Wikipedia

نتایج جستجو

۱۴۰۳ آذر ۱۰, شنبه

پراکنده 1

 











پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب می‌کنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویس‌های طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آن‌ها توضیح جانبی داد ازجمله:

نام‌ها و مکان‌ها، اصطلاحات متدوال ... و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:

پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب می‌کنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویس‌های طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آن‌ها توضیح جانبی داد ازجمله:

نام‌ها و مکان‌ها، اصطلاحات متدوال ... و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:

با رنگ متفاوت از زمینه اصل، و

با حروف کژ، و در پاره‌ای از مواقع،

با خط زیرین مشخص شده است.

خواننده درصورت تمایل به آگاهی بیشتر میتواند بر روی واژه، اصطلاح، نام و یا ... "کلیک" کند تا به «ویکی پدیا» رفته و بر آگاهی خود کمی بیافزاید.

مثلاً اگر شما بر روی نام سلطان محمود غزنوی که به صورت "سلطان محمود غزنوی" نوشته شده است، "کلیک" کنید، صفحه مورد دلخواه شما باز خواهد شد.

 

*******


فهرست مطالب در «پراکنده 1»

1. ایستگاه قطار در استوکهلم

2. ملا نصرالدین و فیسبوک

3. دیمیتری شوستاکوویچ

4. دین اسلام 

5. آیا ضحاک را میشناسید

6. رئیس بدن

7. کلاه شرعی

8. حیوان احمق نیست

9. پیراهن عثمان

10. ملا، خرش و پسرش

11. شاشیدن در حرم امام رضا

12. "والله، باالله" من زنده ام!





   


ساعت پنج و نیم صبح تابستان در ماه ژوئن.

کبوتران وحشی در تعقیب یکدگر با کُرنش و "بق بقو گویان" جنس نر برای نرم ساختن تمایل جنس ماده که مشغول تناول پراکنده دانه‌هایی ست، بر زمین که توسط مسافران قطار هدیه و پراکنده شده است.

درخشش نور آفتاب بامدادان و بازتابی آن بر روی بال‌ها و گردن کبوتران؛ گاهی بنفش، گاهی سرمه‌ای، و گاهی سبز و یا سیاه و این دگرگونی رنگها لحظه‌ای بیش دوام ندارد و به رنگی دگر درآیند. و کبوتران بی‌هیچ دغدغه در حال حرکت و پس و پیش رفتن؛ وَه؛؛؛ وَه؛ که چه زیبا ست! که چه زیبا ست!

تو گویی «Gabriel Urban Fauré» به این کبوتران خیره گشته است و درخشش نور آفتاب بر روی گردن و بال کبوتران با نوساناتی موزون این ملودی زیبا را در ذهن او نقاشی میکند.

و با هر ضربه انگشتان بر روی کلاویه‌های پیانو، دانه‌ای با نوک زدن کبوتران از زمین برکنده میشود. و من در انتظار رسیدن قطار! این لحظات کوتاهِ کوتاه که تو گویی ساعت‌ها دوام دارد را، تجربه میکنم و پنداری من سال‌ها ست که رسیدن قطار را مزـ مزه میکنم.



کامکار 2025/01/16



 
















می‌گویند روزی ملانصرالدین برای خرید نان به نانوایی رفت و چون صف نانوایی شلوغ بود، فكری به ذهنش رسید و اعلام كرد كه در كوچه بالایی آش نذری می‌دهند مردم برای گرفتن آش نذری ، صف نان را رها كردند و به سوی آدرس غلط روان شدند هنگامی كه همه رفتند، ملا در یك لحظه پیش خود فكر كرد، نكند واقعا دارند آش نذری می‌دهند و ما اینجا بی‌نصیب بمانیم، به همین دلیل بدون این كه نان بخرد، خود نیز به دنبال مردم به سوی محل خیالی برای گرفتن آش راهی شد!

کامکار 2023/06/12









بی شک دیمیتری شوستاکوویچ (Dmitri Sjostakovitj)؛ در آفرینش اثر جاودانی خود String Quartet No. 8

تحت تأثیر تراژدی رستم و سهراب قرار گرفته بوده است و آن داستان را در مقابل چشمان خود همی داشته است.

چون به راحت طرح نقشه قتل فرزند در ابتدا اثر تصویر شده است. و شوستاکوویچ با قدم‌های بسیار سنگین و آرام در این طرح شوم پیش میرود.

*******

نبرد این دو شخصیت اصلی داستان، یعنی رستم و فرزندش سهراب را دیمیتری شوستاکوویچ از دقایق پنجم در اثر خود شروع میکند.

و در دقیقه یازده و پنجاه ثانیه اثر، ضربات تیغ بران پدر که پهلوی نوجوان خود سهراب را میدرد شنیده میشود.

غمی بود رستم ببازید چنگ

گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ

خم آورد پشت دلیر جوان

"زمانه" بیامد نبودش توان

زدش بر زمین بر به کردار شیر

بدانست کاو هم نماند به زیر

سبک تیغ تیز از میان برکشید

بر شیر بیدار دل بردرید

بپیچید زان پس یکی آه کرد

ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد


"زمانه" به معنای خواست تمام عیار اجتماع/مردم و فراساخته‌های جامعه وقت آمده است.

سماجت پدر در به قتل رساندن فرزند خود که متن زیر ساختی اثر میباشد درست و بطور دقیق در زمان‌های مناسب خودنمایی کرده و به گوش مینشیند، تا یاد آور تصمیم پدر برای به قتل رساندن فرزند باشد و این تصمیم شوم را، زنده نگاه دارد.

پشیمانی جانسوز پدر از قتل فرزند در دقایق شانزدهم اثر، تصاویر بسیار قوی و تأثیر گذاری ست که دیمیتری شوستاکوویچ تا پایان اثر خود آن را حفظ میکند.

رستم، پس از به قتل رساندن فرزند خود، این چنین فغان سر میدهد:

کدامین پدر هرگز این کار کرد؟

سزاوارم اکنون، بگفتار سـرد

به گیتی؛ که کُشت ست فرزند را؟

دلـیر و جوان و خـردمند را

 

کامکار 2021/03/29

 






دین اسلام و ایدیولوژی کمونیستی

دین اسلام از درون با ایدیولوژی کمونیسم سازگاری کامل دارد و کمونیسم کار ـ چاق ـ کن اسلام بوده و هست. و در واقع اسلام و کمونیسم دو روی یک سکه هستند.

افراد سرشناس این مخلوط شاملو، ساعدی، و ... و مثال زنده‌اش اسماعیل خویی که در ایران ایشان استاد دانشگاهی من بود، هستند.

و اگر از خاطره‌ها نرفته باشد چطور ایشان و دوستان ایشان از خمینی تجلیل کردند و او را ستایش کردند و تمام کانون نویسندگان به پای بوسی و دست بوسی خمینی شتافتند.

و چون (اگر تمامین نه) اکثر ایرانیان خود همگی دانشمندان و فاضلان سیاست هستند و آموزگاران و  مشاوران ریاست‌های جمهوری‌های چین، روس و آمریکا و ... تمام دنیا در دست آنها ست،

ازایرا؛

 آقای اسماعیل خویی و دوستانشان را به حال خود رها کرده‌اند و آن‌ها باید حالا حالاها صبر کنند تا از مشاورت همه جانبه سیاستمندان و مشاوران توانا و همه جیز دانا سیاسی خیل بزرگ ایرانیان (تقریباً هشتاد و پنج میلیونی) بی‌بهره بمانند. شاید که، در آینده نزدیک محبت این جامعت شامل این افراد خودی هم بشود.



باری؛

در ماه سپتامبر سال 2015 ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور وقتِ روسیه در مراسم گشایش مسجد جامع مسکو، بزرگ ترین مسجد اروپا (پس از عملیات چندین ساله بازسازی)، شرکت کرد و این رویداد را به مسلمانان جهان تبریک گفت.

وسعت این حوزه علمیه، یا مسجد جامع، پس از بازسازی 20 برابر شده و اکنون بیش از 19 هزار مترمربع است که امکان می‌دهد بطور همزمان 10 هزار نفر در آنجا نماز بخوانند.

و در نتیجه گسترش اسلام!

کامکار 2021/02/02 









 

فردوسی عاشق ایران و فرهنگ ایرانی بود، او نیک می‌دانست که یکی از عوامل اصلی نابودی فرهنگ ایران (غیر از بی دانشی و کرختی مردمانش) چیزی جز فرهنگ تازیان (به عبارتی اسلام! فراموش نشود که فردوسی سنی مذهب بوده است) نیست.

شاید واژه «ضحاک» از معدود واژگان تازی باشد که در شاهنامه به کار برده شده است.

ضحاک، به معنی کسی است که بسیار می‌خندد.

گرچه این واژه، در ظاهر معرب اژدهاک است، ولی اما که، بنابر گفته فردوسی، ضحاک از نوادگان تازی تبار و پدر تمام اعراب می‌باشد (نباید اُسانه بودن را فراموش کرد) که تنها خوراکش مغز جوانان است.

و اکنون نیز بیش از۱۴۰۰ سال است که ضحاک مغزهای جوانان ما را می‌خورد، پس از خوردن هر مغزی، جوانی پاک؛ به جلادی دیوسرشت تبدیل می‌ ی ی ی گردد که حاضر است بزرگترین جنایت را در راه ضحاک انجام دهد.

تا زمانیکه اندیشه‌ی ضحاکی (حتی اندیشه‌های رستم ـ گونه) حاکم بر این سرزمین میباشد، این جنایات همچنان ادامه خواهد داشت. او (ضحاک) میکشد و می‌خندند. ولی رستم میکشد و بر نعش (فرزند خود) میگرید.



فردوسی نیک می‌دانست که تا نوادگان تازی بر کشورمان حکومت می‌نمایند، جنایت همچنان باقی است؛ زیرا تفکر ضحاکی اگر چه ظاهری خنده روی دارد، اما بر هر کدام از شانه‌هایش ماری زهری خفته است. ماری که با خوردن مغز جوانان ایران، آنان را مانند خویش خواهد نمود، قدرت اندیشیدن را از فرزندان ایران زمین خواهد گرفت و آنرا (اندیشیدن را) با "تعصب دینی"، جایگزین خواهد ساخت.

.

چو ضحاک شد بر جهان شهریار

برو سالیان انجمن شد هزار

سراسر زمانه بدو گشت باز

برآمد برین روزگار دراز

نهان گشت آئین فرزانگان

پراگنده شد کام دیوانگان

هنر خوار شد، جادویی ارجمند

نهان راستی آشکارا گزند

شده بر بدی دست دیوان دراز

به نیکی نرفتی سخن جز به راز

دو پاکیزه از خانه‌ی جمشید

برون آوریدند لرزان چو بید

که جمشید را هر دو دختر بدند

سر بانوان را چو افسر بدند

ز پوشیده‌رویان یکی شهرناز

دگر پاکدامن به نام ارنواز

به ایوان ضحاک بردندشان

بران اژدهافشن سپردندشان

بپروردشان از ره جادویی

بیاموختشان کژی و بدخویی

ندانست جز کژی آموختن

جز از کشتن و غارت و سوختن

کامکار 2020/11/16








مغز گفت:

كه مراست اين مقام! اريدون که تمام دستورات از من است.

مغز و اعصاب، شايستگی رياست را از آن خود خواند:

كه منم پيام‌رسان به شما، و بی من پيامی نيايد!

ريه بانگ بر آورد:

اَبله! هان هوا، كه رساند؟ .... من، بی‌هوا، دمی نمانيد! پس رياست مراست.

دست گفت:

بی من هیچ نتوانید کرد! ریاست از آن من باشد!

پا به سخن آمد و گفت:

کجا بدون یاری من توانید رفت؟ ریاست از آن من باشد!

چشم نوا در داد که مرا سلطانی باید، که من نور و چراغ شما هستم و بی من هیچ نتوانید دید!

و هر عضوی به نحوی مدعی شد.

تا به آخر كه مقعد دعوی رياست نمود.

دگر اعضاء بدن، بنای خنده و تمسخر نهادند. و مقعد روی ترش کرد و برفت و شش روز بسته ماند.

اختلال در كار اعضاء پديدار گشت!

روز هفتم، زين انسداد جان‌ها به لب رسيد.

دست را یاری کار نِه!

پا را یارای رفتن، نِه!

چشم را یارای دیدن نِه!

تنفس بند آمد!

و ...

مقعد با اتفاق آراء به رياست منتخب شد.


       کامکار 2018/12/10



  



   




  
    




"کلاه شرعی ساختن یا سرش گذاشتن"

 اصطلاحی است در زبان فارسی که در اشاره به حیله در احکام و امری حرام را با حیله تحت موضوعی در آوردن که شرعاً جایز باشد، به ‌کار می ‌رود. و یا هر نیرنگی که انسان به تبعیت از هوای نفس بر سر اخلاق و وجدان می‌گذارد.

دهخدا کلاه شرعی را چُنین بیان کند:

«حیله در احکام، چنانکه ربا را بنام مال الاجاره حلال شمردن. حیله شرعی برای ابطال حقی یا احقاق باطلی» و

«نامشروعی را به حیل صورت شرعی دادن»،

تعریف کرده‌است.

در ترکیب اصطلاح "کلاه شرعی":

به عنوان پوشانندهٔ سِر، از واژه کُلاه که نوعی سَرپوش است عاریه گرفته شده که در مَجاز به معنای:

وسیله‌ای برای سرپوش گذاشتن بر روی هرگونه منهیات و "محرمات" و بنابراین:

مکر، تزویر و حیله به کار رفته‌ است. منظور از شرع نیز دستورات دین و آنچه مشروع و حلال است می‌باشد.

بنابراین کلاه شرعی در واقع سرپوش حیله و مکر است که «در لباس شرع بر سر دین و اخلاق و وجدان و انصاف و شرایع الهی گذاشته می‌شود».

نویسنده خود شاهد ماجرا پیامد بوده است.

در زمان کودکیم (60 تا 70 سال پیش)؛ برای زیارت به مشهد رفته بودیم. پدر مرا به "چهارشنبه بازار" برد. در آنجا همه چیز می فروختند. شخصی مشغول فروش پوست روباه بود. پدرم درگوشی آنطور که دیگران نشنوند به من گفت:

فروش پوست حیوانات وحشی و گوشتخوار در دین اسلام حرام است. حال دقت کن و ببین این نابخرد که خود را مسلمان می داند چگونه و با چه حیلت این پوست ها را "آب" میکند.

خریدار نزدیک شد. دستی به پوست زد و انگشت در قلاب که پوست برآن آویز بود برگرفت و پرسید:حاجی این "قلاب" چند است؟

و پس از کمی چانه زدن گفت:

باشد من این قلاب را به ... تومان می خرم.

فروشنده هم قلاب و پوست بدان آویخته را از حلقه چوب آن برآورد و به مشتری داد و مبلغ را در جیب نهاد.

پدرم گفت:

«به این می گویند؛ کلاه شرعی».

 

        کامکار 2017/06/01


            





حیوان، احمق نیست!

انسان احمق است.
حماقت و ابلهی بر ستون‌های تعصب استوار است.
و
هرگونه تعصب فکری/اندیشه‌ای؛ خود، دین است.
حتا اگر این اندیشه، در ناخداباوری قالب ریزی/بندی شود.
انسان در طول تاریخ بطور پیگیر دچار «توهم» بوده است.
و عامل تَشَکُلِ (Gestalt factor) توهم، از باورداشت و برداشت پدیده‌ای است که:
از زاویه "همین است و جز این نیست/یقین" به آن نگران باشیم.
پافشاری بر درک و تأکید بر درست بودن باورداشت خود از یک پدیده، ما را به گسترده پهنای تعصب می‌کشاند
و
این نشانه حماقت است. چون؛
اگر؛ هرازگاهی کتاب و یا شعری را دو و یا بیشتر بار بخوانیم، درک "ما" از آن نوشته و یا منظوم متفاوت خواهد بود.
خرد؛
از درنگ است. و
این دومی "ما" را از گسترده بیکران صحرای خشکِ توهم؛ به دشت زاینده خیال با جویبارهای زندگی بخش حکمت راهنمایی می کند.
کوتاه سخن آنکه:
ماهیت خرد و بینش، مهربانی و
ماهیت حماقت؛ تعصب فکری ست.

    کامکار 2016/01/03



 




از تاریخ بیاموزیم!

از همان دقایق نحست چه آشفتگی/بی نظمی/آشوب و هرج و مرجی حاکم بوده است! و پس از سپری شدن 1400 سال؛ هم اینک همان آش و همان کاسه!!!

من همه عمرم این مَثَل را شنیده بودم که فلان کس، فلان چیز را پیراهن عثمان کرده است، و برداشتم این بود که هرگاه کسی مسأله کم‌اهمیتی را مهم و بزرگ جلوه دهد و بخواهد از آن برعلیه شخص دیگری سوء استفاده کند می‌گویند فلانی این قضیه را پیراهن عثمان کرده است.

این واقعه در ادبیات فارسی تبدیل به یک ضرب‌المثل گشت که البته به صورت‌های دیگری هم ذکر می‌شود؛ مانند "پیراهن عثمان کردن".

کاربرد این ضرب المثل زمانی است که کسی چیز یا واقعه حقی را مستمسک و وسیله‌ای برای رسیدن به باطل قرار دهد و در این کار مبالغه به کار ببندد.

 داستان از این قرار است که عثمان که یکی از سران قبیلۀ قریش بوده است پس از ابوبکر دومین فردی بود که در مکه به اسلام گروید و از آنجا که او شخصیتی محترم و ثروتمند بود و به خاندان بنی‌امیه تعلق داشت مسلمان شدن او برای محمد بسیار با اهمیت بود. چون خاندان بنی امیه با پیامبر اسلام مخالف بودند مسلمان شدن عثمان  با عکس‌العمل شدید آنها روبرو شد تا جایی که «همسران» عثمان از وی جدا شدند و او با یکی از دختران حضرت محمد به‌نام رقیه ازدواج کرد.

پس از چندی رقیه در زمان جنگ بدر، در سال دوم هجرت درگذشت.

 مجدداً پیامبر دختر دیگر خود  به‌نام کلثوم را به عقد وی درآورد. از آنجا که معروف بود عثمان با زنان خود خوشرفتاری نمی‌کند پس از چندی کلثوم هم درگذشت ولی از حضرت محمد نقل شده است که اگر دختر دیگری داشتم آن را هم به عقد عثمان درمی‌آوردم. تذکر این مسائل از آنجا حائز اهمیت است که خواهیم دید سرانجام با داماد پیغمبر و خلیفه سوم مسلمین با چه وضع فجیعی رفتار کرده‌اند و چگونه او را سرانجام به‌قتل رسانده‌اند.

 داستان خلافت عثمان (23 تا 35 هجری)

اگرچه با فتح قبرس، کرمان، خراسان، قفقاز و بخشی از افریقای شمالی همزمان بود و وی دستور گردآوری و تصویب نسخه انحصاری قرآن را صادر کرد اما سرانجام خلافتش با شکست رقت‌باری به‌پایان رسید.

گروهی آزاد اندیش به خانۀ او ریختند، او را کشتند و جنازه‌اش را در گورستان به‌خاک نسپردند. در پی شورش مردم و قتل عثمان هرج و مرج در مدینه گسترش یافت و اموال او را غارت کردند.

عایشه (ملقب به ام‌المؤمنین) همسر پیامبر که دشمن علی بود و معاویه که رقیب سیاسی وی به‌شمار می‌رفت، با برافراشتن پیراهن خونین عثمان به‌عنوان خونخواهی بر علی شوریدند.

سرانجام همان گونه که می‌دانیم علی هم کشته شد و به این ترتیب از چهار خلیفه جانشین پیامبر سه تن آنها با ترور و خشونت به‌قتل رسیدند.

اما راجع به پیراهن خونین عثمان داستان سرانجام به شام می‌کشد و چون معاویه خود دعوی خلافت داشت هرروز پیراهن عثمان را به منبر می‌برد و نسبت به علی بدگویی می‌کرد. استفاده از پیراهن عثمان و تحریک مردم سرانجام به جنگ جَمَل کشیده شد که در آن علی پیروز می‌شود و معاویه و عایشه شکست می‌خورند و از آن پس پیراهن عثمان وارد فرهنگ عامه شده است.

کامکار 2015/09/05

  



  



شاید یکی از علل عدم همکاری با دیگران نزد ایرانیان را به توان در این اُوسانه جستجو کرد که یک نظام دموکراسی (تقریباً همیشه) هیچ گاه نتوانسته است جایگاه خود را در ایران پیدا کند!

بعضی از داستان ـ نویسان عبارت مثلی بالا را از

ملا نصرالدین

می­دانند. حقیقت مطلب این است که ذوق لطیف ایرانی از یکی از مواعظ و نصایح حکیمانه لقمان به فرزندش استفاده کرده آن را به شکل و هیئت عنوان این مقاله در افواه عمومی مصطلح گردانیده است.

یکی از نصایح حکیمانۀ

لقمان حکیم 

به فرزندش این بود که در اعمال و رفتارش صرفاً خشنودی خالق (الله) و رضای وجدان (خواست درونی، چه نیک/بد) را منظور دارد. از تمجید و تحسین خلق مغرور نشود و تعریض و کنایۀ عیب جویان و خرده­گیران را با خونسردی و بی­اعتنایی تلقی کند (به رای و اندیشه دیگران وَقعی نگذارد). پسر لقمان که چون پدرش اهل چون و چرا بود (تجسس علمی) برای اطمینان خاطر شاهد عینی خواست تا فروغ حکمت پدر از روزنۀ دیده بر دل و جانش روشنی بخشد.

لقمان گفت:

«... هم­اکنون ساز و برگ سفر بساز و مرکب را آماده کن تا در طی سفر پرده از این راز بردارم.»

فرزند لقمان دستور پدر را به کار بست و چون مرکب را آماده ساخت لقمان سوار شد و پسر را فرمود تا به دنبال او روان گشت. در آن حال بر قومی گذشتند که در مزارع به زراعت مشغول بودند. قوم چون در ایشان نگریستند زبان به اعتراض گشودند و گفتند:

«... ــ  زهی مرد بی­رحم و سنگین دل که خود لذت سواری همی چشد و کودک ضعیف را به دنبال خود پیاده می‌کشد.»

در این هنگام لقمان پسر را سوار کرد و خود پیاده در پی او روان شد و همچنان می­رفت تا به گروهی دیگر بگذشت. این بار چون نظارگان این حال بدیدند زبان اعتراض باز کردند که:

«... ــ این پدر مغفل را بنگرید که در تربیت فرزند چندان قصور کرده که حرمت پدر را نمی­شناسد و خود که جوان و نیرومند است سوار می­شود و پدر پیر و موقر خویش را پیاده از پی همی ببرد.»

در این حال لقمان نیز در ردیف فرزند سوار شد و همی رفت تا به قومی دیگر بگذشت. قوم چون این حال بدیدند از سر عیب جویی گفتند:

«... ــ زهی مردم بی­رحم که هر دو بر پشت حیوانی ضعیف برآمده و باری چنین گران بر چارپایی چنان ناتوان نهاده اند در صورتی که اگر هر کدام از ایشان به نوبت سوار می­شدند هم خود از زحمت راه می­رستند و هم مرکبشان از بارگران به ستوه نمی­آمد.»

دراین هنگام لقمان و پسر هر دو از مرکب به زیر آمدند و پیاده روان شدند تا به دهکده­ای رسیدند. مردم دهکده چون ایشان را بر آن حال دیدند نکوهش آغاز کردند و از سر تعجب گفتند:

«... ــ این پیر سالخورده و جوان خردسال را بنگرید که هر دو پیاده می­روند و رنج راه را بر خود می­نهند در صورتی که مرکب آماده پیش رویشان روان است، گویی که ایشان این چارپا را از جان خود بیشتر دوست دارند.»

چون کار سفر پدر و پسر به این مرحله رسید لقمان با تبسمی آمیخته به تحسر فرزند را گفت:

«... این تصویری از آن حقیقت بود که با تو گفتم و اکنون تو خود در طی آزمایش و عمل دریافتی که خشنود ساختن مردم و بستن زبان عیب جویان و یاوه سرایان امکان پذیر نیست و از این رو مرد خردمند به جای آنکه گفتار و کردار خود را جلب رضا و کسب ثنای مردم قرار دهد می­باید تا خشنود وجدان و رضای خالق را وجهۀ همت خود سازد و در راه مستقیمی که می­پیماید به تمجید و تحسین بهمان و توبیخ و تقریع فلان گوش فرا ندهد.»

کامکار 2015 /05/16






شاشیدن در حرم امام رضا

مرحوم دهخدا در روزنامه صوراسرافیل میگويد:

مردی در حرم امام رضا اختیار ادرارش را از کف داد و در صحن او شاشید.

مردم خشمگین شدند به سمت او هجوم برده و خواستند كه او را بکشند.

مرد كه هوش و فراستى داشت، فرياد زد كه: ايهاالناس! من شاش‌بند بودم و قادر به ادرار کردن نبودم و امام رضا مرا شفا داد.

به يك باره مردم ادرار او را به عنوان تبرک؛ به سر و صورت خود مالیدند!

مردمان ما اين گونه اندو بس...!

*******



آقای هالو در همین زمینه می‌سراید:

داخل صحن امام هشتمین موسی الرضا

بین آن صدها مسلمان زیارتنامه خوان

پیر مردی سالخورده، ناتوان، بی‌دست و پا

در شلوغی از فشار پیش و پس، بی‌اختیار

سوزش پیشاب و قدری مکث و بولش شد رها

مردم نادان که دیدند این چنین بی‌حرمتی

ریختند از هر طرف یاویلنا یاویلنا

دید پیرمرد مرگ خویش را با چشم خویش

گفت ای مردم نمی‌دانید اصل ماجرا

سال‌های سال بودم مبتلای شاش بند

یافتم اکنون شفا، مردم شفا، مردم شفا

مردم نادان به دورش حلقه‌ی دیوار چین

نعره‌ی تکبیر بود و یا علی بود و رضا

از تبرک بول او را بر سر و رو می‌زدند

یک کسی هم خورد مقداری به عنوان دوا

پیرمردی که خطر تا بیخ گوشش وز و وز

با چنین ترفند عالی جست از دام بلا

کامکار 2013/12/31








   


 



مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به‌سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زد و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که:

ــ "والله، بالله" من زنده‌ام!

ــ چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟

 

اما چند "مُلا" که پشت سر تابوت هستند، بی‌توجه به حال و احوال او، رو به‌مردم کرده و می‌گویند:

ــ "پدرسوخته‌ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده!"

 

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند:

ــ "این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که  مُرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد.

پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد.

این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعاً جایز نیست!

کامکار 2013/04/01

 برگرفته شده از:

کتاب کوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو

 


 

پراکنده 11

  پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب می‌کنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانو...