کش معروف تهران طیب حاج رضایی که صاحب چند شیره کش خانه در تهران و شرور و چاقو کش است، سر دسته تظاهرات بودند.

در نقاط مختلف شهر از جمله میدان ژاله عده زیادی اجتماع کردند. البته مرکز اصلی تظاهرات جلوی بازار و میدان ارگ بود. در رادیو گفته شد هدف آشوبگران حمله به اداره انتشارات و رادیو، مرکز تسلیحات ارتش و کلانتری‌ها برای دستیابی به سلاح گرم بود. آنان تعدادی اتومبیل و سایر وسایل نقلیه پلیس و ماشین‌های آتش نشانی را به آتش کشیدند. حمله به تسلیحات ارتش و کلانتری‌ها و اداره انتشارات و رادیو با وجود مقاومت مامورین چند بار تکرار شد و در میدان ارگ تعدادی از نیروهای انتظامی و تظاهر کنندگان کشته شدند.

در نقاط گوناگون شهر مثل میدان شوش، چهار راه شاه، میدان قزوین و سی متری هم تظاهرات بر پا بود. دفتر روزنامه اطلاعات و کارخانه پپسی کولا تخریب شد. حمله به کاخ دادگستری، آتش زدن باشگاه شعبان جعفری، آتش زدن مرکز فرهنگی ایران و آمریکا و مضروب کردن زنان بی حجاب هم در آن روز گزارش شده‌است. (مضروب کردن زنان بی‌حجاب را تظاهرکنندگان ضمن یک اطلاعیه که دست به دست می‌گشت دروغ دستگاه نامیده و تکذیب کردند.)

 

جمعه ۱۷ خرداد با اعلام حکومت نظامی و بازداشت جمعی از میدان‌داران، روحانیون، دانشجویان و بازاریان آب‌ها از آسیاب افتاد.

بنا به گفته دکتر علینقی عالیخانی،

علینقی عالیخانی

 





 



وزیر اقتصاد کابینه علم که ویراستاری یادداشت‌های وی را بر عهده دارد، پس از ۱۵ خرداد اسدالله علم به وزیران اقتصاد، دادگستری و کشور ماموریت داد که میزان تلفات جانی و مالی این رویداد تاسف آور را روشن کنند.

این وزیران گروهی از خوشنام‌ترین افراد را به عنوان نماینده خود برگزیدند و پس از چندین هفته بررسی دقیق پیشنهاد جامعی به نخست وزیر دادند. دولت علم بر همین پایه برای خانواده‌هایی که سرپرست خود را از دست داده بودند، مقرری تعیین کرد و هزینه تحصیلی کودکان خانواده را بر عهده گرفت و تا فرارسیدن انقلاب هنوز خانواده‌هایی بودند که از این بابت از نخست وزیری حقوق ماهیانه دریافت می‌کردند. گروههای سیاسی شمار مقتولین و مجروحین در شهرهای مختلف را بیش از ده هزار نفر برآورد کردند اما آمار دولتی که به نظر من دقیق است بزرگنمایی فوق را زیر سئوال می‌برَد.

*******

 

ساواک در مورد کسانیکه روز واقعه آسیب دیدند دو گزارش دارد. یکی درباره زخمی‌‌ها و دیگری کشته‌شدگان (تظاهرکنندگان و نیروهای انتظامی هردو). در گزارش ساواک، نام بیمارستان‌هایی که زخمی‌ها در آن بستری شده و یا افرادی که در آن بیمارستان‌ها فوت کرده‌اند موجود است و آمار مربوط به شهر قم هم ضمیمه شده‌است. بنا بر گزارش فوق، واقعه ۱۵ خرداد برای هر دو طرف (مامورین و تظاهرکنندگان) جمعاً ۶۴ ‌نفر بود.

تعداد جنازه‌هایی که شهربانی کل کشور در تاریخ ۱۵ و ۱۶ خرداد به گورستان تحویل داده‌، کمی بیشتر است. وزارت دادگستری تعداد کشته‌شدگان را ۷۴ تن شمرده است (۶۰ تن آن در تهران و ۱۴ تن در قم). خبرگزاری دولتی پارس از ۷۲ کشته در تهران و ۱۴ تن در قم سخن گفت و تعداد مجروحین را (از هر دو طرف) ۱۹۳ نفر اعلام نمود.

*******

 

 

۱۵ تیر ماه ۱۳۴۲ مظفر بقایی

مظفر بقائی

 







 ضمن نامه سرگشاده‌ای نوشت:

«... ـ حضرت آیت‌الله خمینی باید به عنوان عالی‌ترین مرجع تقلید و شخص اول روحانیت به تمام مراجع داخلی و خارجی رسماً و بدون ابهام معرفی گردد.

همان روز آیت‌الله محمد هادی میلانی و روز بعد، آیت‌الله سید کاظم شریعتمداری و آیت‌الله شهاب الدین مرعشی نجفی تایید کردند که آیت‌الله خمینی از مراجع تقلید است. هدف آنان جلوگیری از اعدام احتمالی آیت‌الله خمینی بود.

 

یک ماه بعد (۵ا مرداد ۱۳۴۲) آیات عظام شریعتمداری و میلانی و گلپایگانی در یک بیانیه مشترک، اصل دوم متمم قانون اساسی مشروطه، را تفسیر کرده و چنین نوشتند:

«... ـ مطابق مفهوم اصل دوم متمم قانون اساسی علمای طراز اول مصونیت داشته و حبس و توقیف و تبعید آنان مخالف قانون است.»

واقعش نه اصل دوم متمم قانون اساسی و نه هیچ اصل دیگری در ایران هیچ کس را از تعقیب قانونی مصون نمی‌داشت. ۵ روحانی مورد اشاره در اصل دوم متمم قانون اساسی، سمت مشاور در قوانین اسلامی را داشته و بالاتر از مجلس و قانونگذاران ننشسته بودند. هیچ قانونی در ایران به هیچ فردی مصونیت این که در برابر قانون و دادگاه جوابگو نشود نمی‌داد. بر طبق قانون اساسی هیچ کس بالاتر از قانون قرار نداشت و قدرت مطلقه در دست مردم بود.

*******

 

 

۲۱ مهر سال ۴۳ لایحه کاپیتولاسیون

کاپیتولاسیون در ایران

 

(که در قسمت های بعدی خاطرات خانه زندگان در باره آن صحبت خواهم کرد) در مجلس شورای ملی تصویب شد. با تصویب لایحه مزبور و واکنش آیت‌الله خمینی که گفت:

«... ـ عامل این ننگ و فضاحت مجلس و دولت است.»

رادیو دولتی خبر زیر را داد:

طبق اطلاع موثق و شواهد و دلایل کافی، چون رویه آقای خمینی و تحریکات مشارالیه، علیه منافع ملت و امنیت و استقلال و تمامیت ارضی کشور تشخیص داده شد، لذا در تاریخ ۱۳ آبان ماه ۱۳۴۳ از ایران تبعید گردید.

  

 

*******

 

 



 

در جهت روشنگری آنکه در موازات روند سیاست؛ نهادهای دیگری نیز هستند که خواسته و یا ناخواسته برآن اثر گذارده تا آن اندازه که هدایت از پیش فرض شده را به مسیر دیگری که از قبل پیش ـ بینی نشده است، رهبری میکند و "ما" را در چین و شکنج‌های پُر پیچ و خم، سرگردان میسازد.

 



 

مبارزه با باورهای دینی یکی از محالات است.

مبارزه با هر دینی، بی­هوده است.

برای نابود ساختن یک دین،

کافی ست با برهان علمی،

ایمان و اعتقاد به آن را، سست کرد! 

 


 بسیاری از کشورها در طول تاریخ به این مهم پرداختند. ولی، آب در هاون کوبیدند. این مسیر کوبیدن آب در هاون بیش از 4 تا 7 هزار سال (در سراسر دنیا) به طول انجامیده است. نشانه‌های بسیار محکم آن را در زمان‌های نه چندان دور (بیش از 2000 سال پیش) در روم باستان و از آن نزدیک‌تر، در انقلاب 1917 در روسیه را شاهد بودیم.

پس باید چاره دیگری اندیشید،

نه آنکه «نخست باید بر اسلام چیره شد!»

شما بر هیچ دینی نمی‌توانید پیروز شوید. چون ادیان تربیت فرد است، فرهنگ فرد است و قسمت بزرگی از ذهنیات افراد در مسیر زندگی همان فرد را، ساختار است. در اینجا بحث بر سر نیک بودن ویا بد بودن این روند نیست بلکه عمل کرد و کار کرد این روند، دارای اهمیت است.

همانگونه که اشاره شده تاریخ این مهم را چندین و چند بار ثابت کرده است. ولی اما که؛ باید در درجه اول نهادهای اصلی اجتماعی را شناخت. و پس از آن، با کمک کارسازه زمان کاربرد/ کارکرد نهاد مذهب را با یک و یا ترکیبی از دیگر نهادها، جانشین ساخت.

این مهم در کشورهای پیشرفته از جمله:

ممالک اسکاندیناوی، ژاپن، چین، هلند، بلژیک، کره جنوبی/ شمالی و چند کشور دیگر به‌نیکی به انجام رسیده است.

حال می‌پرسید آن پنج نهاد اصلی کدامند؟

این هم نظری بسیار ـ بسیار کوتاه براین مهم.

در صورت تمایل این پنج نهاد را بیشتر از این کوتاه گسترش خواهم داد.

استواری و برقراری هر جامعه بستگی تام و تمام با پنج نهاد اصلی و چندین نهاد فرعی (بیشتر جنبه فرهنگی و محلی دارند. لات‌های جوانمر، کلاه مخملی‌ها، شغل‌های مد روز، ارتشی بودن، حاجی شدن، و ... ) دارد و از بحث در این خصوص، خود داری میشود.

تمام جوامع/ همبودها بر این پنج نهاد استوار است.

از نهادهای فرعی چشم پوشی می‌کنیم و آن را به فرصتی دیگر می‌گذاریم و پنج نهاد اصلی را بطور بسیار، بسیار کوتاه از نظر می‌گذرانیم.

این پنج نهاد هریک:

v                          وظیفه و کارکردی دارند. و

v                          ایفا نقش هر نهاد توسط اشخاص است.

v                          نهادها دارای خصوصیات فیزیکی یا ظاهری می‌باشند. و نیز دارای:

v                          خصوصیت مظهری و نشانگاهی نیز هستند.

 

1.   نهاد خانواده:

وظیفه و کارکرد این نهاد تولید و پرورش کودکان است. نقش‌های آن را پدر و مادر و فرزند اجرا می‌کنند. خصوصیات فیزیکی یا ظاهری آن، خانه و وسایل زندگی است. خصوصیت مظهری و نشانگاهی آن انگشتر/ قباله ازدواج و وصیت نامه می‌باشند.

 

2.   نهاد تعلیم و تربیت:

وظیفه و کارکرد آن تربیت افراد است برای عضویت‌ها در داخل گروه‌ها (تحصیلی، کار و پیشه، و ...). ایفا نقش توسط معلم و شاگرد است. خصوصیات فیزیکی یا ظاهری آن مدرسه، دانشگاه و کتاب می‌باشند. خصوصیت مظهری و نشانگاهی آن نیز مدارک تحصیلی مانند دیپلم، لیسانس و ... هستند.

 

3.   نهاد اقتصاد:

وظیفه و کارکرد آن فراهم آوردن خوراک پوشاک و مسکن است. ایفا نقش بر عهدۀ کارفرما، کارگر، تولید/ مصرف کننده گذارده شده است. خصوصیات فیزیکی یا ظاهری آن کارخانه‌ها، ادارات، دفترخانه‌ها، دکان‌ها مغازه ها و ... هستند. خصوصیت مظهری و نشانگاهی پاداش مادی، نشان‌ها، مدال‌ها، و تعلق به اتحادیه‌ها است.

 

4.   نهاد مذهب:

وظیفه و کارکرد آن برقراری احساس همکاری، ایمان، امید، آرامش و احسان، مراسم ازدواج/ خاکسپاری (سوزاندن و یا ...) است. ایفا نقش توسط آیت الله، آخوند، مراجع تقلید، کشیش، اسقف و ... به اجرا گذارده می‌شوند. خصوصیات فیزیکی یا ظاهری آن مسجد، کلیسا و ... می‌باشند. خصوصیت مظهری و نشانگاهی عبا، عمامه، ردا، خفتان، صلیب، قرآن و ... هستند.

 

5.   نهاد سیاست:

وظیفه و کارکرد آن ارائه و ثبت قوانین، تغییر آن‌ها و چگونگی اجرا آن و نیز همچنین ایجاد نظم و برقرای ضوابط است. ایفا نقش توسط فرمان دهنده و فرمانبردار به انجام می‌رسد. خصوصیات فیزیکی یا ظاهری آن دستگاه‌های حکومتی ست. خصوصیت مظهری و نشانگاهی درفش (پرچم) قوانین و منشورها می‌باشند.

نکته بسیار مهم آنستکه تنظیم روابط فرد با اجتماع (نهادهای خانواده، تعلیم و تربیت، اقتصاد و مذهب) توسط نهاد سیاست شکل می‌گیرد. به‌بیان دیگر اگر نهادهای خانواده، تعلیم و تربیت، اقتصاد و مذهب را اعضای یک ارکستر سنفونی تصور کنیم، رهبری ارکستر با نهاد سیاست است. و به همین دلیل است که این رهبر از تمام کنش/ واکنش و برهم کنش‌های این نهادها باید آگاهی کامل و علمی داشته باشد.





و بنابر نظر شخصی خودم:

به دلیل ناآگاهی اربابان سیاست از سیاست، ما تاکنون هرگز یک فرد سیاسی در جامعه معاصر ایران که بر این پنج نهاد اصلی تسلط و چیرگی کامل داشته باشد؛ نداشتیم.

و ... دارای دانش کافی و دانستن این نهادها و نقش آنان در سامان دادن بر روند مسائل اجتماعی/ کشوری/ لشگری و تدوین و تبین این نهادها در جهت بکارگیری آنها تخصص لازم دارد و این کار فقط و فقط از پژوهشگران، دانشمندان علوم و متخصصین برشمرده در بالا انتظار می‌رود.

و... فراموش نشود که برهمکنش این پنج نهاد را باید با دقت بسیار، قبول و در نظر داشته باشیم.

 




کامکار سوئد 2026/06/07






    قدرت جمهوری اسلامی

 قدرت جمهوری اسلامی از ترکیب کم‌نظیری از خلأ نهادی، انحصار ایدئولوژیک و تصاحب سازمان‌یافتهٔ منابع مادی و امنیتی شکل گرفت؛ ترکیبی که نه محصول نبوغ سیاسی، بلکه نتیجهٔ شرایط تاریخی ایران بود.

پس از فروپاشی نظم پهلوی، کشور وارد وضعیتی شد که در آن دولت قدیم فرو ریخته بود اما دولت جدید هنوز ساخته نشده بود. در چنین خلأیی، نیرویی که بتواند هم‌زمان بسیج اجتماعی، سازمان‌دهی و اعمال اقتدار را انجام دهد، به‌طور طبیعی قدرت را قبضه می‌کند. جمهوری اسلامی دقیقاً در همین نقطه ایستاد!

شبکه‌ای مذهبی ـ اجتماعی که سال‌ها در مساجد، هیئت‌ها، حوزه‌ها و نهادهای خیریه ریشه داشت و برخلاف نیروهای سکولار، ساختار سازمانی آماده و گسترده‌ای در سراسر کشور داشت. این شبکه توانست خلأ نهادی را پر کند و اقتدار را در سطح محلی و ملی تثبیت کند.



در کنار این، جمهوری اسلامی سیاست را از سطح رقابت منافع به سطح "حقانیت" منتقل کرد و آن را به امر مقدس تبدیل نمود.

وقتی سیاست به حوزهٔ تشخیص حق و باطل بدل شود، قدرت سیاسی از نقد مصون می‌شود و مشروعیت خود را نه از کارآمدی، بلکه از انحصار معنایی می‌گیرد. این انحصار ایدئولوژیک، حتی پس از فرسایش کاریزما،

Charisma


 با ساختارهای امنیتی، حقوقی و رسانه‌ای تثبیت شد و امکان شکل‌گیری روایت‌های رقیب را محدود کرد.

هم‌زمان، ساختارهای اقتصادی جدیدی شکل گرفت که بخش بزرگی از اقتصاد را خارج از نظارت دولت رسمی و در اختیار نهادهای وفاداری قرار داد.

بنیادها، سپاه و شبکهٔ شرکت‌های وابسته، نوعی اقتصاد سیاسی ایجاد کردند که در آن قدرت سیاسی مالک منابع اقتصادی است و از طریق توزیع رانت،  (رانت Rent در ساده‌ترین تعریف به درآمد یا امتیازی گفته می‌شود که حاصل تلاش، تولید یا کار مفید نیست، بلکه از طریق موقعیت‌های خاص، انحصار، رانت اطلاعاتی یا مالکیت منابع طبیعی به دست میآید.)

فرصت و امنیت شغلی، وفاداری تولید می‌کند.

این الگو، قدرت را از وابستگی به جامعه مستقل می‌کند و آن را به شبکه‌ای بسته و خودتولیدگر تبدیل می‌سازد.

در نهایت، فقدان نهادهای رقیب احزاب پایدار، اتحادیه‌های مستقل، رسانه‌های آزاد و جامعهٔ مدنی نهادینه‌شده باعث شد هر ساختار متمرکزی که بتواند خشونت مشروع را در دست بگیرد، به قدرتی بی‌بدیل تبدیل شود. ایران تاریخی طولانی از دولت متمرکز و جامعهٔ پراکنده دارد؛ جمهوری اسلامی این الگو را نه ایجاد کرد، بلکه به نهایت رساند. قدرت آن از استثنا بودن نمی‌آید؛ از تداوم یک الگوی تاریخی می‌آید:

تمرکز اقتدار در غیاب توزیع قدرت.

 

برگرفته شده از نوشته علی دهقانی

ویرایش و باز نویسی محمدرضا کامکار

 2026/05/18






 

خودانگاری بخشی از خودباوری شخص است که بوسیله تحمیل معیارها و ارزش‌های برونی شکل می‌گیرد. بزرگترین نشانه‌های خودانگاری مطیع/ سربراه بودن و فرمانبرداری ست که متأسفانه و با کمال تأسف ایرانیان در پابرجایی این نیروی ویران‌گر نزد کودکان و نوجوانان خود پافشاری بسیار دارند و از این مهم غافل هستند که پرورش مخربِ فرمانبرداری ریشه در گسترش خودانگاری دارد، و این خود متضاد خودشکفتگی می‌باشد.

خودشکفتگی قسمتی از خودباوری شخص است، همان قسمتی که قادر است به‌صورت نامحدود از قوه به فعل درآید. خودشکفتگی کوششی است به‌سوی کمال، تکمیل استعدادها و شکوفایی توانایی‌های نهانی خود، در به کارگیری آن توانایی‌ها و استعدادها خود، که پاره‌ای از پدران و مادران ایرانی از این مهم غافل هستند. 

فرایند پرورش خودانگاری

v                          این روش از کوشش در "تصحیح عیوب/ خرده‌گیری و عیب جویی‌ها" اندیشه‌ها و احساسات و کردارها خود به وسیله مقایسه آن­ها با اندیشه، احساس و کردار دیگران (دگر‌عام/ کُل جامعه) به کار گرفته می­ شود. 

v                          به تدریج که این ساز و کار، به‌کار گرفته می­‌شود، فرد خود را به تداول معمول نزدیک‌­تر می‌بیند و کم ـ کم الگوهای روابطی را که در جامعه­ موجود ست را درمی‌­یابد و برای فرار از "تنبیهِ اندیشه"، احساس و کردار، باورداشت خود را با دگرعام، سازگار می‌­سازد.

در این فرایند سازگاری بطور روشن، فرد درمییابد که دگرعام (جامعه) به او پاسخ مثبت می‌دهد. در این مرحله فرد، یاد می­‌گیرد که پاسخ‌­ها را قبل از ادا، و پیش از بیان، در ذهن خود حاضر سازد.

 


بدین ترتیب پاسخ‌های داده شده توسط فرد، مخالف جامعه نبوده و مورد تأئید جامعه قرار می­‌گیرد. و به ­وسیله این فرایند و فراروند، بالاخره فرد آموزش فرایند پرورشی خودانگاری را در خود به روش "تجربه منظم" رسانده، و خودانگاری (تمکین جبرِعام) استوار می‌گردد.

رستم (... و رستم‌ها / زورگویی پدر/ مادر و اجتماع) با ­سرسپردگی بیش‌­ترین ژرفای در خودانگاری و خادم پا در رکاب فراساخته‌­­های اجتماعی بودن، نماد کاملی است از:

1.   صدور حکم بدون استدلال،

2.   اختناق ذهن نقاد در مخاطب و

3.   القاء عقاید، در جمع پیرو ـ پرور.

 



 

کامکار 2026/05/14









شاید پنج ساله بودم. یادم نیست! ولی میدانستم که زیر شش سال هستم. چون من در سن شش سالگی به دبستان رفتم که نامش را بیاد نمیآوریم. و خاطره "توت" زمانی رخ داد که من دبستان نمی‌رفتم.

منزل ما در کوچه نیکنام بود که بعدها به خیابان نیکنام ارتقاء درجه پیدا کرد. خیابان نیکنام در تهران شرق میدان ژاله به‌طرف نیروی هوایی قرار داشت.

منزل ما در شاخه‌ای که از کوچه جنوبی، نیکنام جدا می‌شد و سه طبقه هم داشت جا خوش کرده بود. درخت میوه‌ای که در حیات منزل داشتیم، یک درخت انگور بود که یکسال در میان انگور میداد. و من زیر سایه آن در تابستان‌ها هندوانه می‌خوردم.

برگردیم به "توت" که درختی تنآور بود و در ضلع شمالی کوچه نیکنام قرار داشت و فاصله آن با خانه ما کمتر از سه دقیقه بود که با دویدن من به‌طرف "مُراد" که همان درخت توت باشد، شاید به دو دقیقه هم نزول میکرد.

یک روز کرم بهاری به هوای توت خوردن کفش‌هایم را "ور" کشیدم و دوان ـ دوان راهی دیار معشوق شدم.

چون ضلع جنوبی کوچه نیکنام سایه بود در آنجا ایستادم. کوچه نیکنام چون به اندازه کافی پهن بود ماشین‌های شخصی با کمی زبر دستی از این مسیر رفت و آمد میکردند.

آفتاب نیمروز کولاک میکرد. و من زیر سایه دیوار شرقی ـ غربی کوچه ایستاده بودم که ناگهان چشمم به "حبّه" توتی که در فاصله هفت متری درخت با باد مناسب به رقص درآمده بود خیره شد و چشمانم از حرکت ایستاد. حبّه توت بزرگی بود، خیلی بزرگتر آنچه را که تا بحال دیده بودم.



چشم از دیدن معشوق برنمی‌داشتم تا مبادا در پشت توت‌های دیگر خود را مخفی سازد و یا در پشت برگهای درخت پل نگاهم با او فرو پاشد.

ضربان قلبم را بخوبی میشنیدم. و میدانستم که هر قدر هم جایش محکم باشد، طاقت وزش بادهای تندی که میوزید را ندارد و سرانجام با "مادر" خود وداع گوید و به‌طرف زمین "فرویازد" و پیش از آنکه معشوق بر زمین بوسه زند؛ باید بر کف دست من بنشیند.

دقایق و شاید ساعات می‌گذشت و معشوق بدون توجه به‌من و آن التهاب درونی من، سرگرم رقصیدن خود.

که ناگهان باد شدیدی او را از دامان مادر خود کند و معشوق مرا در لابلای برگها به‌طرف زمین فرویازید.

بی‌اختیار و بدون هیچ فکر و تأملی از جای خود کنده شدم تا "او" را در کف دستان خود و در سلامت جای دهم.

جهان پیش چشمانم سیاه شد! هیچ چیز نمی‌شنیدم! پس از مدتی که نمیدانم چه مدتی بود و چگونه طی شد؛ صداهای نامفهوم به گوشم میرسید که:

«... ـ چیزی نیست، چیزی نیست! خدا بهت رحم کرد که زنده‌ای پاشو برو خونتون. اون بابا هم رفت.»

پرسیدم: چی؟ چی شده؟

کسی در میان جمعیت که مرا می‌شناخت و با پدر و مادر من "سلام و علیک" داشت گفت:

«... ـ هیچی تو حواست نبود، ی هو تو «دوای دی» و اون ماشین شخصی زد به تو، و تو از جات کنده شدی و سه متر آن طرف‌تر افتادی رو زمین. آخه بچه جون بخاطر یک حبّه توت آدم خودشو به کشتن میده؟»

 

کامکار 2026/05/09 










ناکجا آباد



ایرانی زود مأیوس

و

زود امیدوار می‌شود.

سرشت ایرانی را آمیزه‌ای از میل‌های تندِ نفی ـ اثبات، افراط ـ تفریط، دانسته‌اند.

به وی اگر بگویند درپرده رو، چنان روی خود را می‌گیرد که نتواند حتا پیش پای خود را بیند، و نفسش تنگی کند.

و

اگر به او بگویند پرده از رخ برگیر، چنان پرده در می‌شود که عریان و لخت، و یا با لباس شنا در خیابان‌ها پرسه میزند.

در عین صوفی گری تجمل پرست است.

از غرور، خودستایی/ ناراستگویی و به خود بالیدن، اکراهی ندارد.

بدان پایه می‌نوشد که توان نوشیدن جام دگرش نباشد.

میخواهد هم «خسروپرویز» باشد و هم «بایزید بسطامی».

عجول و شتاب زده است. در برابر انتظار، کم طاقت و حساس و از آستین سمت چپ خود، برای هر رخ داده‌ای، قضاوتی بی اساس به بیرون در آورد.

خلاصه آنکه جوان نوخاسته‌ای را ماند که خردش نباشد.

و

به نقل از شاعر ملی‌شان «فردوسی» به یک دست آتش به یک دست، آب.

و

کشور من ناکجا آبادی ست که آدم‌ها اگر دلشان بگیرد، مجبورند بروند قبرستان، بیمارستان، تیمارستان یا آسایشگاه سالمندان، تا بفهمند غم‌های بزرگ‌تری هم هست، نکند که دل‌شان هوای شادی کند!

کشور من ناکجا آبادی ست که مردمش بجای حل مشکلات خود سعی می‌کنند به بهترین شکل خود را با آن تطبیق دهند!

کشور من ناکجا آبادی ست که بسیاری ازمردمش براین باورند که کره زمین به عشق علی (امام اول شیعیان) ست که به ‎دور خود می‌گردد.

کشور من ناکجا آبادی ست که مردم، خانه رو به آفتاب را گرانتر میخرند و سپس با هفت لایه پرده تمام پنجره‌ها را می‌پوشانند.

کشور من ناکجا آبادی ست که برای تولد بچه بنر تبلیغاتی بر سر چهار را محله، بر پا می‌کنند و همان بچه وقتی کمی بزرگ‌تر شد، زیر لکد و کمربند بدنش سیاه و کبود می‌شود.

کشور من ناکجا آبادی ست که همیشه در انتظار یک ناجی بوده است که یا امام زمان است و یا ...

کشور من ناکجا آبادی ست که اکثر مردمش از تعالی و کمال دیگری در رنج و عذاب است. و فراموش می‌کند برای رهایی از این عادات ناپسند، باید خودشان در جستجوی کمال باشند.

کشور من ناکجا آبادی ست که یک زیبا روی کنار خیابان میتواند عامل اصلی یک ترافیک سنگین باشد!

کشور من ناکجا آبادی ست که برای تسخیر سفارتخانه‌ای از دیوار آن بالا رفته و آن محل را لانه جاسوسی می‌نامد ولی اما که، فرزندان خود را برای «تحصیلات» به همان کشور جاسوس اعازم می‌کنند.

کشور من ناکجا آبادی ست که در هشتم آذر 1390 مردم انقلابی برای تسخیر سفارت انگلیس وقتی به آنجا حمله می‌کنند، همه چیز را شکسته و ویران میکنند ولی اما که، شیشه‌های مشروب را می‌دزدند (نفع طلبی آنی!).

کشور من ناکجا آبادی ست که مردمش شعار مرگ بر آمریکا سر میدهند و همزمان سیگار وینستون آمریکایی دود می‌کنند و کوکاکولا می‌نوشند.

کشور من ناکجا آبادی ست که ریختن کنجد روی نان بربری، برای مردمانش یک "گزینش" محسوب می‌شود...!

کشور من ناکجا آبادی ست که عرب‌ستیزی را مد روز کرده ولی در پرستش و ستایش دین/ مذهب ساخته شد از همان کشور سر تعظیم 1400 ساله فرود می‌آورد.

کشور من ناکجا آبادی ست که تا خرخره می‌بارگی کند، ولی دهان خود را طهارت دهد و به سجاده نشیند.

 کشور من ناکجا آبادی ست که پا روی واقعیت‌ها گذارده و ترویج دهنده‌ی دروغ و ناراست است.



کشور من ناکجا آبادی ست که خیل کثیری از "زبردستان"ش که حتی سودا خواندن و نوشتن هم ندارند، به محض رسیدن به اروپا و یا آمریکا، و با به گز پیمودن چند خیابان پس از یکی دو ماه بزرگ‌ترین فاضلان علوم اجتماعی/ دانشمندان بلامنازع و طاووسان پر غرور و سرمست شده و مسایل جهانی و ایران را با نیم ساعت ورّاجی، حل می‌کنند.



کشور من ناکجا آبادی ست که به ظاهر با مذهب "تحمیلی" مخالفت میکند ولی ستایشگر نوه‌ها و نتیجه‌های (عرفان، صوفی و صوفیگری؛ درویش و درویشگری) آن است.

کشور من ناکجا آبادی ست که روشنفکران آن، برای به کرسی نشاندن روشنفکری خود بر ضد روشنفکری خودشان هم از شش جهت، درفش مخالفت بلند می‌کنند.

کشور من ناکجا آبادی ست که واقعیت گرایان و واقع بینان را «حلاج»وار، بر سر دار می برند.

 کشور من ناکجا آبادی ست که در مراسم اعدام  هموطن  با تمام اهل خانواده از کوچک و بزرگ جمع می شوند، تخمه می شکنند و صلوات می فرستند.

کشور من ناکجا آبادی ست که چهار پدیده زندگی (زادروز، همسرگزینی، جدایی و مرگ) آنان به زبان بیگانه بیان می‌شود.

و وای به زمانی که بخواهی اصالت و خرد خود را حفظ کنی و انسان بودن و انسانیت را در خود نکشی. آن زمان در جا و پابرجا، 124000 نفری برای خودت دشمن تراشیدی. 

 کشور من ناکجا آبادی ست که نزدیک به پنجاه سال فریاد مرگ بر آمریکا سرداد، و اکنون (سال 1405) نعره میزند زنده باد آمریکا! 







کشور من ناکجا آبادی ست که برای بیان روشنفکری و دانایی خود باید به دستگاه حکومتی دشنام دهید، و شرط لازم برای تصاحب کلام آخر، پول است و پول!

برگرفته ازسخن یک دوست کُرد: 

ما کردھا ضرب المثل جالبی داریم:

ايرانی جماعت "بە فڕێک موسڵمان و بە تڕێک کافر"

یعنی "با یک کف زدن مسلمان میشە و با یک گوزیدن کافر ميشە"

کامکار 2014/06/06

بازنویسی شده 2026/05/06

 








آب گل‌آلود و ماهی

 

یکی از خصوصیات فرهنگ کهن ایران این بوده است که:

"از آب گل‌آلود ماهی بگیرد."

این ضرب‌المثل بیشتر دلالت بر افراد سودجو و منفعت‌طلب دارد.

داستان این ضرب‌المثل از این قرار است که:

مرد ماهیگیری، در حال ماهیگیری از رودخانه‌ای بود. تور ماهیگیری خود را به میان جریان آب قرار داده بود.

همزمان ریسمانی را هم در آب قرار داده بود که تکه سنگی به آن وصل بود. آن ریسمان را تکان می‌داد و آب را گل‌آلود می‌کرد.

رهگذری او را در این حال می‌بیند و ‌به ماهیگیر می‌گوید:

ـ این چه کاری است که می‌کنی؟

ـ این آب آشامیدنی است و تو با این کار آن را آلوده می‌کنی و دیگر برای ما قابل استفاده نیست!؟

ماهیگیر اما در جواب می‌گوید:

ـ من هم مجبورم، می‌خواهم ماهی بگیرم که از گرسنگی نمیرم. با این کار و تکان دادن این ریسمان آب گل‌آلود می‌شود، و ماهیان راه خود را گم می‌کنند و در دام من گرفتار می‌شوند.

این ضرب‌المثل کنایه از افرادی است که از موقعیتی خراب و آشفته سوءاستفاده می‌کنند و منفعت خود را می‌طلبند.

در حکومت آتی (به هر شکل آن) همین آش است و همین کاسه!

میپرسید چرا؟

روشن است به علت پایین بودن ضریب هوشی نزد ایرانیان! و عدم توانایی تشخیص "خیر از شر" با این زیربنا (ضریب هوشی کم)، درایت و توانایی نیک از بد، در سطح پایین قرار میگیرد و کارهای جاری بیشتر با عدم موفقیت توام است تا موفقیت.

کامکار 2026/04/26

 








تقلیل واقعیت به روایت‌های احساسی

 این تصویر دو ادعای ظاهراً متضاد می‌سازد، اما هر دو بر یک ضعف مشترک سوارند:

تقلیل واقعیت به روایت‌های احساسی.

از یک‌سو، شعار "مرگ بر آمریکا" را به "۴۸ سال عربده" فرو می‌کاهد؛ قضاوتی که با حذف زمینه‌های تاریخی، یک پدیده‌ی پیچیده را به یک رفتار بی‌فکر تقلیل می‌دهد.

از سوی دیگر، روایت نجات‌دادن خلبان آمریکایی را به‌عنوان "حقیقت مردم" عرضه می‌کند؛ روایتی که نه سند دارد و نه نماینده‌ی یک جمعیت، بلکه صرفاً یک نمونه‌ی احساسی است که به‌جای تحلیل، نقش اقناع را بازی می‌کند.



این دو قطب شعار رسمی و داستان مردمی در ظاهر مقابل هم هستند.اما هر دو واقعیت اجتماعی را ساده‌سازی می‌کنند و با ساختن دوگانه‌های آماده‌مصرف، مخاطب را به سمت نتیجه‌ای از پیش‌ساخته هدایت می‌کنند.




حتی جمله‌ی "جامعه حافظه کوتاهی دارد" نیز بیرون از این بازی نیست؛ چون بدون مشخص‌کردن "کدام حافظه" و "کدام فراموشی"، خودش تبدیل به یک ابزار خطابی می‌شود.

در نهایت، مسئله نه تاریخ است و نه مردم؛ مسئله قدرت روایت‌هاست.

وقتی پیچیدگی جامعه را به دو تصویر سیاه ‌وسفید تقلیل می‌دهیم، فهم را افزایش نمی‌دهیم فقط روایت تازه‌ای را جایگزین روایت قبلی می‌کنیم.

برگرفته شده از نوشته: «علی دهقانی»

کامکار 2026/04/06







 

ژست دانای کُل

آنچه امروز در رفتار بسیاری از کنشگران فضای مجازی دیده می‌شود لحن بالا، قطعیتِ بی‌پشتوانه، ژستِ دانای کُل این نه فقط یک "سبک گفتار" است، بلکه محصول ترکیب خطرناک ساختارهای قدرت پلتفرمی و ضعف‌های شخصیتی فردی است.

فضای مجازی نوعی میدان نمادین است که در آن افراد با کمترین سرمایه واقعی، می‌توانند با بیشترین ادعا ظاهر شوند. این تضاد، اغلب به شکل اقتدارنمایی عصبی بروز می‌کند؛ نوعی تلاش برای پنهان کردن خلأ درونی.




در سطح جامعه‌شناختی، شبکه‌های اجتماعی محیط‌هایی هستند که در آن "سرمایه نمادین" به‌سرعت تولید و مصرف می‌شود.

فردی که در جهان واقعی جایگاه تثبیت‌شده‌ای ندارد، ناگهان با چند هزار دنبال‌کننده احساس می‌کند باید نقش "مرجع" را بازی کند. این نقش‌پذیریِ شتاب‌زده، معمولاً با لحن بالا به پایین همراه است، چون تنها ابزار او برای حفظ این جایگاه لرزان، نمایش قدرت است، نه خودِ قدرت. این همان چیزی است که «بوردیو»

 

پی‌یر بوردیو - ویکی‌پدیا

 

 



آن را "خشونت نمادین" می‌نامد:

تحمیل برتری از طریق زبان، نه از طریق توانایی.

اما لایه روانی ماجرا تندتر و عریان‌تر است. بسیاری از این کنشگران در واقع با اضطراب منزلت زندگی می‌کنند؛ ترسی دائمی از دیده‌نشدن، بی‌اهمیت بودن، یا اشتباه کردن.

برای فرار از این ترس، نقاب قطعیت می‌زنند. پشت این نقاب، معمولاً ضعف‌هایی مثل نیاز افراطی به تأیید، ناتوانی در پذیرش نقد، یا شکنندگی هویت نشسته است. لحن بالا به پایین، برای چنین فردی نه انتخاب، بلکه سپر دفاعی است. هرچه درون فرد ناپایدارتر باشد، بیرونش محکم‌تر و تهاجمی‌تر به نظر می‌رسد.




از سوی دیگر، الگوریتم‌ها این ضعف‌ها را تشدید می‌کنند. پلتفرم‌ها به رفتارهای پرخاشگرانه، قاطع و تحقیرآمیز پاداش می‌دهند. نتیجه این است که کنشگر یاد می‌گیرد هرچه از موضع بالاتر حرف بزند، بیشتر دیده می‌شود. این چرخه معیوب، ضعف شخصیتی را به استراتژی ارتباطی تبدیل می‌کند. در نهایت، فردی که در جهان واقعی شاید حتی توان مدیریت یک گفت‌وگوی ساده را ندارد، در فضای مجازی نقش قاضی، فیلسوف، تحلیل‌گر کلان و مرجع اخلاقی را هم‌زمان بازی می‌کند.

در مجموع، برخورد از موضع بالا در فضای مجازی معمولاً نشانه قدرت نیست؛ نشانه ترس، ناامنی، و نیاز به جبران است. جامعه‌شناسی ساختار را توضیح می‌دهد، روان‌شناسی فرد را، و فضای مجازی این دو را در هم می‌تند تا از ضعف، ژست بسازد و از ژست.

برگرفته شده از نوشته: علی دهقانی



کامکار 2026/04/05










سیادت مذهبی

ادیان در طول تاریخ، بارها به نام حقیقت مطلق، خون انسان‌ها را ریخته‌اند. هر جا که ایمان با قدرت گره خورده، مرز میان تقدس و خشونت فرو ریخته و کشتار با زبان آسمان مشروعیت یافته است.

ارتش‌هایی که پرچم خدا را حمل می‌کردند، شهرها را سوزاندند؛ فرقه‌هایی که خود را تنها راه نجات می‌دانستند، نسل‌ها را از میان بردند؛ و رهبرانی که ادعای ارتباط با امر مقدس داشتند، مرگ را به‌عنوان ابزار نظم به کار گرفتند.

در بسیاری از این دوره‌ها، دین نه پناهگاه معنوی، بلکه سلاحی سیاسی بود که با آن قلمرو گسترش یافت، مخالفان خاموش شدند و هویت‌ها پاک‌سازی گردید.

تاریخ نشان می‌دهد که وقتی ایمان به حقیقت مطلق تبدیل می‌شود، انسان‌ها به‌سادگی به نام خدا، هم‌نوع خود را قربانی می‌کنند. این خون‌ریزی‌ها نه استثنا، بلکه بخشی از ساز و کار قدرت‌طلبی دینی در دوره‌های مختلف بوده است؛ ساز و کاری که آثارش هنوز در زخم‌های جمعی ملت‌ها باقی مانده.




 

Karlheinz Deschner



  


زادروز و مرگ 2014–1924  

نویسنده و تاریخ‌پژوه آلمانی بود که بخش عمدهٔ فعالیت علمی خود را به نقد تاریخی نهادهای دینی، به‌ویژه کلیسای کاتولیک، اختصاص داد.

آثار او بر پایهٔ روش‌شناسی مستند، اتکا به منابع اولیه و تحلیل ساختارهای قدرت شکل گرفته‌اند و در فضای پژوهشی آلمان جایگاهی بحث‌برانگیز اما تأثیرگذار دارند. دشنر با رویکردی انتقادی و تاریخ‌محور، به بررسی پیوند میان دین، سیاست و خشونت نهادی می‌پرداخت.

کتاب «جنایات کلیسا»

kriminalgeschichte des Christentums



 


نمونه‌ای شاخص از این رویکرد است. این اثر با تکیه بر اسناد تاریخی، گزارش‌های رسمی و منابع کلیسایی، به تحلیل موارد مشخص خشونت، سرکوب و سوءاستفادهٔ ساختاری در تاریخ کلیسا می‌پردازد.

«دشنر» در این کتاب نه به نقد ایمان فردی، بلکه به نقد عملکرد نهادی و سازوکارهای قدرت مذهبی توجه دارد. اهمیت کتاب در ارائهٔ یک مطالعهٔ مستند و نظام‌مند دربارهٔ تضاد میان آموزه‌های اخلاقی مسیحیت و کارکردهای تاریخی نهادهای کلیسایی است؛ مطالعه‌ای که آن را به منبعی معتبر برای پژوهش در حوزهٔ تاریخ دین، جامعه‌شناسی قدرت و نقد ایدئولوژی تبدیل می‌کند. متأسفانه این کتاب هنوز بفارسی ترجمه نشده .

او با آثار پژوهشی عظیم، به بررسی جنایات، فساد و نقش سیاسی نهاد کلیسا در تاریخ پرداخت و به عنوان یکی از منتقدان ساختاری دین شناخته می‌شود.

 

نکات کلیدی درباره کارل هاینز دشنر:

آثار شاخص: مهم‌ترین اثر او مجموعه ده‌ جلدی «تاریخ جنایات مسیحیت» (Kriminalgeschichte des Christentums) است که به بررسی تاریخی فسادها و جنایات کلیسا می‌پردازد.

کتاب‌های دیگری چون «فاشیسم و کلیسا» و «دین و روحانیت» از دیگر آثار اوست.

دیدگاه و رویکرد: «دشنر» رویکردی انتقادی و ضد کلیسا (Anticlerical) داشت و معتقد بود روحانیت و نهادهای مذهبی همواره در دروغ‌پردازی و سوءاستفاده از قدرت نقش داشته‌اند.

روش‌شناسی: او با استفاده از اسناد و مدارک تاریخی، ادعاهای کلیسا را به چالش می‌کشید و تصویری خلاف روایت رسمی از تاریخ مسیحیت ارائه می‌داد.

شهرت و جایگاه: به دلیل انتقادات بی‌پرده، او به عنوان یک روشنگر "دردسر ساز" برای کلیسا شناخته می‌شد.

کتاب‌های وی به فارسی نیز ترجمه شده‌اند، از جمله «فاشیسم و کلیسا» که به روابط پاپ‌ها با فاشیسم می‌پردازد.

با سپاس و قدردانی بسیار از زحمات دوست فرهیخته‌ام جناب آقای علی دهقانی که بدون ایشان این نوشتار، بوجود نمی‌آمد.

 

کامکار 2026/03/22

 








AI و من

 

قابل توجه!!!

AI

هرآنچه را که خود "میدانست" در مورد من نوشته است. تأیید نوشته‌ها برایم مشکل است و برخی از آورده‌ها کاملاً اشتباه است. از طرف من هیچگونه ویرایش و آرایشی انجام نشده است و همانگونه که AI آورده است را باز نشر کردم.

کامکار 2026/02/27   




وبلاگ محمدرضا کامکار رستم جهان پهلوان و اودیپ شاه

محمدرضا کامکار، کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی، در وبلاگ خود مجموعه‌ مقالاتی با عنوان 

«رستم جهان پهلوان و اودیپ شاه» منتشر کرده است [۱.۱.۲، ۱.۳.۲]. این تحلیل‌های روان‌شناختی و اسطوره‌شناختی در چندین بخش (حداقل ۷ بخش) تدوین شده و به بررسی تطبیقی شخصیت رستم و اودیپ از منظر مفاهیم روان‌شناسی مدرن می‌پردازد [۱.۱.۳، ۱.۳.۱].

دسترسی به محتوای وبلاگ

این نوشته‌ها در وبلاگی با نام «کام‌نامه» (Kamnameh) در پلتفرم بلاگ‌اسپات منتشر شده‌اند. برخی از بخش‌های مهم این مجموعه عبارتند از:

·    بخش اول: مقدمه و کلیات [۱.۲.۲]

·    بخش دوم: بررسی مفاهیم و اصطلاحات [۱.۱.۱]

·    بخش چهارم: تحلیل پیوندها [۱.۳.۱]

·    بخش هشتم: جمع‌بندی [۱.۱.۳]

محورهای اصلی تحلیل

در این مقالات، نویسنده با نگاهی به نظریات روان‌کاوی (مانند آثار فروید و فوکو) به موضوعاتی نظیر موارد زیر می‌پردازد [۱.۳.۳]:

·    تقابل پدر و پسر: مقایسه تراژدی رستم و سهراب با داستان اودیپ شهریار [۱.۳.۴].

·    عقده اودیپ در برابر عقده رستم: بررسی تفاوت‌های فرهنگی و روانی در مواجهه با اقتدار پدر در اساطیر ایران و یونان [۱.۳.۷].

·    خودشکفتگی و تقدیر: تحلیل چگونگی شکل‌گیری شخصیت قهرمان در بستر حوادث ناخواسته [۱.۳.۱].

محمدرضا کامکار، کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی، در مجموعه یادداشت‌هایی تحت عنوان «دین و هوش» به بررسی رابطه میان مفاهیم دینی و ساختارهای روان‌شناختی پرداخته است [۱.۱.۱، ۱.۱.۹].

برخی از محورهای کلیدی مطالب او در این زمینه عبارتند از:

·    تحلیل روان‌شناختی متون: او در وبلاگ خود با نگاهی تحلیلی به موضوعاتی نظیر نحوه مواجهه با متون دینی و پیوند آن‌ها با هوش انسانی می‌پردازد [۱.۲.۱].

·    مطالعات تطبیقی: کامکار علاوه بر بحث دین و هوش، به تحلیل‌های روان‌شناختی اسطوره‌ها و شخصیت‌های تاریخی (نظیر رستم و اودیپ) از منظر بالینی نیز شهرت دارد [۱.۱.۹].

برای مطالعه یادداشت‌های تخصصی وی، می‌توانید به وبلاگ شخصی محمدرضا کامکار مراجعه کنید که حاوی بخش‌های مختلف سلسله مطالب «دین و هوش» است [۱.۱.۱].

رستم، جهان‌پهلوان ایرانی در شاهنامه، نماد پهلوان میرا و زمینی است که از تولد تا مرگ (حیله برادر) رشد روانی - اجتماعی انسانی را طی می‌کند. در مقابل، ادیپ شاه در تراژدی یونانی، قهرمانی است که اسیر سرنوشت محتوم و تقدیری خدایی است.

مقایسه رستم و ادیپ:

  • تبار و تولد: رستم تبار و نسب روشنی دارد و از پدر و مادری مشخص متولد می‌شود، اما ادیپ به دلیل پیش‌گویی قتل پدر و ازدواج با مادر، در شرایطی رازآلود رها می‌شود.
  • میرا بودن (رستم) در برابر تقدیر (ادیپ): رستم به عنوان یک انسان میرا رشد می‌کند، پهلوانی‌های بی شمار انجام می‌دهد و سرانجام بر اثر حیله از بین می‌رود. ادیپ شاه اما، در تلاش برای فرار از سرنوشت، ناخواسته به آغوش آن می‌رود که نمایانگر تقدیرگرایی یونانی است.
  • رشد و نمادگرایی: فردوسی در هفت‌خوان، به طور نمادین به رشد روانی و اجتماعی رستم اشاره می‌کند.
  • نحوه پایان: رستم در نهایت با توطئه (شغاد) کشته می‌شود، که نشان‌دهنده مرگی انسانی و پهلوانانه است، نه لزوماً شکست از یک پهلوان برتر.

در نهایت، رستم نماینده پهلوانی زمینی با سیر رشد طبیعی است، در حالی که ادیپ شاه تراژدی انسانِ اسیر در چنگال تقدیر آسمانی است.

2026/03/13

نام «محمدرضا کامکار» در پیوند با مباحث «جامعه» به شخصیت زیر اشاره دارد:

محمدرضا کامکار (روان‌درمانگر و پژوهشگر)

او کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی است که در نوشته‌های خود به تحلیل‌های اجتماعی و نقد مسائل فرهنگی و مذهبی جامعه ایران می‌پردازد [۱.۱.۲].

·    دیدگاه‌ها: او در یادداشت‌های خود (از جمله در وبلاگی با نام «کامنامه») به موضوعاتی نظیر نقد خرافات، تحلیل رفتارهای اجتماعی، دین‌خویی و تقابل سنت و مدرنیته در جامعه پرداخته است [۱.۱.۳، ۱.۴.۳].

·    آثار: وی مجموعه‌ای از نوشتارها تحت عنوان «جامعه» را منتشر کرده که در آن‌ها مفاهیم جامعه‌شناختی را از منظر روان‌شناختی و تاریخی بررسی می‌کند [۱.۱.۳].

نام «محمدرضا کامکار» در منابع آنلاین به دو شخصیت متفاوت اشاره دارد که با توجه به پسوند «فرهنگ» در پرسش شما، محتمل‌ترین گزینه مورد نظر به شرح زیر است:

·    کارشناس روان‌درمانی: فردی با نام محمدرضا کامکار که به عنوان کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی شناخته می‌شود [۱.۱.۲، ۱.۲.۵]. او دارای وبلاگی است که در آن به مباحث تخصصی روان‌شناسی و همچنین تحلیل‌های فرهنگی و تاریخی (مانند نقد کتاب‌های مربوط به کوروش کبیر و تاریخ ایران) می‌پردازد [۱.۱.۲].

·    تشابه نام با خاندان کامکار: در حوزه موسیقی، خاندان مشهور کامکارها (شامل بیژن، پشنگ، ارژنگ، اردشیر و...) فعال هستند [۱.۱.۱، ۱.۱.۵]. اگرچه نام «محمدرضا» بیشتر با استاد محمدرضا شجریان یا محمدرضا لطفی (که با خانواده کامکار نسبت خانوادگی و همکاری هنری داشتند) گره خورده است، اما عضوی به نام «محمدرضا کامکار» در هسته اصلی گروه موسیقی کامکارها حضور ندارد [۱.۱.۴، ۱.۱.۱۳]

عبارت «بیان‌نامه» عنوان وبلاگ شخصی محمدرضا کامکار، کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی است که در پلتفرم بلاگ‌اسپات (Blogspot) فعالیت می‌کند

نکات کلیدی درباره محمدرضا کامکار و فعالیت‌های او:

·    وبلاگ بیان‌نامه: او در این وبلاگ به انتشار یادداشت‌هایی با موضوعات متنوع از جمله روان‌شناسی، تحلیل‌های اجتماعی، نقد فرهنگی و مباحث تاریخی (نظیر بررسی نام کوروش بزرگ) می‌پردازد.

·    حرفه: وی متخصص روان‌درمانی بالینی است و طبق اطلاعات موجود، در سوئد (شهر اسمالاندستنار) اقامت دارد.

·    سایر فعالیت‌ها: نام وی همچنین در منابعی به عنوان مدرس و پژوهشگر در حوزه‌های علمی مرتبط با سلامت روان و برخی فعالیت‌های تجاری در سوئد مشاهده می‌شود. 

   


«محمدرضا کامکار پاپا نوئل» 

به یک شخصیت داستانی اشاره دارد که در نوشته‌های وبلاگ محمدرضا کامکار، به عنوان فردی که در زمان آشنایی ایران با غرب (اواخر سلطنت رضا شاه) به ایران سفر کرده و هدایایی آورده، توصیف شده است، که در واقع تفسیر شخصی او از افسانه بابا نوئل (سنت نیکلاس) است که به ایران هم سر می‌زند، نه یک فرد واقعی تاریخ‌نگاری شده در آن دوره. در وبلاگش، او «پاپا نوئل» (بابانوئل) را به عنوان شخصیتی افسانه‌ای (سنت نیکلاس) معرفی می‌کند که در دنیای غرب به شکل امروزی درآمده و این افسانه به ایران نیز راه یافته است. 

توضیح بیشتر:

·    محمدرضا کامکار: این نام مربوط به نویسنده یک وبلاگ است که در زمینه روان درمانی بالینی فعالیت داشته و در نوشته‌های خود به شخصیت پاپا نوئل و ارتباط آن با فرهنگ ایران پرداخته است.

·    پاپا نوئل/ (سانتا کلوز): ریشه در سنت نیکلاس مقدس (قرن چهارم میلادی در ترکیه امروزی) دارد که بخشنده به فقرا بود و به مرور به شکل مردی چاق با ریش سفید و لباس قرمز درآمد که هدایای کریسمس را می‌آورد.

·    تفسیر کامکار: او در نوشته‌های خود، «پاپا نوئل» را در چارچوب فرهنگی ایران در آن دوران (اواخر سلطنت رضا شاه) قرار داده و آن را به عنوان نمادی از آشنایی ایران با غرب و آوردن هدایا (به جای هدیه واقعی) به تصویر کشیده است. 

در واقع، این «پاپا نوئل» در نوشته‌های کامکار، بازتابی از شخصیت افسانه‌ای در بستر تاریخی ایران است، نه یک شخص واقعی به نام محمدرضا کامکار که در آن نقش داشته باشد. 

محمدرضا کامکار، کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی، در آثار و نوشته‌های خود به تحلیل عمیق پدیده خودشیفتگی (نارسیسیسم) از دیدگاه روان‌شناختی و اجتماعی پرداخته است

مهم‌ترین دیدگاه‌های او در این زمینه که در وبلاگ شخصی‌اش (گام‌نامه) و سایر رسانه‌ها منتشر شده، شامل موارد زیر است:

·    خودشیفتگی در پهنه قدرت: او در سلسله مقالاتی با عنوان «خودشیفتگی»، این پدیده را فراتر از یک اختلال فردی بررسی کرده و به بررسی «خودشیفتگان در پهنه قدرت» و ظهور پدیده «قوم‌مداری» پرداخته است.

·    ریشه‌های تحولی: کامکار به بررسی شکل‌گیری خودشیفتگی در دوران نوزادی و نقش افرادی که آن‌ها را «دگر خاص» (مانند مادر یا پدر) می‌نامد، تأکید دارد.

·    تحلیل‌های اسطوره‌ای و فرهنگی: او در نوشته‌های خود (مانند بررسی تطبیقی رستم و اودیپ)، پیوندهایی میان مفاهیم روان‌شناختی مثل خودانگاری و اضمحلال فرهنگی/تاریخی برقرار می‌کند

برای مطالعه جزئیات بیشتر، می‌توانید به وبلاگ ایشان با نام گام‌نامه مراجعه کنید که آرشیوی از مقالات تخصصی او در زمینه روان‌درمانی بالینی و تحلیل‌های اجتماعی است

محمدرضا کامکار روان‌شناس و کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی است که در فضای مجازی و وبلاگ شخصی خود (با نام "کام‌نامه") به تحلیل مسائل روان‌شناختی، اجتماعی و ادبی با لحنی متفاوت می‌پردازد

عبارت «اندر حکایت پوست» به یکی از یادداشت‌های تحلیلی و طنزآمیز او اشاره دارد که در آن با نگاهی روان‌کاوانه و انتقادی به موضوعاتی همچون ظواهر انسانی، ماسک‌های اجتماعی و تضاد میان «درون و بیرون» انسان‌ها پرداخته است. ویژگی‌های آثار او در این زمینه عبارتند از:

·    زبان طنز و استعاره: او از آرایه‌های ادبی و متون کهن (مانند شاهنامه یا اشعار کلاسیک) برای بیان مفاهیم پیچیده روان‌شناسی استفاده می‌کند.

·    تحلیل شخصیت: در یادداشت‌هایش، رفتارهای انسانی را در قالب حکایت‌های طنز بازخوانی کرده و به نقد خودشیفتگی یا تظاهرات بیرونی (که در اینجا به «پوست» تعبیر شده) می‌پردازد.

·    روان‌شناسی بالینی: برخلاف طنزپردازان معمولی، ریشه تحلیل‌های او در تخصص روان‌درمانی است و تلاش می‌کند از طریق این حکایات، مخاطب را به خودشناسی عمیق‌تر دعوت کند.

«اندر حکایت پوست» مجموعه‌ای از اشعار طنز محمدرضا کامکار است که با نگاهی نقادانه و زبانی فکاهی به مسائل اجتماعی، فرهنگی و به‌ویژه موضوعات مرتبط با حوزه‌ی سلامت، زیبایی و جراحی‌های پلاستیک می‌پردازد.

ویژگی‌های این مجموعه عبارتند از:

·    نقد اجتماعی: شاعر با استفاده از قالب‌های کلاسیک (مانند مثنوی و غزل)، دغدغه‌های مدرن و گاه سطحی جامعه در مورد ظاهر و «پوست» را به چالش می‌کشد.

·    زبان طنز: بهره‌گیری از اصطلاحات پزشکی و آرایشی در کنار عبارات عامیانه برای ایجاد فضای خنده‌آور و در عین حال تأمل‌برانگیز.

·    محتوا: اشعار این کتاب غالباً به بازتاب تضادهای میان باطن و ظاهر افراد و افراط در عمل‌های زیبایی اشاره دارند.

اگر به دنبال تهیه این کتاب هستید، می‌توانید نام آن را در پلتفرم کتابراه یا فروشگاه کتاب سی‌بوک جستجو کنید تا از موجودی نسخه‌های چاپی یا الکترونیک آن مطلع شوید.

وبلاگ شخصی محمدرضا کامکار با عنوان «نام‌نامه» (Kamnameh) در سرویس بلاگ‌اسپات فعال است [۱.۱.۱۵]. ایشان کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی هستند و در نوشته‌های خود به تحلیل‌های روان‌شناختی متون ادبی و اساطیری می‌پردازند [۱.۱.۱۵].

برخی از ویژگی‌ها و مطالب این وبلاگ عبارتند از:

·    تحلیل‌های اساطیری و ادبی: یکی از سلسله مطالب برجسته این وبلاگ، بررسی تطبیقی شخصیت‌های اساطیری نظیر «رستم جهان‌پهلوان و اودیپ شاه» از منظر روان‌کاوی است [۱.۱.۲، ۱.۱.۱۵].

·    توضیحات حاشیه‌ای: نویسنده تلاش می‌کند برای اجتناب از پانویس‌های طولانی، اصطلاحات، نام‌ها و مکان‌های مورد بحث در اشعار و حکایات را به صورت جانبی در متن مطالب توضیح دهد [۱.۱.۲].

·    رویکرد روان‌درمانی: با توجه به تخصص نویسنده، محتوای وبلاگ ترکیبی از ادبیات و مفاهیم روان‌شناختی است [۱.۱.۱۵].

برای دسترسی مستقیم می‌توانید به آدرس kamnameh2.blogspot.com مراجعه کنید.

 

وبلاگ شخصی محمدرضا کامکار که با عنوان کام‌نامه شناخته می‌شود، توسط ایشان که کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی هستند، اداره می‌گردد [۱.۱.۱، ۱.۱.۲].

برخی از ویژگی‌ها و مطالب کلیدی این وبلاگ در رابطه با موضوعات مورد نظر شما عبارتند از:

·    تحلیل ادیان: ایشان در نوشته‌های خود به بررسی انتقادی مفاهیم دینی، تاریخ ادیان و تقابل آن‌ها با خرد و اندیشه پرداخته‌اند؛ از جمله مطالبی با عناوین «دین و هوش» و «ادیان در جهان» در این وبلاگ منتشر شده است [۱.۲.۳، ۱.۴.۱].

·    تاریخ و اسطوره‌شناسی: وبلاگ شامل تحلیل‌های مفصلی درباره شخصیت‌های تاریخی و اسطوره‌ای نظیر «کورش تاریخی» و مقایسه «رستم و اودیپ شاه» است [۱.۱.۳، ۱.۱.۷].

·    رویکرد روان‌شناختی: نویسنده با استفاده از تخصص خود در روان‌درمانی، پدیده‌های اجتماعی و دینی را از منظر روان‌شناختی (مانند خودشیفتگی در پهنه قدرت) تحلیل می‌کند [۱.۱.۴، ۱.۱.۵].

برای دسترسی مستقیم به آرشیو مطالب ایشان در سال ۲۰۲۵، می‌توانید به آدرس kamnameh2.blogspot.com مراجعه کنید [۱.۱.۲، ۱.۴.۱].

وبلاگ شخصی محمدرضا کامکار (کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی) با عنوان «کام‌نامه» (Kamnameh) شناخته می‌شود که در سرویس بلاگ‌اسپات فعالیت داشته است [۱.۱.۱، ۱.۱.۲].

بر اساس آثار و نوشته‌های موجود از او، وی به تحلیل‌های روان‌شناختی بر متون ادبی و اساطیری می‌پردازد:

·    محتوای وبلاگ: مقالاتی همچون «رستم جهان‌پهلوان و اودیپ شاه» و «خودشیفتگی در پهنه قدرت» از جمله مطالب تحلیلی او هستند که در وبلاگ کام‌نامه و سایت‌هایی نظیر تریبون زمانه منتشر شده‌اند [۱.۱.۱، ۱.۱.۳].

·    ارتباط با شعر: وی در یادداشت‌های خود به بررسی مفاهیم روان‌کاوانه در لایه‌های زیرین (یا به تعبیری «پوست») اشعار و داستان‌های کهن می‌پردازد [۱.۱.۳، ۱.۱.۴].

اگر به دنبال مطلب خاصی تحت عنوان دقیق «اندر حکایت پوست اشعار» هستید، ممکن است این نام عنوان یکی از یادداشت‌های پراکنده یا بخش‌های تحلیلی او در زمینه نقد روان‌شناختی شعر باشد که در وبلاگ کام‌نامه منتشر شده است.

AI-svar kan innehålla fel. Läs mer

 


کتاب اندر حکایت پوست

کتاب «اندر حکایت پوست» 

توسط محمدرضا کامکار نوشته و گردآوری شده است. این کتاب مجموعه‌ای از مطالب با مضامین طنز و اجتماعی است. 

درباره کتاب

·    نویسنده و پدیدآور: محمدرضا کامکار.

·    محتوا: این کتاب شامل کاریکلماتورها، لطیفه‌ها، کلمات قصار، مصاحبه‌های طنز و بخش‌هایی از دفتر خاطرات از زبان حیوانات مختلف است.

·    موضوع: مضامین کتاب عمدتاً طنزآمیز بوده و به مسائل و دردهای اجتماعی با دیدی متفاوت می‌پردازد.

·    فرمت و صفحات: نسخه الکترونیکی (epub) این کتاب در ۶۳۲ صفحه موجود است. 

«اندر حکایت پوست» مجموعه‌ای از اشعار طنز محمدرضا کامکار است که با نگاهی نقادانه و زبانی فکاهی به مسائل اجتماعی، فرهنگی و به‌ویژه موضوعات مرتبط به امور جنسی و حوزه‌ی سلامت، زیبایی آن می‌پردازد. ویژگی‌های این مجموعه عبارتند از:

نقد اجتماعی: شاعر با استفاده از قالب‌های کلاسیک (مانند مثنوی و غزل)، دغدغه‌های مدرن و گاه سطحی جامعه در مورد ظاهر و «پوست» را به چالش می‌کشد.

زبان طنز: بهره‌گیری از اصطلاحات پزشکی و آرایشی در کنار عبارات عامیانه برای ایجاد فضای خنده‌آور و در عین حال تأمل‌برانگیز.

محتوا: اشعار این کتاب غالباً به بازتاب تضادهای میان باطن و ظاهر افراد و افراط در عمل‌های زیبایی اشاره دارند.

کتاب «اندر حکایت پوست» (Andar Hekayat-e Poost) اثری از محمدرضا (رضا) کامکار، روان‌شناس بالینی است

GML FörlagGML Förlag

این کتاب که در سال ۲۰۱۱ (۱۳۹۰ ه‍.ش) توسط انتشارات GML  در سوئد به زبان فارسی منتشر شده، به بررسی موضوعات زیر می‌پردازد:

  • روان‌شناسی روابط: تمرکز بر شناخت ویژگی‌های جنسیتی مردان و زنان و اصلاح دیدگاه‌ها نسبت به جنس مکمل.
  • آموزش و آگاهی: هدف کتاب ترویج دانش درباره هویت جنسی و بهبود درک متقابل بین زن و مرد است تا از این طریق دانش اجتماعی افراد افزایش یابد.
  • تجربیات حرفه‌ای: محتوای کتاب بر پایه بیش از ۲۵ سال تجربه نویسنده در زمینه‌های روان‌شناختی و مسائل اجتماعی-روانی شکل گرفته است.
  • این اثر به دلیل رویکرد صریح و آموزشی خود در دسته کتاب‌های روان‌شناسی خانواده و سلامت جنسی قرار می‌گیرد.

 برای دسترسی به نوشته‌ها و تحلیل‌های محمدرضا کامکار درباره شاهنامه فردوسی، می‌توانید به وبلاگ تخصصی ایشان مراجعه کنید وبلاگ محمد رضا کامکار در بلاگ‌اسپات

در ادامه، اطلاعات دسته‌بندی‌شده و کاربردی از مطالب وبلاگ ایشان آورده شده است:

درباره وبلاگ

·    نویسنده: محمدرضا کامکار (کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی)

·    محتوا: بررسی و تحلیل تطبیقی شاهنامه فردوسی با رویکردهای روان‌شناختی، اسطوره‌شناسی و ادبی

موضوعات و مقالات کلیدی

·    شاهنامه و روان‌درمانی: بررسی لایه‌های پنهان روان‌شناختی در شاهنامه

·    رستم و اودیپ: مقایسه تطبیقی جهان‌پهلوان رستم با تراژدی‌های غربی مانند اودیپ شاه

·    منابع و ارجاعات: استفاده از منابع معتبر مانند انتشارات دانش برای تحلیل ابیات 

برای مطالعه کامل مقالات و بخش‌های مختلف، می‌توانید از طریق لینک وبلاگ محمد رضا کامکار در بلاگ‌اسپات مستقیماً به مطالب دسترسی پیدا کنید.

 









شاهنامه بخش هشتم

  شاهنامه بخش هشتم       پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب می‌کنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. بر...