Wikipedia

نتایج جستجو

۱۴۰۵ مرداد ۱۷, شنبه

پراکنده 6





پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب می‌کنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویس‌های طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آن‌ها توضیح جانبی داد ازجمله:

نام‌ها و مکان‌ها، اصطلاحات متدوال ... و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:

پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب می‌کنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویس‌های طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آن‌ها توضیح جانبی داد ازجمله:

نام‌ها و مکان‌ها، اصطلاحات متدوال ... و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:

با رنگ متفاوت از زمینه اصل، و

با حروف کژ، و در پاره‌ای از مواقع،

با خط زیرین مشخص شده است.

خواننده درصورت تمایل به آگاهی بیشتر میتواند بر روی واژه، اصطلاح، نام و یا ... "کلیک" کند تا به «ویکی پدیا» رفته و بر آگاهی خود کمی بیافزاید.

مثلاً اگر شما بر روی نام سلطان محمود غزنوی که به صورت «سلطان محمود غزنوی»

 نوشته شده است، "کلیک" کنید، صفحه مورد دلخواه شما باز خواهد شد.

 *******


فهرست مطالب در «پراکنده 6»

1. اندر حدیث دو افسانه  

2. عرفان یک فجیعت تاریخی 

3. مولانا 

4. سعدی    

5. بابا طاهر

6. علامه طباطبایی 

7. فروعی بسطامی  

8. حبیب یغمائی







من نویسنده این نوشته را نمی‌شناسم. ولی بنظرم یکی از سنجیده‌ترین و خردمندانه‌ترین نگرش و واقع بینانه‌ترین نظری است که به درستی و با زیبایی کلام آراسته و ارائه داده شده است.

  



 روزی که از سایهٔ گذشته بیرون آییم!

قرن‌هاست که ما ایرانیان میان دو افسانه سرگردانیم:

یکی‌ در لباسِ دین، دیگری در جامهٔ دربار.

یکی‌از کربلا آغاز می‌شود، دیگری از تخت‌جمشید.

یکی وعدهٔ بهشت می‌دهد، دیگری یادِ شکوهِ نیاکان را. و هر دو در نهایت یک کار می‌کنند:

بازداشتنِ انسان از اندیشیدن به فردا.

 

ما هنوز گرفتاریم در دور باطلی از عزاداری و افتخار، از گریه برخاکِ کربلا تا فریادِ "کوروش پدر ماست!"

 این هر دو، اگر به تفکر نینجامند، چیزی نیستند جز دو چهره از یک اسارت.

 اسارتی که ما را میان خاک و افلاک معلق کرده است. نه زمین را ساخته‌ایم، نه آسمان را گشوده‌ایم.

در یک سوی میدان، مردمانی را می‌بینیم که با پای پیاده تا کربلا می‌روند، تا شاید در خاکی که قرن‌ها پیش خون بر آن ریخته شد، امیدی برای رستگاری بیابند. در سوی دیگر، جمعی که بر مزار شاهان باستان گل می‌گذارند. گویی شکوهِ ایرانِ دیروز، نسخهٔ درمانِ امروز است. اما هیچ‌کدام از این دو، نانی بر سفرهٔ ما نیاورده‌اند و نوری بر آینده‌مان نیفشانده‌اند.

ما به جای شناختِ تاریخ، آنرا پرستیده‌ایم.

به جای نقدِ گذشته، در آن زیسته‌ایم.

از اسطوره‌ها بت ساخته‌ایم.

از پادشاهان پیامبر و از پیامبران پادشاه.

 

منشورِ کوروش را نه برای فهمِ زمانه‌اش، که برای اثباتِ برتریِ خود بر دیگران، خوانده‌ایم. در حالیکه اگر درست بنگریم، آن منشور، بیش ‌از آنکه اعلامیهٔ آزادی باشد، سندی است از درآمیختگیِ سیاست و مذهب، همان پیوندی که تا امروز، استخوانِ اندیشه را در این سرزمین شکسته است.

کوروش را "پدرِ آزادی" نامیده‌اند، اما فراموش کرده‌ایم که آزادی را نه پدر می‌بخشد و نه پیامبر.

آزادی را انسان می‌سازد، با خرد، با شک، با رهایی از هر سلطه‌ای که نامِ خدا یا شاه بر خود نهاده است. همان‌طور که اسارت، همیشه با پرچمی مقدس آغاز می‌شود، خواه پرچمِ ساسانی، خواه پرچمِ عاشورا.

 

ما به گذشته چنان چسبیده‌ایم که آینده را از یاد برده‌ایم.

میانِ دو تاریخ گم شده‌ایم؛ ۱۴۰۰ سالِ گریه و ۲۵۰۰ سالِ غرور. هر دو چنان بر دوشِ ما سنگینی می‌کنند که دیگر توانِ برخاستن نداریم.

یکی‌از ما می‌خواهد خاک بر سر کنیم، دیگری می‌خواهد تاج بر سر بگذاریم.

و ما هنوز نفهمیده‌ایم نه تاج راه نجات است، نه تازیانهٔ تقدس. باید جرأتِ بریدن داشت، از گذشته، از اسطوره، از بتِ تاریخ.

باید به جای پرستشِ مردگان، به ساختنِ فردا اندیشید. تا وقتی در موزه‌ها و مزارها دنبال معنا می‌گردیم، معنای زندگی را از دست داده‌ایم. آینده را نمی‌توان از دلِ قبرستانِ تاریخ بیرون کشید. روزی که مردمِ ایران بفهمند شکوه و سوگ، هر دو زنجیرند، روزی که نه از شاهی شرمسار باشند و نه از خدایی مرعوب، روزی که تاریخ را بخوانند، نه برای افتخار یا عزا، بلکه برای شناخت و رهایی، آن روز، نخستین روزِ آینده خواهد بود!

 موفق و پیروز و تندرست باشید.

تنظیم، ویرایش و نشانه‌گذاری متن:

 محمدرضا کامکار 2025/11/28

ویرایش، پیرایش و آرایش 2926/08/09







 

 

 

 



 

جامعه ایرانی باید راه و روش خود را برای خویشتنِ خویش، روشن سازد که:

آیا باید چیزی را معتبر دانست که از بیرون بیاید و پژوهش پذیر باشند و نیز قابل تجربه، و یا

آن که چیزی را معتبر به‌دانیم که:

از درون (توهمات، الهامات،حدسیات و...) می‌آید و قابل پژوهش نمی‌باشند.

همچون:

تخیلات سودازدگی

سودازدگی

 

ویا  مالیخولیایی 

Melancholia



 

 

و بیمارگونه، نه خلاقیت‌های هنری چون این آخرین قابل نقد و بررسی ست.

به بیان مولانا:

ما زبان را ننگریم و قال را،

ما درون را بنگریم و حال را.

 

ما زبان (اندیشۀ قابل گفتمان، که به‌توان آن‌را، رد یا اثبات کرد) را ننگریم و قال (دنیای بیرون/ واقعیی) را،

ما درون (برداشت‌های ذهنی) را بنگریم و حال (جهان تخیلات/ غیر واقعیی) را.

هدف قرار دادن عرفان، برای کمال و نشان راه سعادت؛ اشتباهی ست که چندین صدسال ست که بسیار از ایرانیان را در خود فرو کشیده است. و این سرگردانی (همانگونه که مشاهده می‌کنید) در قرن 21 گریبان‌گیر هر ایرانی می‌باشد. و هیچکس را یارائی و توانائی نباشد که از این افتادگی و خمودی جلوگیری کند.

در زمان مولانا و شمس، مسائل پیچیده اجتماعی ــ سیاسی، حکم می‌کرد که به «بالا» توکّل کرد. و در ایران امروز هم 85% از ایرانیان به «بالا» چشم دوخته‌اند و توکّل از «او» دارند.

ما ز بالاییم و بالا می‌رویم

ما ز دریاییم و دریا می‌رویم

ما از آن‌جا و از این‌جا نیستیم

ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می‌رویم

 



 بیدار شو و در کوب و بر کوب آنچه را عرفانش گویند و راهیافتی نو، آور.

این جهان زندان و ما زندانیان، تخم لقی بود که نخستین بار افلاتون

 

Plato




 






 عنوان نمود و با بیان این نظر انسان را از جهان پدیداری بر کند و به دام جهان متافیزیک

 

Metaphysics



   در آسمان انداخت.

صوفیان و عارفان ایرانی نیز در و با عنوان کردن ؛ آدمی چون کشتی است و بادبان! تعقل را نفی نمودند و سرنوشت و تقدیر و قضا و قدر (بادی که هرلحظه تغیر جهت و سرعت می‌دهد) و هیجان و از خود بی‌خود شدن حال کردن صوفیانه یا در حال زیستن و منتظر قضا و قدر شدن) را برای آدمیان (به ویژه ایرانیان) به ارمغان آوردند.

حاصل ۱۲ قرن عرفان و صوفی گری از ما ایرانیان مردمی بی‌اراده و چشم به آسمان دوخته ساخته است. 

 



  در قرن بیست و یکم که انسان متعقل و خردورز، در مرز منظومه شمسی نظاره‌گر دنیای کیهانی است، ما ایرانیان صوفی مسلک و عارف پیشه منتظر ظهور مهدی هستیم و ثروت‌مان را خرج ساختن گنبد و بارگاه برای امامین می‌کنیم.

*******

کسروی میگوید:

 

همان مولوی که میگوید:

"عشق آمد عقل او آواره شد"،

 

در «نفحات الانس» داستان پایین را از او و از پیرش شمس تبریزی مینویسد:

«... ــ مدت سه ماه در خلوتی لیلا و نهارا بصوم وصال نشستند که اصلا بیرون نیامدند و کسی را زهره نبود که در خلوت ایشان درآید.»

روزی مولانا شمس‌الدین [شمس تبریزی] از مولانا [مولوی] شاهدی [کسی که نیاز جنسی او را بر طرف کند]  التماس کرد.

مولانا حرم (همسران یا دختران مرد خانه که در اندرونی زندگی می‌کنند.) خود را دست گرفته در میان آورد.

فرمود:

«... ــ او خواهر جانی منست!»

شمس گفت:

«... ـ نازنین پسری میخواهم!»

فی الحال فرزند خود سلطان ولد را پیش آورد. فرمود:

«... ــ او پسر جانی منست!»

 شمس ادامه میدهد.

«... ـ حالیا اگر قدری شراب دست میداد ذوق میکردیم.»

مولانا بیرون آمد و سبویی از محله جهودان پر کرده بیاورد. مولانا شمس الدین [شمس تبریزی] فرمود که:

«... ـ قوت مطاوعت مولانا را امتحان میکردم. از هرچه گویند زیادتست.»

 

کسروی اضافه میکند که:

شما در این داستان نیک اندیشید:

دو تن در خلوتی سه ماه چه میکرده‌اند؟!.. میگوید:

«... ـ بصوم وصال نشستند.»

سه ماه نیز صوم وصال تواند بود؟!..

آنگاه صوم وصال (یا روزه پیوسته) کجا و زن یا پسر خواستن و باده آرزو کردن کجا؟!!!

در اینجاست که گفته‌اند:

"دروغگو فراموشکار باشد."

 

کسروی اضافه میکند که:

اینکه کسی زن یا پسر خود را به دیگری پیش کشد آیا بی‌ناموسی نیست؟!.. مگر در صوفیگری بی‌ناموسی نیز سزاست؟!!!

این داستان اگر راستست پس چه بی‌غیرتی که مولوی بوده!‍‍!!

اگر راست نیست پس چه نادانی آن کسان بودهاند که این‌ها را بنام بزرگان خود ساخته و در کتابها نوشته اند!!!

این مولوی همان است که کتاب مثنوی او را پیاپی چاپ میکنند و با ستایشهای گزافه آمیزی می‌پراکنند. همانست که کتابش را همپایه قرآن میشمارند.

کسانیکه میخواهند از اینگونه رسوایی‌های صوفیان آگاه گردند، کتابهای نفحات الانس جامی یا تذکره الاولیاء عطار را خوانند.

...

برگرفته شده از:

صوفیگری، احمد کسروی، نشر آوای بوف، گفتار دوم، ص. 35، سال 2020،

ISBN : 978-87-93926-30-1

 



 






بازنگارش، نشانه‌گذاری و ویرایش:

  کامکار 2016/09/05

 ویرایش، پیرایش و آرایش مُجَدَّد  2026/08/09 








 

 

پس از اسلام دامن‌گیر انسان و انسانیت شد.

فهم جهان این "بی‌خردان" را فقط در مکتب بی‌خردان باید آموخت.

در مکتب خرد و آموزشگاه علم/ تحقیق و پژوهش، این نوع نگرش جایی ندارد.

آموزش علم و دانش، هوش طلب کند و برای هر قدم پیشرفت در این راه دراز و پر پیچ و خم، باید زحمت کشید و عرق ریخت.

 


ولی اما که؛ دنیای بی‌خردان را دنبال کردن بسیار ساده و روان است. و شما از زحمت اندیشیدن رها هستید. و منطقی بودن و یا نبودن هر پدیده را یا به گوینده آن حوالت میدهید (قال الرسول الله صلى الله عليه و سلم، قال نقی، قال تقی) و بدینگونه از زیر بار مسئولیت آنکه:

"هر گفته که گفته شود، برای گوینده آن مسئولیت میافریند نیز رها می‌شوید." ویا آنکه:

به الله حوالت میدهید که:

"الله واعلم"، خدا داناتر است!

پس راه بی‌خردی بس آسوده و مسیر دانایی/ خردورزی و خردمندی، بسی مشکل/ سخت و دشوار مینماید. و

ابلهان و کم‌هوشان، راه آسوده انتخاب کنند.

 

همانگونه که مولانا در 800 سال پیش گفت:

«... ـ ما ز بالاییم و بالا می‌رویم

ما ز دریاییم و دریا می‌رویم

ما از آن جا و از این جا نیستیم

ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می‌رویم

...»

 پژوهشگران، فیلسوفان و اشخاص فرهیخته پیروان علم و دانش این نیک می‌دانند:

هر پدیده که قابل اندازه‌گیری علمی باشد در مکان و زمان جاری ست و از روادید علیّت

 

 

Causality



 

 

 برخوردار است.

 


در اشعار بالا نه ساز ـ و ـ کار زمان مطرح است و نه ساز ـ و ـ کار مکان، بلکه این دو هم رد میشوند و هم طرد میگردند.

و این غزل برای یک بی‌خرد و در مجمع ابلهان چه نیک بر دل نشیند.

 

    کامکار 2018/12/06

ویرایش، پیرایش و آرایش 2026/08/09












 

نفوذ نیروهای فراساخته اجتماعی؛ اندیشه و "تایید نیروی آسمانی" تا بدانجا پیش می‌رود که حتا "سعدی" را هم تسلیم میکند.

750 سال پیش از بیان سعدی در این مورد، و 750 سال پس از آن، ایرانیان زیر نفوذ این فراساخته اجتماعی لگدمال شده‌اند.

بله؛ و آن اینست که:

به نادانان چنان روزی رساند

که دانا اندر آن عاجز بماند


گلستان سعدی

باب اول در سیرت پادشاهان

حکایت شمارۀ  ۳۹

 هارون الرشید را چون ملک دیار مصر مسلم شد گفت:

به خلاف آن طاغی که به غرور ملک مصر دعوی خدایی کرد نبخشم این مملکت را مگر به خسیس‌ترین بندگان.

سیاهی داشت نام او خصیب در غایت جهل. مُلک مصر به وی ارزانی داشت و گویند عقل و درایت او تا به جایی بود که طایفه‌ای حرّاث مصر شکایت آوردندش که پنبه کاشته بودیم باران بی‌وقت آمد و تلف شد. گفت:

پشم بایستی کاشتن!

اگر روزی به دانش در فزودی

ز نادان تنگ روزی‌تر نبودی

به نادانان چنان روزی رساند

که دانا اندر آن عاجز بماند

بخت و دولت به کاردانی نیست

جز به تائید آسمانی نیست

اوفتاده‌ست در جهان بسیار

بی‌تمیز ارجمند و عاقل خوار

کیمیاگر به غصه مرده و رنج

ابله اندر خرابه یافته گنج

 کامکار 2022/04/11

ویراش، پیرایش و آرایش 2026/08/09










شاعر در اینجا «بابا طاهر»

باباطاهر

 

 

نابرابری‌ها و بی‌عدالتی‌های زندگی را از خداوند می‌پرسد که چرا برخی افراد زندگی راحت و پرفراز و نشیب عطا میفرمایند و نعمت‌های فراوان دریافت می‌کنند، در حالی که دیگران را تنها به نان کم ارزش (جو) و رنج و درد بسیار دچار میسازند.

قصه از آنجایی شروع می‌شود که روزی آقای بابا طاهر همدانی در راه مشاهده می‌کند که پیرمردی به همراه الاغ خود که بار علوفه بر پشتش دارد از راهی میگذرد. پیرمرد قصه به علت کهولت سن دُم الاغ را گرفته بود تا به کمک آن ناهمواری راه را تحمل کند در حین حرکت گه‌گاهی هم با سیخکی که در نوک چوبی بود به ران الاغ ضربه میزد تا آن حیوان تندتر برود. از ضربه سیخ به ران الاغ، سیخک خونی شده بود و کمی از آن خون هم به دست پیرمرد مالیده شد.

القصه پیرمرد هم "فتیر"ی

نان فطیر

 

که از آرد جو درست شده بود به همراه داشت تا موقع گرسنگی آن را بخورد. زمانی که می‌خواست نان جو یا همان "فتیر" را بخورد با همان دست خونی آن نان را به دندان میگرفت و شروع به خوردن میکرد. در این بین جناب بابا طاهر در مقایسه این فقر همراه با زحمت و خون دل خوردن با کسانی که در کاخهای‌شان با ظروف طلا غذاها و نوشیدنی‌های گوناگون میخورند و می‌نوشند، این دو بیتی را میسراید:




اگر دستم رسد ...

 کامکار 2025/05/12

ویرایش، پیرایش و آرایش 20260809









 

اسفند ۱۲۸۱ـ۲۴ آبان ۱۳۶۰

معروف به علامه طباطبایی  

 

مفسر

 

 فیلسوف

 

 فقیه اصولی

 و 

 

عارف شیعه 

 

ایرانی بود. وی مدرس

 

 حوزهٔ علمیه قم 

 

بوده و از روحانیون تأثیرگذار عقیدهٔ شیعه در فضای فکری و مذهبی ایران در سدهٔ ۱۴ هجری (قمری) به‌شمار می‌رفت.

 

دوش که غم پرده ما می‌درید

خار غم اندر دل ما می‌خلید

 در بَرِ استاد خرد پیشه‌ام

طرح نمودم غم و اندیشه‌ام

 کاو به کف آیینه تدبیر داشت

بخت جوان و خرد پیر داشت

 پیر خرد پیشه و نورانی‌ام

برد ز دل زنگ پریشانی‌ام

گفت که «در زندگی ‌آزاد باش!

هان! گذران است جهان شاد باش!

 رو به خودت نسبت هستی مده!

دل به چنین مستی و پستی مده!

 زانچه نداری ز چه افسرده‌ای 

و زغم و اندوه دل آزرده‌ای؟!

 گر ببرد ور بدهد دست دوست 

ور بِبَرد ور بنهد مُلک اوست

 ور بِکِشی یا بکُشی دیو غم

کج نشود دست قضا را قلم

 آنچه خدا خواست همان می‌شود

وآنچه دلت خواست نه آن می‌شود

 


    کامکار 2025/05/17

ویرایش، پیرایش و آرایش 2026/8/8











زادهٔ ۱۲۱۳ در 

کربلا 

 درگذشتهٔ ۲۵ محرم ۱۲۷۴ در تهران از

 

غزل‌سرایان 

 

دوره قاجار 

بود.

او شاعر معاصر سه تن از پادشاهان قاجار بود.

از زمان

 

 فتحعلی شاه

 

 نامور گشت، و در دوره‌های 

 

محمد شاه 

و

 ناصرالدین شاه

 

به کار خویش ادامه داد.

 

غزل شماره 226

مردان خدا پردهٔ پندار دَریدَند

یعنی همه جا غیرِ خدا یار نَدیدَند

هر دست که دادند از آن دست گرفتَند

هر نکته که گفتند همان نکته شَنیدَند

یک طایفه را بَهرِ مکافات سِرشتَند

یک سلسله را بَهرِ ملاقات گُزیدَند

یک فرقه به عِشرت در کاشانه گُشادَند

یک زُمره به حسرت سَرِ انگشت گَزیدَند

جمعی به درِ پیرِ خرابات خَرابَند

قومی به بَرِ شیخ مناجات مُریدَند

یک جمع نکوشیده به مقصد رسیدَند

یک قوم دویدند و به مقصد نَرسیدَند

فریاد که در رهگذرِ آدمِ خاکی

بس دانه فِشاندند و بسی دام تَنیدَند

همت طلب از باطنِ پیرانِ سَحَرخیز

زیرا که یکی را زِ دو عالم طَلبیدَند

زنهار مَزَن دست به دامان گروهی

کَز حَق بِبُریدَند و به باطل گِرَویدَند

چون خلق دَرآیند به بازارِ حَقیقَت

ترسم نفروشند متاعی که خَریدَند

کوتاه نظر غافل از آن سَروِ بلند است

کاین جامه به اندازهٔ هر کس نَبُریدَند

مرغانِ نظَربازِ سَبُک‌سِیْر فُروغی

از دامگه خاک بر افلاک پَریدنَد

 


     کامکار 2025/05/17

ویرایش، پیرایش و آرایش 2026/08/08











 

 

حبیب یغمائی؛ در خاطراتش چنین میگوید:

در دوره رضا شاه که عزا داری، سینه زنی، و قمه زنی ممنوع شده بود، یک روز ملک الشعرای بهار به شوکت الملک (امیربیرجند) گفته بود:

«... ـ سپاس خدای را که در این دیار هم برق دارید، هم آب، هم مدرسه، هم سالن نمایش، همه چیز دارید. اینکه بعضی‌ها هنوز شکایت میکنند دیگر چه میخواهند؟»

شوکت الملک گفته بود:

«... ـ اینها برق نمی‌خواهند؛ اینها "محرم" میخواهند. جهل و خرافات میخواهند!

اینها مدرسه نمی‌خواهند، "روضه خوانی" میخواهند که صبح و شب گریه و زاری کنند.»

"کربلا" را به اینها بدهید، انگار همه چیز داده‌اید.

مغزشان منجمد شده در قرنهای پیش است. و هرگز انگلیس و روسیه نخواهند گذاشت این مردم به خود بیایند و دنبال حتی کوچکترین خودکفایی بروند.»

 

*******

 

حبیب یغمائی

حبیب یغمایی - ویکی‌پدیا

 

متعلق به روستایی بود بنام «خور» و خیلی به‌آنجا عشق می‌ورزید.

در آنجا درمانگاه و کتابخانه و مدرسه‌ای ساخت و برای آبادانی آنجا جلوی هرکس و ناکسی ریش بخاک مالید و زانو زد.

مهمتر آنکه کتابخانه‌ای درست کرد و همه کتابهای خطی‌اش را که در طول عمر با خون دل جمع آوری کرده بود به آنجا منتقل کرد و وصیت کرد بعد از مرگش او را آنجا دفن کنند.

می‌دانید مردم «خور» با جنازه‌اش چه کردند؟

وقتی پیکر نحیف و رنج کشیده‌اش را با کاروانی متشکل از شاگردانش، دکتر اسلامی، دکتر باستانی پاریزی، دکتر زرین کوب، سعیدی سیرجانی و دیگر چهره‌های نامدار وطن به روستای خور رسید، همان کودکانی که در مدرسه یغمائی درس خوانده و یا می‌خواندند، و همان مردمانی که در درمانگاهش دردهای خود و عزیزانشان را درمان میکردند، چه که نکردند.

به فتوای روحانی همان روستا، دامنشان را پر از سنگ کردند تا جنازه این خدمتگذار صدیق به فرهنگ ایران را سنگباران کنند.

دردناک‌تر آنکه پس از دفن جنازه، فرزندانش دو سه روزی بر سر مقبره‌اش کشیک دادند تا مبادا پیکرش را از زیر خاک بیرون بیاورند و به لاشخورها بدهند.

بدترین نوع بیسوادی، بیسوادی اجتماعی و سیاسی است.

نمی‌دانند که هزینه‌های زندگی مانند قیمت نان، مسکن، دارو، درمان و... همگی به تصمیمات سیاسی وابسته هستند.

برخی حتی به نادانی اجتماعی و سیاسی خود افتخار می‌کنند و می‌گویند:

از سیاست بیزار هستند.

 

«برتولت برشت» 

برتولت برشت

 

 

می‌گوید:

«... ـ شهروندان نادان توجه ندارند که فحشا، اعتیاد، کودکان خیابانی، فساد و سایر بدبختی‌های اجتماعی نتیجه مستقیم بی توجهی به "سیاست" است».

 

*******

 

افسانه روباه و کلاغ

 

The Fox and the Crow (Aesop)



 

که در ایران به نام روباه و زاغ‌ شهرت دارد یکی از کهن‌ترین حکایت‌های بشری است که در

 افسانه‌های ازوپ

 

 (مربوط به حدود ۶۰۰ پیش از میلاد) با شماره ۱۲۴ در

 فهرست پری 

 

دیده می‌شود.

در منابع اولیه لاتین و یونانی نمونه‌هایی از این حکایت وجود دارد و حتی تصاویری بر روی گلدان‌های یونان باستان به چشم می‌خورد که گمان می‌رود این حکایت را به تصویر کشیده است.

 


از این داستان به عنوان هشداری در برابر گوش دادن به چاپلوسی‌ها استفاده می‌شود.

در دنیای امروز روایت‌های متعددی از این داستان موجود است که اغلب آن‌ها بر می‌گردد اثری از

 ژان دو لا فونتن

 









مشهورترین

حکایت‌نویس 

 

فرانسه که در کتابش «حکایات» برای اولین بار در سال ۱۶۶۸ منتشر شده است.

در ایران انتشار شعری از این داستان با ترجمه و اقتباس

 

حبیب یغمایی

 

 از روایت «لافونتن» برای سال‌ها در کتاب فارسی سوم دبستان موجب شد تا چندین نسل از کودکان ایرانی این داستان را از حفظ بخوانند که البته در

 کتاب درسی

 به نام شاعر اصلی آن اشاره‌ای نشده است.

چرا؟

در ایران پس از دخالت (برگردان/ ترجمه) «حبیب یغمایی» بر نسخه اصلی، به اصل این نسخه هیچگونه اشاره‌ای نمی‌شود؟ و ایشان این افسانه را به‌نام خودش «جا» میزند!

  


 کامکار 2026/01/25

ویرایش، پیرایش و آرایش 2026/08/08




پراکنده 6

پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب می‌کنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویس...