پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب میکنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویسهای طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آنها توضیح جانبی داد ازجمله:
نامها و مکانها، اصطلاحات متدوال ... و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:
پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب میکنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویسهای طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آنها توضیح جانبی داد ازجمله:
نامها و مکانها، اصطلاحات متدوال ... و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:
با رنگ متفاوت از زمینه اصل، و
با حروف کژ، و در پارهای از مواقع،
با خط زیرین مشخص شده است.
خواننده درصورت تمایل به آگاهی بیشتر میتواند بر روی واژه، اصطلاح، نام و یا ... "کلیک" کند تا به «ویکی پدیا» رفته و بر آگاهی خود کمی بیافزاید.
مثلاً اگر شما بر روی نام سلطان محمود غزنوی که به صورت «سلطان محمود غزنوی»
نوشته شده است، "کلیک" کنید، صفحه مورد دلخواه شما باز خواهد شد.
فهرست مطالب در «پراکنده 9»
1. مردی که میخواست سلطان باشد
2. بازنشستگان فعال
3. جابجایی یک ساز و کار دفاعی روانی
4. افسردگی ایرانیان پس از حمله اعراب
5. مهسا امینی فراموش نشود
6. مولیر
مردی که میخواست سلطان باشد
فیلم مردی که میخواست سلطان
باشد توسط
جان هیوستون
کارگردانی شده است.
از بازیگرانی که در این فیلم
ماجراجویی تاریخی به ایفای نقش پرداختهاند میتوان شکیرا کین، شان کانری، مایکل کین،
سعید جعفری، کریستوفر... و نامبرد.
مردی که میخواست سلطان باشد (۱۹۷۵) ماجراجویی پر از دوستی، طمع و وسوسه مرگبار تسلط و قدرت
است!
ـ یکی از بهترینهای سینمای حماسی
که از ریزش شکوه اخلاقیات درونی فردی؛ با انگیزه طمع، تسلط/ ثروت وقدرت سخن میگوید.
کارگردان «جان هیوستون» بر
اساس داستان
رودیارد کیپلینگ
«شان کانری» و «مایکل کین» را به
عنوان دو سرباز بریتانیایی با شهامت که رویای خدمت به یک امپراتوری را ندارند،
بلکه ساختن خودشان مد نظر و مورد توجه آنها ست؛ را به «ما» معرفی میکند.
دانیل دراوت (کانری) و هلو کارنهان
(کین) سرکشانی هستند که با جذابیت و جذابیتی در بند وفاداری و خنده هستند. "ما
خدا نیستیم"، «هلو» در اوایل فیلم میگوید:
«... ــ اما شاید ما هم مثل
آنها (خدایان)
رفتار
کنیم تا زمانی که واقعیتها ظاهر شوند.»
آنها
با هم سفری خطرناک را به کوههای دوردست کافرستان (استان کوهستانی
و سرسبز در شرق افغانستان است که در اواخر قرن نوزدهم به اسلام گرویدند و نام آن
این ولایت را به نورستان تغییر دادند.) آغاز میکنند و به دنبال طلا،
شکوه و پادشاهی برای حکومت هستند.
نقشه آنها با حماقت
آغاز میشود اما در روال و روند فیلم این حماقت آشکار میشود.
این دو(دانیل دراوت و هلو
کارنهان) با حیله و شجاعت، اعتماد
قبایل را به دست میآورند، به مردم بومی نظم و انضباط میآموزند، وحدت قبایل
پراکنده را سرو سامان میدهند. و آنها از طرف افراد قبایل مختلف به صورت غیرعادی به
عنوان موجودات الهی مورد پرستش قرار میگیرند. آنها در جواهر و غرور، غرق میشوند و
شروع به باور کردن توهمات خودساخته خود میشوند.
دانیل میگوید:
«... ـ "من پسر اسکندر
هستم! "
او گریه میکند، چشمانش با
یقین خدا روشن میشود. اما هلو کارنهان (کین) در آن درخشش دیوانگی خطر را میبیند؛ او
میگوید:
«... ـ تو فراموش کرده ای که
ما کی هستیم، دنی.» ما انسان هستیم - فقط یک انسان.»
ناگزیر، دروغ افشا میشود.
وقتی که دانیل جرات میکند عروس محلی به نام رخسانا (روشنک یا
رکسانا) را
به همسری خود انتخاب کند (این شباهت اسمی
بین نام معشوقه ایرانی اسکندر مقدونی و یک زنی که میخواهد در فیلم نقش عروس خدا
را ایفا کند بسیار لطیف و به جا انتخاب شده است) زیرا
دانیل گفته بود:
من پسر اسکندر هستم.
و... عروس؛ درست در زمان دست ـ به ـ دست دادن عروس و داماد؛ گوش داماد را گاز میگیرد (که هر بلایی بر سر مرد ـ و در فیلم حتا ـ خدا ـ برآید مُسَبّب اصلی آن، زن است)، خونش به او خیانت کرده، روان میشود، و چون خون خدایان را نمیتوان ریخت و نمیتوان آن را دید؛
- ثابت میکند که او فانی است.
هیبت و اعتماد مردم به غضب
تبدیل میشود و خدایی را که زمانی میپرستیدند سقوط میکند.
سقوط آنها به اندازه بلند شدن
آنهاست. هلو کارنهان (کین) زنده میماند،
شکسته اما وفادار، سر تاج دار دوستش را که با طلا پیچیده شده به تمدن برمیگرداند.
مردی که میخواست سلطان باشد،
فراتر از یک داستان ماجراجویی است.
- این یک تأمل در غرور، دوستی
و مرز جاه طلبی انسانی است؛
که در زیر عظمت آن
تراژدی نهفته است؛ دو رویاپردازی که به ابدیت رسیدند و این ابدیت را در بند
خویش یافتند.
کامکار 2025/10/16
مستمری
بگیران/ بازنشستگان فعال
در این چندین سال گذشته، محققان توانستند ثابت کنند که
هفتاد سالهها، همان اشخاص پنجاه سالههای امروزین هستند. و نیز در حال حاضر سخن
از:
هفتاد سالههایی ست
که به بیست سالههای کنونی بیشتر شبیه هستند.
پژوهشها کنونی دریچهای را باز کرده است که افق زیبای
بازنشستههایی را نشان میدهد که "مبل ـ نشینی" را رها کرده و در
عوض آنها، باله میرقصند، و به باشگاه میروند. و به عنوان خواننده
موسیقی راک،
به روی صحنه میروند.
*******
نزدیک به پنجاه سال بیش، محققان شروع به مطالعه افراد هفتاد
ساله کردند.
پروفسور «اینگمار اسکوگ»
Ingmar Skoog | University of Gothenburg
و همکارانش در مرکز پیری و سلامت در دانشگاه گوتنبرگ
توانستند ثابت کنند که توانایی ذهنی و جسمی افرادی که در حدود سال 2000 م. هفتاد
ساله بودند، با افرادی که در سال 1970م. به پنجاه سالگی رسیدهاند بهخوبی قابل مقایسه میباشند.
اما وقتی صحبت از نگرش و رویکرد به زندگی میشود، ایشان
معتقد هستند که هفتاد سالهها بیشتر شبیه به بیست سالههای زمان حاضر هستند.
سی سال پیش پیرمردی هفتاد ساله به داشتن مستمری و خانه خوب
راضی بود. امروزه، افراد هفتاد ساله میخواهند به هر کاری که تاکنون وقت انجام آن
را نداشتهاند برسند.
«اینگمار اسکوگ» میگوید:
«...
ـ درست مانند یک جوان بیست ساله که قبل از تشکیل خانواده میخواهد سفر کند و
تحصیلات بیشتری کسب کند.»
افراد هفتاد ساله امروزی در دهه 1940 م. به دنیا آمدند و
متعلق به چیزی هستند که «اینگمار اسکوگ» "نسل راک اند رول"
مینامد.
آنها لباس "مدرن" و مد روز میپوشند، به
کنسرتهای راک میروند، بیشتر سفر میکنند، بیشتر دوستهای جدید پیدا میکنند،
الکل بیشتری مینوشند و رابطه جنسی بیشتر و بهتری دارند.
به طور خلاصه
- آنها همانطور زندگی میکنند که در پیش زندگی میکردند.
عجیب خواهد بود که اگر در زمان جوانی خود به موسیقی راک علاقمند
بودند و با آن بزرگ شدند، اکنون بهیکباره شروع به گوش دادن به موسیقی آکاردئون
کنند.
اینگمار اسکوگ همچنین بر این باور است افراد مسن قبلاً از
نحوه "باید"هایی که به
آنها دیکته میگردید، میبایست پیروی میکردند که در هنگام پیری باید چگونه رفتار و
کرداری داشته باشند. اما پیران و اشخاص
مسن امروزی از اینگونه فشارها و باورهاداشتهای اجباری در امان هستند و خلاص شدهاند.
او میگوید:
«... - میتوانیم ببینیم که هفتاد و پنج سالههای
امروزین برونگراتر هستند. و زنان بیشتر در بازار کار دیده میشوند.
پژوهشهای دیگر هم وجود دارند که نشان میدهند که اشخاص
خودشان میتوانند پیری خود را به تعویق بیندازند.»
علاوه بر آنچه که اینگمار اسکوگ "توصیههای معمول
قدیمی" در مورد سیگار نکشیدن، تغذیه سالم و ورزش می نامد، میگوید ما میتوانیم
با تحریک هوشیاری و کنجکاوی در خود، خطر ابتلا به
را کاهش دهیم.
او می گوید:
«ــ اگر یک فرد مسن و کنجکاوی هستید و میخواهید چیزهای
جدیدی یاد بگیرید، خطر ابتلا به زوال عقل را کاهش میدهید. تحقیقات متعددی وجود
دارند که این مورد بسیار ساده را نهتنها نشان میدهند، بلکه به اثبات رساندهاند.
ولی اما، اگرچه بهتر است در اوایل زندگی شروع به تحریک مغز
کنید، ولی هیچ وقت دیر نیست.»
او میگوید:
«ـ
میبینیم که کسانی که در اواخر عمر شروع به مطالعه و تحصیلات جدید
میکنند، بر کارکردهای اندیشه/ فکری و خردمندی، خود تأثیر مثبت میگذارد. اگر به
دورههای تحصیلی جدید میروید و این دورهها را میگذرانید بهخوبی متوجه میشوید
که، "ظرفیت ذخیره" بزرگتری در مغز خواهید داشت، به این معنی که
اگر به
مبتلا شوید، این ظرفیت ذخیره تغییرات بیشتر و بزرگتری در رگهای
خونی بهوجود میاورند که مغز آن را لازم
دارد تا متوجه بیماری شود. و در نتیجه و به کمک این "شارژ"
پسندیده، بسیاری اشخاص هستند که بدون داشتن علائم آلزایمر به زندگی معمولی خود
ادامه میدهند و زیربنای این نوید، در و از داشتن تحصیلات عالی آنها میباشد.
زیرا چگونگی حیات روزانه که شما به آن تعلق دارید نقش بسیار زیادی در سن و سال
شما دارد.»
او اضافه میکند:
«ـ زندگی بهشکل کلی خود، چندان عادلانه نیست. افرادی که
تحصیلات عالی دارند و به طبقه اجتماعی بالاتری تعلق دارند، اغلب پیری بهتری
را تجربه میکنند و عمر طولانیتری دارند.»
به عنوان مثال، محققان سرعت راه رفتن را بهعنوان معیاری
برای افزایش سن مقایسه کردند. محققین در بین سالهای 1970 م. تا سال 2000 م.
توانستند ببینند که بین همه گروهها، به جز زنان با تحصیلات پایین
این سرعت بطور چشمگیری بهبود یافته است.
ثروتمند و سالم بودن بهتر از فقیر و بیمار بودن است، شواهد
محکمی برای آن وجود دارد که نشان میدهد:
«هرچه طبقه اجتماعی شما پایینتر باشد، بیمارتر میشوید و
با افزایش سن، این تفاوت بیشتر و بیشتر میشود.»
زمان انتشار پژوهش از دانشگاه گوتنبرگ 2023/11/01
ترجمه از زبان
سوئدی به فارسی، توسط:
محمدرضا کامکار 2023/11/02
جابجائی، یکی از ساز و کارهای دفاعی روانی
جابجائی
یک مکانیسم دفاعی
ناخودآگاه است که در آن فرد احساس، خشم یا میل سرکوبشده خود را از منبع اصلی و
خطرناک، به یک شخص یا شیء کمخطرتر و در دسترستر منتقل میکند. این کار به ذهن کمک میکند
تا تنش و اضطراب خود را تخلیه کند.
انتقال احساسات، هیجانات و تکانههای اضطرابزا از يك شخص و يا شیئ
(تهدید کننده و يا غير قابل دسترس) به فرد و يا شیئ امنتر و قابل پذیرشتر.
من
نبودم، دستم بود
تقصیر
آستینم بود
آستین
مال کتام بود
کتام
مال بابام بود
این لطیفه عامیانه به
زیبایی روحیه فرار از زیر بار مسئولیت را نشان میدهد.
ویژگیهای کلیدی جابجایی
- عملکرد بهصورت
کاملاً ناخودآگاه در ذهن
- تغییر دادن
هدفِ اصلی احساسات منفی
- تلاش برای کاهش
اضطراب یا خشم انباشته
- پناه بردن
به گزینهای کمخطرتر برای تخلیه انرژی
مثالهای رایج
·
محیط کار و خانه: کارمندی که از رئیس خود خشمگین است اما نمیتواند
چیزی بگوید، عصبانیت خود را سر همسر یا فرزندش خالی میکند.
·
تخلیه جسمی: فردی که از دست فرد دیگری ناراحت است، خشم خود
را با مشت زدن به کیسه بوکس یا شکستن یک وسیله تخلیه میکند.
پیامدهای
منفی
- آسیب دیدن
روابط نزدیک با دوستان و اعضای خانواده
- حل نشدن
مشکل و ریشه اصلی ناراحتی
- افزایش
مشکلات روانی در صورت استمرار طولانیمدت
*******
تخلیه احساسات فروخورده؛ بر سر اهداف بی خطرتر (افراد زیر دست، تحت
فرمان، وابسته و يا ضعیفتر از خود شما).
در این حالت بیان تکانه اضطرابزا، به شخص یا موضوع کمتر تهدید
کننده منتقل میشود و نوع غیر متداول آن برگرداندن خصومت نسبت بهدیگران بهخود
فرد است که باعث افسردگی و خود سرزنشی میشود (سلیگمن 1999).
مثال:
کارمندی که از دست رییس خود، عصبانی است از آن جايی كه قادر نيست
بر سر رییس خود فرياد بكشيد، هنگامی كه به خانه باز میگردد بینمکی آبگوشت را
بهانه کرده و عصبانیت خود را سر همسر خود خالی میکند (و شما با اصطلاح ... ـ از
سرِ کار آمده دلش پُر است، آشنائید.) و سر وی فرياد می كشد.
مثال:
فرزندان عصبانیت خود را با كوبيدن درها به هم؛ ابراز میکنند.
مثال:
يك زن ناکام در ارضای نیازهای جنسی خود، به پرخوری روی می آورد.
مثال:
دختری كه از سوی دوست پسر خود رها شد است فوراً با پسر ديگری
دوست می شود.
مثال:
تمام مشکلات اقتصادی/ سیاسی ایران، به دلیل روی کار بودن مشتی
عربزادگان غیر ایرانی ست.
مثال:
فرانسه همان هواپیمای ایر فرانس را بفرستد و گندی که چهل و اندی
سال پیش زده را جمع کند و ببرد.
*******
در سازـ وـ کار دفاعی روانی جابجایی، شما احساسی یک سویه علیه
فردی/ افرادی (مثلاً دستگاه حکومتی وقت) را دارید، ولی اما که، آن را به علت ترس
از عاقبت کار؛ به سمت شخص/ اشخاص یا موقعیت دیگری (اعراب/ فرانسه/ انگلستان و ...)
تغییر جهت میدهید؛ زیرا که سهلتر و بیخطرتر و متداولتر مینماید! و این شیوه
جابجایی سازـ وـ کارهای دفاعی روانی را؛ به نمایش میگذارید، بدون آنکه هیچگونه
احساس خطری متوجه شما باشد. یعنی همان:
گنه کرد در بلـــــــــخ آهنگری
به شوشتر زدند گردن مسگری
زیرا که؛ این کارسازههای دفاعی روانی جابجایی مُد روز شده است و
هم سنگرهای شما، شما را بیشتر و بیشتر تشویق میکنند (چون خود نیز مبتلا به آن
هستند) تا از این سازـ وـ کار دفاعی روانی جابجایی بیشتر و بیشتر (همانند مواد
مخدر) استفاده کرده و اندیشه سازنده خود را برای رفع مشکل اساسی کاملاً فلج
سازید.
و این سازـ وـ کار دفاعی روانی جابجایی؛ اکسیر مسکنی میشود برای
تمام دردها، درصورتی که مشکل اساسی پابرجا ست و از قدرت آن نیز ذرهای هم کم نشده
و فقط شما بیشتر ناکام مانده و مأیوستر میشوید و مجدّداً از این داروی مخدر
بیشتر استفاده کرده و خود را بیشتر مسموم میسازید و در این مرحله است که "دایره
نحس"
Virtuous circle and vicious circle
شکل میگیرد.
این سخن اگر این ساعت اثر نکند، پس از مدّتی که پخته تر گردی، بی
شک عظیم اثر کند.
کامکار 2019/10/26
ایران
پس از حمله نخست عرب (1400 سال پیش) در یک افسردگی همگانی فرو رفت.
دو قرن سکوت
کتابی نوشتهٔ
دربارهٔ سرگذشت
در دو سدهٔ نخست پس از سلطهٔ
مسلمان است که برای نخستین بار در سال ۱۳۳۰ منتشر شد.
در این کتاب
را آغاز رستاخیز ایران میشمرد و نیک به زبان خود در کتاب دو قرن سکوت
به افسردگی ایرانیان نیز اشارت شده است.
رودکی
در
آن زمان و پس از چندین قرن؛ با اشعار خود؛ جانی دوباره به ایرانیان داد و آنان را
به رستاخیز دعوت کرد.
پس
از چندی ایرانیان دریافتند که آن آزادگی جنسی (؛؛؛ که هرکس با هرکس؛ و در هر جا و
به هر شکل/ ونیز در هر زمان و حتا در حضور دیگران) که معمول بود، دیگر نیست (بنا
بر قوانین اسلام!)، و از موهبت آن ساقط شدند؛ روند این حادثه مهیب را به ضمیر ناخودآگاه
خود سرازیر کرده و آن دوران طلایی را، در «خاطر جمعی خود» ذخیره نمودند تا
در زمان مناسب و در فرصت به دست آمده انتقام ذخیره شده را، عیان کرده و نشان دهند!
این
خاطره/ حافظه جمعی
سبب شد که آلت مردانگی به
«مناره»
penis
و
بیضه
Testicle
به «گنبد»
بدل شوند.
و
این آخوندهای نادان صفت ندانند که چه؟ را ستایش میکنند.
جالب توجه آنکه تا پیش از اسلام شما هیچگونه آثار باستانی را نخواهید یافت که مناره و گنبدی سقف آسمان را سوراخ کند!
کودکان
پسر تقریباً پس از شش سالکی؛ دچار واهمه «اختگی» میشود.
و
برای گریز از این ترس و از دست دادن آلت مردانگی، آرزوی «دو داشتن» آن را
در سر میپرورند؛ که اگر یکی فنا شد؛ دیگر را داشته باشند.
این
پدیده را نزد اکثر آقایان هم، میشود به روشنی دید که مثلاً در هنگام خرید در یک
مغازه خوراک فروشی، دو عدد خیار، لیمو/ کدو/ بادمجان و یا ... چند عدد پرتقال را
در سوپرمارکتها خریداری میکنند.
و...
جالب توجه آنکه نزد ایرانیان عقده از دست دادن آلت مردانگی پس از آن آزادی نسبی که
پیش از اسلام داشتند آنچنان قوی گشت که مبادرت به ساختن «دو» مناره شدن و در
کشورهای دیگر مسلمان و کمی دورتر از خاک ایران ما فقط داشتن یک مناره را شاهدیم. و
نیز باید بدانیم تقدیس و ستایش آن از کشور مسلمان شده ایران به سایر کشورها مسلمان
دیگر نیز صادر شد و «دو» منارگی به داشتن چندین مناره نزدیک بهم بدل گردید
و نمونههای بسیاری را در پاکستان، ترکیه و... به خوبی میتوان مشاهده کرد.
و...
رسم بر این بود که وقتی زائران برای رفتن در اتوبوسهای مسافرتی عازم (مثلاً) مشهد
بودند به محض آنکه به منطقه مناسب رسیده و از راه بسیار دور چشمانشان به گنبد و
مناره امام هشتم شیعیان مُنَوَّر
میشد همگی زیر لب میگفتند:
قربان آن جاه و جلالت
(دو منار و یک گنبد) شَوم یا امام رضا!
کامکار 2018/05/14
در همسویی با فهم و درک بهقتل رسانی نوجوانی دیگر بهنام مهسا امینی
بهمانگونه که پزشک
جراح بدون ابزار جراحی خود، فردی است معمولی، سهراب نیز در صورت زنده ماندن، دیگر
«سهراب» نیست. او برای آنکه سهراب شود، باید قربانی گردد. سهراب با قربانی کردن
خود از جبرعام (جامعه)، جبرعامی که تنها آدم - کش نیست، بلکه آدمی ـ کش است، انتقام میگیرد.
رمز سهراب شدن سهراب،
در بهقتل رسیدن او ست. قتل سهراب یک ترور اجتماعی و این ترور هنوز که هنوز است
ادامه دارد.
(اسیدپاشیهای شهر اصفهان فراموش نشود.)
و این ترور نیروی
اجرایی خود را از کارسازه روابط متقابل و متداول در جامعه، میستاند. لیک، کار را
به دست «رستمها» به اتمام میرساند. رستمی که نماد تمام
عیار قدرت وقت است. رستمی که در چنگالهای تیز عفریتِ چفته - پشتِ گرازِ دندانِ
خودانگاری اسیر است. رستمی که نگاهبان سنت و، آئین و راه است. رستمی که:
- نماینده اُوسانههای مردم است.
اُوسانههایی که زبان گویای اوضاع اجتماعی ملت ماست. رستم یعنی ایران و ایران یعنی
رستم. او تجمع تخیل میلیونها - میلیون، مردم سرزمین ایران است. و همین مردم در طی
زمانهای دراز، «او» را به عنوان نمود و بن - مایهای
از رویاهایشان، آرزوهایشان، خواستهایشان، انتظارهایشان، بیقراریهایشان، آفریدندش.
رستم، تنها تجسم
باورداشتها و آرزوهای قلبی ملت ایران نیست. رستم احیاء تاریخ آن است، آنچنان که «آرزو» میشود. و این تاریخ
ابزاری ست برای شناختن اندیشههای همان ملت و باورداشتهای آنان است. اندیشههایی
که هم از فرهنگ و فراساختههای اجتماعی آن ملت برخاسته و هم آن را با بخشایشی
افزون، پیچ - در- پیچش ساخته و با شاخ - و- برگها و با هرزه گیاهان رنگارنگ،
پوشانده است، تا شناختش آسان نباشد.
و اینهمانی که از فرهنگ
و فراساختههای اجتماعی همان ملت و مردم برخاسته است بدون کوچکترین غفلت تیغ تیزِ
آبدیده خود را به "پهلوی" مهسا امینی فرومی نشاند!
مهسا امینی با مرگ خود فاجعه آنچه بر سهرابها رفته است را بار دیگر به رُخ ما میکشد!
*******
فردوسی در تراژدی رستم
و سهراب، هم خالق رستم است و هم خالق سهراب. فردوسی اگر سهراب را به طریقی غیر از
آنکه رستم او را از میان برداشت، از میان برمیداشت، ارزش کارش همپایه دیگر آثار
تراژدی جهان میبود، نه بیشتر از آنان.
با نابودی سهراب توسط
خالق «فردوسی» در فرآیند داستان، «دم سپهر» آن نیز نه تنها متوقف نمیشد، بلکه با
وی میمرد (همانگونه که در اکثر قریب به اتفاق دیگر تراژدیهای جهان میبینیم.)
اما چون این نابودی
بدست پدر (جامعه) و با یاوری فرآیند فراساختههای اجتماعی
و خدعه روزگار (توده مردم و خواستههای آن ها) به انجام میرسد نه خالق،
لذا، دم سپهر فاجعه و تکرار آن در خارج از داستان و یا بهعبارتی در تار و پود
جامعه همچنان نیز باقی میماند، که باقی مانده است.
باری قتل سهراب بدست
پدر فجیعتر و پر دوامتر از قتل مخلوق (سهراب) بدست خالق (فردوسی) است.
عمل رستم (خواست جمع
الجمع مردم) و دم سپهر جامعه در زمان ما و با به قتل رساندن مهسا امینی بار
دیگر به اثبات رسید که:
بله؛ پیکربندی فراساختههای اجتماعی ایران...؟
پاسخ با شما ست!
و...
یکی از
بزرگترین کمدینویسِها و
در
404 ساله شد!
در ده سالگی مادر خود را از
دست داد.
پدرش اهل
کسب و کار و تجارت بود و اسباب و اثاثیه خانه میفروخت و چنانچه مرسوم آن زمان بود
عنوان جنس فروش سلطنتی و «پیشخدمت حضور» شاهی را داشت.
مولیر جوان
بر پدر، پشت کرد.
او در سن 21
سالگی باخانوادهای آشنا شد که کارشان بازیگری در
بود.
خانواده بژار ابتدا بهطور دورهگردی مشغول اجرای نمایش بودند و مولیر به دختر
آنها
بازیگر
معروف علاقهمند شد. و تا آخر عمر در کار صحنه مشغول گشت.
مولیر
منتقدین بسیاری داشت. آنها به بهانه دفاع از مذهب کارشکنیهایی در مسیر فعالیت او
انجام دادند. آنها میگفتند که مولیر بیدینی را به روی صحنه تئاتر آوردهاست.
آنها معتقد
بودند نمایشنامه
در حقیقت بیعفتی
و بیعصمتی است و
نمایشنامهای
است شیطانی و
سراپا کفر
است.
خسیس از جمله نمایشنامههای مولیر است که هم از
حیث قصد و نیت نویسنده هم از لحاظ نتیجه حاصل گشته از تمام نمایشنامههای وی خنده
دارتر است. تنها عیب این نمایشنامه این است که پایان آن به صورت یک داستان و رمان
ساختگی و قالبی در میآید ولی از این عیب گذشته نمایشنامهای بهتر از این در تصور
نمیگنجد.
در شب هفدهم
فوریه سال ۱۶۷۳ در حالی که خود نقش «ارگان» در نمایش
را برعهده
داشت، در حین اجرا دچار تشنج و ضعف شدیدی گردید و از سکوی نمایش به پایین سقوط
کرد، اما نمیخواست نمایش را ناتمام بگذارد. علیرغم تلاشش برای ادامهٔ نمایش
مجدداً پس از رفتن روی سکو سقوط کرد و جراحتهایی دید و دیگر از ادامه کار عاجز
بود. او را به منزلش بردند و سرفه شدیدی بر او عارض گردید و یکی از رگهایش قطع شد
و سه ربع بعد در سن ۵۱ سالگی بر اثر بیماری سل درگذشت.



























