Wikipedia

نتایج جستجو

۱۴۰۵ شهریور ۱۲, پنجشنبه

پراکنده 11

 






پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب می‌کنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویس‌های طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آن‌ها توضیح جانبی داد ازجمله:

نام‌ها و مکان‌ها، اصطلاحات متدوال ... و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:

پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب می‌کنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویس‌های طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آن‌ها توضیح جانبی داد ازجمله:

نام‌ها و مکان‌ها، اصطلاحات متدوال ... و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:

با رنگ متفاوت از زمینه اصل، و

با حروف کژ، و در پاره‌ای از مواقع،

با خط زیرین مشخص شده است.

خواننده درصورت تمایل به آگاهی بیشتر میتواند بر روی واژه، اصطلاح، نام و یا ... "کلیک" کند تا به «ویکی پدیا» رفته و بر آگاهی خود کمی بیافزاید.

مثلاً اگر شما بر روی نام سلطان محمود غزنوی که به صورت «سلطان محمود غزنوی»

 نوشته شده است، "کلیک" کنید، صفحه مورد دلخواه شما باز خواهد شد.

 *******


فهرست مطالب در «پراکنده 11»

1. چرا جوامع در بحران به جای نهاد به دنبال منجی میگردند 

2. فرایند بوجود آمدن رهبری بخش دوم

3.   فرایند بوجود آمدن رهبری بخش اول

4. اعتماد بنیادی




 

 



 

 

 


 

روان‌شناسی جامعه، رهبری کاریزماتیک [فرهمند] و بازتولید اقتدارگرایی

 

 

نگاهی تطبیقی به تجربه ایران و جهان

 



چرا جامعه‌ای که هزاران دانشمند، استاد دانشگاه، اقتصاددان، جامعه‌شناس، روشنفکر و متخصص دارد، در بزنگاه‌های سیاسی گاهی به دنبال کسانی می‌رود که دانش، تجربه و توانایی لازم برای اداره یک کشور را ندارند؟ پاسخ این پرسش را نمی‌توان فقط در «بی‌سوادی مردم» یا «نبود فرهنگ سیاسی» جست‌وجو کرد. مسئله پیچیده‌تر از این است و باید آن را در پیوند میان روان‌شناسی اجتماعی، رفتار جمعی، شرایط بحران، نیاز انسان به امنیت و قطعیت، قدرت روایت‌های ساده، ساختار سازمانی نیروهای سیاسی و عملکرد نخبگان بررسی کرد. این پدیده نیز مختص ایران نیست. تاریخ نشان می‌دهد که حتی جوامع تحصیل‌کرده و پیشرفته، در شرایط بحران ممکن است به شخصیت‌هایی روی بیاورند که وعده نجات سریع، بازگرداندن نظم یا احیای عظمت ملی را می‌دهند. تفاوت اصلی در این است که برخی جوامع توانسته‌اند پس از بحران، نهادهایی بسازند که قدرت فردی را محدود کنند و برخی دیگر دوباره در چرخه اقتدارگرایی گرفتار شده‌اند.

انقلاب مشروطه؛ فاصله میان قهرمانی و دولت‌سازی

انقلاب مشروطه ایران در سال‌های ۱۲۸۴ تا ۱۲۸۸ خورشیدی، یکی از مهم‌ترین تلاش‌های جامعه ایران برای محدود کردن قدرت سلطنت و ایجاد حکومت قانون بود. در آن دوره، ایران با کمبود روشنفکر، روزنامه‌نگار، روحانی نوگرا، فعال سیاسی و نیروهای آشنا با اندیشه‌های جدید روبه‌رو نبود. مفهوم قانون، مجلس، حاکمیت ملت و محدود شدن قدرت شاه وارد ادبیات سیاسی ایران شده بود. با این حال، در میدان عمل، چهره‌هایی مانند ستارخان و باقرخان به نماد مقاومت مسلحانه در برابر استبداد تبدیل شدند. ارزش تاریخی آنان در شجاعت، فداکاری و دفاع از مشروطه قابل انکار نیست؛ اما باید میان «قهرمان مبارزه» و «سازنده نظام سیاسی» تفاوت گذاشت.

توانایی فرماندهی در میدان نبرد الزاماً به معنای توانایی طراحی نظام اداری، اقتصادی و حقوقی یک کشور نیست. مشکل مشروطه نیز صرفاً این نبود که مردم رهبران مناسبی انتخاب نکردند. دولت مرکزی ضعیف بود، نهادهای جدید هنوز تثبیت نشده بودند، نیروهای اجتماعی و سیاسی منافع متفاوتی داشتند و دخالت روسیه و بریتانیا نیز بر روند تحولات اثر گذاشت. بنابراین تجربه مشروطه نشان می‌دهد که پیروزی در برابر استبداد، تنها مرحله نخست است. اگر پس از آن نهادهای پایدار، قانون، سازمان‌های سیاسی و سازوکار انتقال قدرت ایجاد نشود، امکان بازگشت اقتدارگرایی همچنان وجود دارد.

مصدق؛ محبوبیت اجتماعی در برابر قدرت سازمان‌یافته

نهضت ملی شدن نفت و دولت محمد مصدق نمونه دیگری از این مسئله است. مصدق برای بخش بزرگی از جامعه به نماد استقلال، حاکمیت ملی و مقابله با نفوذ خارجی تبدیل شد. اما محبوبیت سیاسی یک رهبر با قدرت نهادی تفاوت دارد. دولت می‌تواند از حمایت گسترده مردم برخوردار باشد، اما اگر احزاب، سازمان‌های مدنی، رسانه‌ها و نهادهای سیاسی آن‌قدر قدرتمند نباشند که در شرایط بحران از آن حمایت کنند، محبوبیت فردی به تنهایی کافی نیست. سقوط دولت مصدق در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نیز البته نباید به شکل ساده به «کنار کشیدن مردم» تقلیل داده شود.

کودتا حاصل مجموعه‌ای از عوامل داخلی و خارجی، نقش نیروهای نظامی، شبکه‌های سیاسی، اختلافات داخلی و مداخله سازمان‌یافته آمریکا و بریتانیا بود. با این حال، این تجربه یک نکته مهم را برجسته می‌کند: حمایت اجتماعی زمانی می‌تواند به قدرت سیاسی پایدار تبدیل شود که پشت آن سازمان، نهاد و ظرفیت دفاع سیاسی وجود داشته باشد.

انقلاب ۱۳۵۷؛ متحد شدن برای «نه» گفتن

انقلاب ۱۳۵۷ شاید روشن‌ترین نمونه تفاوت میان مخالفت با یک نظام و توافق بر سر نظام جایگزین باشد. بخش بزرگی از جامعه ایران با استبداد سلطنتی، فساد، سرکوب سیاسی و محدودیت آزادی‌ها مخالف بود. نیروهای مذهبی، ملی‌گرا، چپ، روشنفکر و گروه‌های مختلف اجتماعی در این مخالفت سهم داشتند. اما این نیروها درباره آینده کشور توافق واحدی نداشتند. مسئله مهم این بود که نیروهای مخالف در «نه گفتن» به شاه تا حد زیادی کنار هم قرار گرفتند، اما درباره اینکه «چه چیزی باید جایگزین شود» اختلاف اساسی داشتند. آیت‌الله خمینی نیز از ابتدا تنها به دلیل شخصیت فردی خود به رهبر انقلاب تبدیل نشد؛ شبکه گسترده روحانیت و مساجد، توان سازمان‌دهی، پیام‌های ساده و قابل فهم، استفاده از نمادهای مذهبی و موقعیت ویژه او در میان مخالفان، همگی در این روند نقش داشتند. پس از سقوط سلطنت، همین برتری سازمانی و سیاسی به نیروهای مذهبی امکان داد فضای قدرت را سریع‌تر از بسیاری از رقبای پراکنده در اختیار بگیرند. درس مهم این تجربه آن است که مخالفت مشترک با یک حکومت، به معنای توافق درباره نظام آینده نیست و خلأ سیاسی را معمولاً منسجم‌ترین نیروها پر می‌کنند، نه لزوماً دموکراتیک‌ترین آنها.

جنبش سبز؛ نماد اعتراضی در برابر ساختار سیاسی

جنبش سبز سال ۱۳۸۸ نیز باید با دقت بررسی شود. اعتراض‌ها در پی انتخابات مناقشه‌برانگیز ریاست‌جمهوری شکل گرفت و میلیون‌ها نفر در تهران و شهرهای دیگر به خیابان آمدند. میرحسین موسوی و مهدی کروبی به چهره‌های اصلی این اعتراض تبدیل شدند، اما جنبش سبز را نمی‌توان صرفاً به پیروان یک فرد تقلیل داد. طیف‌های مختلفی در آن حضور داشتند و انگیزه‌ها نیز یکسان نبود. با این حال، تجربه جنبش نشان داد که تبدیل شدن یک شخصیت به نماد اعتراض، با داشتن یک پروژه روشن برای انتقال قدرت و ساختن نظم سیاسی جدید تفاوت دارد. جنبش اجتماعی می‌تواند میلیون‌ها نفر را به خیابان بیاورد، اما اداره کشور به سازمان، برنامه، نهاد، شبکه اجتماعی و سیاسی و سازوکار تصمیم‌گیری نیاز دارد. اگر این ظرفیت‌ها ساخته نشود، حتی یک جنبش بسیار گسترده نیز ممکن است نتواند به تغییر ساختاری منجر شود.

زن، زندگی، آزادی؛ قدرت هویت جمعی و محدودیت سازمان سیاسی

جنبش زن، زندگی، آزادی از این جهت با نمونه‌های قبلی تفاوت مهمی دارد که اساساً رهبر واحدی نداشت. پس از کشته شدن ژینا مهسا امینی، شعار «زن، زندگی، آزادی» توانست گروه‌های بسیار متفاوتی را حول مفاهیمی مانند کرامت انسانی، آزادی، برابری و مخالفت با تبعیض به هم پیوند دهد. قدرت اصلی این جنبش در شکل دادن به یک هویت جمعی گسترده بود، نه در اطاعت از یک رهبر. بنابراین نمی‌توان گفت جامعه در این جنبش «دنبال یک فرد» حرکت کرد. مسئله اصلی جای دیگری است: جنبش توانست هویت مشترک و اعتراض گسترده ایجاد کند، اما میان قدرت بسیج اجتماعی و توان سازمان‌دهی سیاسی فاصله وجود داشت. حکومت نیز از سرکوب، بازداشت، کنترل ارتباطات و فشار امنیتی استفاده کرد. از سوی دیگر، نیروهای مخالف در داخل و خارج کشور نتوانستند یک ساختار سیاسی مشترک، مورد توافق و پایدار ایجاد کنند. بنابراین مسئله زن، زندگی، آزادی را نباید شکست یک رهبر یا فقدان یک رهبر دانست؛ پرسش مهم‌تر این است که چگونه می‌توان انرژی یک جنبش اجتماعی گسترده را به سازمان مدنی، شبکه سیاسی، برنامه انتقال قدرت و نهادهای دموکراتیک تبدیل کرد.

روان‌شناسی بحران؛ چرا جامعه به دنبال راه ساده می‌رود؟

برای فهم این چرخه باید از تاریخ فراتر رفت و وارد روان‌شناسی اجتماعی شد. انسان در شرایط عادی می‌تواند پیچیدگی را تحمل کند، اطلاعات مختلف را بررسی کند و برای آینده برنامه‌ریزی کند. اما بحران، ناامنی و احساس بی‌قدرتی این ظرفیت را کاهش می‌دهد. هرچه آینده مبهم‌تر شود، نیاز به یک روایت ساده و قابل فهم بیشتر می‌شود. در چنین شرایطی، جمله‌ای مانند «من کشور را نجات می‌دهم» ممکن است برای بخشی از جامعه جذاب‌تر از توضیح پیچیده درباره ساختار قانون اساسی، نظام انتخاباتی، تفکیک قوا یا اصلاحات اقتصادی باشد. اینجا پدیده‌ای شکل می‌گیرد که می‌توان آن را «منجی‌خواهی سیاسی» نامید. جامعه خسته از بحران الزاماً به دنبال بهترین راه‌حل نظری نیست؛ گاهی به دنبال سریع‌ترین راه خروج از وضعیت موجود است. شخصیت کاریزماتیک نیز دقیقاً از همین نقطه قدرت می‌گیرد. او خود را نه به عنوان بخشی از یک ساختار، بلکه به عنوان تجسم راه نجات معرفی می‌کند.

رهبر کاریزماتیک چگونه قدرت می‌گیرد؟

رهبری کاریزماتیک [فرهمند] فقط نتیجه تبلیغات نیست. رهبر زمانی می‌تواند قدرت اجتماعی پیدا کند که بتواند خود را با هویت جمعی بخشی از جامعه پیوند بزند. وقتی مردم احساس کنند «او یکی از ماست»، «درد ما را می‌فهمد» یا «می‌تواند ما را از این وضعیت نجات دهد»، رابطه سیاسی از سطح برنامه به سطح هویت منتقل می‌شود. در این مرحله نقد رهبر نیز برای بخشی از هواداران به معنای حمله به خودشان تلقی می‌شود. این همان نقطه‌ای است که سیاست می‌تواند از عقلانیت نهادی فاصله بگیرد و به وفاداری هویتی نزدیک شود. مسئله فقط این نیست که مردم «فریب می‌خورند». انسان‌ها در شرایط عدم قطعیت به میانبرهای ذهنی متوسل می‌شوند و شخصیت‌ها، نمادها و روایت‌های ساده این امکان را فراهم می‌کنند که تصمیم‌گیری سیاسی آسان‌تر شود.

 


 

فرانسه؛ انقلاب بدون تضمین دموکراسی

 



انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ نشان داد که حتی شعارهای بزرگ آزادی و برابری نیز به خودی خود دموکراسی پایدار ایجاد نمی‌کنند. انقلاب سلطنت مطلقه را به چالش کشید و مفاهیم جدیدی درباره شهروندی و حاکمیت مردم ایجاد کرد، اما کشور وارد دوره‌ای از خشونت سیاسی، رقابت شدید جناح‌ها و ترور شد و سرانجام ناپلئون توانست قدرت را در مرکز حکومت متمرکز کند. البته تاریخ فرانسه را نمی‌توان صرفاً به «انقلاب منجر به دیکتاتوری شد» خلاصه کرد؛ جمهوری‌خواهی و نهادهای مدرن سیاسی در فرانسه در طول دهه‌ها و حتی قرن بعد تکامل پیدا کردند. اهمیت تجربه فرانسه در این است که نشان می‌دهد سقوط یک نظم قدیمی پایان منازعه سیاسی نیست. اگر نهادهای جدید نتوانند قدرت را مهار و انتقال آن را مدیریت کنند، خلأ قدرت می‌تواند زمینه تمرکز دوباره قدرت را فراهم کند.

روسیه؛ سازمان‌یافتگی بدون دموکراسی

 


انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ نمونه دیگری است. جنگ جهانی اول، بحران اقتصادی، فقر، نارضایتی اجتماعی و فروپاشی اقتدار تزاری شرایطی ایجاد کرد که حکومت قدیمی دیگر قادر به اداره کشور نبود. اما همه نیروهای سیاسی از نظر سازمانی در یک سطح قرار نداشتند. بلشویک‌ها از ساختار منسجم‌تر و شبکه سیاسی مؤثرتری برخوردار بودند و در شرایط فروپاشی حکومت توانستند قدرت را در دست بگیرند. این تجربه نشان می‌دهد که در خلأ قدرت، سازمان‌یافته‌ترین نیرو الزاماً دموکراتیک‌ترین نیرو نیست. کسی که بهتر سازمان می‌دهد، لزوماً کسی نیست که بیشتر به آزادی و تکثر سیاسی باور دارد.

آلمان؛ تحصیلات بالا مانع اقتدارگرایی نیست

 


 تجربه آلمان در دوره جمهوری وایمار نیز برای بحث ما اهمیت زیادی دارد. آلمان کشوری با دانشگاه‌های معتبر، دانشمندان برجسته، فرهنگ غنی و سطح بالای صنعتی بود، اما شکست جنگ جهانی اول، بحران اقتصادی، تورم شدید، بیکاری، احساس تحقیر ملی و بی‌ثباتی سیاسی فضای اجتماعی را به شدت متشنج کرد. هیتلر توانست خود را به عنوان نماد نظم، قدرت و بازگرداندن عظمت ملی معرفی کند. بنابراین تحصیلات، علم و پیشرفت اقتصادی به تنهایی جامعه را در برابر اقتدارگرایی مصون نمی‌کنند. فرهنگ سیاسی، ساختارهای نهادی، اعتماد اجتماعی، وضعیت اقتصادی و تجربه بحران همگی در کنار یکدیگر اهمیت دارند.

آلمان و ژاپن پس از جنگ؛ آیا باید اول فرهنگ دموکراتیک ساخت؟

اینجا به یکی از مهم‌ترین بحث‌ها می‌رسیم. گاهی گفته می‌شود جامعه‌ای که فرهنگ دموکراتیک ندارد، ابتدا باید سال‌ها آموزش ببیند و بعد دموکراسی را تجربه کند. تاریخ آلمان و ژاپن پس از جنگ جهانی دوم این نظریه را به شکل ساده و مطلق تأیید نمی‌کند. در هر دو کشور، پس از شکست نظامی، ساختارهای سیاسی و حقوقی جدید شکل گرفتند و نهادهای دموکراتیک به تدریج در زندگی روزمره مردم جا افتادند. البته این دو کشور شرایط کاملاً خاصی داشتند: اشغال خارجی، بازسازی اقتصادی، اصلاحات حقوقی، نقش قدرت‌های پیروز و تجربه تاریخی پیشین همگی مؤثر بودند. بنابراین نمی‌توان تجربه آنها را عیناً برای ایران کپی کرد. اما یک درس مهم وجود دارد: فرهنگ دموکراتیک فقط پیش‌شرط نهادهای دموکراتیک نیست؛ خود نهادهای دموکراتیک نیز می‌توانند فرهنگ دموکراتیک ایجاد کنند. انسان‌ها با تجربه انتخابات، آزادی بیان، فعالیت حزبی، تحمل مخالف، استقلال قوه قضائیه و انتقال مسالمت‌آمیز قدرت، رفتار دموکراتیک را یاد می‌گیرند.

بهار عربی؛ جنبش بدون مرحله بعد

 


 تجربه کشورهای عربی نیز همین مسئله را از زاویه دیگری نشان می‌دهد. در تونس، وجود سازمان‌های مدنی و صنفی نیرومند به مدیریت مرحله انتقال کمک کرد و این کشور برای مدتی توانست روند دموکراتیک‌تری را نسبت به دیگر کشورهای عربی تجربه کند، هرچند در سال‌های بعد با عقب‌گردهای جدی روبه‌رو شد. در مصر، اعتراضات گسترده میدان تحریر توانست حسنی مبارک را کنار بزند، اما نیروهای مدنی و سکولار نتوانستند به همان اندازه نیروهای سازمان‌یافته قدرت سیاسی ایجاد کنند و در نهایت ارتش بار دیگر نقش تعیین‌کننده‌ای در قدرت پیدا کرد. در لیبی، سقوط قذافی بدون وجود نهادهای دولتی و سیاسی نیرومند به چندپارگی و جنگ داخلی انجامید. در سوریه نیز سرکوب شدید حکومت، نظامی شدن اعتراضات، چندپارگی مخالفان و مداخلات خارجی کشور را وارد جنگی طولانی کرد. بنابراین سؤال مهم فقط این نیست که «چگونه حکومت را کنار بزنیم؟» بلکه باید از ابتدا پرسید «روز بعد چه نهادی کشور را اداره خواهد کرد؟»

مشکل مردم‌اند یا ساختار؟

اگر همه این تجربه‌ها را فقط با جمله «مردم آگاهی سیاسی ندارند» توضیح دهیم، بخش بزرگی از مسئله را نادیده گرفته‌ایم. مردم در هر جامعه‌ای تحت تأثیر شرایط اجتماعی و سیاسی خود تصمیم می‌گیرند. در شرایط سرکوب، سانسور، تبلیغات، ناامنی و نبود احزاب آزاد، امکان شکل‌گیری آگاهی سیاسی مستقل نیز محدود می‌شود. از طرف دیگر، اگر نخبگان سیاسی فقط در محافل خود درباره مفاهیم پیچیده بحث کنند و نتوانند آنها را به زبان ساده به جامعه منتقل کنند، میدان برای کسانی باز می‌شود که شاید دانش سیاسی کمتری داشته باشند، اما توانایی بیشتری در تولید شعار، ایجاد امید و برقراری ارتباط عاطفی با مردم دارند. مشکل بنابراین فقط «فرهنگ مردم» نیست؛ رابطه میان جامعه، نخبگان، سازمان‌ها و ساختار قدرت است.

مسئولیت نخبگان چیست؟

یکی از ضعف‌های جدی نیروهای فکری و سیاسی این است که گاهی ماه‌ها و سال‌ها درباره شکل مطلوب حکومت، قانون اساسی، فدرالیسم، سکولاریسم، اقتصاد و تفکیک قوا بحث می‌کنند، اما نمی‌توانند این مفاهیم را به زبان قابل فهم برای مردم تبدیل کنند. در مقابل، افراد و جریان‌هایی که وعده‌های ساده و فوری می‌دهند، خیلی سریع‌تر ارتباط برقرار می‌کنند. جامعه‌ای که با مشکلات واقعی زندگی دست و پنجه نرم می‌کند، ممکن است با توضیحی پیچیده درباره ساختار دولت ارتباط برقرار نکند، اما با وعده «امنیت، رفاه و نجات کشور» ارتباط عاطفی برقرار کند. بنابراین وظیفه نخبه فقط تولید نظریه نیست. نخبه سیاسی باید بتواند نظریه را به زبان جامعه ترجمه کند، اعتماد ایجاد کند، سازمان بسازد و نشان دهد که تغییر سیاسی فقط با تغییر افراد اتفاق نمی‌افتد.

از «چه کسی؟» به «چه سیستمی؟»

شاید مهم‌ترین تغییر ذهنی که جامعه ایران برای عبور از چرخه اقتدارگرایی به آن نیاز دارد، تغییر سؤال باشد. به جای اینکه دائماً بپرسیم «چه کسی می‌تواند ایران را نجات دهد؟» باید بپرسیم «چه سیستمی می‌تواند مانع تمرکز قدرت شود؟» به جای اینکه دنبال رهبر بی‌خطا باشیم، باید نهادی بسازیم که حتی یک رهبر خطاکار یا مستبد نیز نتواند تمام قدرت کشور را در اختیار بگیرد. مسئله اصلی دموکراسی، پیدا کردن انسان‌های کامل نیست؛ ساختن قواعدی است که انسان‌های ناقص را نیز مجبور به رعایت قانون کند. در یک نظام دموکراتیک، رئیس‌جمهور، نخست‌وزیر، رهبر حزب یا هر مقام دیگری نباید به دلیل محبوبیت خود فراتر از قانون قرار گیرد. قدرت باید تقسیم شود، رسانه باید مستقل باشد، قوه قضائیه باید بتواند در برابر حکومت بایستد، مخالف سیاسی باید حق فعالیت داشته باشد و انتقال قدرت باید بدون خشونت امکان‌پذیر باشد.

مسئله اصلی؛ ساختن آینده، نه فقط نابودی گذشته

تجربه ایران و جهان نشان می‌دهد که جامعه‌ها در لحظه بحران اغلب انرژی زیادی برای نابودی نظم موجود صرف می‌کنند، اما درباره ساختن نظم بعدی کمتر فکر می‌کنند. همین خلأ می‌تواند دوباره به ظهور یک قدرت متمرکز منجر شود. انقلاب مشروطه به ما درس نهادسازی می‌دهد. تجربه مصدق اهمیت سازمان و قدرت نهادی را یادآوری می‌کند. انقلاب ۱۳۵۷ نشان می‌دهد مخالفت مشترک با یک حکومت، توافق بر سر آینده نیست. جنبش سبز تفاوت میان نماد سیاسی و سازمان سیاسی را نشان می‌دهد. زن، زندگی، آزادی قدرت عظیم هویت جمعی و در عین حال فاصله میان جنبش اجتماعی و سازمان سیاسی را آشکار کرد. فرانسه نشان داد انقلاب می‌تواند به تمرکز دوباره قدرت برسد. روسیه نشان داد سازمان‌یافتگی بدون دموکراسی می‌تواند به اقتدارگرایی جدید منجر شود. آلمان نشان داد بحران می‌تواند حتی جامعه‌ای پیشرفته را به سمت اقتدارگرایی ببرد و آلمان پس از جنگ نشان داد که نهادهای دموکراتیک می‌توانند خود به سازنده فرهنگ دموکراتیک تبدیل شوند. ژاپن نیز نشان داد اصلاحات نهادی می‌تواند مسیر یک جامعه را تغییر دهد. تجربه تونس، مصر، لیبی و سوریه نیز اهمیت مرحله پس از سقوط حکومت را برجسته می‌کند.

جمع‌بندی

اگر بخواهیم این تجربه‌ها را در یک فرمول ساده خلاصه کنیم، می‌توان گفت: بحران، ناامنی، ساده شدن روایت سیاسی، شکل‌گیری هویت جمعی، ظهور شخصیت یا گروه نجات‌بخش، تضعیف نیروهای میانه‌رو، خلأ نهادی و سپس امکان بازتولید اقتدارگرایی. مسیر دیگری نیز ممکن است: بحران، شکل‌گیری هویت جمعی، ایجاد سازمان‌های مدنی، رهبری جمعی، توافق بر قواعد بازی، نهادسازی و انتقال مسالمت‌آمیز قدرت.

بنابراین مسئله اصلی این نیست که جامعه ایران چند استاد دانشگاه یا چند روشنفکر دارد. مسئله این است که دانش چگونه به سازمان، سازمان چگونه به قدرت اجتماعی و قدرت اجتماعی چگونه به نهادهای دموکراتیک تبدیل می‌شود. جامعه‌ای ممکن است هزاران متخصص داشته باشد، اما اگر در لحظه بحران نتواند میان دانش، سازمان و سیاست ارتباط برقرار کند، ممکن است بار دیگر به دنبال ساده‌ترین پاسخ و جذاب‌ترین چهره برود.

به باور من، عبور از این چرخه زمانی آغاز می‌شود که جامعه به جای جست‌وجوی «منجی»، به ساختن «نهاد» فکر کند؛ به جای اعتماد مطلق به افراد، به محدود کردن قدرت بیندیشد؛ به جای سؤال «چه کسی حکومت کند؟» بپرسد «چگونه حکومت شود؟» و مهم‌تر از همه، به این نتیجه برسد که دموکراسی چیزی نیست که پس از رسیدن به یک فرهنگ سیاسی کامل آغاز شود. دموکراسی خود یکی از مهم‌ترین ابزارهای ساختن آن فرهنگ است.

شاید یکی از مهم‌ترین نشانه‌های بلوغ سیاسی این باشد که از سؤال «چه کسی؟» عبور کنیم و به سؤال «چه سیستمی؟» برسیم.

آنا یعقوبیان

2026

ویرایش، پیرایش و آرایش

محمدرضا کامکار 2026/09/04





 


 بازنگری در مفهوم رهبری؛ نقدی بر دیدگاه پیشین خودم

فرایند شکل‌گیری رهبری در جوامع متکثر و نقش آن در گذار از حکومت‌های اقتدارگرا

  



 

 

 

نگاهی دوباره به موضوع رهبری، به‌ویژه در پرتو تجربه‌های سال‌های اخیر، نشان می‌دهد که بسیاری از برداشت‌های سنتی درباره نقش رهبر نیازمند بازنگری هستند. اگر در گذشته تصور می‌شد که یک فرد کاریزماتیک [فرهمند] می‌تواند محور اصلی تغییرات سیاسی و اجتماعی باشد، امروز شرایط جوامع پیچیده و متکثر، به‌ویژه با گسترش آگاهی عمومی و امکانات ارتباطی، این تصور را با چالش‌های جدی روبه‌رو کرده است.

رهبری در جهان امروز بیش از آنکه به یک فرد وابسته باشد، به توانایی سازماندهی جمعی، ایجاد هماهنگی میان نیروهای گوناگون و شکل دادن به سازوکارهای مشارکتی وابسته است. در بسیاری از جوامع، به‌ویژه جوامعی که از تنوع سیاسی، قومی، فرهنگی و اجتماعی برخوردارند، رهبری فردی به تنهایی قادر به نمایندگی همه گرایش‌ها و مطالبات موجود نیست.

 

فرایند شکل‌گیری رهبری

رهبری معمولاً محصول تعامل میان شرایط اجتماعی، ظرفیت‌های سازمانی و خواست عمومی جامعه است. در این میان چند عامل اهمیت ویژه دارند:

1.                            وجود نارضایتی گسترده از وضعیت موجود و شکل‌گیری مطالبات مشترک.

2.                            توانایی نیروهای سیاسی و مدنی در همکاری و ایجاد اعتماد متقابل.

3.                            شکل‌گیری نهادها، تشکل‌ها و شبکه‌هایی که بتوانند مطالبات مردم را نمایندگی کنند.

4.                            استفاده از فناوری‌های ارتباطی برای تبادل اطلاعات، هماهنگی و مشارکت عمومی.

5.                            پذیرش تکثر دیدگاه‌ها و پرهیز از انحصارطلبی سیاسی.

در چنین شرایطی، رهبری بیشتر به یک فرایند جمعی شباهت دارد تا به ظهور یک شخصیت استثنایی.

 

نقش رهبری در گذار از حکومت‌های اقتدارگرا

تجربه تاریخی نشان می‌دهد که تغییرات پایدار معمولاً زمانی موفق‌تر بوده‌اند که بر پایه مشارکت گسترده نیروهای اجتماعی و سیاسی شکل گرفته باشند. نقش اصلی رهبری در این فرایند نه فرماندهی از بالا، بلکه ایجاد هماهنگی، اعتمادسازی و فراهم کردن بستری برای همکاری میان نیروهای مختلف است.

رهبری در این معنا وظیفه دارد:

1.                            اهداف مشترک را تعریف و برجسته کند.

2.                            از پراکندگی و رقابت‌های فرسایشی جلوگیری کند.

3.                            امکان حضور و مشارکت گرایش‌های مختلف را فراهم سازد.

4.                            میان مطالبات گروه‌های گوناگون جامعه پل ارتباطی ایجاد کند.

5.                            از تبدیل شدن یک جریان سیاسی به مرکز انحصاری قدرت جلوگیری نماید.

 

تجربه ایران و ضرورت بازنگری

یکی از چالش‌های مهم اپوزیسیون ایران در دهه‌های اخیر، انتظار برای ظهور یک رهبر واحد و مورد قبول همه بوده است. این انتظار در عمل نه تنها محقق نشده، بلکه گاه موجب شده بخش قابل توجهی از انرژی سیاسی صرف رقابت بر سر اشخاص شود، در حالی که مسائل اساسی‌تر مانند برنامه، ساختار، همکاری و سازماندهی در حاشیه قرار گرفته‌اند.

جامعه ایران امروز از نظر فکری، فرهنگی، قومی، اجتماعی و سیاسی بسیار متنوع‌تر از آن است که بتوان آن را حول یک صدای واحد سازمان داد. به همین دلیل به نظر می‌رسد موفقیت هر پروژه سیاسی آینده بیش از آنکه به ظهور یک رهبر کاریزماتیک [فرهمند] وابسته باشد، به توانایی نیروهای مختلف در همکاری، پذیرش تکثر و ایجاد سازوکارهای تصمیم‌گیری جمعی وابسته است.

 

نتیجه‌گیری

رهبری در قرن بیست و یکم بیش از آنکه یک فرد باشد، یک فرایند است. در جوامع متکثر، موفقیت سیاسی نه از تمرکز قدرت در دست یک شخص، بلکه از توانایی ایجاد شبکه‌ای از همکاری، اعتماد و مشارکت میان نیروهای مختلف ناشی می‌شود. شاید یکی از مهم‌ترین درس‌های تجربه معاصر ایران نیز همین باشد که راه عبور از استبداد الزاماً از مسیر یک رهبر واحد نمی‌گذرد، بلکه از مسیر شکل‌گیری رهبری جمعی، نهادهای دموکراتیک و مشارکت گسترده شهروندان عبور می‌کند.

 


آنا یعقوبیان

2026

 

ویرایش، پیرایش و آرایش و نیز تنظیم برای وبلاگ از:

محمدرضا کامکار 2026/09/04




 





 فرایند بوجود آمدن رهبری:

 

 

 



 

نقش و کارکرد رهبر برای سرنگون کردن یک حکومت دیکتاتور

رهبری یکی از پدیده‌های پیچیده و چندوجهی در جامعه انسانی است. ظهور و سقوط رهبران می‌تواند تأثیرات عمیقی بر سرنوشت جوامع داشته باشد. در جوامعی که تحت حکومت دیکتاتور قرار دارند، نقش رهبران برای سرنگون کردن حکومت دیکتاتور بسیار مهم و حیاتی است.

 

فرآیند بوجود آمدن رهبری

فرایند بوجود آمدن رهبری می‌تواند از طریق عوامل مختلفی صورت گیرد. برخی از این عوامل عبارتند از:

v                          شخصیت و ویژگی‌های رهبر: برخی از افراد از ویژگی‌های ذاتی خاصی برخوردارند که آنها را برای رهبری مناسب می‌سازد. این ویژگی‌ها می‌تواند شامل قدرت رهبری، قدرت کاریزمایی، قدرت سخنوری، و قدرت تصمیم‌گیری باشد.

v                          شرایط اجتماعی و سیاسی: شرایط اجتماعی و سیاسی نیز می‌تواند در ظهور رهبری تأثیرگذار باشد. در شرایطی که مردم از حکومت موجود ناراضی باشند، احتمال ظهور رهبران مخالف حکومت بیشتر است.

v                          فرآیندهای آموزشی و پرورشی: فرآیندهای آموزشی و پرورشی نیز می‌تواند در پرورش رهبران تأثیرگذار باشد. آموزش و پرورش می‌تواند به افراد کمک کند تا مهارت‌های رهبری را بیاموزند و برای رهبری آماده شوند.

 

نقش و کارکرد رهبر برای سرنگون کردن یک حکومت دیکتاتور

رهبران نقش مهمی در سرنگون کردن حکومت‌های دیکتاتور ایفا می‌کنند. این نقش می‌تواند به صورت مستقیم یا غیرمستقیم باشد.

در نقش مستقیم، رهبران می‌توانند با رهبری و سازماندهی مردم، به مبارزه علیه حکومت دیکتاتور بپردازند. این مبارزه می‌تواند از طریق راهپیمایی‌های اعتراضی، اعتصابات، و سایر اقدامات سیاسی صورت گیرد.

در نقش غیرمستقیم، رهبران می‌توانند با ایجاد آگاهی و بیداری در مردم، زمینه را برای سقوط حکومت دیکتاتور فراهم کنند. این کار می‌تواند از طریق سخنرانی‌ها، مقالات، و سایر فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی صورت گیرد.

در تحلیل علمی فرایند بوجود آمدن رهبری و نقش و کارکرد رهبر برای سرنگون کردن یک حکومت دیکتاتور، می‌توان از رویکردهای مختلفی استفاده کرد. یکی از رویکردهای ممکن، رویکرد روانشناسی است. در این رویکرد، بر ویژگی‌های فردی رهبران تأکید می‌شود. ویژگی‌هایی مانند قدرت رهبری، قدرت کاریزمایی، قدرت سخنوری، و قدرت تصمیم‌گیری می‌توانند در ظهور رهبری تأثیرگذار باشند.

رویکرد دیگری که می‌توان از آن استفاده کرد، رویکرد جامعه‌شناسی است. در این رویکرد، بر شرایط اجتماعی و سیاسی تأکید می‌شود. شرایطی مانند نارضایتی مردم از حکومت موجود، می‌تواند احتمال ظهور رهبران مخالف حکومت را افزایش دهد.

رویکرد دیگری که می‌توان از آن استفاده کرد، رویکرد تاریخی است. در این رویکرد، به بررسی تجربیات تاریخی در زمینه رهبری و سرنگونی حکومت‌های دیکتاتور پرداخته می‌شود. این تجربیات می‌تواند در شناسایی عوامل و راهکارهای موثر در این زمینه کمک کند.

 


برگرفته شده از نوشته: آنا یعقوبیان 2023

ویرایش، پیرایش و آرایش و نیز تنظیم برای وبلاگ از:

محمدرضا کامکار 2026/09/04






اعتماد بنیادی

اعتماد بنیادی، نگرشی است که فرد نسبت به خود و دنیای پیرامون خود دارد که موجب تقویت این احساس می‌شود که افراد و امور دنیا، قابل اعتماد و دارای ثبات و استمرار هستند (گیدنز،1378: 23).

اریکسون

اریک اریکسون

 

 

معتقد است این نوع اعتماد، محصول فرایندهای دوره نوزادی است.

اعتماد بنیادی (Basic Trust) یک نگرش عمیق روان‌شناختی نسبت به خود و جهان پیرامون است که مشخص می‌کند آیا فرد دنیا را مکانی امن، پایدار و قابل پیش‌بینی می‌داند یا خیر. این مفهوم که اولین بار توسط اریک اریکسون مطرح شد، سنگ بنای شکل‌گیری شخصیت و روابط اجتماعی در تمام طول زندگی است.

 


نحوه شکل‌گیری اعتماد بنیادی

·         دوران نوزادی: این احساس در سنین تولد تا ۱۸ ماهگی شکل می‌گیرد.

·         نقش مراقبان: پاسخ‌دهی منظم و دلسوزانه مادر یا مراقب به نیازهای نوزاد (غذا، آغوش، امنیت) عامل اصلی آن است.

·         پیامد مثبت: پاسخگویی مناسب باعث ایجاد حس امنیت روانی و خوش‌بینی به جهان می‌شود.

·         پیامد منفی: بی‌توجهی یا رفتار نامنظم مراقب، بذر بی‌اعتمادی بنیادی و اضطراب را در وجود کودک می‌کارد.

ویژگی‌های افراد دارای اعتماد بنیادی بالا

·         پذیرش آسیب‌پذیری: اشتراک‌گذاری راحت نظرات، احساسات و نقاط ضعف با دیگران.

·         روابط پایدار: توانایی بالا در ایجاد دوستی‌های عمیق و مانا.

·         کاهش رفتارهای دفاعی: تعامل مؤثر با افراد جامعه و عبور آسان از موانع ارتباطی.

·         تاب‌آوری در بحران: استفاده از نگاه، لحن و رفتارهای کلامی مقتدرانه به عنوان سدی در برابر اضطراب‌های ناگهانی.

·         سلامت روان: تجربه استرس کمتر، آرامش درونی بیشتر و داشتن نگاهی روشن به آینده.

 

هرم سطوح اعتماد بنیادی شامل:

پاسخگو

یعنی پذیرش مسئولیت کامل تصمیم‌ها، رفتارها و پیامدهای حاصل از آن‌ها در برابر دیگران یا یک سازمان.

لایق و کارآمد

  • لایق (شایسته): کسی که تخصص، استعداد یا ویژگی‌های لازم برای یک وظیفه را دارد.
  • کارآمد (بهره‌ور): کسی یا چیزی که کارها را به بهترین و درست‌ترین شکل ممکن و با کمترین هدررفت انجام می‌دهد.

توجه به دیگران

  •   توجه: (Attention) یک فرایند شناختی است که در آن تمرکز ذهن روی یک محرک خاص جمع می‌شود.
  •   توجه اشتراکی: (Joint Attention) توجه مشترک دو نفر به یک شیء یا موضوع واحد که با نگاه، اشاره یا نشانه‌های دیگر انجام می‌شود.
  •   احترام: در بر گیرندهٔ مفهوم توجه به دیگران، ارج نهادن، بزرگ داشتن و حرمت گذاشتن به شخصیت افراد است.

یکپارچگی

  حفظ درستی، دقت و سازگاری داده‌ها در پایگاه‌های داده و زمان انتقال اطلاعات، با در نظر داشتن آنکه علم همه دانش بشری را یک کل واحد می‌داند.

ارزش‌های مشترک

·       احترام به گوناگونی فرهنگی و استقبال از حضور انسان‌ها با دیدگاه‌های مختلف.

·       اطلاعات و محتوا باید بر پایه منابع معتبر و قابل راستی‌آزمایی شکل گیرند.

 



نشانه‌های ضعف در اعتماد بنیادی

·         شکاکیت مداوم: بدبینی مفرط و ظن همیشگی به خانواده، دوستان و غریبه‌ها.

·         کنترل‌گری شدید: اصرار بر انجام دادن تمام کارها به تنهایی به دلیل عدم باور به توانایی دیگران.

·         اجتناب از صمیمیت: ترس از نزدیک شدن عاطفی به افراد به دلیل هراس از خیانت یا فریب خوردن.

·         تمرکز بر منفی‌ها: دیدن جنبه‌های تاریک رفتاری آدم‌ها و تفسیر منفی مقاصد آن‌ها.

اگر دیگران نیازهای اصلی مادی و عاطفی نوزاد را تامین کنند، حس اعتماد در کودک به وجود می‌آید، اما عدم تامین این نیازها، سبب می‌شوند نوعی بی اعتمادی نسبت به جهان، به ویژه در روابط شخصی بوجود آید.

اعتماد از همان آغاز بر نوعی تجربه دوسویه دلالت می‌كند. كودك یاد می‌گیرد كه به تداوم و توجه تامین كنندگانش اتكاء كند. ولی در ضمن این را نیز فرا می‌گیرد كه نیازهایش را به گونه‌ای برآورده سازد كه تامین كنندگانش را خرسند سازد. در واقع آنها چشمداشت اعتمادپذیری یا قابلیت اعتماد در رفتارش دارند.

ایمان به عشق فرد مواظبت كننده در كودكی، جوهر اعتقاد به نوعی پایبندی است كه اعتماد بنیادی و همه گونه اعتماد بعدی به آن نیاز دارند (گیدنز،1377: 113). والدین حس اعتماد در كودكشان را با یك نوع مدیریتی ایجاد می‌كنند كه به گونه‌ای كیفی مراقبت دلسوزانه از نیازهای فردی كودكشان را با حس شدید قابلیت اعتماد شخصی در چهارچوب مورد اعتماد سبك زندگی فرهنگ شان تركیب می‌كنند. همین قضیه مبنایی را برای ادراك هویت كودك می‌سازد كه در دوران بعدی زندگی، حس خوب بودن و خود بودن را با حس تبدیل شدن به فرد مورد احترام دیگران تركیب می‌كند.

یكی از ویژگی‌های بنیادی شكل‌گیری اولیه اعتماد، اعتماد به بازگشت فرد مواظبت كننده است. احساس اعتمادپذیری دیگران كه در ضمن تجربه مستقلی است و برای درك تداوم تشخیص هویت خود نقش اساسی دارد، موكول به تشخیص این قضیه است كه غیبت مادر نشان دهندۀ ترك عشق نیست.

بدین سان اعتماد فاصله زمانی ـ مكانی را معلق می‌كند و در نتیجه از دلهره‌های وجودی جلوگیری می‌كند، اعتماد، امنیت وجودی و احساس تداوم چیزها و اشخاص در شخصیت بزرگسالی به هم وابسته باقی می‌مانند.

اعتماد به دیگران، در واقع نوعی نیاز روانی از نوع مداوم و تكراری آن است.اطمینان داشتن از اعتمادپذیری یا صداقت دیگران، نوعی عادت عاطفی است كه باتجربه محیط‌های آشنای اجتماعی و مادی همراه است (همان : 117 –116).

منشاء امنیت در افراد بالغ در تجربیات دوران كودكی نهفته است. افراد طبیعی میزان بالایی از اعتماد را در اوایل زندگی دریافت می‌كنند.

افراد بالغ مایه كوبی یا تلقیح احساسی كه آنها را در برابر نگرانی‌ها و اضطراب‌ها، حفاظت می­كند را در طفولیت بدست می‌آورند و عامل این تلقیح برای اكثریت مردم و در تمامی جوامع مادر می‌باشد. رابطه بین كودك و مادر معمولاً در طی مراحل رشد كودك دارای اهمیت زیادی است و اگر این رابطه به هر طریقی آسیب پذیرد، می‌تواند نتایج وخیمی به بارآورد.

به اعتقاد

گیدنز

آنتونی گیدنز

 

آنچه در جریان شكل‌گیری اعتمادبنیادی آموخته می‌شود، تنها همبستگی و صداقت و پاداش نیست. چیز دیگری كه دراین جریان آموخته می‌شود، روش‌های بسیار پیچیده آگاهی علمی است كه وسیله حفاظتی با دوام در برابر اضطراب‌ها ست.

در برخوردهای چهره دار، حفظ اعتماد بنیادی از طریق رد و بدل كردن نگاه، حالت بدنی، ادا و عرف‌های گفتگوی متعارف تحقق می‌یابند (همان: 118).

به نظر وی اعتماد بنیادین شرط اساسی تدارك هویت شخصی، هویت دیگر اشخاص و اشیاء است. زیرا فراگیری مختصات اشخاص و اشیای غایب پذیرش دنیای واقعی بعنوان واقعیت وابسته به همان امنیت عاطفی است كه اعتماد بنیادین فراهم می‌آورد. احساس گم گشتگی یا عدم واقعیت كه گاه در زندگی بعضی افراد لانه می‌كند، معمولاً ناشی از توسعه ناكافی اعتماد بنیادین در زمان كودكی آنهاست (گیدنز، 1378 : 70 – 68).

کامکار 2015/08/11





هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

پراکنده 11

  پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب می‌کنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانو...