پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب میکنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویسهای طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آنها توضیح جانبی داد ازجمله:
نامها و مکانها، اصطلاحات متدوال... و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:
پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب میکنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویسهای طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آنها توضیح جانبی داد ازجمله:
نامها و مکانها، اصطلاحات متدوال ... و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:
با رنگ متفاوت از زمینه اصل، و
با حروف کژ، و در پارهای از مواقع،
با خط زیرین مشخص شده است.
خواننده درصورت تمایل به آگاهی بیشتر میتواند بر روی واژه، اصطلاح، نام و یا ... "کلیک" کند تا به «ویکی پدیا» رفته و بر آگاهی خود کمی بیافزاید.
مثلاً اگر شما بر روی نام سلطان محمود غزنوی که به صورت «سلطان محمود غزنوی»
نوشته شده است، "کلیک" کنید، صفحه مورد دلخواه شما باز خواهد شد.
فهرست مطالب در «پراکنده 13»
1. هوش مصنوعی؛ تهدید دانایی یا؛ فرصتی برای گسترش آگاهی
2. بحران هویت انسان معاصر
3. چپ و راست سیاسی
4. اپرای کارمن
5. آیا نابینایان باهوشتر از، آدمهای معمولی هستند؟
هوش مصنوعی؛ تهدید دانایی یا فرصتی برای
گسترش آگاهی؟
توهم دانایی یا دموکراتیزه شدن دانش و
قدرت بیان؟
اسماعیل مرادی
در ماههای اخیر، در شبکههای اجتماعی
نوشتههایی میبینم که استفاده از هوش مصنوعی را نشانهای از توهم دانایی معرفی میکنند.
برخی مینویسند کسانی که پاسخ پرسشهای خود را از هوش مصنوعی میگیرند، بهتدریج
تصور میکنند خودشان نیز باهوشتر و آگاهتر شدهاند. عدهای هم معتقدند هوش
مصنوعی بهسرعت در حال گسترش توهم دانایی است.
من خطر چنین برداشتی را انکار نمیکنم.
هوش مصنوعی میتواند به انسان پاسخهای روان، منظم و ظاهراً علمی بدهد، بیآنکه
همه آن پاسخها درست یا قابل اعتماد باشند. کسی که بدون بررسی و شناخت، هر آنچه را
دریافت میکند میپذیرد، ممکن است به دانشی سطحی و تصوری نادرست از تواناییهای
خود برسد. اما آیا این تمام واقعیت است؟ آیا استفاده از یک ابزار جدید برای تحقیق،
یادگیری، تحلیل و بیان اندیشه را باید به معنای توهم دانایی دانست؟
به نظر من، برای قضاوت درست باید میان دانستن،
فهمیدن و توانایی بیان کردن تفاوت قائل شویم.
دانایی فقط توانایی خوب نوشتن نیست
سالها در فضای مجازی شاهد بودهایم که
افراد به دلیل تسلط بر زبان، نگارش ادبی و توانایی تنظیم جملات، فرصت بیشتری برای
طرح دیدگاههای خود داشتهاند. در مقابل، افراد بسیاری با وجود برخورداری از
تجربه، دانش، ایده و حتی راهکارهای عملی، به دلیل ضعف در نگارش نمیتوانستند افکار
خود را بهدرستی به دیگران منتقل کنند.
این افراد الزاماً حرف کمتری برای گفتن
نداشتند. مشکل آنها گاهی فقط این بود که نمیتوانستند آنچه را در ذهن دارند، در
قالب متنی منسجم و قابل فهم ارائه کنند.
هوش مصنوعی این محدودیت را تا اندازه زیادی کاهش
داده است. امروز کسی که ایدهای مشخص یا راهکاری برای حل یک مشکل دارد، میتواند
با کمک این فناوری آن را به متنی روشن و منظم تبدیل کند. دیگر ضعف در دستور زبان،
نشانهگذاری یا مهارتهای ادبی نباید مانع حضور فکری و اجتماعی او شود.
به بیان ساده، هوش مصنوعی فاصله میان داشتن یک اندیشه و
توانایی بیان آن را کمتر کرده است.
این تحول اهمیت زیادی دارد. توانایی نوشتن
و توانایی اندیشیدن دو مهارت مرتبط، اما متفاوت هستند. ممکن است فردی نویسنده
توانمندی باشد، اما در تحلیل یک مسئله یا ارائه راهکار عملی موفق نباشد. در مقابل،
ممکن است فرد دیگری قدرت تحلیل و تجربه ارزشمندی داشته باشد، اما نتواند افکار خود
را به شکل مناسبی بنویسد. هوش مصنوعی میتواند به گروه دوم کمک کند تا دیدگاههایشان
را با دیگران در میان بگذارند.
هوش مصنوعی؛ از تولید محتوا تا یادگیری و
حل مسائل
تجربه شخصی من نشان میدهد که ظرفیت این
فناوری بسیار فراتر از تنظیم و ویرایش نوشتههاست.
من در حوزه تخصصی خودم، یعنی فناوری
اطلاعات، برنامهنویسی و سیستمسازی، بهطور جدی از هوش مصنوعی استفاده میکنم. در
طراحی و توسعه نرمافزارها، وبسایتها، اپلیکیشنها و خودکارسازی فرایندهای کاری،
این فناوری به یکی از ابزارهای مهم کارم تبدیل شده است. در زمینههایی مانند امور
مالی، مالیاتی، مدیریت اطلاعات و اتوماسیون اداری نیز از آن برای طراحی و اجرای
راهکارهای عملی کمک میگیرم.
در طول فعالیت حرفهای خود برنامههای
متعددی طراحی و پیادهسازی کردهام. اکنون هوش مصنوعی در بسیاری از این پروژهها
نقش یک دستیار فنی و پژوهشی را دارد. من مسئله را تعریف میکنم، نیازمندیها را
مشخص میکنم، راهکارها را بررسی میکنم و نتیجه را میآزمایم. مسئولیت انتخاب راهحل
و عملکرد نهایی برنامه نیز بر عهده خودم است.
این تجربه به من نشان داده است که هوش
مصنوعی فقط سرعت انجام کارها را افزایش نمیدهد، بلکه امکان اجرای ایدههایی را
فراهم میکند که پیش از این به زمان، نیروی انسانی یا تخصصهای بیشتری نیاز
داشتند. کسی که ایدهای برای حل یک مشکل دارد، امروز میتواند با کمک این فناوری
فاصله میان ایده و اجرای آن را کوتاهتر کند.
همین ظرفیت در حوزه یادگیری نیز وجود
دارد. برای مثال، فردی ممکن است ابتدا درباره تفاوت سوسیالیسم و سوسیالدموکراسی
پرسشی ساده مطرح کند و سپس درباره تاریخ این اندیشهها، تجربه احزاب، نظامهای
رفاهی و سیاستهای اقتصادی آنها اطلاعات بیشتری بخواهد. اگر پاسخها را بررسی
کند، پرسشهای تکمیلی مطرح کند و دیدگاههای مختلف را با یکدیگر مقایسه کند، در
واقع وارد یک فرایند یادگیری شده است.
من در فضای مجازی تغییراتی را نیز مشاهده
کردهام. برخی افرادی که پیشتر نوشتههایشان از نظر انسجام، استدلال و رعایت اصول
گفتوگوی محترمانه ضعف داشت، اکنون با کمک هوش مصنوعی مطالب منظمتر و مستدلتری
منتشر میکنند. به نظر من، این تغییر را نباید صرفاً بهتر شدن ظاهر نوشتهها
دانست. ممکن است این افراد در جریان تنظیم مطالب، با شیوههای استدلال، مفاهیم
سیاسی و اجتماعی و ضرورت ارائه دلیل و مستندات نیز آشنا شوند.
البته دریافت پاسخ بهتنهایی به معنای
یادگیری نیست. یادگیری زمانی شکل میگیرد که فرد درباره پاسخها فکر
کند، آنها را به چالش بکشد، صحتشان را بررسی کند و بتواند آموختههای خود را با
درک و استدلال خودش توضیح دهد.
یک تجربه شخصی برای بررسی تأثیر هوش
مصنوعی
علاقه من به شناخت تأثیرات این فناوری،
تنها به استفاده روزمره از آن محدود نمانده است. در همین راستا، وبسایتی طراحی
کردهام که هدف آن بررسی و برآورد میزان استفاده احتمالی از هوش مصنوعی در نوشتههاست.
این ابزار را رایگان در اختیار عموم قرار
دادهام. هدفم مچگیری از نویسندگان، زیر سؤال بردن اعتبار مطالب یا متهم کردن کسی
به استفاده از هوش مصنوعی نیست. این پروژه را با انگیزه تحقیق و بررسی روند گسترش
این فناوری در فرهنگ نوشتاری جامعه آغاز کردهام. میخواهم از طریق ارزیابی نوشتهها،
تغییرات شیوه نگارش و میزان تأثیر هوش مصنوعی بر تولید و انتشار محتوا را بهتر
بشناسم.
البته این ابزار هنوز کامل نیست و ممکن
است در ارزیابی نوشتهها خطا کند. تشخیص قطعی اینکه یک متن را انسان نوشته یا هوش
مصنوعی تولید کرده است، کار سادهای نیست و نتایج چنین ابزارهایی را نباید مدرک
قطعی درباره نویسنده یک متن تلقی کرد. خودم نیز این محدودیتها را میشناسم و در
حال اصلاح اشکالات و توسعه امکانات آن هستم.
علاقهمندان میتوانند بهصورت رایگان از
این سامانه استفاده کنند:
سامانه بررسی و ارزیابی نوشتهها
https://inspect.ai-practice.net/
امیدوارم با توسعه این پروژه و بررسی
نتایج آن، بتوانم سهم کوچکی در شناخت بهتر تأثیر هوش مصنوعی بر فرهنگ نوشتاری و
ارتباطات اجتماعی داشته باشم.
مرز میان کمک گرفتن و توهم دانایی
در این بحث باید یک نکته را جدی بگیریم.
هوش مصنوعی ممکن است اطلاعات نادرست ارائه کند، منابعی را اشتباه معرفی کند یا
درباره موضوعی با اطمینان پاسخ دهد که در واقع از دقت کافی برخوردار نیست.
بنابراین، اعتماد بیچونوچرا به پاسخهای آن میتواند گمراهکننده باشد.
اما این مشکل مختص هوش مصنوعی نیست. پیش
از پیدایش این فناوری نیز افرادی با مطالعه چند کتاب، شنیدن چند سخنرانی یا خواندن
چند مقاله تصور میکردند بر یک موضوع تسلط کامل دارند. تفاوت امروز در سرعت،
گستردگی و سهولت دسترسی به اطلاعات است.
به نظر من، تفاوت اساسی میان استفاده درست
و نادرست از هوش مصنوعی در همینجاست.
یک نفر از آن میخواهد به جای او فکر کند،
پاسخها را بدون بررسی میپذیرد و متنی را که دریافت کرده، نشانه تخصص و دانش خود
میداند. فرد دیگری با ایده، پرسش و مسئله مشخص به سراغ آن میرود، پاسخها را
بررسی میکند، دیدگاههای مختلف را میسنجد و برای پیدا کردن ایرادهای احتمالی در
استدلالهایش از آن کمک میگیرد.
این دو نوع استفاده را نباید یکسان دانست.
هوش مصنوعی میتواند ابزار قدرتمندی برای
یادگیری و پژوهش باشد، اما جایگزین تفکر انتقادی، تجربه و قضاوت انسانی نمیشود.
هرچه توانایی این فناوری بیشتر میشود، ضرورت بررسی منابع، سنجش اطلاعات و پذیرش
مسئولیت محتوای منتشرشده نیز اهمیت بیشتری پیدا میکند.
نویسندگی در حال تغییر است، نه اینکه
اندیشه بیاهمیت شده باشد
به نظر من، یکی از تغییرات مهمی که هوش
مصنوعی در جامعه ایجاد کرده، دگرگونی جایگاه مهارتهای نوشتاری است.
در گذشته، تسلط بر نگارش و توانایی ارائه
متنی ادبی و منسجم، امتیاز مهمی برای حضور در فضای عمومی به شمار میرفت. امروز
بخش قابل توجهی از این توانایی با کمک هوش مصنوعی در دسترس عموم قرار گرفته است.
در نتیجه، صرفاً خوب نوشتن دیگر نمیتواند تنها معیار تمایز یک نویسنده باشد.
این به معنای بیارزش شدن نویسندگی نیست.
اتفاقاً وقتی تنظیم و ویرایش متن آسانتر میشود، اهمیت اندیشه مستقل، تجربه،
خلاقیت، قدرت تحلیل و مسئولیتپذیری نویسنده بیشتر نمایان میشود.
ارزش یک نوشته را نباید فقط از روی زیبایی
جملهها سنجید. باید دید چه اندیشهای پشت آن قرار دارد، استدلالها تا چه اندازه
معتبرند و نویسنده چقدر به محتوایی که منتشر میکند آگاهی و تسلط دارد.
به همین دلیل، من ترجیح میدهم به جای
تمرکز بر اینکه چه کسی متن را نوشته یا ویرایش کرده است، درباره کیفیت اندیشه و
اعتبار محتوای آن صحبت کنیم.
نباید از ترس انتقاد، فرصت یادگیری را از
خودمان بگیریم
من شخصاً از هوش مصنوعی برای تحقیق، بررسی
موضوعات، تنظیم نوشتهها و پیدا کردن ایرادهای احتمالی در استدلالهایم استفاده میکنم.
برایم مهم است که بتوانم یک موضوع را از زوایای مختلف بررسی کنم و اگر متوجه
اشتباه خود شدم، آن را اصلاح کنم.
هوش مصنوعی برای من جایگزین اندیشه نیست،
بلکه ابزاری برای بهتر اندیشیدن، یادگیری بیشتر و بهتر بیان کردن دیدگاههایم است.
معتقدم هیچکس نباید به دلیل ضعف در نگارش
یا نگرانی از اینکه دیگران نوشتهاش را به استفاده از هوش مصنوعی نسبت دهند، از
نوشتن و مشارکت در گفتوگوهای اجتماعی صرفنظر کند. اگر کسی تجربهای ارزشمند،
ایدهای تازه یا راهکاری برای حل یک مشکل دارد، چرا باید ناتوانی در تنظیم جملات
مانع انتقال آن به دیگران شود؟
در عین حال، استفاده از هوش مصنوعی نباید
بهانهای برای پذیرفتن مسئولیتناپذیرانه مطالب منتشرشده باشد. هرکس محتوایی را با
نام خود منتشر میکند، باید مسئولیت آن را بپذیرد، درباره صحت اطلاعات حساس باشد و
آمادگی پاسخگویی و اصلاح اشتباهاتش را داشته باشد.
به جای تحقیر کسانی که از این فناوری
استفاده میکنند، بهتر است فرهنگ استفاده درست از آن را گسترش دهیم. باید یاد
بگیریم پرسشهای دقیقتری مطرح کنیم، پاسخها را راستیآزمایی کنیم، منابع را
بشناسیم و به دیدگاههای متفاوت گوش دهیم.
من جامعهای را ترجیح میدهم که در آن
افراد بیشتری فرصت فکر کردن، یاد گرفتن، نقد کردن و بیان دیدگاههای خود را داشته
باشند؛ حتی اگر برای انتقال بهتر اندیشههایشان از هوش مصنوعی کمک بگیرند.
دانایی به معنای ادعای دانستن همه چیز
نیست. به نظر من، دانایی از جایی آغاز میشود که انسان محدودیتهای شناخت خود را
بپذیرد، برای فهم بهتر تلاش کند و در برابر نقد و اصلاح اشتباهاتش گشوده باشد.
هوش مصنوعی میتواند این مسیر را هموارتر
کند، اما مسئولیت اندیشیدن همچنان بر عهده انسان است.
اسماعیل مرادی
باز نشر و تنظیم برای وبلاگ:
محمدرضا کامکار 2026/11/03
بحران هویت انسان معاصر؛ بخش اول
پیش از شروع، لازم میدانم به دوستان و
رفقای روانشناس خودم اشاره کنم که این نوشته یک تحلیل تخصصی روانشناختی نیست.
علاقه من بیشتر به جامعهشناسی، فلسفه اجتماعی و رابطه فرد و جامعه است. بنابراین
آنچه در ادامه میآید، تلاشی برای فهم یکی از ایدههای مهم اریک فروم از منظری
جامعهشناسانه و انسانگرایانه است و خوشحال میشوم دوستان روانشناس نیز با نگاه
تخصصی خود به غنای این بحث بیفزایند.
آزادی فردی، خودمختاری و مسئله پاسخگویی
اجتماعی:
بازخوانی مختصرجامعهشناختی دیدگاه اریک
فروم
ادعای اریک فروم مبنی بر اینکه
«انسان تا زمانی که به حقوق و آزادی
دیگران آسیب نرسانده است، به کسی بدهکارِ توضیح درباره شیوه زندگی خویش نیست» را نمیتوان صرفاً یک توصیه اخلاقی یا
روانشناختی دانست. این گزاره در قلب سنت اندیشه انسانگرای مدرن قرار دارد و با
مباحث بنیادین مربوط به خودمختاری، هویت فردی، اقتدار اجتماعی و آزادی انسان پیوند
میخورد.
از دیدگاه انسانشناسی فلسفی، فروم معتقد
بود که یکی از تراژدیهای انسان مدرن، گریز از آزادی است. فرد در ظاهر آزاد است،
اما در عمل اغلب زندگی خود را بر اساس انتظارات، هنجارها و قضاوتهای پیرامونی
سامان میدهد. در چنین وضعیتی، فرد به جای آنکه سوژه زندگی خویش باشد، به ابژه
نگاه دیگران تبدیل میشود. بنابراین مقصود فروم از «بدهکار نبودنِ توضیح» نفی
مسئولیت اجتماعی نیست، بلکه دفاع از استقلال وجودی انسان در برابر سلطه قضاوت جمعی
است.
از نظر جامعهشناسی، این مسئله را میتوان
در چارچوب نظریههای کنترل اجتماعی فهمید. جوامع نه فقط از طریق قوانین، بلکه از
طریق هنجارها، ارزشها، فشارهای فرهنگی، نظارت غیررسمی و داوریهای روزمره نیز بر
رفتار افراد اثر میگذارند. بسیاری از انسانها نه به دلیل اجبار قانونی، بلکه از
ترس طرد شدن، انگ خوردن یا از دست دادن مقبولیت اجتماعی، خود را موظف میبینند که
برای خصوصیترین تصمیمهای زندگیشان توضیح بدهند.
فروم این وضعیت را شکلی ازخودبیگانگی میدانست؛
وضعیتی که در آن فرد به جای آنکه بر اساس عقل و وجدان خود زندگی کند، مطابق
انتظارات دیگران زیست میکند.
در این زمینه، تحلیلهای اروینگ گافمن
نیز اهمیت ویژهای دارند. گافمن نشان داد
که زندگی اجتماعی تا حد زیادی شبیه صحنهای است که افراد در آن دائماً در حال مدیریت
تصویری هستند که دیگران از آنان دریافت میکنند. اما هنگامی که زندگی انسان به
طور کامل به کسب تأیید تماشاگران این صحنه تقلیل یابد، مرز میان هویت واقعی و هویت
نمایشی از بین میرود. در چنین شرایطی، فرد کمتر زندگی میکند و بیشتر نقش بازی میکند.
از سوی دیگر، در روانشناسی مدرن نیز
پژوهشهای ادوارد دسی و ریچارد رایان درباره نظریه خودتعیینگری نشان دادهاند که "خودمختاری"
یکی از نیازهای بنیادین انسان برای سلامت روان است. انسان زمانی بیشترین احساس
رضایت، انسجام شخصیتی و رفاه روانی را تجربه میکند که تصمیمهایش برخاسته از
ارزشها و باورهای درونی خودش باشند، نه صرفاً واکنشی به فشارها و انتظارات
محیط.
در فلسفه سیاسی مدرن نیز این دیدگاه با
اصل آزادی فردی در اندیشه جان استوارت میل
همخوانی دارد.
مطابق اصل مشهور "آسیب"،
تنها زمانی میتوان آزادی فرد را محدود کرد که رفتار او به دیگران آسیب برساند. از
این منظر، تفاوت در سبک زندگی، عقیده، سلیقه یا انتخابهای شخصی به خودی خود نمیتواند
مبنایی برای بازخواست دائمی افراد باشد.
با این حال، برداشت صحیح از دیدگاه فروم
مستلزم پرهیز از یک سوءتفاهم مهم است. فروم هرگز مدافع فردگرایی خودخواهانه یا بیاعتنایی
به جامعه نبود. تمام پروژه فکری او بر عشق، مسئولیت، همبستگی و کرامت انسانی
استوار است. از این رو باید میان دو مفهوم تمایز قائل شد:
پاسخگویی در برابر اعمالی که بر دیگران
تأثیر میگذارند؛ و
توجیه دائمی هویت، باورها و انتخابهای
شخصی برای جلب رضایت دیگران.
فروم اولی را شرط زندگی اخلاقی و اجتماعی
میدانست، اما دومی را نشانه وابستگی روانی و ضعف استقلال فردی تلقی میکرد.
در نهایت، ارزش اصلی این گزاره در دفاع از
کرامت انسان نهفته است. جامعه زمانی سالمتر، انسانیتر و دموکراتیکتر خواهد بود
که افراد بتوانند بدون ترس دائمی از قضاوت شدن، بر اساس وجدان، عقل و ارزشهای خویش
زندگی کنند. انسان موظف است در برابر رفتارهای زیانبار خود پاسخگو باشد، اما موظف
نیست برای هر انتخاب شخصی، سبک زندگی، سلیقه یا باور خود در دادگاه افکار عمومی
حاضر شود.
به بیان فشرده، پیام مرکزی فروم را میتوان
چنین خلاصه کرد:
«انسان مسئول اعمال خویش است، اما مسئول راضی کردن همه
مردم نیست. بلوغ فردی از جایی آغاز میشود که فرد بتواند، با حفظ احترام به حقوق
دیگران، بدون نیاز دائمی به تأیید جامعه، خودِ واقعی خویش باشد.»
*******
بحران هویت انسان معاصر؛ بخش دوم
از «گریز از خویشتن» اریک فروم تا هالوین
ایرانی و مصرف هویت در عصر جهانیشدن
اگر بخواهیم پدیده هالوین در ایران را
صرفاً یک جشن، مد یا سرگرمی بدانیم، در واقع صورت مسئله را پاک کردهایم. هالوین
در ایران پیش از آنکه یک مناسبت فرهنگی باشد، یک «نشانه اجتماعی» است؛ نشانهای از
بحران هویت در جامعهای که میان سنتهای تضعیفشده، مدرنیته ناقص و فرهنگ مصرفی
جهانی سرگردان مانده است.
مسئله اصلی چند کدو تنبل، لباس جادوگر یا
مهمانیهای شبانه نیست. مسئله این است که چرا بخشی از نسل جوان برای تعریف خویش،
بیش از آنکه به حافظه تاریخی، فرهنگ بومی و تجربه زیسته خود مراجعه کند، به
نمادهای وارداتی و رسانهای روی میآورد. این همان وضعیتی است که اریک فروم آن را
«گریز از آزادی» و «گریز از خویشتن» مینامید؛ وضعیتی که در آن انسان مدرن، پس از
گسستن پیوندهای سنتی، به جای رسیدن به خودآگاهی، در توده، مصرف و همرنگی پناه میگیرد.
فروم معتقد بود انسان مدرن اگر نتواند
هویت مستقل و آگاهانهای برای خود بسازد، به سمت «همنوایی خودکار» حرکت میکند؛
یعنی آنچنان شبیه دیگران میشود که گمان میکند انتخابهایش شخصی است، در حالی که
در عمل همان چیزی را میخواهد که نظام اجتماعی و فرهنگی از او میخواهد.
امروز این تحلیل را میتوان در شبکههای
اجتماعی مشاهده کرد. بر اساس گزارش DataReportal، در آغاز
سال ۲۰۲۵ حدود ۷۳,۲ میلیون نفر در ایران کاربر اینترنت و حدود ۴۸ میلیون حساب کاربری شبکههای اجتماعی وجود داشته است؛ یعنی بیش از نیمی
از جمعیت کشور بهطور مستقیم در معرض جریانهای جهانی فرهنگ، مد و سبک زندگی قرار
دارند.
در چنین فضایی، هالوین دیگر یک آیین مذهبی
یا سنتی غربی نیست؛ به یک کالای فرهنگی تبدیل شده است. افراد با خرید لباس، آرایش،
نمادها و تصاویر مرتبط، نه فقط کالا بلکه "هویت" مصرف میکنند. دقیقاً همان
چیزی که فروم از آن با عنوان "جهتگیری بازاری انسان مدرن" یاد میکرد؛ انسانی که خود را نیز مانند
یک کالا به نمایش میگذارد و ارزش خویش را در دیدهشدن و تأییدشدن جستجو میکند.
از منظر جامعهشناختی، هالوین در ایران
بیش از همه پدیدهای متعلق به طبقات متوسط شهری، بهویژه لایههای جوان، تحصیلکرده
و متصل به جهان دیجیتال است. آمارهای رسمی نشان میدهد نزدیک به ۷۸ درصد جمعیت ایران در مناطق شهری زندگی میکنند و بخش عمده کاربران شبکههای
اجتماعی نیز در همین فضاهای شهری قرار دارند.
بنابراین، هالوین را نمیتوان یک فرهنگ
مردمی یا فراگیر ملی دانست. این پدیده بیشتر به خردهفرهنگ بخشی از طبقه متوسط
جدید تعلق دارد؛ طبقهای که نه کاملاً در سنت ریشه دارد و نه به مدرنیتهای بومی و
مستقل دست یافته است. در نتیجه، هویت خود را از بازار جهانی نمادها و تصاویر وام
میگیرد.
نکته نگرانکننده اینجاست که جامعهای با
گنجینه عظیمی از اسطورهها، آیینها، ادبیات و سنتهای نمایشی، به جای بازآفرینی
خلاق میراث خویش، به مصرفکننده محصولات نمادین صنعت سرگرمی جهانی تبدیل شود. این
دیگر صرفاً جهانیشدن نیست؛ بلکه نشانه ضعف توانایی تولید معنا در درون جامعه است.
مطالعات World Values Survey نشان میدهد که جهانیشدن و گسترش رسانهها الگوهای
جدیدی از هویت، ارزشها و خودبیانگری را در جوامع مختلف ایجاد کرده است. اما پرسش
اساسی اینجاست: آیا این دگرگونی به افزایش آگاهی و آفرینش فرهنگی منجر میشود یا
به تقلید و مصرف نمادهای آماده؟
هالوین در ایران شاید در ظاهر تنها یک
مهمانی باشد، اما در سطحی عمیقتر آیینه بحران انسان معاصر است؛ انسانی که به همهچیز
دسترسی دارد، اما نسبت خود را با خویش نمیشناسد. انسانی که در انبوه تصاویر و
نمادهای جهانی غرق شده، اما هنوز پاسخی روشن برای پرسش بنیادین "من کیستم؟"
نیافته است.
هالوین در ایران نه تهدید اصلی است و نه
مسئله محوری؛ بلکه علامت یک بیماری عمیقتر است: فرسایش تدریجی هویت، غلبه فرهنگ
مصرفی و تبدیل شدن انسان از خالق معنا به مصرفکننده معنا.
شاید بتوان این وضعیت را با الهام از فروم
در یک جمله خلاصه کرد:
«... ـ جامعهای که نتواند برای نسل جوان خود
معنا تولید کند، دیر یا زود شاهد آن خواهد بود که جوانانش هویت را نیز مانند هر
کالای دیگری از بازار جهانی خریداری کنند.»
برگرفته شده از نوشته:
علی دهقانی
باز نشر و تنظیم برای وبلاگ:
محمدرضا کامکار 2026/11/01
چپ و راست سیاسی؛ بازنگری در مفاهیم و پرهیز از تحریف تاریخ
آیا چپ را باید با حکومتهای کمونیستی و
اقتدارگرا تعریف کرد؟
*******
یکی از مشکلات بحث سیاسی در میان ما
ایرانیان، استفاده نادرست از واژههایی است که هرکدام تاریخ و معنای مشخصی دارند.
«چپ» و «راست» از همین واژهها هستند. گاهی کافی است
کسی خود را چپ معرفی کند تا بیدرنگ او را در کنار حکومتهای سرکوبگر کمونیستی
قرار دهند. در مقابل، مخالفت با آمریکا و غرب نیز برای بعضیها نشانه چپگرایی
است. به گمان من، هیچکدام از این دو برداشت به شناخت بهتر سیاست کمک نمیکند.
برای قضاوت درباره یک جریان سیاسی، نام و
شعار کافی نیست. باید دید چه پیشینهای دارد، امروز از چه برنامهای دفاع میکند،
با آزادیهای شهروندی چه نسبتی دارد و در برابر قدرت سیاسی و اقتصادی چگونه رفتار
میکند. میان چپ دموکراتیک، کمونیسم به عنوان یک مکتب فکری و حکومتهای
اقتدارگرایی که از نام و ادبیات کمونیستی استفاده کردهاند، تفاوت وجود دارد. اینها
را نمیتوان بهسادگی یکی گرفت.
چپ در معنای اجتماعی و سیاسی آن، با دغدغههایی
مانند عدالت اجتماعی، کاهش نابرابری، حقوق کارگران، تأمین اجتماعی و دسترسی همگانی
به آموزش و درمان شناخته میشود. البته خود چپ هم مجموعهای یکدست نیست. سوسیالدموکراتها،
سوسیالیستهای دموکراتیک، کمونیستها و جریانهای رادیکال، با وجود برخی دغدغههای
مشترک، اختلافهای فکری و سیاسی مهمی دارند. همانطور که همه کمونیستها را نمیتوان
یکسان دانست، نمیتوان همه جریانهای چپ را نیز با تجربه شوروی، استالینیسم یا
دیگر حکومتهای اقتدارگرا تعریف کرد.
این حرف به معنای چشمپوشی از خطاها و
مسئولیتهای تاریخی بخشی از چپ نیست. در دوران جنگ سرد، برخی جریانهای کمونیستی،
تحت تأثیر وابستگی فکری یا سیاسی به اتحاد شوروی، جهان را به دو اردوگاه تقسیم میکردند.
در این نگاه، هر نیرویی که در برابر آمریکا و غرب قرار میگرفت، کموبیش شایسته
حمایت دانسته میشد؛ حتی اگر در کشور خود آزادی را سرکوب میکرد و برای حقوق مردم
ارزشی قائل نبود
*******
چنین رویکردی را نمیتوان با عدالتخواهی
توجیه کرد. مخالفت یک حکومت با غرب، دلیل دفاع از حقوق مردم آن کشور نیست. چپ
دموکراتیک، اگر واقعاً به آزادی و کرامت انسان باور دارد، نمیتواند سرکوب را در
یک کشور محکوم کند و در کشوری دیگر، به ملاحظه مصلحت سیاسی، از کنار آن بگذرد.
آزادی بیان، حق تشکل، فعالیت آزاد احزاب و انتخابات آزاد، حقوقی نیستند که
اعتبارشان به مرزهای جغرافیایی یا جهتگیری دولتها بستگی داشته باشد.
دستاوردهای اجتماعی چپ در اروپا
برای شناخت تاریخ چپ، نباید فقط به حکومتهایی
نگاه کرد که خود را کمونیستی مینامیدند. تاریخ جنبشهای کارگری و تحولات اجتماعی
اروپا نیز بخش مهمی از این داستان است.
بسیاری از حقوقی که امروز در کشورهای
اروپایی بدیهی به نظر میرسند، حاصل سالها مبارزه کارگران، اتحادیههای صنفی،
احزاب سوسیالدموکرات و سوسیالیست، جنبشهای زنان و دیگر مدافعان حقوق اجتماعی
هستند. محدود شدن ساعات کار، قراردادهای جمعی، مرخصی با حقوق، بیمه درمانی، بیمه
بیکاری، بازنشستگی، حمایت از زنان شاغل و گسترش آموزش عمومی، به آسانی و یکشبه به
دست نیامدهاند.
در عین حال، منصفانه نیست که این
دستاوردها را تنها به یک حزب یا یک گرایش نسبت دهیم. دولتهای محافظهکار و لیبرال
و حتی برخی حکومتهای پیش از شکلگیری دموکراسی مدرن نیز در ایجاد نهادهای اجتماعی
سهم داشتهاند. برای نمونه، اتو فون بیسمارک در آلمان دهه ۱۸۸۰ پایههایی از بیمه درمانی، بیمه حوادث و بازنشستگی را بنا گذاشت. انگیزه
او تنها حمایت از کارگران نبود؛ مهار نفوذ سوسیالدموکراتها نیز در این سیاست نقش
داشت. با این حال، جنبش کارگری و احزاب سوسیالدموکرات در گسترش این حقوق و تثبیت
آنها سهمی اساسی داشتند.
امروز بسیاری از کسانی که در اروپا زندگی
میکنند، از این حقوق بهره میبرند. دانستن تاریخ شکلگیری آنها به این معنا نیست
که کسی حتماً باید از یک حزب چپ حمایت کند. اما وقتی همه جریانهای چپ را یکسره با
حکومتهای سرکوبگر یکی میدانیم، بخشی از همین تاریخ را نادیده میگیریم.
چپ و راست در سیاست اجتماعی
تفاوت چپ و راست را نمیتوان به این عبارت
ساده فروکاست که یکی طرفدار مردم است و دیگری مخالف مردم. در هر دو طیف، احزاب و
شخصیتهایی هستند که خود را مدافع منافع عمومی میدانند. اختلاف اصلی اغلب بر سر
این است که این منافع چگونه تأمین میشود و دولت، بازار و نهادهای اجتماعی هرکدام
چه نقشی باید داشته باشند.
جریانهای چپ معمولاً بر کاهش فاصله
طبقاتی، مالیات تصاعدی، حمایت از نیروی کار، تقویت خدمات عمومی و جلوگیری از تمرکز
بیش از حد ثروت تأکید میکنند. بسیاری از جریانهای راست، در مقابل، برای اقتصاد
بازار، مالکیت خصوصی، رقابت، مسئولیت فردی و کاهش مداخله دولت اهمیت بیشتری قائلاند.
البته راست هم یکدست نیست. همانطور که چپ
دموکراتیک را نباید با حکومتهای کمونیستی اقتدارگرا یکی دانست، راست محافظهکار
دموکراتیک را نیز نمیتوان با راست افراطی، نژادپرست یا اقتدارگرا یکسان گرفت.
درباره هر دو طیف باید دید سیاستهایشان در عمل چه اثری بر رفاه عمومی، آزادیهای
فردی، تبعیض و فرصتهای برابر میگذارد.
حزب چپ سوئد و مسئله اسلامگرایی
در نوشته جناب حیدری درباره حزب چپ سوئد،
موضوعی مطرح شده که به نظرم باید جداگانه بررسی شود. این حزب سابقه کمونیستی دارد.
در سال ۱۹۱۷ شکل گرفت، در سال ۱۹۲۱ نام حزب کمونیست سوئد را برگزید، در سال ۱۹۶۷ به حزب چپ کمونیستها تغییر نام داد و در سال ۱۹۹۰ نام حزب چپ را انتخاب کرد. نوشی دادگستر نیز از سال ۲۰۲۰ رهبری آن را بر عهده دارد.
گذشته یک حزب بیاهمیت نیست، اما برای
قضاوت درباره وضعیت امروز آن کافی نیست. باید برنامه کنونی، مواضع و رفتار سیاسی
حزب را هم بررسی کرد. در همین چارچوب، انتقاد از سیاست خارجی برخی احزاب چپ
اروپایی کاملاً قابل طرح است؛ بهویژه زمانی که مخالفت با سیاستهای آمریکا یا
اسرائیل باعث میشود در برابر اسلامگرایی سیاسی یا نقض حقوق بشر موضعی روشن
نگیرند.
من هم معتقدم چپ دموکراتیک باید در برابر
حکومت مذهبی، بنیادگرایی، تبعیض جنسیتی و سرکوب مردم صریح باشد. مخالفت با سیاستهای
دولت آمریکا یا اسرائیل نباید به چشمپوشی از سرکوب مردم ایران، جنایات جمهوری
اسلامی یا خشونت جریانهای اسلامگرا بینجامد.
با این حال، اگر حزبی در این زمینه اشتباه
میکند یا برخی اعضای آن مواضع نادرستی دارند، باید همان مواضع و همان عملکرد را
نقد کرد، نه اینکه آن را به تمام جریان چپ نسبت داد. درباره احزاب راست هم همین
معیار باید رعایت شود.
پناهندگی و حقوق مهاجران
مسئله دیگری که در این بحث اهمیت دارد،
پناهندگی و حقوق مهاجران است. احزاب چپ و سوسیالدموکرات، اتحادیههای کارگری و
سازمانهای حقوق بشری در بسیاری از کشورهای اروپایی برای حمایت از مهاجران و گسترش
حقوق اجتماعی آنان تلاش کردهاند. ماده ۱۴ اعلامیه جهانی حقوق بشر در سال ۱۹۴۸ حق درخواست پناهندگی در برابر تعقیب و آزار را به رسمیت شناخت. کنوانسیون
پناهندگان سال ۱۹۵۱ و پروتکل ۱۹۶۷ نیز چارچوب حقوقی حمایت از پناهندگان را گسترش دادند. این اسناد حاصل
توافقها و تعهدات بینالمللی دولتها بودند.
با وجود این، تفاوت رویکرد احزاب سیاسی در
موضوع مهاجرت قابل مشاهده است. بخشی از احزاب راست افراطی محدود کردن پذیرش
پناهندگان، سختگیری بیشتر در قوانین مهاجرت و کاهش حمایتهای اجتماعی از مهاجران
را در برنامه خود دارند. احزاب چپ و سوسیالدموکرات معمولاً تأکید بیشتری بر حمایت
انسانی، ادغام اجتماعی و رعایت حقوق قانونی پناهندگان میگذارند.
آیا مخالفت با غرب کسی را چپ میکند؟
به نظر من، یکی از انحرافهای مهم در بخشی
از چپ سنتی، برداشت سادهشده از امپریالیسم بود؛ برداشتی که در آن غرب همواره در
یک سوی ماجرا قرار میگرفت و هر نیروی مخالف غرب، بدون توجه به ماهیت و رفتار خود،
ضد امپریالیست محسوب میشد.
نتیجه این نگاه گاه حمایت از حکومتهایی
بود که نه آزادی مردم را به رسمیت میشناختند، نه حقوق شهروندی را رعایت میکردند
و نه در داخل کشور خود به عدالت اجتماعی پایبند بودند. نمونههایی از این طرز فکر
هنوز هم در میان برخی جریانهای سیاسی دیده میشود.
مخالفت با آمریکا یا سیاستهای دولتهای
غربی، بهخودیخود کسی را چپ نمیکند. یک حکومت ممکن است بهشدت ضدآمریکایی باشد و
در همان حال مردم خود را سرکوب کند. از سوی دیگر، نقد سیاستهای استعماری و مداخلهجویانه
قدرتهای غربی نیز به معنای تأیید جمهوری اسلامی یا دیگر حکومتهای اقتدارگرا
نیست. میتوان هم با جنگ و سلطهجویی مخالف بود و هم از حقوق مردمی دفاع کرد که
زیر فشار حکومتهای خودکامه زندگی میکنند.
شناخت و حفظ دستاوردها
نقش جنبشهای کارگری و احزاب چپ در شکلگیری
نظام رفاه اجتماعی اروپا موضوعی است که اغلب در این بحثها کمرنگ میشود. این
دستاوردها دائمی و تضمینشده نیستند و حفظ آنها به قدرت نهادهای مدنی و امکان
دفاع از حقوق اجتماعی بستگی دارد.
بر اساس گزارش سازمان همکاری و توسعه
اقتصادی در سپتامبر ۲۰۲۵، میانگین عضویت کارگران در اتحادیههای
صنفی کشورهای عضو این سازمان از حدود ۳۰ درصد در سال ۱۹۸۵ به ۱۵ درصد در سال ۲۰۲۴ کاهش یافته است. پوشش قراردادهای جمعی نیز از ۴۷ درصد به حدود ۳۳٫۶ درصد رسیده است. این آمار از کاهش قدرت
سازمانیافته نیروی کار در بسیاری از کشورهای صنعتی طی چند دهه گذشته حکایت دارد.
ضعیف شدن اتحادیهها میتواند قدرت چانهزنی
کارگران را کاهش دهد و حفظ دستاوردهای رفاهی را دشوارتر کند. به همین دلیل، جامعهای
که از بیمه درمانی، بازنشستگی، حمایت از بیکاران، آموزش عمومی و حقوق کار برخوردار
است، بهتر است تاریخ شکلگیری این حقوق را بشناسد. این امکانات بهسادگی به دست
نیامدهاند؛ انسانهای بسیاری برای آنها مبارزه کرده و گاه هزینههای سنگینی
پرداختهاند.
برخی چنان قضاوت میکنند که گویی تمام
جریانهای چپ در جهان متحد ارتجاع هستند. عدهای نیز با استناد به همراهی سیاسی
برخی احزاب چپ با جریانهای اسلامگرا، عملکرد آنها را بهانهای برای زیر سؤال
بردن کلیت اندیشه چپ قرار میدهند. این نوع تعمیم دادن، نه منصفانه است و نه با
واقعیت تاریخی و سیاسی جریانهای چپ همخوانی دارد.
من با هر همراهی سیاسی که به نادیده گرفتن
حقوق زنان، آزادیهای فردی، سکولاریسم و حقوق شهروندی منجر شود مخالفم. اما این
مخالفت نباید به انکار تاریخ جنبش چپ و دستاوردهای آن بینجامد. اتفاقاً باید از
کسانی که خود را چپ میدانند انتظار داشت در برابر بنیادگرایی مذهبی و استبداد
سیاسی موضعی روشن داشته باشند. از نیروهای راست دموکراتیک نیز میتوان انتظار داشت
که حقوق کارگران، آزادی تشکلها و اهمیت تأمین اجتماعی را جدی بگیرند.
برای من، چپ با دفاع از انسان، عدالت
اجتماعی، آزادی، برابری فرصتها و کرامت مردم معنا پیدا میکند، نه با پرچم شوروی
سابق یا شعارهای ضدغربی. در عین حال، راست را هم یک جریان یکپارچه نمیدانم. راست
دموکراتیک و قانونمدار میتواند بخشی از یک نظام سیاسی سالم باشد. آنچه باید نقد
شود، سیاستهایی است که به تمرکز قدرت، محدود شدن آزادیها، تبعیض و نادیده گرفتن
حقوق اجتماعی میانجامد.
کشورهای اروپایی، با همه مشکلات و کاستیهایشان،
از راه رقابت احزاب، فعالیت اتحادیهها و نهادهای مدنی، انتخابات آزاد و نظارت
قانونی، ساختارهایی ساختهاند که در آن هیچ حزب یا فردی مالک دائمی قدرت نیست. به
گمان من، ما ایرانیان بیش از برچسبزدن و تخریب یکدیگر، به گفتوگو درباره همین
تجربهها نیاز داریم.
اگر میخواهیم آینده متفاوتی برای ایران
بسازیم، باید ببینیم کدام دستاوردهای اجتماعی و سیاسی ارزش حفظ کردن دارند و چگونه
میتوان آنها را در یک نظام دموکراتیک، سکولار و قانونمدار به کار گرفت. اینکه
کسی خود را چپ، راست، سوسیالیست، لیبرال یا محافظهکار بداند، بهتنهایی نه افتخار
است و نه ایراد. آنچه اهمیت دارد، رفتار و عملکرد او در برابر جامعه و حقوق انسانهاست.
بر گرفته شده از نوشته:
آنا یعقوبیان
محمدرضا کامکار 2026/11/02
همنشین بهار
کارمن Carmen یکی از زیباترین آثار موسیقی جهان
آنکه ارزد صید را عشق است و بس
لیک او کی گنجد اندر دام کس
۲۵ اکتبر ۱۸۳۸ ژرژ بیزه
Georges Bizet
از آهنگسازان سرشناس فرانسوی دوره رمانتیک
درگذشت. بیزه علاوه بر آثاری چون صیادان مروارید و اپرای جمیله، اثر جاودانه دیگری
به نام اپرای کارمن
Carmen
دارد که مضمونش عشق، یا بهتر بگویم تصاحب است.
کارمن، اشاره به دختر زیبای کولی
اسپانیایی است. داستان اپرا براساس نوشتهاى از نویسنده فرانسوى «پروسپه مورى
مى» تنظیم شده که البته او نیز براى تکمیل نوشته خودش از منابع قدیمیتر بهره
جستهاست.
اپرای کارمن به زندگى پرفراز و نشیب کولىها
و عشقهایى که در جریان زندگى آنها شکل مىگیرد، پرداخته و محل وقوع حوادث آن در
اسپانیا مىگذرد. شاید به همین دلیل ژرژ بیزه Georges Bizet از ملودىهاى محلى اسپانیایى هم در کار خود استفاده کردهاست.
آن دختر زیبا و چموش کولی، چندین و چند به
اصطلاح خاطرخواه واله و شیدا داشت. آنان برای تور زدن کارمن، با پرچم "عشق" وارد میدان شدند و سر تصاحب آن کالا (و
نه آن انسان)، همدیگر را لَت و پار کردند و دست آخر هم، خود کارمن با تیغ کبر و
خودبینی، غرقه به خون شد و بر زمین افتاد.
یکی از پیامهای اپرای کارمن این است که
اگر ما برای رفع نیازهای خود به چیزی یا به کسی نیازمند باشیم، این نیاز میان ما،
نوعی وابستگی ایجاد میکند، ولی این وابستگی (یا عادت) را نباید با کشش عاشقانه یکی بدانیم. خود
خواهی و تملک که عشق نیست. عشق فرزند آزادی است. با وابستگی و بویژه بیفرهنگی
بیگانه است.
«عشق یک هنر
است، باید آنرا آموخت و آنرا آفرید. آهنگی است که با نوازش سرانگشتان دو دست
خویشاوند بایدش نواخت...» با جوشش خون و انقلاب غریزه و عارضه طبیعت و غذا خوردن
یک گرسنه بسیار متفاوت است و صرفاً از هورمونها خط نمیگیرد.
عشق در درجه اول ارتباط با شخصی خاص نیست.
یک رهیافت و نگرش است...
اپرای کارمن یکی از زیباترین آثار موسیقی
جهان است.
*******
باز نشر و تنظیم برای "وبلاگ:
محمدرضا کامکار 2026/10/25

آیا، نابینایان با هوشتر از، آدمهای
معمولی هستند؟
اینکه بعضیها فکر میکنند افراد نابینا
از افراد بینا باهوشتر هستند، یک تصور رایج است؛ اما از نظر علمی، نابینایی بهخودیخود
به معنای هوش بیشتر نیست. با این حال، چند دلیل وجود دارد که ممکن است باعث شود
افراد نابینا در بعضی زمینهها تواناییهای برجستهتری نشان دهند.
چرا بعضی افراد نابینا تواناییهای ذهنی
برجسته دارند؟
۱. تقویت پردازش حواس دیگر
افراد نابینا، بهویژه کسانی که از کودکی
نابینا بودهاند، ممکن است در تشخیص صداها، مکانیابی صوتی و حساسیت لمسی مهارت
بیشتری پیدا کنند؛ چون بیشتر به این حواس تکیه میکنند.
۲ . انعطافپذیری مغز (Neuroplasticity)
در افراد نابینای مادرزادی، بخشهایی از
قشر بینایی مغز میتوانند برای پردازش اطلاعات غیربصری، مانند صدا، لمس و خواندن
خط بریل، به کار گرفته شوند. این پدیده را سازگاری متقابل حسی (Cross-modal plasticity) مینامند.
۳. تمرین بیشتر حافظه و توجه
برخی افراد نابینا برای یادگیری، جهتیابی
و به خاطر سپردن اطلاعات شنیداری تمرین بیشتری دارند؛ این تمرین میتواند حافظه یا
توجه را در وظایف مشخص تقویت کند.
۴. رشد مهارتهای تخصصی
بعضی افراد نابینا در موسیقی، تشخیص صدا
یا مهارتهای لمسی بسیار توانمند میشوند. بااینحال، این تواناییها لزوماً به
معنای IQ بالاتر نیستند.
آیا مغز افراد نابینا واقعاً متفاوت است؟
نکتهٔ جالب این است که مغز انسان ثابت و
غیرقابل تغییر نیست. وقتی یک مسیر حسی در دسترس نباشد، مغز میتواند با آموزش و
تجربه، شبکههای عصبی خود را برای انجام بعضی وظایف دیگر تطبیق دهد.
اما باید سه مفهوم را از هم جدا کنیم:
1. هوش عمومی: (IQ) شواهد علمی نشان نمیدهند که افراد نابینا
بهطور کلی IQ بالاتری دارند.
2. تواناییهای خاص: ممکن است حافظهٔ شنیداری، تشخیص صدا یا
حساسیت لمسی در بعضی افراد نابینا بهتر باشد.
3. سازگاری مغز: مغز میتواند از مسیرهای عصبی موجود برای
پردازش انواع دیگری از اطلاعات استفاده کند.
برگرفته شده از:
Pezeshki-پزشکی به همراه وحیدالله
جهش - Waheedullah Jahesh و
۹ نفر دیگر
باز نشر از:
محمدرضا کامکار 2026/10/21





















