Wikipedia

نتایج جستجو

۱۴۰۵ مرداد ۱۹, دوشنبه

پراکنده 7

 


پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب می‌کنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویس‌های طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آن‌ها توضیح جانبی داد ازجمله:

نام‌ها و مکان‌ها، اصطلاحات متدوال ... و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:

پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب می‌کنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویس‌های طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آن‌ها توضیح جانبی داد ازجمله:

نام‌ها و مکان‌ها، اصطلاحات متدوال ... و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:

با رنگ متفاوت از زمینه اصل، و

با حروف کژ، و در پاره‌ای از مواقع،

با خط زیرین مشخص شده است.

خواننده درصورت تمایل به آگاهی بیشتر میتواند بر روی واژه، اصطلاح، نام و یا ... "کلیک" کند تا به «ویکی پدیا» رفته و بر آگاهی خود کمی بیافزاید.

مثلاً اگر شما بر روی نام سلطان محمود غزنوی که به صورت «سلطان محمود غزنوی»

 نوشته شده است، "کلیک" کنید، صفحه مورد دلخواه شما باز خواهد شد.

 *******


فهرست مطالب در «پراکنده 7»

1. خودانگاری    

2. توت ومن         

3. ناکجا آباد    

4. ایکاروس     

5. دگردیسی ها    

6. زندان ادراکی خودساخته  

7. اثبات شی نفی ماعدا نمی‌کند   

8. تقلیل واقعیت به روایت‌های احساسی  

9. ژستِ دانای کُل 

10. سیادت ادیان  

11. است یا هست 

12. پدرخوانده







خودانگاری بخشی از خودباوری شخص است که بوسیله تحمیل معیارها و ارزش‌های برونی شکل می‌گیرد. بزرگترین نشانه‌های خودانگاری مطیع/ سربراه بودن و فرمانبرداری ست که متأسفانه و با کمال تأسف ایرانیان در پابرجایی این نیروی ویران‌گر نزد کودکان و نوجوانان خود پافشاری بسیار دارند و از این مهم غافل هستند که پرورش مخربِ فرمانبرداری ریشه در گسترش خودانگاری دارد، و این خود متضاد خودشکفتگی می‌باشد.

خودشکفتگی قسمتی از خودباوری شخص است، همان قسمتی که قادر است به‌صورت نامحدود از قوه به فعل درآید. خودشکفتگی کوششی است به‌سوی کمال، تکمیل استعدادها و شکوفایی توانایی‌های نهانی خود، در به کارگیری آن توانایی‌ها و استعدادها خود، که پاره‌ای از پدران و مادران ایرانی از این مهم غافل هستند. 

فرایند پرورش خودانگاری

v                          این روش از کوشش در "تصحیح عیوب/ خرده‌گیری و عیب جویی‌ها" اندیشه‌ها و احساسات و کردارها خود به وسیله مقایسه آن­ها با اندیشه، احساس و کردار دیگران (دگر‌عام/ کُل جامعه) به کار گرفته می­ شود. 

v                          به تدریج که این ساز و کار، به‌کار گرفته می­‌شود، فرد خود را به تداول معمول نزدیک‌­تر می‌بیند و کم ـ کم الگوهای روابطی را که در جامعه­ موجود ست را درمی‌­یابد و برای فرار از "تنبیهِ اندیشه"، احساس و کردار، باورداشت خود را با دگرعام، سازگار می‌­سازد.

در این فرایند سازگاری بطور روشن، فرد درمییابد که دگرعام (جامعه) به او پاسخ مثبت می‌دهد. در این مرحله فرد، یاد می­‌گیرد که پاسخ‌­ها را قبل از ادا، و پیش از بیان، در ذهن خود حاضر سازد.

 


بدین ترتیب پاسخ‌های داده شده توسط فرد، مخالف جامعه نبوده و مورد تأئید جامعه قرار می­‌گیرد. و به ­وسیله این فرایند و فراروند، بالاخره فرد آموزش فرایند پرورشی خودانگاری را در خود به روش "تجربه منظم" رسانده، و خودانگاری (تمکین جبرِعام) استوار می‌گردد.

رستم (... و رستم‌ها / زورگویی پدر/ مادر و اجتماع) با ­سرسپردگی بیش‌­ترین ژرفای در خودانگاری و خادم پا در رکاب فراساخته‌­­های اجتماعی بودن، بود که:

او را مجبور ساخت تا فرزند خود را آگاهانه به قتل رساند!

 

روند خودانگاری  در جامعه؛ نماد کاملی است از:

1.   صدور حکم بدون استدلال،

2.   اختناق ذهن نقاد در مخاطب و

3.   القاء عقاید، در جمع پیرو ـ پرور.

  


  کامکار 2026/05/14






شاید پنج ساله بودم. یادم نیست! ولی میدانستم که زیر شش سال هستم. چون من در سن شش سالگی به دبستان رفتم که نامش را بیاد نمیآوریم. و خاطره "توت" زمانی رخ داد که من دبستان نمی‌رفتم.

منزل ما در کوچه نیکنام بود که بعدها به خیابان نیکنام ارتقاء درجه پیدا کرد. خیابان نیکنام در تهران شرق میدان ژاله به‌طرف نیروی هوایی قرار داشت.

منزل ما در شاخه‌ای که از کوچه جنوبی، نیکنام جدا می‌شد و سه طبقه هم داشت جا خوش کرده بود. درخت میوه‌ای که در حیات منزل داشتیم، یک درخت انگور بود که یکسال در میان انگور میداد. و من زیر سایه آن در تابستان‌ها هندوانه می‌خوردم.

برگردیم به "توت" که درختی تنآور بود و در ضلع شمالی کوچه نیکنام قرار داشت و فاصله آن با خانه ما کمتر از سه دقیقه راه رفتن بود که با دویدن من به‌طرف "مُراد" که همان درخت توت باشد، شاید به دو دقیقه هم نزول میکرد.

یک روز کرم بهاری به هوای توت خوردن کفش‌هایم را "ور" کشیدم و دوان ـ دوان راهی دیار معشوق شدم.

چون ضلع جنوبی کوچه نیکنام سایه بود در آنجا ایستادم. کوچه نیکنام چون به اندازه کافی پهن بود ماشین‌های شخصی با کمی زبر دستی از این مسیر رفت و آمد میکردند.

آفتاب نیمروز کولاک میکرد. و من زیر سایه دیوار شرقی ـ غربی کوچه ایستاده بودم که ناگهان چشمم به "حبّه" توتی که در فاصله هفت متری درخت با باد مناسب به رقص درآمده بود خیره شد و چشمانم از حرکت ایستاد. حبّه توت بزرگی بود، خیلی بزرگتر آنچه را که تا بحال دیده بودم.

 



 

چشم از دیدن معشوق برنمی‌داشتم تا مبادا در پشت توت‌های دیگر خود را مخفی سازد و یا در پشت برگهای درخت پل نگاهم با او فرو پاشد.

ضربان قلبم را بخوبی میشنیدم. و میدانستم که هر قدر هم جایش محکم باشد، طاقت وزش بادهای تندی که میوزید را ندارد و سرانجام با "مادر" خود وداع گوید و به‌طرف زمین "فرویازد" و پیش از آنکه معشوق بر زمین بوسه زند؛ باید بر کف دست من بنشیند.

دقایق و شاید ساعات می‌گذشت و معشوق بدون توجه به‌من و آن التهاب درونی من، سرگرم رقصیدن خود.

که ناگهان باد شدیدی او را از دامان مادر خود کند و معشوق من در لابلای برگها به‌طرف زمین فرویازید.

بی‌اختیار و بدون هیچ فکر و تأملی از جای خود کنده شدم تا "او" را در کف دستان خود و در سلامت جای دهم.

جهان پیش چشمانم سیاه شد! هیچ چیز نمی‌شنیدم! پس از مدتی که نمیدانم چه مدتی بود و چگونه طی شد؛ صداهای نامفهوم به گوشم میرسید که:

«... ـ چیزی نیست، چیزی نیست! خدا بهت رحم کرد که زنده‌ای پاشو برو خونتون. اون بابا هم رفت.»

پرسیدم: چی؟ چی شده؟

کسی در میان جمعیت که مرا می‌شناخت و با پدر و مادر من "سلام و علیک" داشت گفت:

«... ـ هیچی تو حواست نبود، ی هو تو «دَ وی دی» و اون ماشین شخصی زد به تو، و تو از جات کنده شدی و سه متر آن طرف‌تر افتادی رو زمین. آخه بچه جون بخاطر یک حبّه توت آدم خودشو به کشتن میده؟»

 کامکار 2026/05/09 






 


  ناکجا آباد

 

 

 

ایرانی زود مأیوس

و

زود امیدوار می‌شود.

سرشت ایرانی را آمیزه‌ای از میل‌های تندِ نفی ـ اثبات، افراط ـ تفریط، دانسته‌اند.

به وی اگر بگویند درپرده رو، چنان روی خود را می‌گیرد که نتواند حتا پیش پای خود را بیند، و نفسش تنگی کند.

و

اگر به او بگویند پرده از رخ برگیر، چنان پرده در می‌شود که عریان و لخت، و یا با لباس شنا در خیابان‌ها پرسه میزند.

در عین صوفی گری تجمل پرست است.

از غرور، خودستایی/ ناراستگویی و به خود بالیدن، اکراهی ندارد.

بدان پایه می‌نوشد که توان نوشیدن جام دگرش نباشد.

میخواهد هم «خسروپرویز» باشد و هم «بایزید بسطامی».

عجول و شتاب زده است. در برابر انتظار، کم طاقت و حساس و از آستین سمت چپ خود، برای هر رخ داده‌ای (چه درون مرزی و چه برون مرزی)، قضاوتی بی اساس به بیرون در آورد.

خلاصه آنکه جوان نوخاسته‌ای را ماند که خِرَدش نباشد.

و

به نقل از شاعر ملی‌شان «فردوسی» به یک دست آتش به یک دست، آب.

و

کشور من ناکجا آبادی ست که آدم‌ها اگر دلشان بگیرد، مجبورند بروند قبرستان، بیمارستان، تیمارستان یا آسایشگاه سالمندان، تا به‌فهمند غم‌های بزرگ‌تری هم هست، نکند که دل‌شان هوای شادی کند!

کشور من ناکجا آبادی ست که مردمش بجای حل مشکلات خود سعی می‌کنند به بهترین شکل خود را با آن تطبیق دهند!

کشور من ناکجا آبادی ست که بسیاری ازمردمش براین باورند که کره زمین به عشق علی (امام اول شیعیان) ست که به دور خود می‌گردد.

کشور من ناکجا آبادی ست که مردم، خانه رو به آفتاب را گرانتر میخرند و سپس با هفت لایه پرده تمام پنجره‌ها را می‌پوشانند.

کشور من ناکجا آبادی ست که برای تولد بچه بنر تبلیغاتی بر سر چهار را محله، بر پا می‌کنند و همان بچه وقتی کمی بزرگ‌تر شد، زیر لکد و کمربند بدنش سیاه و کبود می‌شود.

کشور من ناکجا آبادی ست که همیشه در انتظار یک ناجی بوده است که یا امام زمان است و یا ...که بیاید و تمام مشکلات اقتصادی/ خانوادگی/ سیاسی/ عشقی/ زناشویی/ مریضی و بیماری/ شغلی/ کشورداری/ حقوقی/ مذهبی/ و... تا حل مشکل کند.

کشور من ناکجا آبادی ست که اکثر مردمش از تعالی و کمال دیگری در رنج و عذاب است. و فراموش می‌کند برای رهایی از این عادات ناپسند، باید خودشان در جستجوی کمال باشند.

 


کشور من ناکجا آبادی ست که یک زیبا روی کنار خیابان میتواند عامل اصلی یک ترافیک سنگین باشد!

کشور من ناکجا آبادی ست که برای تسخیر سفارتخانه‌ای از دیوار آن بالا رفته و آن محل را لانه جاسوسی می‌نامد ولی اما که، فرزندان خود را برای «تحصیلات» به همان کشور جاسوس اعازم می‌کنند.

کشور من ناکجا آبادی ست که در هشتم آذر 1390 مردم انقلابی برای تسخیر سفارت انگلیس وقتی به آنجا حمله می‌کنند، همه چیز را شکسته و ویران میکنند ولی اما که، شیشه‌های مشروب را می‌دزدند (نفع طلبی آنی!).

کشور من ناکجا آبادی ست که مردمش شعار مرگ بر آمریکا سر میدهند و همزمان سیگار وینستون آمریکایی دود می‌کنند و کوکاکولا می‌نوشند.

کشور من ناکجا آبادی ست که ریختن کنجد روی نان بربری، برای مردمانش یک "گزینش" محسوب می‌شود...!

کشور من ناکجا آبادی ست که عرب‌ستیزی را مد روز کرده ولی در پرستش و ستایش دین/ مذهب ساخته شد از همان کشور سر تعظیم 1400 ساله فرود می‌آورد.

کشور من ناکجا آبادی ست که تا خرخره می‌بارگی کند، ولی دهان خود را طهارت دهد و به سجاده نشیند.

 کشور من ناکجا آبادی ست که پا روی واقعیت‌ها گذارده و ترویج دهنده‌ی دروغ و ناراست است. 



کشور من ناکجا آبادی ست که خیل کثیری از "زبردستان"ش که حتی سودا خواندن و نوشتن هم ندارند، به محض رسیدن به اروپا و یا آمریکا، و با به گز پیمودن چند خیابان پس از یکی دو ماه بزرگ‌ترین فاضلان علوم اجتماعی/ دانشمندان بلامنازع و طاووسان پر غرور و سرمست شده و مسایل جهانی و ایران را با نیم ساعت ورّاجی، حل می‌کنند.

 


کشور من ناکجا آبادی ست که به ظاهر با مذهب "تحمیلی" مخالفت میکند ولی ستایشگر نوه‌ها و نتیجه‌های (عرفان، صوفی و صوفیگری؛ درویش و درویشگری؛ امام‌زادگان؛ نذر و نیاز و زیارت و به حج رفتن) آن است.

کشور من ناکجا آبادی ست که روشنفکران آن، برای به کرسی نشاندن روشنفکری خود بر ضد روشنفکری خودشان هم از شش جهت، درفش مخالفت بلند می‌کنند.

 


کشور من ناکجا آبادی ست که واقعیت‌گرایان و واقع‌بینان را «حلاج»وار، بر سر دار می‌برند.

 کشور من ناکجا آبادی ست که در مراسم اعدام  هموطن خود؛ با تمام اهل خانواده از کوچک و بزرگ جمع می‌شوند، تخمه می‌شکنند و صلوات می‌فرستند.

کشور من ناکجا آبادی ست که چهار پدیده زندگی (زادروز، همسرگزینی، جدایی و مرگ) آنان به زبان بیگانه بیان می‌شود.

و وای به زمانی که بخواهی اصالت و خرد خود را حفظ کنی و انسان بودن و انسانیت را در خود نکشی. آن زمان درجا و پابرجا، 124000 نفری برای خودت دشمن تراشیدی. 

 کشور من ناکجا آبادی ست که نزدیک به پنجاه سال فریاد مرگ بر آمریکا سرداد، و اکنون (سال 1405) نعره میزند زنده باد آمریکا! 

 

 




کشور من ناکجا آبادی ست که برای بیان روشنفکری و دانایی خود باید به دستگاه حکومتی دشنام دهید، و شرط لازم برای تصاحب کلام آخر، پول است و پول!

برگرفته ازسخن یک دوست کُرد: 

ما کردھا ضرب المثل جالبی داریم:

ايرانی جماعت "بە فڕێک موسڵمان و بە تڕێک کافر"

یعنی "با یک کف زدن مسلمان میشە و با یک گوزیدن کافر ميشە"

کامکار 2014/06/06

بازنویسی شده 2026/08/12






 


 

ما همه «ایکاروس» هستیم

 

ایکاروس

ایکاروس

 

 

 Ἴκαρος

 

 یک شخصیت افسانه‌ای در اساطیر یونانی است که به همراه پدرش تصمیم می‌گیرد از کانون تمدن مینوسی، از زندان

کِرت

 Crete

 

Crete




 

(بزرگ‌ترین جزیره یونان) بگریزد.

پدر برای او بال‌هایی از جنس موم ساخت تا با آنها پرواز کند و به او که خیلی ازخودراضی بود توصیه کرد:

اول آنکه:

پسرم در بندِ تعریف و تمجید دیگران نباش تا زمین نخوری و خود را، و راه را گم نکنی.

دوم اینکه:

در ارتفاع خیلی پایین و خیلی بالا جولان نده، نه سرعت‌ات را کم کن و پایین بیا که رطوبت دریا بال‌هایت را ببندد، نه خیلی دُور بردار و اوج بگیر که تابش خورشید آنها را ذوب کند.

ایکاروس خودشیفته که خود را شاقول حق و باطل می‌پنداشت با های‌و‌هوی دیگران، هوا بَرَش داشت و بی‌توجه به حرف پدر، بر سرعت خود افزود و افزود، پدر را هم متهم کرد که اهل خطر کردن نیست و بهتر بود:

«... ـ در همان زندان مینوس [سازه‌ای پیچیده و شگفت‌انگیز که به دستور مینوس (پادشاه کرت) توسط معمار ماهری به نام دایدالوس ساخته شد تا مینوتور (هیولای نیمه‌انسان و نیمه‌گاو و همچنین ایکاروس) در آن زندانی شوند.] در جزیره کرت می‌مانْد!»

ایکاروس رفت و رفت و رفت تا به خورشید نزدیک شد و ناگهان دریافت، دارد بال و پَرَش می‌ریزد.



آفتابی کز وی این عالم فروخت

گر کمی نزدیک آید جمله سوخت

 موم‌ پَر و بالش، کم‌کم آب شدند و ایکاروسِ خودشیفته از همان بالا به دریا پرت شد. [و] تازه یادش آمد که پدر گفته بود هر چیز که به اوج خود برسد، امکان اینکه ضد خود را ایجاد کند، هست.

مضمون این داستان، «دیدار با خویشتن» را برجسته می‌کند. همچنین «نارسیس» را. همان نرگس که در قصه‌ها آمده است. قهرمان زیباروی افسانه‌‌ای که‌ دختران شیفته‌اش بودند، و او به هیچ‌‌کدام محل نمی‌گذاشت و همچنان به تحقیر عشق ادامه می‌داد تا روزی یکی از دخترانِ دل‌آزرده از او، به درگاه خدایان نیایش می‌کند که او عاشق خودش بشود و چنین می‌شود. یک روز که نارسیس (نرگس) برای نوشیدن آب به چشمه‌‌ای زلال خم ‌شد. چشمش به تصویر خودش در آب افتاد و دلباخته خویش شد. در قصه‌ها آمده او برای آخرین بار خم شد تا تصویر خود را در آب ببیند، دید و از خود، بی‌خود شد. از آن دل نمی‌کنْد. خدایان از سر دلسوزی او را به گلی مبدل ساختند که همواره بر کنار جویبارها می‌روید و سر خم می‌کند تا غیر از خودش هیچ چیز و هیچکس را نبیند.

 



همنشین بهار

2026/08/12

ویرایش، پیرایش و آرایش و همچُنین اضافه‌ها و قفل کردن آن به شبکه اینترنتی از:

محمدرضا کامکار 20260812









 



 مولوی ( ۱۲۷۳ـ۱۲۰۷ م.) میگوید:

...

از جمادی مردم و نامی شدم

و ز نما مُردم به حیوان برزدم

مُردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم کی ز مُردن کم شدم

حملهٔ دیگر بمیرم از بشر

تا بر آرم از ملایک پر و سر

و ز ملک هم بایدم جستن ز جو

کل شیء هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک قربان شوم

آنچ اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون

گویدم که انا الیه راجعون

...

 










حال "ما" در اینجا «پوبلیوس اوویدیوس ناسو»،

 

 



 



را داریم! که تقریباً 1100 سال و اندی پیش از مولوی میزیسته است.

پوبلیوس اوویدیوس ناسو Publius Ovidius Naso،

  

Publius Ovidius Naso

 

  





 

زادهٔ ۲۰ مارس ۴۳ پیش از میلاد

مرگ ۱۷ یا ۱۸ میلادی

مشهور به اووید شاعر رومی بود که شعرهای عاشقانه و اسطوره‌ای می‌گفت. او را، به همراه

هوراس 

و

ویرژیل 

سه رکن اصلی شعر لاتین می‌شمرند. او در سولمو، در شرق رم، زاده شد و در رم تحصیل کرد.

*******

 

 

یک روایت شاعرانه لاتین در توصیف

تاریخ جهان

از زمان خلقت هستی تا دوران زمامداری خدای گونه

ژولیوس سزار 

می‌باشد که در طی پانزده کتاب جداگانه و توسط شاعر نامدار رومی

 اووید

و در چارچوب و قالبی اسطوره‌ای - تاریخی سروده شده‌است. این اثر که تحریر آن در سال ۸ میلادی خاتمه یافته‌است، به عنوان شاهکار عصر طلایی

 ادبیات لاتین 

شناخته می‌شود. دگردیسی‌ها بیشتر از تمامی آثار کلاسیک در طول

 قرون وسطی

بر فرهنگ غربی تأثیر نهاده و نفوذ آن بر جنبه‌های مختلف این فرهنگ عمیق بوده و تداوم یافته‌است. این اثر همچنین به عنوان منبع و مرجعی محبوب برای شناخت

 اساطیر یونانی 

 

باقی‌مانده و طی قرن‌ها، داستان‌ها و افسانه‌های اووید، اساس و مبنای روایاتی قرار گرفته‌اند که البته اغلب با سبک‌های معمول در هر دوران، سازگاری حاصل کرده‌اند.

   





 در حدود سال ۷ میلادی، اووید، شاعر مشهور رومی، بزرگترین اثر خود یعنی دگردیسی‌ها را [که شامل پانزده کتاب بود]، منتشر کرد. وی در این پانزده کتاب، تناسخ معروف جماد، حیوان و انسان، و همین‌طور خدایان را بازگفت. از آنجا که در افسانه‌های یونانی و رومی تقریباً هر چیز تغییر صورت می‌داد، طرح کار به اووید فرصت می‌داد که تمامی اساطیر قدیم را از ابتدای آفرینش جهان تا به مرحلهٔ به الوهیت رسانیدن قیصر، به رشته نظم درآورد.

در کتاب افسانه های دگردیسی، میراها به خدایان، حیوانات به سنگ و انسان‌ها به گل‌ها، درختان و ستارگان تبدیل می‌شوند. اووید با هنرمندی تمام توانسته در اشعار خود، شوخ طبعی، زیبایی، حماسه، بی‌رحمی و احساس را در هم آمیزد و اثری ماندگار در ادبیات جهان بیافریند.

برخی از این داستان‌های قدیمی که تا قرن پیش در دانشگاه‌های

 اروپا 

و

 آمریکا 

تدریس می‌شدند، عبارت بودند از:

ارابه فائتون،

پوراموس و تیسبه، (که زیربنای داستان عاشقانه «رومئو و ژولیت» اثر ویلیام شکسپیر شد.)

پرسئوس و آندرومده،

هتک ناموس پروسرپینا،

آرتوسا، مدئا،

دایدالوس و ایکاروس،

باوکیس و فیلمون،

اورفئوس و ائورودیکه،

آتلانته،

ونوس و آدونیس،

و بسیاری اسامی و داستان‌های دیگر.

این کتاب‌ها گنجینه‌ای بود که ده‌ها هزار شعر و تصویر و مجسمه، موضوع خود را از آن گرفته‌اند. اگر کسی هنوز هم مجبور باشد اساطیر قدیم را بخواند، هیچ راهی کم دردسرتر از خواندن این جهان‌نمای آدمیان و خدایان [یعنی دگردیسی‌ها] نیست. این‌ها داستان‌هایی است که با طبیعتی به شک آمیخته و تمایلی عاشقانه گفته شده و با هنری چنان شکیبا بافته شده‌است که هیچ وقت‌گذرانِ صِرفی، هرگز نمی‌توانست از عهده آن برآید.

شاعر این کتاب [یعنی همان اوویدوس]، که از کار خود اطمینان داشته، در انتهای این کتاب، نامیرایی و جاویدان بودن خود را اعلام کرده و نوشته‌است:

    در همه نسل‌ها، زنده خواهم بود.

 


و؛

    پرسید:

حالیا این "دگردیسی" را، چگونه روندی ست؟

    پاسخ داد:

درخت بسیار قطور به قطر سه متر و با ارتفاعی چهار متری، پر از شاخه‌ها و شاخک‌های خشک شده و بدون هیچگونه برگی که بتواند کوچکترین نشانه زندگی را در وجودش هویدا کند.

 


در افقی ناشناخته و در هوایی مه گرفته که نفوذ دیدن را تا فاصله چند متری خود متوقف میسازد.

پسرک جوانی که گاهی هشت ساله و گاهی هیژده ساله مینماید و در این هشت و هیژده سالگی خود در نوسان است. او در فضای اطراف این درخت در حال شناوری ست. او در دست خود سازی دارد و به همانگونه که سن او در حال دگردیسی و دگرگونی است، ساز او هم همزمان دگرگون گشته و ساز دیگری میگردد.

شروعی نیست، پایانی هم به چشم نمی‌خورد. دقایق و ثانیه‌ها همچون آدامس کش میایند.

پسرک با درخت و درخت با فضا و فضا با ساز پر نوا، همزمان و همآهنگ در اندرون لحظات به حالت‌های مختلف دگردیسی میرسند.

اشراق با اشراقیان یکی میشود و هیکل آنها در فضای شناور میگردد.

دگردیسی

 

 



 







اثر

فرانتس کافکا

فرانتس کافکا

 


در سال ۱۹۱۵ منتشر شد، یک رمان غیرواقعی و تسخیر کننده که به بررسی بیگانگی، هویت و سنگینی مسئولیت خردکننده نسبت به‌خویشتن خویش می‌پردازد.

داستان با یک فروشنده دوره‌گرد بنام «گرگور سامسا»، آغاز می‌شود. او یک روز صبح از خواب بیدار می‌شود و می‌بیند که به طور غیرقابل توضیح، به حشره‌ای غول پیکر تبدیل شده است. علی‌رغم شرایط تکان دهنده‌اش، اولین نگرانی‌ او وحشت از دگردیسی‌اش نیست، بلکه ترس از دیر رسیدن به سر کارش است.

این موضوع بلافاصله خواسته‌های سرکوب‌گرانه شغلش و فداکاری‌هایی که برای حمایت از خانواده‌اش انجام داده است را برجسته می‌کند.

در حالی که «گرگور» در تلاش برقراری ارتباط است، خانواده و کارفرماش از ظاهر او وحشت زده می‌شوند. پدرش با خشونت واکنش نشان می‌دهد، مادرش با ترس و خواهرش «گرت» در ابتدا با دلسوزی نقش سرپرست را به عهده می‌گیرد.

او در ابتدا، برای «گرگور» غذا می‌آورد و اتاقش را تمیز می‌کند و احساس وظیفه و همدردی، نشان می‌دهد. با این حال، با گذشت زمان، مراقبت از او به خشم تبدیل می‌شود و بار «گرت» سنگین‌تر می‌شود. «گرگور»، وقتی دیگر نان آور خانواده نیست، مایه شرم سرشکستگی است.

خانواده «سامسا» باید بدون درآمد گرگور با واقعیت مالی جدید خود سازگار شوند. پدرش که بیکار شده بود دوباره استخدام میشود. و مادرش پول‌های پس‌اندازی خود را که پنهان کرد بود، رو میکند و «گرت» هم، به‌عنوان یک دختر فروشنده شغلی پیدا میکند.

هر چه خانواده خودکفا‌تر می‌شود، حضور «گرگور» به طور فزاینده‌ای غیرضروری و مخرب محسوب می‌شود. او بیشتر وقتش را در اتاقش خودش پنهان میشود و قطع ارتباط با انسان‌های اطرافش، بازتاب انزوا و از دست دادن هویت‌اش است.

اوج این دگردیسی زمانی فرا می‌رسد که «گرگور» از دیگران بسیار دور و منزوی میگردد.

«گرت» به والدینشان می‌گوید که باید از شرش خلاص شوند و بیان می‌کند که حشره دیگر در اتاق برادرش نیست.

«گرگور» دل شکسته و ضعیف، امید به زنگی از دست داده و بی صدا تنها می‌میرد. مرگ او باعث تسکین خانواده است.

صبح روز بعد، آن‌ها آپارتمان را ترک می‌کنند تا از نور آفتاب لذت ببرند و برنامه‌های امیدبخش برای آینده داشته باشند، به ویژه روی ازدواج قریب‌الوقع «گرت» تمرکز می‌کنند.

رمان کافکا با طعنه‌ای آزار دهنده به پایان می‌رسد:

فداکاری و رنج «گریگور» با خوش‌بینی‌های تازه خانواده‌اش رنگ باخته و از بین میروند.

دگردیسی بیانگر اکتشاف قدرتمند از انسانیت‌زدایی، پیوندهای شکننده خانوادگی و تأثیرات خردکننده فشارهای اجتماعی و اقتصادی بر فرد است.

 

و یکی از فیلم‌های مشهور ایرانی که روند دگردیسی را به‌خوبی بیان میکند؛ فیلم «گاو» است.

اين فیلم بر اساس داستان عزاداران بَیَل اثر غلامحسين ساعدی و کارگردانی داريوش مهرجوئی و با هنرنمایی عزت‌الله انتظامی در سال 1348 ساخته شد و برندۀ جوائز متعددی گرديد.

فیلم گاو به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران برگزیده شده است. در این فیلم حل تمام مشکلات از، «مش اسلام» (با بازیگری نصیریان) خواسته می‌شود و گمان می‌­رود که این آقای «مش» اسلام توانایی دفع تمام مشکل آن آبادی را دارد.

داریوش مهرجویی به عنوان کارگردان فیلم و هنرپیشگان این فیلم خائنین «مرعی»ی و نامرعی‌ای هستند که بر استواری و دوام «اسلامیستی» ایرانیان می کوشند و زمینه را برای ورود خمینی آماده می‌سازند. فراموش نشود که این فیلم تقریباً 10 سال پیش از ورود خمینی ساخته شد و بر روی اکران رفت.

«احسان نراقی» در يكی از گزارش­های خود اشاره می‌کند که «محمدرضا پهلوی» شخصاً فیلم گاو را دید و پیام آن ­را نیز، دریافت (ناراست بزرگ تاریخی).

و

این فیلم «گاو» را خمینی هم دید.

 

داریوش مهرجویی چندی پیش (2015 م.) در فرانسه گفت:

نمایش فیلم گاو برای خمینی باعث شد که او بگوید:

«... ـ ما با سینما مخالف نیستیم».

 



کامکار 2026/07/15











 

زندان ادراکی خودساخته

ایران ‌اینترنشنال به سندی محرمانه از معاونت راهبردی ریاست جمهوری دست یافته که در آن تائید می‌کند که نظام تصمیم‌گیری کشور دچار اختلال شده و مسئولان عالی‌رتبه گرفتار "زندان ادراکی خودساخته" شده‌اند.

این گزارش نشان می‌دهد جمهوری اسلامی تنها چند هفته پس از جنگ ۱۲روزه، به بحرانی بودن وضعیت کشور، زیر خط فقر بودن ۲۶ میلیون نفر، فرسایش شدید مشروعیت و خطر اعتراضات گسترده مردمی اذعان کرده است.

این سند با عنوان بسته راهبردی مدیریت بحران جهت تداوم خدمات به مردم و حفظ  "تاب‌آوری اجتماعی" ۲۷ مرداد با طبقه‌بندی محرمانه به وزرا ابلاغ شده است.

برخلاف روایت‌های رسمی، سند از فقر گسترده، توهمات خودساخته مسئولان و نیاز فوری به مذاکره مستقیم با آمریکا برای بقا پرده برمی‌دارد.

در بخش آسیب‌ شناسی آمده است ارائه داده‌های اغراق ‌شده به مقامات، تصمیم‌ها را بر پایه توهم شکل داده است. همچنین به تاخیر در تصمیم‌گیری، چندگانگی فرماندهی، ناتوانی در اقناع افکار عمومی و غلبه نگاه امنیتی اشاره شده و در جمع‌بندی تاکید شده کشور وارد "بحران‌های توامان و مزمن" شده و مدیریت آن صرفا با ابزارهای امنیتی ممکن نیست.

برگرفته شده از:

ایران اینترنشنال 2026/02/02

 باری!

میدانیم در محدوده نقشه برداری "کار ـ فرمودها / اعمال" انفرادی هر انسانی در طول زندگی خود، این را تجربه کرده است که؛ به‌کمک خردمندی وجودی خود؛ خویشتنِ خویش را، در تله نابخردی که توسط خود او آفریده شده است؛ به‌دام میاندازد!

ولی اما که؛ بطور روشن در نقشه برداری "کار ـ فرمودها / اعمال" گسترده اجتماعی هم، این منحوس خودنمایی میکند. بدین معنا که چه بسا کُل جامعه بویژه مقامات ارشد / ابواب ـ جمعی کشوری در یک نظام معیوب و مخرب، خود را در تله نابخردی که توسط خود آنها آفریده شده است؛ به‌دام افتاده می‌بینند!

 



 کامکار 2026/08/11







اثبات شی نفی ماعدا نمی‌کند

 از گذشته های دور تا کنون، یک اصل منطقی بسیار زیبایی وجود داشته است که متاسفانه بیشتر افراد بشر به علت خودشیفتگی، حاضر به پذیرش و یا قادر به درک آن نیستند. این اصل منطقی عبارت است از این که:

" اثبات شی نفی ماعدا نمی کند." این بدان معناست که " اثبات مساله‌ای به منزله‌ی نفی غیر از خود نمی باشد." به عبارت دیگر، وقتی شما از چیزی تعریف می‌کنید، این بدان معنا نمی‌باشد که شما با متضاد یا مخالف آن چیز مخالفید. برعکس نیز، زمانی که شما از چیزی انتقاد می‌کنید یا آن را نفی می‌‌کنید، این بدان معنا نیست که در صدد اثبات مخالف یا متضاد با آن چیز می‌باشید. بلکه مساله‌ی شما تنها همان چیز است و تمجید، نقد و نفی یک چیز، مساله‌ای دیگر را در بر نمی گیرد.

برای نمونه، علاقه‌مندی شما به رنگ سبز، به معنای عدم علاقمندی شما به رنگ‌های دیگر نمی‌باشد. تعریف و تمجید شما از یکی از فرزندان خود، به معنای نفرت شما از دیگر فرزند خود نمی‌باشد. در حوزه تاریخی نیز، طبق این اصل منطقی مورد پذیرش همه‌ی اهل منطق، تمجید شما از ایران باستان، به معنای نقد و نفی شما از دوران پس از آن نیست. برعکس، ستایش شما از دوران اسلامی، نمی‌تواند به معنای مخالفت شما با دوران باستان تلقی گردد. همچنین تعریف شما از غرب، به‌معنای ضدیت شما با شرق و یا کشورتان نیست و برعکس، شرق‌گرایی و یا ملی‌گرایی شما، به معنای ضدیت شما با اسلام و غرب نمی‌تواند معنا و برداشت شود. زمانی این مساله صادق است که اثبات مساله‌ای توسط شما همراه با نفی دیگری توسط شما باشد و یا نفی مساله‌ای از سوی شما، همراه با اثبات مساله‌ای غیر از آن توسط شما باشد. در غیر این صورت، هرکدام از اثبات یا نفی، به تنهایی به معنای مخالفت و یا موافقت با غیر از آن نیست.

یکی از بزرگ‌ترین مشکلات فرهنگی کشورمان، عدم درک همین اصل منطقی مهم است که خود ناشی از:

 

کم تحملی، خودشیفتگی، عدم تساهل، ذهنیت دشمن‌تراشانه، ذهنیت بدبینانه و منفی‌نگرانه، تعصب‌های بی مورد و ناآگاهی می‌باشد.

 

در میان بسیاری از مردم، هر گونه اثبات یا نفی مساله‌ای، به معنای خط کشی و دشمنی با غیرِ آن تلقی می‌شود و همین مساله جدل‌ها، کینه‌ها، دشمنی‌ها و فاصله‌های زیادی را میان‌شان به وجود آورده است. در حالی که می‌بایست با دیدی باز و با ذهنیتی مثبت‌انگارانه و تساهل‌گرانه، بدین اصل منطقی پذیرفته شده باور داشت که:

اثبات شی نفی ماعدا نمی‌کند.

ارسالی از یک دوست ناشناخته

 کامکار 2026/08/11












 



 تقلیل واقعیت به روایت‌های احساسی

 این تصویر دو ادعای ظاهراً متضاد می‌سازد، اما هر دو بر یک ضعف مشترک سوارند:

تقلیل واقعیت به روایت‌های احساسی.

از یک‌سو، شعار "مرگ بر آمریکا" را به "۴۸ سال عربده" فرو می‌کاهد؛ قضاوتی که با حذف زمینه‌های تاریخی، یک پدیده‌ی پیچیده را به یک رفتار بی‌فکر تقلیل می‌دهد.

از سوی دیگر، روایت نجات‌دادن خلبان آمریکایی را به‌عنوان "حقیقت مردم" عرضه می‌کند؛ روایتی که نه سند دارد و نه نماینده‌ی یک جمعیت، بلکه صرفاً یک نمونه‌ی احساسی است که به‌جای تحلیل، نقش اقناع را بازی می‌کند.

 

 

این دو قطب شعار رسمی و داستان مردمی در ظاهر مقابل هم هستند.اما هر دو واقعیت اجتماعی را ساده‌سازی می‌کنند و با ساختن دوگانه‌های آماده‌مصرف، مخاطب را به سمت نتیجه‌ای از پیش‌ساخته هدایت می‌کنند.

 



حتی جمله‌ی "جامعه حافظه کوتاهی دارد" نیز بیرون از این بازی نیست؛ چون بدون مشخص‌کردن "کدام حافظه" و "کدام فراموشی"، خودش تبدیل به یک ابزار خطابی می‌شود.

در نهایت، مسئله نه تاریخ است و نه مردمی؛ مسئله قدرت روایت‌هاست.

وقتی پیچیدگی جامعه را به دو تصویر سیاه ‌وسفید تقلیل می‌دهیم، فهم را افزایش نمی‌دهیم فقط روایت تازه‌ای را جایگزین روایت قبلی می‌کنیم.

برگرفته شده از نوشته: «علی دهقانی»

 کامکار 2026/04/06

ویرایش، پیرایش و آرایش 2026/08/11




 


  ژست دانای کُل

آنچه امروز در رفتار بسیاری از کنشگران فضای مجازی دیده می‌شود لحن بالا، قطعیتِ بی‌پشتوانه، ژستِ دانای کُل این نه فقط یک "سبک گفتار" است، بلکه محصول ترکیب خطرناک ساختارهای قدرت پلتفرمی [یا سکو] و ضعف‌های شخصیتی فردی است.

فضای مجازی نوعی میدان نمادین است که در آن افراد با کمترین سرمایه واقعی، می‌توانند با بیشترین ادعا ظاهر شوند. این تضاد، اغلب به شکل اقتدارنمایی عصبی بروز می‌کند؛ نوعی تلاش برای پنهان کردن خلأ درونی.

 


در سطح جامعه‌شناختی، شبکه‌های اجتماعی محیط‌هایی هستند که در آن "سرمایه نمادین" به‌سرعت تولید و مصرف می‌شود.

فردی که در جهان واقعی جایگاه تثبیت ‌شده‌ای ندارد، ناگهان با چند هزار دنبال‌کننده احساس می‌کند باید نقش "مرجع" را بازی کند. این نقش‌پذیریِ شتاب‌زده، معمولاً با لحن بالا به پایین همراه است، چون تنها ابزار او برای حفظ این جایگاه لرزان، نمایش قدرت است، نه خودِ قدرت. این همان چیزی است که «بوردیو»

 

پی‌یر بوردیو - ویکی‌پدیا

 

 





 

آن را "خشونت نمادین" می‌نامد:

تحمیل برتری از طریق زبان، نه از طریق توانایی.

اما لایه روانی ماجرا تندتر و عریان‌تر است. بسیاری از این کنشگران در واقع با اضطراب منزلت زندگی می‌کنند؛ ترسی دائمی از دیده‌ نشدن، بی‌اهمیت بودن، یا اشتباه کردن.

برای فرار از این ترس، نقاب قطعیت می‌زنند. پشت این نقاب، معمولاً ضعف‌هایی مثل نیاز افراطی به تأیید، ناتوانی در پذیرش نقد، یا شکنندگی هویت نشسته است. لحن بالا به پایین، برای چنین فردی نه انتخاب، بلکه سپر دفاعی است. هرچه درون فرد ناپایدارتر باشد، بیرونش محکم‌تر و تهاجمی‌تر به نظر می‌رسد.

 


از سوی دیگر، الگوریتم‌ها این ضعف‌ها را تشدید می‌کنند. پلتفرم‌ها به رفتارهای پرخاشگرانه، قاطع و تحقیرآمیز پاداش می‌دهند. نتیجه این است که کنشگر یاد می‌گیرد هرچه از موضع بالاتر حرف بزند، بیشتر دیده می‌شود. این چرخه معیوب، ضعف شخصیتی را به استراتژی ارتباطی تبدیل می‌کند. در نهایت، فردی که در جهان واقعی شاید حتی توان مدیریت یک گفت ‌وگوی ساده را ندارد، در فضای مجازی نقش قاضی، فیلسوف، تحلیل‌گر کلان و مرجع اخلاقی را هم‌زمان بازی می‌کند.

در مجموع، برخورد از موضع بالا در فضای مجازی معمولاً نشانه قدرت نیست؛ نشانه ترس، ناامنی، و نیاز به جبران است. جامعه‌شناسی ساختار را توضیح می‌دهد، روان‌شناسی فرد را، و فضای مجازی این دو را در هم می‌تند تا از ضعف، ژست بسازد و از ژست.

برگرفته شده از نوشته: علی دهقانی




کامکار 2026/04/05

ویرایش، پیرایش و آرایش 2026/08/11




 


 

سیادت ادیان

ادیان در طول تاریخ، بارها به نام حقیقت مطلق، خون انسان‌ها را ریخته‌اند. هر جا که ایمان با قدرت گره خورده، مرز میان تقدس و خشونت فرو ریخته و کشتار با زبان آسمان مشروعیت یافته است.

ارتش‌هایی که پرچم خدا را حمل می‌کردند، شهرها را سوزاندند؛ فرقه‌هایی که خود را تنها راه نجات می‌دانستند، نسل‌ها را از میان بردند؛ و رهبرانی که ادعای ارتباط با امر مقدس داشتند، مرگ را به‌عنوان ابزار نظم به کار گرفتند.

در بسیاری از این دوره‌ها، دین نه پناهگاه معنوی، بلکه سلاحی سیاسی بود که با آن قلمرو گسترش یافت، مخالفان خاموش شدند و هویتها پاکسازی گردید.

تاریخ نشان می‌دهد که وقتی ایمان به حقیقت مطلق تبدیل می‌شود، انسان‌ها به‌سادگی به نام خدا، هم‌نوع خود را قربانی می‌کنند. این خونریزیها نه استثنا، بلکه بخشی از ساز و کار قدرت‌طلبی دینی در دوره‌های مختلف بوده است؛ ساز و کاری که آثارش هنوز در زخم‌های جمعی ملت‌ها باقی مانده.

 


 

Karlheinz Deschner





  

 

زادروز و مرگ 2014–1924  

نویسنده و تاریخ پژوه آلمانی بود که بخش عمدهٔ فعالیت علمی خود را به نقد تاریخی نهادهای دینی، به‌ويژه کلیسای کاتولیک، اختصاص داد.

آثار او بر پایهٔ روش‌شناسی مستند، اتکا به منابع اولیه و تحلیل ساختارهای قدرت شکل گرفته‌اند و در فضای پژوهشی آلمان جایگاهی بحث‌برانگیز اما تأثیرگذار دارند. «دشنر» با رویکردی انتقادی و تاریخ‌محور، به بررسی پیوند میان دین، سیاست و خشونت نهادی می‌پرداخت.

کتاب «جنایات کلیسا»

kriminalgeschichte des Christentums

 


 نمونه‌ای شاخص از این رویکرد است. این اثر با تکیه بر اسناد تاریخی، گزارش‌های رسمی و منابع کلیسایی، به تحلیل موارد مشخص خشونت، سرکوب و سوءاستفادهٔ ساختاری در تاریخ کلیسا می‌پردازد.

«دشنر» در این کتاب نه به نقد ایمان فردی، بلکه به نقد عملکرد نهادی و سازوکارهای قدرت مذهبی توجه دارد. اهمیت کتاب در ارائهٔ یک مطالعهٔ مستند و نظام‌مند دربارهٔ تضاد میان آموزه‌های اخلاقی مسیحیت و کارکردهای تاریخی نهادهای کلیسایی است؛ مطالعه‌ای که آن را به منبعی معتبر برای پژوهش در حوزهٔ تاریخ دین، جامعه‌شناسی قدرت و نقد ایدئولوژی تبدیل می‌کند. متأسفانه این کتاب هنوز به‌فارسی ترجمه نشده .

او با آثار پژوهشی عظیم، به بررسی جنایات، فساد و نقش سیاسی نهاد کلیسا در تاریخ پرداخت و به عنوان یکی از منتقدان ساختاری دین شناخته می‌شود.

 

نکات کلیدی درباره کارل هاینز دشنر:

آثار شاخص: مهم‌ترین اثر او مجموعه ده‌ جلدی «تاریخ جنایات مسیحیت» (Kriminalgeschichte des Christentums) است که به بررسی تاریخی فسادها و جنایات کلیسا می‌پردازد.

کتاب‌های دیگری چون «فاشیسم و کلیسا» و «دین و روحانیت» از دیگر آثار اوست.

دیدگاه و رویکرد: «دشنر» رویکردی انتقادی و ضد کلیسا (Anticlerical) داشت و معتقد بود روحانیت و نهادهای مذهبی همواره در دروغ‌پردازی و سوءاستفاده از قدرت نقش داشته‌اند.

روش‌شناسی: او با استفاده از اسناد و مدارک تاریخی، ادعاهای کلیسا را به چالش می‌کشید و تصویری خلاف روایت رسمی از تاریخ مسیحیت ارائه می‌داد.

شهرت و جایگاه: به دلیل انتقادات بی‌پرده، او به عنوان یک روشنگر "دردسر ساز" برای کلیسا شناخته می‌شد.

کتاب‌های وی به فارسی نیز ترجمه شده‌اند، از جمله «فاشیسم و کلیسا» که به روابط پاپ‌ها با فاشیسم می‌پردازد.

با سپاس و قدردانی بسیار از زحمات دوست فرهیخته‌ام جناب آقای علی دهقانی که بدون ایشان این نوشتار، بوجود نمی‌آمد.

 

کامکار 2026/03/22

ویرایش، پیرایش و آرایش 2026/08/11







  این بی‌دانشی مردم، جان به لب آورد، مرا!

 اینچ می‌گویم به قدر فهم تست

مُردم اندر حسرت فهم درست

  


  



 

نویسنده محمد کاظم کاظمی

محمدکاظم کاظمی

 

 


شاعر، نویسنده و منتقد ادبی افغان که کتاب‌های متعددی درباره ادبیات فارسی و شعر در افغانستان نوشته است؛ میگوید:

استفاده نابه‌جا از فعل "هست" در زبان گفتاری و نوشتاری به یکی از عادت‌های غلط در میان فارسی ‌زبانان تبدیل شده است.

به خاطر می‌آورم معمایی شوخی‌گونه را كه گاهی در محافل دوستانه یا مسابقات هوش صدا و سیما در كابل مطرح می‌شد پرسش میکردند:

كدام عبارت درست است‌؟

زردی تخم مرغ سفید "است" یا زردی تخم مرغ سفید "هست"؟

كسی كه در برابر این معما قرار می‌گرفت‌، نگران بود كه در تشخیص معنای "است" و "هست" دچار اشتباه شود و بالاخره با تفكر و تردید، یكی از این دو را برمی‌گزید كه مثلاً "زردی تخم مرغ سفید است" و آن گاه خنده جمع بلند می‌شد كه:

"زردی تخم مرغ كه سفید نیست‌، زرد است. "

 ولی از همان هنگام‌، برایم این مطرح بود كه بالاخره "است‌؟" یا "هست‌؟" و این تردید وقتی افزوده می‌شد كه كسی می‌گفت:

"من در خانه استم" و من نمی‌دانستم كه چرا نمی‌گوید:

"من در خانه هستم."

ولی بعدها دیدم كه قضیه به آن پیچیدگی هم نیست و به واقع پیچیده به نظر می‌آید. حال كه یكی از دوستان خواسته است تا در این موضوع روشنی بیندازم‌، عرض می‌كنم که:

پیش از همه باید گفت كه "هست" خود یك فعل مستقل است‌، از مصدر "هستن"، به معنی "وجود داشتن" و بنابراین‌، به تنهایی قابل استفاده است‌. ولی "است" فقط یك رابطه است در جملات اسنادی و اسناد دادن چیزی به چیزی دیگر را نشان می‌دهد.

مثلاً ما می‌گوییم "خدا هست" یعنی "خدا وجود دارد." و این جمله كامل است. فعل و فاعل خود را دارد. اما اگر بگوییم "خدا است." عبارت ناقص به نظر می‌آید و این پرسش را به میان می‌كشد كه‌ خدا چه چیزی است‌؟ یا در كجا است‌؟ این‌جا مثلاً باید گفت "خدا كریم است." یا "خدا با ما است".

از سوی دیگر، "هست" بر "وجود" چیزی دلالت می‌كند و "است" بر "چگونگی" آن. وقتی می‌گوییم "آب هست." یعنی این‌جا آب وجود دارد. اما وقتی می‌گوییم "آب سرد است." دیگر بحث از وجود آب نیست‌، از چگونگی آن است.

اما این قضیه گاهی كمی پیچیده می‌شود، وقتی كه از عبارت‌، هم وجود چیزی را بتوان استنباط كرد و هم چگونگی آن را. به‌راستی كدام ‌یك از این دو عبارت درست است‌؟ "آب در كوزه هست" یا "آب در كوزه است."

به‌واقع هر دو عبارت درست است‌، ولی هر یك در جای خود و معنای خود.

در جمله "آب در كوزه هست." هدف این است كه وجود آب را روشن كنیم.

گویا كسی صرف بودن یا نبودن آن را از ما پرسیده است و ما به این پرسش پاسخ می‌دهیم كه "در كوزه‌، آب هست‌؟" یعنی "آب وجود دارد؟"

اما وقتی می‌گوییم "آب در كوزه است." به‌واقع موقعیت آب را روشن می‌كنیم و به این پرسش پاسخ می‌دهیم كه "آب در كجاست‌؟" گویا پرسش‌گر خود می‌داند كه آبی در كار هست. می‌خواهد بداند آن آب در كجاست. پس وجود و عدم در كار نیست‌، بلكه چگونگی یا موقعیت مهم است. این‌جاست كه "است" به كار می‌آید.

در گویش و حتی نگارش بعضی مردم‌، گاه چنین عبارتی می‌بینیم: "من در خانه استم." به‌راستی این درست است یا نه‌؟ این‌جا باید توضیح دهیم كه اگر تكیه اصلی بر "بودن" باشد، باید گفت "من در خانه هستم." یعنی "خاطرجمع باش كه من در خانه حضور دارم." اما اگر تكیه اصلی بر "خانه" باشد، یعنی صرفا بخواهیم موقعیت خود را بیان كنیم‌، باید گفت "من در خانه‌ام." یعنی مثلا "در مغازه یا خیابان نیستم."

اما این شكل دوم را در بعضی از مناطق‌، به صورت "خانه‌ام." نمی‌گویند، بلكه به صورت "خانه استم." بیان می‌كنند، چون شكل اول‌، در گویش محلی آن‌ها قابل بیان نیست. به طور كلی در گویش كابل و اطراف آن‌، و نیز در گویش مناطق مركزی و شمال افغانستان‌، "است" همانند یك فعل‌، برای همه ضمایر صرف می‌شود و مثلا می‌گویند: "خوب‌ است‌، خوب استند، خوب استی‌، خوب استید، خوب استم‌، خوب استیم" در حالی كه در مناطق غربی افغانستان گفته می‌شود به (شكل محاوره‌ای) "خوب است‌، خوب‌اند، خوبی‌، خوبید، خوبم‌، خوبیم." در مناطق مختلف ایران نیز همین گونه است و "استم" و "استیم" و امثال این‌ها را نداریم.

چون در گویش كابل و اطراف آن‌، "استم" و "هستم" هر دو رایج است‌، میان این‌ها گاه اشتباه نیز رخ می‌دهد و طرف در حالی كه می‌خواهد حضور در خانه را برساند، می‌گوید "من در خانه استم."

یعنی "من در خانه هستم." و این درست نیست. در مناطق غربی افغانستان به جای این‌، می‌گویند: "خونه‌‌یم" و در ایران می‌گویند "خونه‌م" و به همین لحاظ، این اشتباه در آن‌جاها بسیار رخ نمی‌دهد.

خوب‌، بالاخره "زردی تخم مرغ سفید است‌؟" یا "هست‌؟" با آن چه تا كنون گفته شد، روشن می‌شود كه سخن از وجود داشتن زردی نیست‌، بلكه سخن از چگونگی آن است‌، پس حال با آرامش خاطر می‌توانیم بگوییم "زردی تخم مرغ سفید است." نه‌، ببخشید، "زردی تخم مرغ‌، زرد است. "

 کامکار2021/04/24

ویرایش، پیرایش و آرایش 2026/08/10








«... ـ من با تمام استخوان‌های بدنم دروغگو را متنفر می‌شمارم.»

 این خط نوشته بالا که توسط

مارلون براندو

مارلون براندو

 

 

 نمادین در نقش

 

Vito Corleone



  ارائه شده، گواهی بر بیان قدرت، وفاداری و خیانت در فیلم است.

 

پدرخوانده به کارگردانی

فرانسیس فورد کوپولا

فرانسیس فورد کوپولا

 

 

 به یک نشانه در سینمای آمریکا تبدیل شد. این فیلم در مارس ۱۹۷۲ منتشر شد، پرفروش‌ترین رمان

ماریو پوزو

ماریو پوزو

 



 

را تطبیق می‌دهد و روایت پیچیده‌ای درباره تلاش خانواده جنایی «کورلئونه» برای حفظ نفوذشان در حالی که با تغییر وفاداری‌ها مقابله می‌کند.

کارگردانی کوپولا با فیلمنامه پوزو یک شاهکار داستان سرایی را به ارمغان آورد که همچنان بر ژانر فیلم‌های گانگستر تأثیر می‌گذارد. در پدرخوانده، اهانت کورلئونه به دروغگوها، کد اخلاقی سفت و سخت او را نشان می‌دهد و لحن کل فیلم را تنظیم می‌کند. تم‌های شرافت، اعتماد و خیانت در سراسر روایت طنین انداز می‌شود و هر شخصیت عناصر این ارزش‌ها را در روابط خود تجسم می کند.

ارتباط پایدار فیلم همچنین در اجراهای فوق العاده بازیگران از جمله براندو، آل پاچینو و دایان کیتون منعکس شده است. تصویرگری براندو از شخصیت دون ویتو کورلئونه راه‌گشای دریافت جایزه اسکار را سبب شد. و جایگاه براندو را به عنوان یکی از تاثیرگذارترین بازیگران هالیوود مستحکم کرد.

پدرخوانده فراتر از روایت دراماتیک خود، بینش‌هایی درباره جامعه آمریکا پس از جنگ جهانی دوم ارائه می‌دهد. این موضوع به بررسی ظهور مافیای آمریکا در اوایل قرن بیستم و روابط پیچیده آن با سیاست، تجارت و هنجارهای فرهنگی می‌پردازد. پدرخوانده در اوایل دهه ۱۹۷۰ منتشر شد، لحظه‌ای را در زمان ثبت کرد که کشور با مسائل اعتماد، هویت و اقتدار دست و پنجه نرم می‌کرد و بازتابی از اضطراب‌های اجتماعی این دوران ارائه می‌داد.

تاثیر پدرخوانده غیرقابل انکار است. این فیلم دو دنباله را به ارمغان آورد و همچنان مورد مطالعه فیلمسازان و منتقدان شد. تأثیر عمیق مثلث سه‌گانه پدرخوانده بر صنعت فیلم سازی ادامه دارد. حتی دهه‌ها سال پس از انتشار، جمله «... ـ من دروغگوها را با تمام استخوان‌های بدنم تحقیر می‌کنم.» به‌صورت نمادین باقی مانده است و این بیانگر شخصیتی است که جهان بینی‌اش، هرچند ریشه در خشونت دارد، اما قهرمان‌ها فیلم پایبندی سختگیرانه به تمامیت شخصت‌‌های ارائه داده شده دارند.

در اختتام:

پر احساس‌ترین و عاشقانه‌ترین تلاقی دو نگاه در تمام طول تاریخ سینما که در صحنه آفرینی فیلم پدرخوانده جاودانه شد.



    کامکار 2025/02/19

ویراش، پیرایش و آرایش 2026/08/10




پراکنده 8

  پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب می‌کنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانو...