Wikipedia

نتایج جستجو

۱۴۰۵ فروردین ۲, یکشنبه

پراکنده 2

 







پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب می‌کنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویس‌های طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آن‌ها توضیح جانبی داد ازجمله:

نام‌ها و مکان‌ها، اصطلاحات متدوال ... و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:

پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب می‌کنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویس‌های طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آن‌ها توضیح جانبی داد ازجمله:

نام‌ها و مکان‌ها، اصطلاحات متدوال ... و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:

با رنگ متفاوت از زمینه اصل، و

با حروف کژ، و در پاره‌ای از مواقع،

با خط زیرین مشخص شده است.

خواننده درصورت تمایل به آگاهی بیشتر میتواند بر روی واژه، اصطلاح، نام و یا ... "کلیک" کند تا به «ویکی پدیا» رفته و بر آگاهی خود کمی بیافزاید.

مثلاً اگر شما بر روی نام سلطان محمود غزنوی که به صورت «سلطان محمود غزنوی»

 نوشته شده است، "کلیک" کنید، صفحه مورد دلخواه شما باز خواهد شد.

 

*******


فهرست مطالب در «پراکنده 2»

1.   نفوذ اسلام  و پدیده کهن ـ الگو (آرکتایپ)

2.   سه ستون ادیان

3.   چَک‌چَکو و آئین سَنْگْزَنی

4.   داوید امیل دورکیم

5.   ذهنیت گله‌ای/ رفتار گله‌ای

6.    کیش و فیش حال و روز پاره‌ای از دوستان در فیسبوک

7.    نمی‌دانم

8.     پناهندگی

9.    شهر قصه

10.  شناخت هر چیز باید شناخت یک تمامیت باشد

11.  قدرت جمهوری اسلامی

12. AI و من






 

 

نفوذ اسلام  و پدیده کهن ـ الگو

آیا؛ اسلام به عنوان، یک کُهن ـ الگو، تا عمیق ترین پهنای درونی ایرانیان نفوذ داشته و رخنه کرده است؟

گمان میرود؛ این نفوذ بصورتی کهن الگو

  

Archetype



 شده باشد!

 تعریف آرکتایپ (Archetype) یا کهن الگو

 ریشه کلمه آرکتایپ چیست؟

تا جایی که می‌دانیم، کلمه آرکتایپ به انگلیسی:  Archetype

  یا آرکی‌تایپ حدود پنج یا شش قرن قدمت دارد.

پیشوند Arch به معنای اصیل بودن، قدیمی بودن، ریشه دار بودن و مواردی مانند این به کار گرفته می‌شود.

چنانکه Archetype به معنای باستان شناسی به کار می‌رود.

اگر Type یا همان «تیپ» را هم به عنوان الگو، مدل، قالب و مفاهیمی مانند آن در نظر بگیریم، به همان معادلی می‌رسیم که در زبان فارسی برای کلمه آرکتایپ به کار می‌رود:

کهن الگو

 البته کهن الگو معادل نسبتاً جدیدی است که ما از واژه آرکتایپ داریم و بیشتر در کتاب‌های روانشناسی رایج شده است.

مفهومی که در فلسفه افلاطونی تحت عنوان "مُثُل" افلاطونی می‌شناسیم و می‌شنویم، با معنایی نزدیک به آرکتایپ به کار گرفته می‌شود و حتی در زبان انگلیسی هم، برای "مُثُل افلاطونی"، از کلمه آرکتایپ استفاده می‌شود.

 

آرکتایپ چیست؟

با توجه به اینکه آرکتایپ در علوم و هنرهای مختلف، از جمله روانشناسی، جامعه شناسی، تفکر منتظم (سیستمی)، نمایشنامه نویسی، داستان نویسی و تحلیل اسطوره‌ها به کار می‌رود، طبیعتاً تعریف آرکتایپ در هر یک از این حوزه‌ها می‌تواند متفاوت باشد و مصداق‌ها و مثال‌های آرکتایپ در یک حوزه، الزاماً با یک حوزه‌‌ی دیگر یکسان نیست.

اما شاید تعریف آرکتایپ به صورت زیر بتواند فصل مشترک این مفهوم در زمینه‌های مختلف باشد.

 تعریف آرکتایپ

یک الگو، یک مدل، یک فرد، یک حرف، یک نمونه که به نظر می‌رسد الگوها و مدل‌ها و افراد و حرف‌ها و نمونه‌های دیگر، تقلید کامل آن هستند و یا لااقل شباهت زیادی را به‌آن دارند. در حدی که برای مثال می‌توان همیشه از آنها استفاده کرد.

واژه‌ی مُثُل هم، از همین معنا اتخاذ شده است.

کارل گوستاو یونگ


 کارل گوستاو یونگ

 




 




روانکاو سوییسی، از جمله افرادی بود که در قرن بیستم میلادی در ترویج واژه آرکتایپ نقش به‌سزایی داشت.

بعدها برخی از پیروان مکتب او، مانند:

ژان شینودا بولن

 

 شینودا بولن

 

  



 

با استفاده از همان مدل ذهنی و ترکیب نگرش یونگ با اسطوره شناسی یونان، آرکتایپ‌های متعددی را مطرح کردند که به دلیل شکل داستانی روایت آنها به سرعت به ادبیات عمومی راه یافت.

زئوس

زئوس

 

  



 








پوزیدون

 

 

پوزئیدون

 

 

 

 

هرمس

 

هرمس

 

 



 







 



هرا

هرا

 

 

و

 آفرودیته

 

آفرودیته

 

 

از جمله این آرکتایپ‌ها هستند.

پیتر سنگه

پیتر سنگه

 



 

را در مدیریت می‌توان از جمله افرادی دانست که به‌ترویج این مفهوم کمک کرده‌اند. او در کتاب پنجمین فرمان خود از برخی الگوهای رایج که در عموم سیستمها شکل می‌گیرند و مشاهده می‌شوند، به عنوان آرکتایپ نام برده است.

 

نکته‌ای در تعریف آرکتایپ و مفهوم آرکتایپ

اگر چه واژه آرکتایپ به خاطر استفاده گسترده در ادبیات، مفهوم قدیمی بودن و کهن بودن را هم درخود دارد و حتی در معادل سازی کهن الگو هم به این مسئله توجه شده است، اما دقت داشته باشید که در عمده‌ی علوم مدیریتی و اقتصاد و اجتماعی، آرکتایپ را به عنوان کامل‌ترین مثال و یا گویاترین مثال نگاه می‌کنند.

وال استریت

وال استریت

 

 

را می‌توان آرکتایپ بازار بورس و سرمایه دانست.

چنانکه تفکر وال استریتی یا دشمنی با وال استریت یا دوستی با وال استریت معنا دارد. همچنان که شرکت اپل در ادبیات نوین مدیریت، در حال تبدیل به آرکتایپ نوآوری در کسب و کار است.

 

به مثال زیر توجه کنید:

وقتی کسی می‌گوید:

دوست من یک فرشته است!

احتمالاً دوستش از او نمی‌پرسد:

تو به فرشته اعتقاد داری یا نه؟

یا

مثلاً آیا تا به حال فرشته دیده‌ای؟

فرشته یک آرکتایپ است که بسیاری از مردم جهان آن را می‌فهمند و وقتی می‌گویید کسی مانند فرشته است، مفهوم جمله شما را درک می‌کنند.

فرشته، بهترین مثال از پاکی و خوبی و مهربانی و لطافت است.

 

 

و سنگی از کوه برای ساخت «حسینیه ارشاد» به محل ساختمان میاید! این باورداشت همتراز با «دوست من یک فرشته است» میباشد.

و

برای آنکه این تابلوی چهارگوش (در عکس بالا) بر جای معین شده خود بر روی دیوار نصب شود، چندین و چند نفر دست اندر کار بوده‌اند. نقاشی بوده، شاعری بوده، خطاطی بوده، نجاری بوده، آهنگری بوده بنایی بوده و ... تا این تابلو بر جای مطلوب نشسته است.

...

و

حال، آیا میتوان از خود پرسید که:

اسلام شیعه بطور یک ارکتایپ زندگانی ما را زیر نفوذ خود گرفته است، یا نگرفته است؟

 

چرخ خیاطی و کهن الگو  

چرخ خیاطی در ایران توسط مظفرالدین شاه از سفر فرنگ آورده شد اما سال‌ها طول کشید تا این اختراع جدید جای دوخت و دوز به روش سنتی را گرفت و فراگیر شد.

بارتلمی تیمونیه

Barthélemy Thimonnier

 

 


 فرانسوی را اولین کسی می دانند که در سال 1830 چرخ خیاطی را اختراع کرد.

 

در آن زمان دوزندگان هموطن او که خیال می‌کردند با این اختراع جدید کار و کاسبی آنها کساد خواهد شد شبانه به خانه او ریخته و اختراع او را آتش زدند اما ایده ساخت ماشین دوزندگی چیزی نبود که از ذهن‌ها برود.

سال‌ها بعد در 1845 میلادی اما بار دیگر ماشین‌های دوخت و دوز اینبار در امریکا توسط دو مخترع با نام

آیزاک سینگر

 

آیزاک سینگر










و

 الیاس هاو

الیاس هاو


که هر یک مدعی بود زودتر به این اختراع رسیده است به ثبت رسید؛ این بار چرخ خیاطی که شبیه مدل‌های امروزی بود به سرعت همه‌گیر و در همه جای جهان به کار گرفته شد.


ورود چرخ خیاطی به ایران

با این حال ورود چرخ خیاطی به ایران که سرعت و کیفیت کار خیاطی را چندبرابر می‌کرد تا زمان مظفرالدین شاه و سفر او به فرنگ صورت نگرفت؛ حتی پس از آنکه شاه این اختراع فرنگی را به همراه یک خیاط قفقازی به تهران آورد تا لباس درباریان توسط آن دوخته شود هم مردم با این باور که پارچه با چرخ خیاطی جویده (ارکتایپ) می‌شود و دوام آن کم می‌شود، چندان اقبالی به آن نشان نمی‌دادند اما سهولت و سرعت باعث شد چرخ خیاطی جای خود را در زندگی ایرانی باز کند تا آنجا که به یکی از وسایل منزل و اقلام جهیزیه دختران دم بخت تبدیل شد.

 

تهرانی‌ها در ابتدا نسبت به این ابزار فرنگی روی خوش نشان ندادند چرا که بر این باور بودند این وسیله ساخت فرنگستان است و دوختن لباس با آن جایز نیست و پارچه نجس (ارکتایپ) می‌شود و اینکه دندانه‌های چرخ خیاطی باعث جویده (آرکتایپ) شدن و بی‌دوام شدن پارچه می‌شود.


با این همه شرح و بسط، چرخ خیاطی‌های «گلدفینگر» که عوام به آن گل فینگل می‌گفتند در یک مغازه عتیقه فروشی شخصی ارمنی تبار در انتهای خیابان لاله زار به معرض فروش گذاشته شد که در کمتر از شش ماه، توسط خیاطان خریداری شد. گلدفینگر برای جلب مشتری، نیز فروشگاهی در بازارمرغی و بخشی از بازار بزازها با معلمانی که به تدریس خیاطی با چرخ می‌پرداختند دایر کرد.

 

داستان چرخ خیاطی فقط یکی از نمونه‌های کوچک بود تا متوجه شویم آیا اسلام شیعه بطور یک ارکتایپ زندگانی ما را زیر نفوذ خود گرفته است، یا نگرفته است؟

و ... چند نمونه دیگر در دایره ارکتایپ!











به دو اظهار نظر زیر دقت کنید؛ درستی و یا نادرستی آنها مورد نظر نمی‌باشد؛ فقط از جنبه کهن الگوئی در آنها بنگرید! 




کامکار 2026/07/24 





  


   

 سه ستون ادیان

  ادیان همیشه خود را با سه ستون تعریف کرده‌اند:

1.                            عقیده

2.                            قانون و

3.                            آیین

 

 


اما همین سه ستون در تاریخ بارها به ابزار کنترل، حذف، و مهندسی روان جمعی تبدیل شده‌اند!

 

عقیده وقتی به "حقیقت مطلق" تبدیل شد، دیگر معنا نمی‌سازند، بلکه مرز می‌کشد:

مرز میان

مؤمن و نامؤمن،

پاک و ناپاک، و

همین مرز در تاریخ بارها بهانهٔ جنایت شده است.

از دادگاه‌های تفتیش عقاید اسپانیا که اعتراف را از بدنِ شکنجه‌شده بیرون می‌کشید، تا محاکم جادوگری سالم که زنان را به‌خاطر "نشانهٔ شیطان" به آتش سپردند، تا محاکم مذهبی قرون وسطی که انحراف فکری را جرم می‌دانستند.

 

قانون دینی نیز وقتی از اخلاق به "نظام انضباطی" تبدیل شد، بدن و رفتار انسان را در جزئی‌ترین سطح کنترل کرد:

چه بخورد، چه بپوشد، با چه کسی ازدواج کند، چگونه سوگواری کند.

 تاریخ نشان می‌دهد که هر جا قانون دینی با قدرت سیاسی گره خورده، نتیجه‌ آن دستگاهی بوده که نه برای رستگاری، بلکه برای اطاعت ساخته شده.

از شریعت‌نامه‌های امپراتوری عثمانی که مجازات‌های مذهبی را ابزار سیاست کردند، تا قوانین کلیسایی اروپا که بدن زن را تحت نظارت اخلاقی دائمی قرار داد.

 

آیین، این ستون سوم، که قرار بود تجربهٔ امر مقدس باشد، در بسیاری از دوره‌ها به نمایش قدرت تبدیل شد:

رژه‌های مذهبی، مراسم‌های توده‌ای، سوگواری‌های سازمان ‌یافته، همه تبدیل شدند به صحنه‌هایی که در آن جمعیت نه تجربه می‌کند، بلکه هدایت می‌شود.

 

تاریخ جنایی ادیان پر است از لحظاتی که آیین به ابزار بسیج خشونت تبدیل شد.

جنگ‌های صلیبی که با شعار «خدا چنین می‌خواهد» آغاز شدند، یا مراسم‌های مذهبی‌ای که در اروپا و خاورمیانه بهانهٔ پاکسازی قومی شدند.

و در نهایت، نهاد دینی، این دستگاه بوروکراتیکِ مقدس که قرار بود حافظ معنا باشد، اما در عمل بارها حافظ قدرت بوده:

کلیسای قرون وسطی که ثروت و زمین را انباشت و پاپ را به پادشاهی تبدیل کرد. یا دستگاه‌های مذهبی در امپراتوری‌های آسیایی که مشروعیت سیاسی را با تقدس گره زدند.

ساختار دینی در طول تاریخ نشان داده که وقتی سه ستون عقیده، قانون و آیین در کنار نهاد قدرت قرار می‌گیرند، دین از معنویت به "ماشین تولید اطاعت" تبدیل می‌شود؛ نه به‌خاطر ذات دین، بلکه به‌خاطر سازوکارهای اجتماعی‌ای که هر حقیقت مطلق را دیر یا زود به ابزار کنترل تبدیل می‌کنند.

 

بنابراین نقد ساختار دینی نقد یک الگوی تاریخی است:

هر جا

حقیقت مطلق،

قانون مقدس، و

آیین جمعی

در کنار قدرت سیاسی قرار گرفته‌اند، نتیجه نه رستگاری، بلکه خشونت، حذف، و مهندسی روان جمعی بوده و این الگو در تاریخ بارها تکرار شده است. از اروپا تا خاورمیانه، از امپراتوری‌ها تا دولت‌های مدرن؛ ساختار دینی وقتی نقد می‌شود، در واقع نقد همان مکانیسمی است که "امر مقدس" را به "ابزار نظم" تبدیل می‌کند.

برگرفته شده از:

نوشته علی دهقانی

پیرایش، ویرایش و آرایش

محمدرضا کامکار

سوئد 2026/07/23











































پرفسور ایرج یاسینی

می‌گوید:

پایان سلطۀ تشیع و آغاز پالایش اسلام، بویژه مذهب تشیع در ایران، به نقطه بی‌بازگشت خود رسیده است؛ نقطه‌ای که در آن دیگر نمی‌تواند نقش عقب مانده حوزه‌ها را در ذهن و زندگی مردم ایفا کند....

این پدیده نه حاصل نفرت کور، بلکه نتیجهٔ تجربه و آگاهی تدریجی ملتی است که میان ایمان و نادانی، میان حقیقت و تزویر، مرزی روشن کشیده است... درین نیم قرن گذشته، مردم ایران دین را نه در کتابها، که در خود حکومت دیده‌اند، و آنچه دیدند، نه نور ایمان، بلکه سایهٔ قدرت بود. زیرا هنگامی که دین به ابزار حکومت تبدیل شود، اخلاق می‌میرد و ایمان جای خود را به ریا کاری می‌سپارد... روحانیونی که روزی در نقش مفسران خدا ظاهر می‌شدند، امروزه در نگاه مردم، مدیران شرکتهای انتفاعی‌اند که سرمایه‌‌اش ترس و سودش جهل است... در جامعه‌ای که نسل جوان با علم‌، منطق و ارتباطات جهانی پرورش یافته‌، آموزه‌های قرون وسطایی دیگر جایی ندارند... نسل‌های تازه نمی‌پذیرند که سرنوشت زن، آزادی انسان یا اندیشهٔ فردی در گروِ تفسیر گروهی خاص باشد... اندیشهٔ مدرن، درهای تازه‌ای به روی عقل گشوده و مردم دریافته‌اند که اخلاق می‌تواند در سایۀ ایمان واقعی به آفریدگار یکتا و  بی‌واسطهٔ روحانیت همچنان وجود داشته باشد... ایرانی امروز میان خرافه و خرد، راه دوم را برگزیده است. تجربهٔ جمهوری اسلامی به‌ روشنی نشان داد که حکومت دینی نه تنها به رستگاری نمی‌انجامد، بلکه سرچشمهٔ تباهی، جهل، فقر، نابرابری‌های دهشتناک، تبعیض و دروغ است... مردمی که به امید عدالت دینی انقلاب کرده بودند، اکنون در آینهٔ واقعیت، فاجعهٔ حاکمیت دین را با چشمان خود و با تمام پوست و گوشت خویش حس میکنند و با تمام وجود آنرا  مزه‌مزه می‌کنند... اما سرنوشت دین در ایران، نابودی مطلق نیست، زیرا انسان باقی است، و انسان همواره دین را چون سایه‌ای از معنا و باور با خود همراه دارد. دین در آیندهٔ ایران، اگر بماند، نه به‌صورت قدرت، بلکه به‌ شکل احساسی درونی و معنایی شخصی در دل باورمندانش خواهد زیست... آنچه امروز در حال فروپاشی است، اسلامِ حکومتی و تشیعِ فقهی است، نه نیاز انسان به معنا و عدالت.

بی‌تردید، دین اسلام و مذهب تشیع در ایرانِ آینده، همچون دیگر ادیان، به یکی از عناصر فرهنگی و تاریخی این سرزمین بدل خواهند شد؛ بی‌قدرت، بی‌خطر، و شاید برای باورمندانش ارزشمندتر از گذشته؛  که از سلطهٔ روحانیت رها شود.

ایرانیِ امروز در حال گذار از دینِ ترس به سوی ایمانِ خردمندانه، از تقلید به فهم، و از جبر به اختیار است... آیندهٔ دین درایران، آیندهٔ بازگشت به انسان و انسانیت است، بازگشت به معنویتی که در شعر حافظ و دینداران واقعی جاری است؛ نه در فتواهای مجتهد...

جامعهٔ ایران در مسیر بلوغ فکری است و مسلمانان به سوی دینِ انسانیت در عمق یکتاپرستی واقعی می‌روند در این گذار ، نه ایمان نابود می‌شود و نه خدا، آنچه می‌میرد، تنها دروغی است که به نام خدا فروخته شده بود. آیندهٔ اسلام و تشیع در ایران، آیندهٔ پایانِ سلطۀ مذهب و آغازِ پالایش است. مردم دیگر در پیِ خدایی نیستند که حکومت کند بلکه در جست و جوی خدایی‌اند که در وجدانشان سکنیٰ گزیند و از آن مرکز آرامش نیکی خرد و آزادی زاده شود. 👈هفته نامهٔ قلم معلم 2026/07/23










از دوست گرامی خود با نام وام گرفته شده «همنشین بهار» نوشتاری با عنوان چَک‌چَکو و آئین سَنْگْزَنی را دریافت کردم.

نوشته ایشان بدون هیچگونه دستکاری نعل به نعل و جزء به جزء آورده شده است.

تنها موردی را که میتوان به آن اشاره داشت آن است که نوشته ایشان برای انتشار در "وبلاگ" تنظیم گردید. لذا؛ صفحه‌بندی با نسخه اصلی متفاوت است.

 همنشین بهار:

چَک‌چَکو و آئین سَنْگْزَنی

چَک‌چَکو (چَک‌چَک) که در یزد به آن «پیر سبز» نیز گفته می‌شود، یکی از نیایشگاه‌های زرتشتیان (در کوه‌های میان اردکان و انجیره) است.

نام چَک‌چَکو (چَک‌چَک) از صدای قطره‌های آبی گرفته شده که از صخره‌ می‌چکد. هر ساله از ۲۴ تا ۲۸ خرداد، مراسم «ستی پير» (مه ستی - پير سبز) برگزار می‌شود.

 

اما، چَک‌چَکو یکی از آئین‌های سنتی ماه محرم هم هست به‌ویژه در شهر استهبان استان فارس (و نه فقط در آنجا).

غروب عاشورا، عزاداران از قبل دو قطعه سنگ (یا چوب) در دست می‌گیرند و به دُور نوحه‌خوان گرد می‌آیند و با اشاره وی، به جای سینه زدن، سنگ‌ها را در دو دست نگاه داشته و بالا می‌برند و در بالای سرشان، تاق تاق، به هم می‌زنند و با ریتم نوحه، خم شده و دوباره سنگ‌ها را میان دو پایشان به یکدیگر می‌زنند. سپس به صورت هماهنگ یک گام به جلو و یک گام به عقب برمی‌دارند و بیت اول نوحه را تکرار می‌کنند. صدای به هم خوردن چوب‌ها و سنگ‌ها در خیل عظیم جمعیت تداعی‌کننده صدایِ سُم اسب‌هایی است که بر پیکر حسین و یارانشان می‌تاختند و حرکات موزون و آهنگین‌بودن این مراسم تداعی‌کننده پایکوبی لشکریان عمربن سعد است.

 مراسمی مشابه چک‌چکو، در استان چهارمحال و بختیاری، بخصوص در شهرستان سامان و روستاهایی مثل شوراب صغیر، همچنین در سورشجان و فارسان برگزار می‌شود با نام «چاق چاقو». چاق چاقو حدود ساعت ۳ نیمه شب و فقط یک شب (دم دمای صبح عاشورا برگزار می‌شود. در این مراسم دسته بزرگی از جمعیت با شکلی خاص، اشعاری ویژه و آهنگی مخصوص به راه می‌افتند و هر شخص دو قطعه سنگ یا چوب تخت در دست می‌گیرد با نظمی خاص برهم می‌کوبند.

 

یکی از نوحه‌های آهنگین این مراسم که به زبان بومی شهر سامان یعنی ترکی قشقایی است:

آی آلا گین چالمَسِـن بـِگـِئجَه سحر اُولمَسِن

ای خورشید نتاب...ای شب به پایان نرس

گین چالور طوفان اولُر کرب و بلادَ قان اولُر

[اما] خورشید طلوع می‌کند و در کربلا خون و خونریزی می‌شود [و]

گین چالور طوفان اولُر اصغر بـُقازِ قان اولُر

[... تیر به و گلوی اصغر می‌خورد]

آی آلا گین چالمَسِـن شام غریبان اُولمَسِن

خورشید در نیا، ای شام غریبان ار زاه نرس

آی آلا گین چالمَسِـن زینب پریشان اُولمَسِن

خورشید در نیا، تا زینب پریشان نشود

 

آئین سَنْگْزَنی، با نام‌ها و اشکال متفاوت در ایران رایج است. در زفرۀ اصفهان، جاقجاقی/ چق‌چقی؛ در لاهیجان، کربزنی/ کارب‌زنی؛ در هرمزگان و استهبان فارس، چکچکو؛ در سامان، چاق‌چاقو؛ در آران کاشان، سنج‌زنی؛ در سمنان و سبزوار، سنگزنی؛ و در نائین، چق‌چقی‌زدن، رواج دارد.

در روستاهای شهرستان میُبد این مراسم را جغجغه زنی می‌نامند. در روستای ابیانه، به چاق‌جاقازنی مشهور است. مردم زفرۀ کوهپایۀ اصفهان به سنگزنی، جاق‌جاقی یا چق‌چقی می‌گویند و تا اوایل دهۀ ۱۳۳۰ ش. این آیین را با دو قطعه چوب، به شکل نیم‌گوی، اجرا می‌کردند.

 

در گیلان به چوب سنگزنی «کارب»، و به افراد دسته «کارب‌زن» می‌گویند. زمانی‌ که کارب‌زن توانش رو به ضعف می‌رود، جای خود را به دیگری می‎‌سپارد. مراسم سنتی چَک‌چَکو و آئین سَنْگْزَنی، قدمتی طولانی دارد.

«پیترو دلا واله»، جهانگرد ایتالیایی، در گزارشی از ایران مربوط به سالهای ۱۶۱۷-۱۶۲۳ میلادی، اشاره به کسانی دارد که در ماه محرم، به نشانۀ خون کشته شدگان، بدن خود را به رنگ سرخ در می‌آورند و همه با ‌هم در مصائب عاشورا آهنگهای غم‌انگیز می‌خوانند و دو قطعه چوب، سنگ یا استخوانی را به یکدیگر می‌کوبند که صدای حزن‌انگیزی از آن خارج می‌شود.

می‌گویند: «چک‌چکو ماه محرم رسید»؛ صاحب‌خانه با شنیدن این نوا خبردار می‌شود و این روند ادامه پیدا می‌کند تا همۀ محله را بگردند.



ویرایش، پیرایش و آرایش:

کامکار سوئد 2026/07/20










داوید امیل دورکیم

 

  David Émile Durkheim

تلفظ فرانسوی [eˈmil dyʀˈkɛm])

زاده ۱۵ آوریل ۱۸۵۸ - درگذشته ۱۵ نوامبر ۱۹۱۷،

جامعه‌شناس بزرگ قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم است.

 

به عقیدهٔ بسیاری، دورکیم بنیان‌گذار جامعه‌شناسی به‌شمار می‌رود.

هرچند «آگوست کنت» به‌عنوان واضع واژهٔ جامعه‌شناسی Sociology  شناخته می‌شود، ولی اولین کسی که توانست کرسی استادی جامعه‌شناسی را تأسیس کند، دورکیم بود.

وی همچنین مؤسس سال‌نامهٔ جامعه‌شناسی L'Année Sociologique   در فرانسه است.

وی در مورد گذار جوامع اروپایی از وضعیت قبل از صنعتی شدن به وضعیت صنعتی و تأثیرات آن روی جامعه، با مرتبط ساختن فرهنگ و تغییر و تحول آن؛ معتقد بود که صنعتی شدن نوع جدیدی از تقسیم کار را در اروپا به‌وجود آورد که باعث درهم شکسته شدن یک سلسله ارزش‌ها و هنجارهای مشترک اجتماعی شد.

درهم شکسته شدن ارزش‌ها و هنجارهای مشترک اجتماعی1 در روند پیشرو خود؛ می‌تواند منجر به‌حالت ناهنجاری فرهنگی و از هم پاشیدگی وحدت اجتماعی گردد. این امرطبیعی و معمول (درهم شکسته شدن ارزش‌ها و هنجارهای مشترک اجتماعی) به نوبه خود وجود دولت قدرتمند با اختیاراتی گسترده را می‌طلبد در غیر این صورت جامعه سیر قهقرایی خواهد پیمود.

ایشان را باور برآن است که هر پدیده اجتماعی برای استواری در کنش و برهمکنش/ کاربردی/ Practical (funktionéll) اجتماعی خود؛ حداقل بین 15 تا 25 سال وقت لازم دارد تا به عمل‌کرد نهایی خود برسد.

بنابر گفت ایشان اگر هم دگرگونی مفید و هوشمندانه‌ای در ایران کنونی (1405) هم‌اینک رخ دهد و تمام نیروی‌های فعال اجتماع هم با این نیرو یک ـ  سو دست به‌کار شوند، نتیجه آن حداقل در 25 سال آینده ملموس خواهد بود.

موفق باشید!

 


1)  هنجارهای اجتماعی،

قواعد و الگوهای رفتاری نانوشته‌ای هستند که رفتار افراد را در جامعه تنظیم می‌کنند. این هنجارها به‌عنوان «چسب اجتماعی» عمل کرده و شامل مواردی چون احترام متقابل، رعایت نوبت، کمک به دیگران، حفظ حریم خصوصی، پوشش متناسب با عرف و رعایت قوانین عمومی می‌شوند.

برای درک بهتر، هنجارها به چند دسته کلیدی تقسیم می‌شوند:

·    عرف‌ها: Folkways رفتارهای روزمره که رعایت آن‌ها مؤدبانه تلقی می‌شود (مانند سلام کردن، رعایت حق تقدم). تخلف از آن‌ها تنها باعث نگاه‌های تعجب‌آموز می‌شود.

·    اخلاقیات: Mores  هنجارهای مرتبط با ارزش‌های اخلاقی و مفاهیم درست و غلط. تخلف از این موارد با طرد اجتماعی یا احساس گناه همراه است (مثل خیانت یا دزدی).

·    قوانین: Laws هنجارهای رسمی و مکتوبی که توسط نهادهای دولتی تدوین شده‌اند و تخلف از آن‌ها پیامدهای قانونی و کیفری دارد (مثل عبور از چراغ قرمز).

هنجارهای اجتماعی در طول زمان تغییر می‌کنند و با توجه به فرهنگ هر منطقه و جامعه (مثلاً در سوئد نسبت به سایر نقاط جهان) تفاوت‌های ظریفی دارند.

کامکار 2026/07/11

 








ذهنیت گله‌ای/ رفتار گله‌ای

Herd mentality

 

ذهنیت گله‌ای یا تفکر دنباله‌رو، به پدیده‌ای فکری و روانی گویند، که به موجب آن، افراد دنباله‌رو افراد دیگر شده و هر کاری که گروهی از مردم انجام می‌دهند، گروهی دیگر فارغ از باور و اعتقاد خود، در عمل/ رفتار آن‌ها را دنبال کرده و تقلید می‌کنند.

 


این تأثیر دسته‌ای یا زنجیره‌ای در امور به اصطلاح سیاسی (تظاهرات نمایشی یا خیمه‌شب‌بازی‌های خیابانی) و رفتار مشتریان در بازار سهام، خود را به خوبی نشان می‌دهد.

به‌عبارتی دیگر:

ذهنیت گله‌وار، که با نام‌های ذهنیت توده‌ای / اوباش (mob mentality) یا تفکر گروهی نیز شناخته می‌شود، توصیف می‌کند که چگونه افراد رفتارها، باورها و احساسات یک گروه بزرگتر را اتخاذ می‌کنند و اغلب در این فرآیند قضاوت مستقل خود را، سرکوب و نادیده میگیرند.

و به‌طور بسیار ساده و ترجمان گفتمان ارزان و خیابانی:

اندیشه/ رفتار گله‌ای را نزد ایرانیان زمانی به راحتی میتوان دید که بدون هیچگونه تأمل و تفکری؛ یک تصویر، «کلیپ» و عکس، یا نوشته‌ای را با یک علامت شست رو به بالا (لایک) و در حد نهایی با نوشتن واژه «دقیقاً» گله‌وار به انتشار آن مزخرف میپردازند. 




آقای علی دهقانی یکی از دوستان من در فیسبوک که به ایشان ارادت خاص دارم رفتار گله‌وار را، اینگونه بیان میکنند:

رفتار گله‌ای از منظر جامعه شناسی:

رفتار گله‌ای لحظه‌ای است که جامعه عقل را از مدار بیرون می‌اندازد و به‌جای اندیشیدن، به دویدن کور روی خطی که جمع کشیده، تن می‌دهد. این رفتار محصول ترس است؛ ترس از تنها ماندن، ترس از اشتباه کردن، ترس از بیرون افتادن از صف. فرد در این وضعیت نه تصمیم می‌گیرد، نه تحلیل می‌کند؛ فقط تقلید می‌کند. جمع برای او تبدیل می‌شود به پناهگاه، هرچند این پناهگاه از جنس هیاهو و هراس باشد.

رفتار گله‌ای در جامعه‌ای رخ می‌دهد که فرد در آن زیر فشار دائمی است:

فشار نابرابری، فشار کمبود، فشار آیندهٔ نامعلوم.

وقتی ساختارها فرد را در تنگنا نگه می‌دارند، او برای رهایی از اضطراب، به جمع چنگ می‌زند. جمع برای او نشانهٔ امنیت می‌شود، حتی اگر این امنیت توهم باشد. همین توهم کافی است تا فرد از مسیر خود خارج شود و در موجی بی‌جهت غرق گردد.

اما رفتار گله‌ای فقط واکنش فرد نیست؛ ابزار قدرت است. قدرت از این رفتار تغذیه می‌کند. وقتی مردم در لحظهٔ بحران به رفتار اکثریت نگاه می‌کنند، قدرت می‌تواند با ساختن همین اکثریت، مسیر حرکت جامعه را تعیین کند. کافی است موجی بسازد، ترسی را بزرگ کند، دوگانه‌ای را برجسته کند؛ جمع به حرکت درمی‌آید و فرد در این حرکت حل می‌شود. رفتار گله‌ای در اینجا تبدیل می‌شود به سازوکار فرمان‌برداری:

فرمانی که نه از زبان گفته می‌شود، بلکه از دل ترس و هیجان جمعی بیرون می‌زند.

در نهایت، رفتار گله‌ای نه ضعف فرد است و نه خطای روانی؛ نتیجهٔ فشار ساختار و ابزار حفظ همان ساختار است. جامعه‌ای که فرد را در تنگنای دائمی نگه می‌دارد، او را به تقلید کور می‌کشاند؛ و قدرتی که از این تقلید بهره می‌برد، جمع را به موجی تبدیل می‌کند که هرجا بخواهد می‌برد. رفتار گله‌ای یعنی خاموشی عقل و فرمان‌روایی ترس؛ یعنی پیروزی جمع بر فرد؛ یعنی لحظه‌ای که جامعه از اندیشیدن دست می‌کشد و فقط می‌دود.

کامکار 2026/07/08

 









کیش و فیش

حال و روز پاره‌ای از دوستان در فیسبوک

 

همانگونه که می‌دانید شیخ بهایی به دلیل تزکیه نفسی که داشت بر علوم غریبه مسلط بود.

اینطور روایت شده که روزی شیخ بهایی با چند نفر از شاگردانش در بازار مشغول حرکت بود.

در گوشه‌ای از بازار دید شخصی گنجشک‌ها را گرفته و به سیخ می‌کشد و بر روی آتش می‌گذارد و گنجشک سرخ شده را می‌فروشد.

بوی گنجشک‌های سرخ شده، هوش از سرها می‌برد و خیلی‌ها از او گنجشک را می‍خریدند و می‌خوردند.

در این میان افرادی هم بودند که پول نداشتند گنجشک بخرند و بخورند.

شیخ بهایی به فروشنده نزدیک شد و از او خواست تا به کسانی که پول ندارند و هوس خوردن کردند یک گنجشک و یا نیمی از آن را بدهد اما آن شخص قبول نکرد.

شیخ از او خواست پس لااقل بساطش را به داخل مغازه‌اش ببرد تا بوی گنجشک در دل مردم هوس نیاندازد.

فروشنده هم که این کار را به عمد انجام می‌داد از این درخواست هم امتناع کرد.

شیخ به او گفت:

اگر این کار را نکنی گنجشک‌ها را کیش می‌دهم تا بپرند.

فروشنده گفت:

گنجشک مرده مگر می‌پرد؟! و

قبول نکرد و فکر کرد این شخص دیوانه است.

شیخ بهایی نیز گفت:

کیششششش!

گنجشک‌ها به اذن خدا زنده شدند و پر درآوردند و پرواز کردند.

مردم که این صحنه را دیدند دور شیخ بهایی را گرفتند.

یکی گفت پیامبر است!

یکی گفت پسر یا نوه پیامبر است!

یکی گفت حتما امام زمان است!!!

و یکی از شاگردان رو کرد به شیخ و گفت:

ای شیخ ما؛ این چه کاری بود کردی؟

الان مردم تا روزها ما را رها نمی‌کنند و از کار و زندگی افتادیم.

شیخ گفت:

ای جوان نگران نباش. این جماعت به کیششششی می‌آیند و به فیششششی می‌روند.

شاگردان تعجب کردند!

به فیششششی می روند؟!!!

یعنی چه؟

شیخ گفت:

نگاه کنید!

شیخ دامن اصفهانی‌اش را بالا زد و اگر بی‌ادبی نباشد دور خود فیش کرد [شاشید].

مردم که این صحنه را دیدند همه گفتند:

برویم آقا این مرد دیوانه و خل است.

و همه آنجا را ترک کردند.

شیخ رو کرد به شاگردان و گفت:

دیدید، گفتم!

این‌ها به کیشششی می‌آیند و به فیششششی می روند!

کامکار

2026/07/06






از دوستی ناشناس در تاریخ11 سپتامبر 2024 مطلبی دریافت کردم زیر عنوان نمی‌دانم. مطلب را به بایگانی خود ارسال کردم تا در وقت مناسب؛ نگاهی به آن بیندازم. این نگاه نزدیک به دو سال به‌طول ‌انجامید.

امروز 2026/07/03 آن را مرور کردم. و پس از ویرایش، پیرایش و آرایش؛ آن را در اختیار شما قرار میدهم.

 



 

حالا هر کس هر طور که دوست دارد در مورد آنچه می‌گویم به داوری بنشیند یا به رسم معمول در میان ما شانه‌ای بالا بیندازد، پوزخندی عالمانه بزند و بی‌اعتنا از کنار موضوع بگذرد.

با وجود این واقعیت آن است که سالیان بسیاری است که پرسشی به ظاهر ساده و شاید نالازم ذهن و ضمیر خسته مرا به خود مشغول می‌دارد، و آن پرسش این است که:

مگر ما ایرانیان چه کم از مردمان دیگر سرزمین‌ها داریم که در زبان ما، که آنقدر شیرین است که می‌تواند حتی برای صرفه‌جویی در مصرف شکر نیز به کار آید، فعل "نمی‌دانم" یا دست‌کم معادلی با معنی نزدیک به آن وجود ندارد!؟ و حیرت من از این بابت وقتی اوج می‌گیرد که می‌بینم در برابر این فقدان در وجه مثبت فعل مورد اشاره کلمه "می‌دانم" یا شکل درست و دارای تداول عام آن یعنی "میدانممیدانممیدانم" با قدرت و شوکت بسیار سر جای خود ایستاده به خودنمایی مشغول است؟!

در طول سالیان زندگی تباه شده خویش که اکنون تنداتند به پرشمار می‌رسند بسیار پیش آمده است که با گردنی کج گرفته همچون گدایان کلاسیک به سراغ بسیاری از دانامردمان پیرامون خود رفته‌ام و با آنان این پرسش را در میان نهاده‌ام، اما در بهترین حالت پاسخی در این مایه دست مرا گرفته است:

"فقدان این فعل، اسمش یادم رفت، مهم نیست، شاید در نگاه اول نوعی نقص و فقر زبانی به نظر برسد، اما تو باید بدانی که هر کلمه‌ای بنا به ضرورت در قاموس زبان به وجود می‌آید، و چرا یک ملت باید نسبت به ساختن واژه‌ای که اساسأ نیازی به آن ندارد اقدام کند؟"

و البته این نیز واقعیت دارد که دستکم خود من کمتر به خاطر می‌آورم که کسی از جمع هموطنان خویش را دیده باشم که در مورد هر پرسشی قادر به قرار گرفتن در موضع پاسخگویی نبوده باشد. گویا علم لدنی که همه جا چیزی مگر مفهومی وهمی نیست در ایران ما واقعیتی موجود و قابل اعتماد است. من این واقعیت را در بسیاری موارد در تجربه‌های موسوم به میدانی در بوته آزمایش قرار داده‌ام و نتیجه تقریبا در تمامی موارد یکسان بوده است.

ایران سرزمینی است که در آن همه‌کس همه‌چیز را می‌دانند. برای مثال حتی پیش آمده که مثلا از غضنفرقلی نام گاریچی که اسبش هم به حق مدعی بوده که برادر دوقلوی رسی نانت دن کیشوت است، در مورد آینشتاین پرسیده‌ام و او بلافاصله در پاسخ گفته است:

«... ـ آشتیان؟ هه، معلومه که می‌شناسم. نزدیک ده ماست در سه فرسخی رشت، مردمش هم شتردارند، و چه شترهایی، هر کدام قد یک سگ!»

باری،

واقعیت این است که وقتی مردمی همه چیز را می‌دانند و در مورد هیچ پرسشی با نبود پاسخ روبرو نیستند هرگز ضرورتی برای پدیدآیی فعلی مانند "نمی‌دانم" پدید نخواهد آمد. با وجود این چه کنم که راه رستگاری گویا هرگز قرار نیست سرنخی برای یافتن خود به من نشان دهد‌، چون پس از وجود آن‌همه دلایل متقن و مسلم در مورد علل عدم وجود فعل نالازم مورد بحث در قاموس زبان فارسی من خود را هر روز بیش از روز پیش با پرسش نالازم دیگری از همان نهج مواجه می‌بینم:

«پس چگونه است که وجود این‌همه دانایی در نزد این ملت به پدیدآیی هیچ‌گونه توانایی درخور نظر نمی‌انجامد و روز و روزگاری چنین؛؛؛ چنین تیره و تار برایش رقم خورده است؟»




حیف و صد حیف که فعل نمی‌دانم در زبان ما وجود ندارد وگرنه خود به شخصه برای یک بار هم که شده صادقانه می‌گفتم:

نمی‌دانم!

کامکار 2026/07/03


 


 

مختصری از بحث روز:




اروپا قوانین پناهندگی را از دلِ خاکستر جنگ ساخت؛ از دلِ خیابان‌هایی که پر بود از انسانِ بی‌خانه، بی‌کشور، بی‌پناه. این قوانین اولش یک فریاد بودند؛ فریادِ «... ـ دیگر بس است، دیگر هیچ انسانی نباید بی‌پناه بماند.»



اما این فریاد کم‌کم در دهان دولت‌ها خشک شد، تبدیل شد به ابزار سیاست، تبدیل شد به نمایش. در دوران جنگ سرد، پناهندگی شد ویترینِ اخلاقی غرب؛ هر انسانی که از شرق فرار می‌کرد، یک مدال بود برای اثبات برتری. پناه دادن شد "ژست"، شد "رقابت"، شد "ابزار فشار".

بعد، موج‌های بزرگ آوارگان آمدند؛ دیوار برلین فرو ریخت، یوگسلاوی را آتش زدند ، مردم فرار کردند، اروپا لرزید. دولت‌ها هول شدند، پیمان نوشتند، مرز را سفت کردند، اثر انگشت گرفتند، و کم‌کم پناهندگی را از یک حق انسانی تبدیل کردند به یک روند خشک، سرد، بی‌روح.

اما ضربهٔ اصلی در سال ۲۰۱۵ آمد. صدها هزار انسانِ فراری از جنگ‌های نیابتی و تحمیل شده از سوی امپریالیست‌ها و ... وارد اروپا شدند و جریان‌های راست با تمام توان، ترس را به سلاح تبدیل کردند. آن‌ها از رنج انسان‌ها نردبان ساختند؛ نردبانی برای قدرت، برای فشار، برای تبدیل پناهجو به "تهدید".



هر تصویر، هر خبر، هر قایق، شد خوراک ترس‌افکنی. دولت‌ها هم عقب نشستند، کوتاه آمدند، تسلیم شدند.

قوانین پناهندگی از "پناه" تبدیل شد به "دیوار". از "حق" تبدیل شد به "بازداشت". از "حمایت" تبدیل شد به "غربال".

بررسی سریع، اخراج فوری، معامله با کشورهای دیگر برای دور نگه‌داشتن انسان‌ها؛ این‌ها نتیجهٔ همان فشارهایی است که جریان‌های راست با ترس و نفرت ساختند. اروپا کم‌کم همان چیزی را فراموش کرد که این قوانین را زایید:

تجربهٔ خودش از آوارگی، از جنگ، از بی‌پناهی.



امروز قوانین پناهندگی اروپا بیشتر شبیه یک سد هستند تا یک پناهگاه. علت وجودی اولیهٔ آن‌ها حفاظت از انسان بود؛ علت وجودی امروز، آرام کردن افکار عمومی تحریک‌شده و مهار ترسی است که جریان‌های راست هر روز در جامعه تزریق می‌کنند. این چرخش طبیعی نبود؛ نتیجهٔ سال‌ها سیاست‌سازی بر پایهٔ ترس، فراموشی، و بی‌اعتنایی به همان رنجی که اروپا را مجبور کرد این قوانین را بسازد.

 

برگرفته شده از نوشته: علی دهقانی

 آرایش، ویرایش و پیرایش محمدرضا کامکار

2026/07/02

  



  



از دوست گرامی خود با نام وام گرفته شده «همنشین بهار» نوشتاری با عنوان «شهر قصه» را دریافت کردم.

نوشته ایشان بدون هیچگونه دستکاری نعل به نعل و جزء به جزء آورده شده است.

تنها موردی را که میتوان به آن اشاره داشت آن است که نوشته ایشان برای انتشار در "وبلاگ" تنظیم گردید. لذا؛ صفحه‌بندی با نسخه اصلی متفاوت است.

*******

 

 

 

 

 همنشین بهار: «راوی غصه‌دارِ شهر قصه‌ها» نه دیگه دل واسه ما ، دل نمیشه

بیژن مفید (۱۳۱۴- ۱۳۶۳) خالق «شهر قصه» که بیش از ۱۵۰ نمایش‌نامه رادیویی و تلویزیونی توسط او ترجمه و کارگردانی شد، برادر بهمن مفید، اردوان مفید، هومن مفید و هنگامه مفید است. پدرشان غلامحسین مفید بازیگر نقش‌های شاهنامه‌ای و نوازنده تار بود و بیژن از همان کودکی با شعر، دستگاه‌های موسیقی و نمایش‌های سنتی ایرانی آشنا شد ودر کودکی، نواختن ویولن را نزد استاد ظهیرالدینی فرا گرفت.

پدر سال ۱۳۱۳ (در هزاره فردوسی) روبروی عبدالحسین نوشین (رستم)، نقش بیژن را بازی می‌کرد. به همین دلیل، نام نخستین فرزندش را بیژن گذاشت.

بیژن هم‌زمان با تحصیل، شب‌ها برای آموختن بازیگری به هنرستان هنرپیشگی (با مدیریت دکتر مهدی نامدار) نزد استادانی چون عطاءالله زاهد و علی‌اصغر گرمسیری به یادگیری تئاتر می‌پرداخت. فهیمه راستکار، هوشنگ لطیف‌پور، علی نصیریان، جعفر والی، پرویز بهرام، رضا بدیعی و جمشید لایق از هم دوره‌های وی بودند.

بعد از پایان دبیرستان در دانشکده حقوق و سپس در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران با ریاست دکتر علی‌اکبر سیاسی به تحصیل ادبیات انگلیسی پرداخت. همین سال‌ها با عباس جوانمرد، هوشنگ لطیف‌پور، پرویز بهرام و دیگران به جلسات تئاتر شاهین سرکیسیان می‌رفت. تحصیل در رشته ادبیات انگلیسی او را در برگردان آثار گوناگون به فارسی و انگلیسی توانمندکرد. سال ۱۳۳۳ در نمایش‌نامه باغ‌وحش شیشه‌ای اثر تنسی ویلیامز ایفای نقش نمود و برای روی صحنه بردن نمایش‌نامه شهر ما نوشته تورنتون وایلدر و همه پسران من نوشته آرتور میلر دستیار کارگردان او بود.

بیژن در نمایش‌نامه‌های بیلی باد اثر هرمان ملویل، مرد دوم و سفر دراز روز در شب یوجین اونیل هم، به عنوان بازیگر و دستیار کارگردان شرکت داشت.

*******

 

ایده‌های جستجوگر بیژن مفید برای زبان تئاتری منجر به تشکیل «آتلیه تئاتر» شد و پس از انحلال آتلیه تئاتر در سال ۱۳۴۹ به همکاری با «کارگاه نمایش» و بازی در نمایش «ناگهان…» و نمایش‌نامه‌خوانی «ترس و نکبت رایش سوم» اثر برتولت برشت پرداخت.

کارگاه نمایش به همت بیژن صفاری و رضا قطبی و با کارگردانی هنرمندانی چون خجسته کیا با نمایش‌نامه حلاج، ایرج انور با نمایش‌نامه نظارت عالیه و نمایش‌نامه ماه و پلنگ شروع به کار کرد و تا ۱۳۵۸ گروه‌های مختلفی به جستجوهای تئاتری پرداختند.

گفته می‌شد بیژن مفید نمایشنامه «ماه و پلنگ» را از دوران تبعید و خانه‌نشینی دکتر محمد مصدق بر گرفته‌است

 

بیژن مفید در سال ۱۳۵۱ با همکاری تعدادی از بازیگران کارگاه نمایش از جمله پرویز پورحسینی، محمدباقر غفاری و رضا رویگری به تمرین نمایش «جان نثار» پرداخت. اما حکومت، مانع اجازه اجرای عمومی آن کار ارزشمند شد.

بیژن در این اثر از نمایش روحوضی و بحرطویل خوانی، و استفاده از داستانی جسورانه، به نقد و هجو قدرت در نظام‌های خودکامه پرداخته بود.

*******

 

بیژن مفید از سال ۱۳۵۰ به مدت ده سال همکاری‌اش را با مرکز تئاتر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به عنوان نمایشنامه‌نویس کودکان ایران آغاز کرد. وی در این مدت نمایشنامه‌های «ترب»، «کوتی و موتی»، «شاپرک خانوم» و «بزک نمیر، بهار میاد» را نوشت و به صحنه برد. هر یک از این آثار بیش از دو سال در مراکز مختلف کانون بر صحنه بودند. وی در نمایش «سهراب، اسب، سنجاقک» که در سال ۱۳۵۶ به مدت ۶ شب در کارگاه نمایش اجرا می‌شد به بررسی شباهت‌های الگوی پسرکُشی در داستان رستم و سهراب در فرهنگ ایرانی و کشورهای دیگر پرداخت.

بیژن بعد از انقلاب سرپرست «مؤسسه چهل طوطی» شد. فعالیت این مؤسسه در زمینهٔ ضبط و تکثیر نوار صوتی نمایش‌های سابق خود و اجرای چند نمایش دیگر از جمله «آخرین پرواز»، «شازده کوچولو» و «خاموشی دریا» بود.

او در خلق آثار خود از پرده‌خوانی، نقالی، بحرطویل خوانی، آواز خوانی، نوحه خوانی، پرده‌خوانی و معرکه‌گیری بهره می‌گرفت.

*******

 

وی در اوایل دهه ۶۰ از ایران ابتدا به فرانسه و سپس به آمریکا رفت و فعالیت تئاتری خود را آنجا ادامه داد. در آغاز، «شهرقصه» و «جان نثار» را به صحنه برد و سپس «سهراب، اسب، سنجاقک» را به زبان انگلیسی برگرداند و این نمایش را با گروه آمریکایی Dragon fly به اجرا درآورد.

*******

 

آن هنرمند ارجمند که می‌کوشید خندق ذهنی میان روشنفکران و مردم را پر کند، با آثارش، بویژه «شهر قصه» به خرافات می‌تاخت.

خودش می‌گفت:

«... ـ شهر قصّه حکایت انسانهای ساخته ذهن یک قصّه‌گو ست. کسانی که ماسک حیوانات را به چهره دارند و به دنیای پر از ریا و دروغ کوچکشان خو گرفته اند...»

معتقد بود زبان فارسی، زبان شعر است و بنابراین نمایش ایرانی باید به زبان شعر باشد. به همین دلیل «شهرقصه» او (که راوی آن خانم جمیله ندایی است) به زبان شعر روایت می‌شود. «میون جنگل سبز، لای درختهای قشنگ، شهر باصفایی بود..

*******

 

بیژن در بیست و یکم آبان سال ۱۳۶۳ درگذشت. زمانی که در بیمارستان و در بستر مرگ بود خانواده وی درخواست آخرین دیدار با او را کردند؛ ولی دولت آمریکا به آنان روادید نداد و بیژن مفید «راوی غصه‌دار شهر قصه‌ها» که تحمل غم‌خوانی آقا موشه‌اش آسان نبود، در تنهایی درگذشت.

*******

 

راسش چی بگم؟ تقصیر ما که نبود، هرچی بود، زیر سر چشم تو بود. یه کاره تو راه ما سبز شدی و ما رو عاشق کردی ما رو مجنون کردی ما رو داغوون کردی...حالیته؟ آخه آدم چی بگه، قربونتم حالا از ما که گذشت بعد از این اگه شبی، نصفه‌شبی، به کسونی مثِ ما قلندر و مست و خراب تو کوچه برخوردی اون چشا رو هم بذار یا اقلا دیگه این ریختی بهش نیگا نکن. آخه من قربونِ هیکلت برم اگه هر نیگا بخواد اینجوری آتیش بزنه پس باهاس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه!

(مونولوگ خر خراط از نمایشنامه شهر قصه)

*******

 

صداها و نقش‌های نمایش

 

جمیله ندایی: قصه گو

 بیژن مفید: روباه، ملا، معلم

بهمن مفید: خرس، رمال، کارمند ثبت و احوال

محمود استاد محمد: خر، خرّاط، کارگر

آرش استاد محمد: میمون، مطرب، روشنفکر

حسین والامنش: فیل، غریبه،

فرهاد صوفی: سگ، عطّار

بیژن مفید: بز، بزاز

هومن مفید: موش، جوان عاشق

تهمینه مدنی: خاله سوسکه، دختر جوان

بیژن مفید: شتر، نقّال، نمد مال

سهیل سوزنی: اسب

سهیل سوزنی: طوطی، شاعر

بهمن مفید: قاطر، نعلبند

 

 



 

 



 

 



 



 

 سید احمد وکیلیان در پیشگفتار کتاب مَتلها و افسانههای ایرانی چنین مینویسد:

«... ـ در نظام پرورشی و تربیتی گذشته از زمانی که نوزاد پا به عرصۀ وجود میگذاشت با لالایی‌های دلنشین و ناز و نوازش مادرانه انس میگرفت و در آغوش گرم مام خویش احساس آرامش میکرد. به تدریج که کودک بزرگ میشد شعرها، ترانه‌ها قصه‌ها و بازیهای کودکانه ذهن کنجکاو او را پرورش میداد که در این میان مَتل‌ها یکی از مهم‌ترین عوامل رشد فکری کودک بشمار می آمد.»

«... ـ کودک با شنیدن متل با طبیعت اطراف خویش انس می‌گیرد و از همان ابتدا با سرزمین مادری و آئین و عرف محیط خویش آشنا می‌شود.»

او اضافه میکند که:

«... ـ حقیقت تلخ آن است که امروز فرزندان ما پیامها را از جعبه‌های سرد و بی‌روحِ رادیو، تلویزیون، ویدئو و امواج ماهوارهها که چندان سنخیتی با فرهنگ و مذهب ما ندارند میگیرند و بیم آن میرود که این امیدهای آینده موجوداتی بی‌عاطفه و بی‌تفاوت نسبت به دانش و مذهب و اعتقادات تبار خویش پرورش یابند. البته این بدان معنی نیست که اهمیت رسانهها را در عصر جدید نادیده انگاریم، بلکه باید توجه داشت که این رسانهها زمانی ارزش دارند که در خدمت فرهنگ ملتها قرار گیرند و در شکوفایی افکار صحیح آنان مؤثر باشند.

... ـ اما به راستی چارۀ درد بیگانه شدن از فرهنگ خودی چیست؟ چنین به نظر میرسد که برای جبران مافات باید دیگر بار دست به دامان فرزانگان و رهبران فکری جامعه شد، تا فرهنگ اصیل را قوامی تازه بخشند، به ویژه آن بخش از فرهنگ پرورشی و تربیتی قدیم را که سبب شکوفایی و لطافت طبع و روح نوگلانمان میشود و پدران و مادران جوان را باید به انجام این وظیفه مهم آگاه کرد.»1

 بررسی، تجزیه - و- تحلیل راستی یا ناراستی گفتههای ایشان را، به وقت دیگری وا میگذاریم. ولی نکته مهمی که ایشان در مقدمه کتاب خود مطرح می کند، همان تأثیرپذیری بی‌چون ـ و ـ چرای نوباوگان از شعرها، ترانهها، قصهها، مَتلها، و دیگر دَرونداد 

Input

 

های زبان فارسی ست. که توسط این مجموعه "دروندادی" ساختار اندیشهای همین نوباوگان مورد نظر، شکل و قوام میپذیرد. و از درون همین ساختار اندیشهای ست که جهان بینیهای، باورداشتها، عقاید و حتی تعصبات، تجلی مییابند و در نهایت اشخاصی صالح/ خوش وقت/ توانا، یا افرادی ناصالح/ بدوقت و ناتوان، مطیع و سربزیر، و متقلّب و دروغگو، تحویل جامعه میگردد.

 نکته اساسی که تاکنون از نظرها مخفی مانده است همانا پژوهشی علمی - انتقادی در راستای محتوای آموزشی قصص، افسانهها، اُسانه‌ها مَتلها و اشعار است. و اینکه؛ چرا این قصهها، مَتل/ اتلها و اشعار پرداخته و گفته شدهاند؟ و آیا به همان اندازه که شیرین، پُرحلاوت، دلپذیر و سرگرم کننده مینمایند، عادلانه نیز میباشند، و خِرد هم آنها را پسندیده، معقول، بهنجار، واقع گرانه و سودمند می‌یابد؟

 اصولاً، مهمترین وظیفه هر وارسیی علمی، در درجه اول رده بندی موضوعات و سپس اندازه گیری دقیق آنها است. علوم ریاضی، آمار، فیزیک، شیمی، طبیعی/ زمین شناسی عموماً در این رهگذر، با رده بندی و اندازه گیری کمیتها سر و کار دارند. در حالیکه علوم انسانی، روانی و یا وارسی ادبیات با وظیفهای دشوارتر، یعنی با تقسیمبندی و اندازه گیری کیفیتها و آن هم کیفیتهای پیوسته/ متغیر و نااستوار روبرو هستند! نوع احساسات، شدت/ عمق و تضاد آن‌‌ها، دیرپایی یا زودگذری اندیشهها، بیمها، امیدها، مهرها و کینها و به عبارتی کیفیتهای اَبرگونه، مه‌آلود و مبهم، بیش از هر چیز، در این اندازه گیریها، هدف قرار میگیرند.

 در اینجا سهم خود می‌دانیم که از این دریای بیکران (ادبیات پارسی) به صورت نمونه، چند قطره‌ای برای بررسی خود انتخاب نمائیم. هدف از بررسی این قطراتِ انتخابی آن ست که بدانیم، این قطرات چه محتوایی دارند؟ و، هدف تربیتی آنها چیست؟ به‌عنوان مثال:

 آقای بیژن مفید در نمایشنامه چهار پردهای خود بنام شهرِ قصه، صحنهراز و نیاز عاشقانهای را، از زبان این دو شخصیت نمایشنامه یعنی همان آقا موشه و خاله سوسکه چنین بیان میدارد: 


     بیژن مفید با الهام گیری از این روایت، پدیده بسیار متوالی که در زبان پارسی یکی از ارکان مخفی آن است را، زیرکانه به تصویر میکشد. و همان گونه که در شکل بالا نشان داده شده است، این رکن، همان حالت چرخندگی و حرکتِ دایره وار 

 

Circular motion

 

زبان پارسی است.

این حرکتِ دایره واریِ که در زبان پارسی موجود ست را، چه با معنا و یا بی‌معنا، چه مفید و یا مُضر، چه سازنده و یا مخرب، چه جانبخشی و یا جان‎گیر، بپنداریم، تغییر چندانی را باعث نخواهیم شد. زیرا، این حالتی ست ویژه، که در ریشه‌های زبان پارسی مُستَتِر/ پنهان و پوشیده است.



به بیان دیگر، کلام (اندیشه) در زبان پارسی ایران، همانند نقشِ فرشها و گُنبدها، معماری شهرها، تذهیب حواشی کتابها، و یا موسیقی سنتی/ اصیل این سرزمین، با آذین

Ornament – Wikipedia

 

های ویژه خود، در جایی پایان مییابد، که از همانجا شروع شده است. و چون پایانی (هدفی) ندارد، لاجرم شروعی هم، نیز، نمیتواند داشته باشد. و اگر شخص «هدف گرا»یی

 

Goal orientation

 

باشیم و بخواهیم بیمهری خود را نسبت به زبان پارسی به اوج برسانیم، آنگه میتوانیم بگوئیم:

کُلنگ از آسمون افتاد و نشکست!

وگر نه من همان خاکم که هستم!/ وگر نه من کجا و بی‌وفایی

و یا

چنین گفت یوسف اندر زلیخا

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

و یا

بنابر گفته نویسندۀ معاصرمان جمالزاده، فارسی "شکر!" است!

 



*******

 

باری؛

روایت‌های بسیاری از قصه خاله سوسکه در دست است.

و در اکثر روایت‌ها (البته با کمی تغییرات و رنگ آمیزی‌های محلی)، قصه چنین شروع میگردد:

 



 

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.

یک خاله سوسکهای بود2 که شوهر نداشت و از سربار بودن برای پدرش، شرمنده بود3. (و یا آنکه شوهرش را از دست داده و از دست مادر شوهرش به تنگ آمده.) یک روز به هوای شوهر پیدا کردن، خود را ترـ وـ تمیز میکند و چادری از پوست پیاز به سر میکشد [تا هیکل نازنینش از زیر آن نمایان باشد.]، چاقشور و کفش سرخی به پا میکند [رنگ سرخ سنبل کشش جنسی و طالب برقراری سکس است.] و از خانه خارج میشود. و قصه چنین ادامه پیدا میکند که:

خاله سوسکه بر سر راه خود، شخصیتهای بسیاری را ملاقات میکند. هر کدام از این شخصیتها دارای پیشهای هستند که مناسب زمان - و- مکان است. این اشخاص، وقتی خاله سوسکه را میبینند، بیدرنگ و بدون دلیل دلشان هوای او را میکند [طالب برقراری سکس میشوند] و یک دل، نه صد دل، عاشق دلخسته خاله سوسکه میشوند و از او تقاضای ازدواج میکنند.

 





 


خاله سوسکه دوراندیش، نخست به فکر کَتک خوردن خود از دست شوی آینده است! لذا، از شوهر آینده خود، زیرکانه میپرسد پس از آنکه آنها با یکدگر ازدواج کردند، آقا، علیا‌مخدره را با چه وسیلهای میزند.4 و بعد از کسب اطلاع پرسش دوم که برای خاله سوسکه که از درجه اهمیت ویژهای برخوردار است، توسط خاله سوسکه مطرح میگردد، که آقای خانه، وقتی خاله سوسکه گرسنه‌اش میشود،5 چه غذایی به ایشان میدهد. قصه مسیر دایره‌وار

 

Circular motion

 

و بی روح خود را طی میکند، بدون آنکه هدف خاصی ( بهغیر از شوهر یافتن خاله سوسکه) را دنبال نماید. تا آنکه سرانجام خاله سوسکه با آقا موشه ملاقات میکنند.

و شاید (!) برخورد این دو اوج قصه بوده باشد. بستر گفتگوی خاله سوسکه و آقا موشه، همچنان نیز از مسیر گاو عصاری (گردش دورانی و دایره‌وار)‌ بودن؛ خود بدور نیست. و به بیان شیرین سعدی:

چو گاوی که عصار چشمش ببست

دوان تا به شب، شب همانجا که هست

 


 




و آقای بیژن مفید این " دوان تا به شب، شب همانجا که هست" را، در نمایشنامه خود به خوبی نشان میدهد.

 باری؛ در روایت غیاث آباد گرمسار، پس از آنکه عاشق و معشوق بهم میرسند، لازم میآید که یکی از دو قهرمان نابود گردد! و چون درون مایه قصه از یک چرخش دایرهوار تبعیت میکند، باید آقا موشهای که در کوه زندگی می کند، در دیگ غذا پخته شود6 و خاله سوسکه هم به خانه پدری مراجعه نماید. یعنی قصه به آنجایی برسد که از همانجا شروع شده است.

*******


  

گوشِ خر، بفروش و دیگر گوش، خَر (خریدن)!

کین سُخَن را درنیابد، گوشِ خَر (درازگوش/الاغ).7

 

اینکه، آیا قصه و روایت شرح گذشته است، یا آینده، بحثی است که پژوهشگران را، سال‌ها به خود مشغول داشته است. به عبارتی دیگر پرسش در این است که:

 آیا روایت، حکایت، افسانه، قصه، استوره، اُسانه، اتل/متل و داستان، و ... از گذشته‌ی دور و غیر دسترس سخن میگویند؟ یا آن که آن داستان‌ها، افسانه‌ها، قصهها، استورهها، روایات و حکایات (و بطور کلی زبان و فرهنگ) هستند که باورداشتها، عقاید و جهان بینی شنوندگان و خوانندگان خود را شکل میدهند؟ و آیا این حال است که به آینده میپیوندد، و یا نه، گذشته است که به حال پیوند خورده و ما را با گوله باری سنگین، به دنبال خود میکشد!

 زبان شناسان، مردم شناسان، جامعه شناسان و روان شناسان، امروزه همگی هم سخن برآنند که داستانها، قصهها، افسانهها، استورهها، اُسانهها روایات و حکایات است که ساختارهای اندیشه 

 

Thought

 

 و ادراک 

Perception

 

ما را می‌سازند.

جهان‌بینی، قضاوت و باورداشتهای ما، توسط زبان از ساختار اندیشه - ادراکی ما گذر می‌کند و از آن متأثر میگردند. و در واقعیت امر، زبان است که ادراکات ما را تعیین می‌کند. و ادراکات (و به زبان دیگر شعور) ما همان تجارب حسی و حسیافتی ست که در قالب زبان معنا و مفهوم یافته است،


زیرا برچسب مفاهیم که ما از جهان خارج داریم؛ پیش از ما در زبان ما انگاره و تشکُل

 

Gestaltpsykologi

 

 

یافته است. طبق این نظریه

گشتالت

 

کُل؛ چیزی فراتر از مجموع اجزای آن است. برای مثال ما با گوش فرادادن به نت‌های مجزای یک ارکستر سمفونی قادر به درک تجربه گوش دادن به خود آن قطعه (تک ـ تکِ، نتها) موسیقی نیستیم و در حقیقت موسیقی حاصل از ارکستر، چیزی فراتر از مجموع نت‌های مختلفی است که توسط نوازندگان مختلف اجرا و شنیده میشوند. نواهای موسیقی دارای یک کیفیت منحصر به فرد ترکیبی است که با مجموع قسمت‌های آن (نتها) متفاوت است.

 در این جا برای آن که مفهوم گشتالت کاملاً روشن گردد، مثالی را مطرح می کنیم:

 آیا میتوان به مفاهيمی كه از پيوند مناسب و هماهنگ میان حروف؛ ت، ر، خ، و د بوجود می‌­آيند، توجه كرد و اندیشید؟

 ما ترکیب این حروف را در اين مفاهيم (درخت، دختر، دخترت، رخ، تر، رخت، خر و...) درك میكنيم و میتوانيم آن­ها (ساختار و ترکیب حروف، در تركيبی مناسب) را، به ديگران نيز منتقل سازيم. این نیرویی ترکیبی که در نتهای موسیقی و یا حروف الفبا هر زبانی وجود دارد وقتی در ساختاری موزون که از پیش در زبان و در فرایند شنیداری ما قرار داشته است، قرار گیرند، با رانشِ

 

Drive theory

 

گشتالت، ما را به درک و اندیشه روان داشته، سوق میدهد.

 حال در اینجا از نیروی دید خود کمک گرفته تا فرایند گشتالت را به صورت تجربی و عینی، دریابیم.

با یک نگاه تند و سریع به تصویر زیر حس بینایی شما اطلاعاتی را به مراکز مختلف مغز ارسال میکند.

 


 با پس زمینه ذهنی شما و دریافت داده های پیشین (در طول عمر) تصویر/ فرتور را درک کرده و درمی‌یابید که این فرتور، تصویرگر چند عدد از ستون‌های یک بنایی میباشد. 

هم زمان اندیشه شما به آن سو جلب میشود که بیشک رازی در این فرتور میباشد که در این جا آورده و در نوشتار به آن اشاره میشود. در خلال این هماهنگی اندیشه و ادراک

 

Perception

 

ناگهان پی  می‌برید که شش نفر انسانِ ایستاده در این فرتور نیز هستند که از ترکیب و همخوانی/ هماهنگی این ستونها به وجود آمدهاند. اگر به این موضوع پی‌بردید؛ فرایند گشتالت به انجام رسیده است.

 مثالی دیگر شاید بتواند در راستای درک فرایند گشتالت ما را یاری کند.

 به تصویر آورده شده پایین دقت کنید:

  

 

در این تصویر با نگاه اول شاید نیم رخ دو نفر را به‌بینید که پیرمردی در سوی راست تصویر و پیرزنی در سوی چپ تصویر مشاهده میشوند.

 با کمی دقت بیشتر متوجه میشویم که از نیم رخ این دو، جامی (زرد رنگ) نیز به تصویر در آمده است!

با مشاهده بیشتر شاید به توانیم دو فرد مکزیکی را هم به‌بینیم که یکی گیتار در دست دارد و مشغول نواختن است (سمت راست). و فرد مکزیکی دیگری نشسته در سمت چپ و یک بطری مشروب نیز در کنار خود دارد. و کمی دورتر در سمت راست بانوی سفید پوشی مشاهده میشود که گویی از خروجی سالن در حال بیرون آمدن است.

 اگر ما توانسته باشیم تمام این ظرافتها (شاید هم کمی بیشتر) را مشاهده کرده باشیم و به‌توانیم آنها را از هم تفکیک کنیم، فرآیند گشتالت انجام شده است.

با در نظر داشتن پدیده گشتالت، به بررسی زبان پارسی ادامه میدهیم.

مثالی دیگر شاید بتواند در راستای درک فرایند گشتالت ما را یاری کند.

 به تصویر آورده شده پایین دقت کنید:

 




اگر توانستید گورخر را ببیند؛ فرایند گشتالت به انجام رسیده است.

*******

 

حال در اینجا ابتدا به یک روایت از روایت های خاله سوسکه میپردازیم. و با توجه به فرایند گشتالت؛ بر پیام اصلی و نیروی آموزشی و همچنین پرورشی آن دقت میکنیم.

این روایت از غیاث آباد گرمسار میباشد.8

روزی بود روزگاری بود. یک خاله سوسکه‌ای بود، روزی یک سفره نان برداشت و از خانه پدرش بیرون رفت. آن قدر رفت تا رسید به یک چوپان. وقتی چوپان او را دید گفت:

ـ سلام خالَه سوسکه کُوجَه شونی. خاله سوسکه گفت:

ـ کوفت سلام، مرگ سلام، بگو خالَه قِزی، قِزمَن قِزی، چادر کَتان، شاهِ زنان، موزی قَلَم9، کُوجَه شونی.10 (که شنیدن تملق و چاپلوسی برای بانوان؛ همچون آب حیات و زندگی بخش است) چوپان گفت:

ـ خالَه قِزی، قِزمَن قِزی، چادر کَتان، شاهِ زنان، موزی قَلَم، کُوجَه شونی؟ خاله سوسکه گفت:

ـ می‌رُم شو کنم، نیم شو کنم، نونِ گندم بَخورَم، قلیون گُل گُل بَکِشَم، منتِ بابا نَکِشَم. چوپان گفت:

ـ زنِ من می شی؟ خاله سوسکه گفت:

ـ زنِ تو بِشم با چی می زنی؟ چوپان گفت:

ـ با این چوب که گوسفندها را می زنُم. خاله سوسکه گفت:

ـ نِیُ نِیُ نِی، زن تو بشم کُشتَه می شُم.

از آنجا رفت تا رسید به یک گاوچران. گاوچران گفت:

ـ سلام خاله سوسکه کُوجَه شونی؟ خاله سوسکه گفت:

ـ کوفت سلام، مرگ سلام، بگو خالَه قِزی، قِزمَن قِزی، چادر کَتان، شاهِ زنان، موزی قَلَم، کُوجَه شونی. گاوچران گفت:

ـ خالَه قِزی، قِزمَن قِزی، چادر کَتان، شاهِ زنان، موزی قَلَم، کُوجَه شونی؟ خاله سوسکه گفت:

ـ می رُم شو کنم، نیم شو کنم، نونِ گندم بَخورَم، قلیون گُل گُل بَکِشَم، منتِ بابا نَکِشَم. گاوچران گفت:

ـ زنِ من می شی؟ خاله سوسکه گفت:

ـ زنِ تو بِشم با چی می زنی؟ گاوچران گفت:

ـ با این چوب که با آن گاوها را می زنم. خاله سوسکه گفت:

ـ نِیُ نِیُ نِی، زن تو بشم کشته می شُم.

 

بعد از آنجا رفت تا رسید به یک تَپَه. دید روی تَپَه یک موش دارد بازی میکند. وقتی که موشَه خالَه سوسکَه را دید چون خیلی موذی11 بود رفت جلو و گفت:

ـ خالَه قِزی، قِزمَن قِزی، چادر کَتان، شاهِ زنان، موزی قَلَم، کُوجَه شونی؟ خاله سوسکه گفت:

ـ می رُم شو کنم، نیم شو کنم، نونِ گندم بَخورَم، قلیون گُل گُل بَکِشَم، منتِ بابا نَکِشَم. موش گفت:

ـ زن من میشی؟ خاله سوسکه گفت:

ـ زنِ تو بِشم با چی می زنی؟ موش گفت:

ـ با این دُمبک12 نرمَم، سبیلَکِ چَربَم. خالَه سوسکه گفت:

ـ زنِ تو می شُم

 و 

با هم زن و شوهر شدند.

 

روزی خاله سوسکه رفته بود لب دریا لباس بشوید، افتاد توی دریا. در این موقع پسر شاه آمده بود اسبش را آب بدهد، دید اسبش رَم میکند. یکدفعه صدایی شنید که گفت:

ـ پسر شاه به تو می‌گَم به قبای پُرگُلِت می‌گَم، تو که می‌ری خونه فیل، می‌خوری نون و پنیر، آقا موشک را بگو، هَمبُون13 به دوشک را بگو، بگو ماهِ تو، ماهِ تابانِ تو افتاده توی دریا، نردبانِ طلا بیار (حرص/ ولع و آز سیری ناپذیر زنانه) دَرِش بیار.

پسر پادشاه اسبش را آب داد و رفت خانه. وقتی سر سفره نشسته بود و نان و پنیر می‌خورد دید یک موش می‌پره این طرف و آن طرف که یکمرتبه یادش آمد به حرف‌هایی که لب دریا شنیده بود و، تعریف کرد. فوراً آقا موشه فهمید و یک هویج را گرفت و گازگاز کرد و رفت تا رسید لبِ دریا. دید زنش افتاده توی دریا. او را با هزار زحمت بیرون آورد و برد خانه توی رختخواب خوابانید و رفت برایش آش بپزد. وقتی که آش می‌پخت رفت آن را بهم بزند افتاد توی آش و پخته شد. خاله سوسکه دید آقا موشه نیامد، بلند شد و رفت دید شوهرش تویِ آش پخته شده است. اسبابش را برداشت و از آنجا رفت تا برود خانه پدرش.14 

*******

 

 حال به مَتل کک به تنور توجه کنید. این روایت در کاشان متداول است. و نظیر آن نیز همان‌گونه که رسم "مَتل‌ها" ست، در شهرستان‌های دیگر با کمی تغییر متداول میباشد.

 روزی بود روزی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. یک کک و یک موری بودند که خیلی همدیگر را دوست می‌داشتند. از قضا یک روز کک افتاد توی تنور. مور هم از غصه خاک‌های پای تنور را بر سرش ریخت. کلاغی از آنجا رد می‌شد، دید مور خاک به سرش می‌ریزد. گفت:

ـ مورِ خاک به سر، چرا خاک به سر؟ مور جواب داد:

ـ مور خاک به سر، کک به تنوره.

کلاغ هم رفت بالای درخت و از غصه تمام پرهایش ریخت. درخت گفت:

ـ کلاغ پر ریزون، چرا پر ریزون؟ کلاغ گفت:

ـ کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر، کک به تنوره.

درخت هم همۀ برگ‌هایش ریخت. آب آمد برود گفت:

ـ درخت برگ ریزون چرا برگ ریزون؟ درخت گفت:

ـ درخت برگ ریزون، کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر، کک به تنوره.

آب هم گل آلود شد و آمد تا رسید به گندم‌ها. گندم‌ها گفتند:

ـ آب گل آلود، چرا گل آلود؟ آب گفت:

ـ آب گل آلود، درخت برگ ریزون، کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر، کک به تنوره.

گندم‌ها هم سرشان پایین افتاد. صاحب زمین آمد برود دید گندم‌ها همه سرشان پایین افتاده است. گفت:

ـ گندم سر پایین، چرا سر پایین؟ گندم‌ها گفتند:

ـ گندم سر پایین، آب گل آلود، درخت برگ ریزون، کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر، کک به تنوره.

صاحب زمین هم بیلش را کرد به کونش و رفت به خانه. زنش گفت:

ـ عمو بیل به کون، چرا بیل به کون ؟ صاحب زمین جواب داد:

ـ عمو بیل به کون، گندم سر پایین، آب گل آلود، درخت برگ ریزون، کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر، کک به تنوره.

زنش هم از غصه پستان‌هایش را کند و انداخت توی تنور. وقتی دخترش آمد گفت:

ـ ننه بی‌پستون، چرا بی‌پستون؟ مادرش جواب داد:

ـ ننه بی‌پستون، پدر بیل به  کون، گندم سر پایین، آب گل آلود، درخت برگ ریزون، کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر، کک به تنوره.

دختر هم موهایش را کند و انداخت توی تنور. موقعی که برادرش آمد پرسید:

ـ خُوار سر کچل، چرا سر کچل؟ خواهرش جواب داد:

ـ خوار سر کچل، ننه بی‌پستون، پدر بیل به  کون، گندم سر پایین، آب گل آلود، درخت برگ ریزون، کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر، کک به تنوره.

برادر هم دوتا بَسّو15 ماست دستش بود، ماست‌ها را ریخت روی سرش. همسایه آمد و گفت:

ـ چرا به خودتان این طوری کردید؟ برادر جواب داد:

ـ من ماس16 به سر، خُوار کچل، ننه بی پستون، پدر بیل به  کون ، گندم سر پایین، آب گل آلود، درخت برگ ریزون، کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر، کک به تنوره. همسایه گفت:

ـ خاک بر سر همتون کنم، شما به خاطر یه کک این طوری کردید.

آنها هم از این که نه فهمیده‌اند و خودشان را این طوری کرده اند خیلی غصه خوردند.

 بالا رفتیم ماس بود.

قصۀ ما راس17 بود.

پایین اومدیم دوغ بود.

قصۀ ما دروغ بود.18

 

در این "متل" همچون روایت خاله سوسکه، حرکتِ دایره‌وار را مشاهده میکنیم. همچنین، متل از عطر دلنشین همبستگی

Solidarity

 

و همه - خدایی

Pantheism

 

یا وحدت وجود، بی‌بهره نیست. و نکته بسیار مهم و قابل توجه آنکه، در این متل فقط همسایه است که طرحی نو در می‌اندازد، و پرسشی متفاوت (عینی، عملی و علمی/ قابل اندازه گیری)، مطرح میکند. و با این پرسش خود، کارابزاری

 

Instrument

 

را در ذهن میآفریند که این حلقه منحوس را می‌گُسلد و مشکل را حل میکند و متل را به سرانجام میرساند. باید به این نکته توجه بسیار داشت که حل مشکل از درون (شخصیت‌های اصلی روایت) سرچشمه نگرفته و از یک نیروی بیرونی باید یاوری خواست تا مشکل حل شود!

و

فرایند اینگونه باورداشت‌‌ها را چه نیک میتوان در گسترده گذر مسائل اجتماعی/ سیاسی کنونی ایران مشاهده کرد. که جماعت ایرانی به یکباره دست روی دست می‌گذارند تا ناجی خیالی از راه رسد و آن‌ها را از معضلات اجتماعی/ فرهنگی/ اقتصادی/ سیاسی/ دینی (امام زمان) و ... نجات دهد.

 


*******

 

 ما هر اندازه خود را با کلمات واهی/ غیرکاربردی، خرسند سازیم و از آنچه ادراک عینی (قابل اندازه گیری) است فاصله گیریم، جز از جهانِ پهناورِ تخیلات، و نشأت/خلسه جادوئی و غیرواقعی آن بهره‌ای نخواهیم داشت و این "ما" در این متل تمام شخصیت‌های اصلی قصه میباشند به غیر از همسایه که به متل نقطه پایان میکوبد. و چون ما، در وهمیات و به نیروی بالا وابسته هستیم و از واقعیات به دور، از بالاییم، و لاجرم به بالا هم می‌رویم، تا بدآنجا بالا می‌رویم که در پهنۀ خیال بر ابرها به توانیم پرواز کنیم/ راه رویم و پیوند یگانگیِ موضوع سخن، با اصل و جوهر واقعیت را، پدیدهای بیهوده بدانیم. و بدین صورت است که، قصه ی ما، راست می نماید.

 بالا رفتیم ماس بود.                     قصۀ ما راس بود.

 و آن زمان که توافقِ بیان را (همگام با تجسسِ واقعیات عینی) بین اندیشههای خود و پدیدارها عینی جستجو کنیم و آن را دریابیم، قصۀ ما دروغ می باشد. یعنی:

 پایین اومدیم دوغ بود.                 قصۀ ما دروغ بود.

 به عبارتی دیگر از دیدگاه مذاهب سامی

مسیحیت

و 

یهودیت

 

یا 

دین‌های ابراهیمی

 

 هر حادثهای که در جهان رخ میدهد، دو جنبۀ آسمانی و زمینی دارد:

جنبۀ آسمانی آن، رویاها و باورداشتهای تخیلیی آدمی از واقعیتها ست، و جنبۀ زمینی آن، واقعیت رویدادههایی است که خارج از ذهن آدمی، رخ میدهند که قابل اندازه گیری علمی ست و عینیت دارند.19

 ولی اما که، در معتقدات/باورداشتهای اسلامی؛ (که آن هم زیر مجموعه ادیان ابراهیمی ست) بالا را عرشِ اعلاء و جایگاه نور و بارگاه خدا، و پائین (زیر) را اَسفَلُ السافِلین20، قعرِ جهنم و مرکز تاریکی و جایگاه شیطانش دانستند.

 و چون شیطان از زبان اسطورهها رمز کنجکاوی و وسوسه/شورِ دانستن بود21، لذا برای راحت خود و انسجامِ غفلت/ نادانی و پرهیز از واقعیتها از دانشِ صنعت و کسبِ تجربه و آروین گرایی فرار میکنیم و به آن استناد می نمائیم که این پائین آمدنها و همگام با شیطان شدنها چندان سنخیتی با فرهنگ و مذهب ما ندارد. و نزدیکی به شیطان، ما را نسبت به اعتقادات تبار خویش بیعار و بی تفاوت میگرداند. و گسترش این غفلت ما را تا بدآنجا پیش میبرد که نه تنها فراموش مینمائیم که صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی22، بلکه این را نیز فراموش می نمائیم که خدا و شیطان تنها در تعبیر هستند که از هم متمایز میگردند، نه در محتوا23. و توسط فراساختههای اجتماعی ست که این؛ آن میشود، و آن؛ این. و این - و- آن، در وجود "ما" پرورش مییابند. ولی هستند گروهی که با مشغولیات فکری خود، در بند بالا بودن و آن را ستایش کردنند و بر این باور که:

 و ... به‌همان‌گونه که مولانا گفت:

ما ز بالائیم و بالا می رویم،

از واقعیات پائین آنچنان غافل مانده‌اند که:

 بالا رفتیم ماس بود.            قصۀ ما راس بود.

پایین اومدیم دوغ بود.        قصۀ ما دروغ بود.24

 

 



 پانویس‌ها 

 1. سید احمد وکیلیان: متل ها و افسانههای ایرانی، انتشارات سروش، تهران 1378، ص، 9 تا 10. تأکیدها در متن کتاب نبوده است و از نویسنده این نوشتار میباشد.

2. سرچشمه اصلی و ابتدایی این جمله ترکیبی؛ برای نویسنده این نوشتار مشخص و روشن نیست. و واژه یکی را معنا بسیار است. ولی اما که؛ گمانه زنیهای نویسنده این نوشتار برآن ست که در جمله یکی بود و یکی نبود؛ مراد از واژه یکی شاید شخصی نا معین و یا یک کسی و یا فردی باشد. بنابراین واژه یکی برابر و مترادف با شخصی، فردی یا تنی و یا کسی است؛ همچون:

... یکی از حکما را شنیدم که میگفت: هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است؛ مگر ... (گلستان). با قبول ضمنی این که یکی برابر ست با شخصی نا معین، جمله "یکی بود و یکی نبود؛ غیر از خدا هیچ کس نبود، یک ... بود که ... الخ."، را بررسی میکنیم. این جمله تقریباً در شروع همۀ داستانها و قصص ایرانی، جملهای ست کلیدی که داستان و یا قصه با آن شروع میشود. حال اگر "ما" بجای واژه یکی از واژه شخصی و یا کسی، فردی استفاده کنیم، معنای انتزاعی جمله برایمان کمی روشنتر و ساده تر خواهد بود. با تعویض کسی، به جای یکی جمله مورد نظر چنین می شود: کسی بود، کسی نبود، غیر از خدا هیچ کس دیگری نبود، یک ... بود که این «...» ممکن است: خارکنی، گربهای، شغالی، پینه دوزی، خاله سوسکهای و ... باشد. و بیشک، این خارکن، گربه، شغال، پینه دوزی، خاله سوسکه همان خدا ست. شروع داستان و قصه به اینگونه، با یک دید پژوهشگرانه یادآور ایمانی ست در باورداشت همه خدایی 

 

Pantheism

 

یا وحدت وجود. زیرا در این گونه باورداشتها ایزد و جهان یکی ست و هرچیزی پروردگار/ آفریننده است و جهان از "او" و او از "جهان"، جدا نیست. و میدانیم باورداشت همه خدایی در ایران پیش از اسلام، رواج داشته است.

3. بدین معنا که شوهر مرده را چارهای نیست، مگر شوهر دیگر،،، و در غیر این صورت، این شخص شوهر مرده، از هیچ پایگاه اجتماعی دیگری، برخورداری ندارد. و ناسازگاری و نزاع بین عروس و مادر شوهر، مادر شوهر و عروس در آسمان هفتم بر جریده عالم نوشته شده است و امری ست تغییر ناپذیر و حتمی (فیلم های سینمایی تولید شده در طول 90 سال گذشته ایران، تأییدی ست براین مدعا). و ای زن بر طبق این روال وقتی به خانه شوهر شدی، ناسازگاری با مادر شوهر خود را، باید شروع کنی و در غیرآن عاق خواهی شد و زن فداکاری نخواهی بود. و نیز ای مادر شوهر عزیز، هرآنگه عروسی به خانه آوردی باید با او نزاع دایم/ پی گیر داشته باشی، در غیرآن، مادری فداکار برای پسرت نیستی.

4. توضیح برای آقایان که ایفای نقش شوهری در مقابل بانوان، چگونه باید باشد و ایفاگری نقش خاتون خانه بودن، چگونه است. که آقا باید کُتک زند و گرنه آقا نیست، و خانم باید کُتک خورد والّا بانوی خانه نَبوَد.

5. که خانم هیچ گونه منبع درآمد شخصی ندارد، حرفه و پیشهای نداند و در راستای اقتصادی، ایشان در ابتدا سرباری ست برای پدر، و وقتی به خانه شوهر رفت، سرباری ست برای او. و وی آفریده شده است که به مرد، لذتی دهد، و به شوهر خود تن فروشی کند، تا اجازه داشته باشد در خانه او لقمه نانی بخورد. هم اینک پرسش این است که این گونه نقش پذیریها توسط مردم ایران در حال حاضر (سال 1341) تا چه میزان است.

6.   چون قصه با ایشان شروع نشده است، لاجرم اختتام نیز نباید، بیابد.

7. مثنوی: دفتر اول، 1028.

8. متلها و افسانههای ایرانی، نوشته: سید احمد وکیلیان، انتشارات سروش، 1378، ص 149- 147.

9. کنایه از پای نازک سوسک و یا کفش ظریف اوست.

10. درهر شرایطی، زن از تعریف و تمجید و کلام لطیف چه در مورد زیبایی خود، و چه در مورد آن که علیامخدره چه بر تن دارند (زیرا تأئید البسه وی، تأئید سلیقه وی میباشد)، وی را شادمان میکند، حتی اگر به ناراستی از او تمجید شود و در این وانفصا، علیامخدره سوسک هم باشد.

11. در این قصه واژه موذی برابر است با دانایی، زیرکی و هوشیاری.

و آنکه چون آقا موشه از قصد درونی و خواست قلبی خاله سوسکه آگاهی دارد، لذا ایشان موذی می باشند!

12. دُمب = دُم

13. هَمبُون = انبان، و آن کیسه ای ست که از چرم ساخته شده است.

14. با چشم پوشی از پیام همه خدایی

 

Pantheism

 

یا وحدت وجود، که در سراسر قصه گسترده است، در قصه، پیام های دیگری نیز مُستَتِر میباشد. از آن جمله: کنجکاوی بیثمر است و هر کجا روی آسمان همین رنگ است. سرنوشت خود را با تمام کوششهایی که میکنی نمی‌توانی تغییر بدهی، و باید با آن بسازی، و قسمت تو از روزگار همین بوده است، و تُو را از سرنوشت خویش گریزی نیست.

پیام بسیار مهم دیگری که در قصه نهفته میباشد، آن ست که حرکت و مسیر قصه از اوج

 

Climax

 

ویژهای برخوردار نیست و مسیر آنرا میتوان بر روی دایرهای دنبال نمود. به بیان دیگر پایان قصه همانجایی است که قصه شروع گردیده. به جمله شروع و پایان روایت، دقت نمائید. شروع:

یک خاله سوسکه ای بود، روزی یک سفره نان برداشت و از خانه پدرش بیرون رفت. پایان:

اسبابَش را برداشت و از آنجا رفت تا برود خانه پدرش.

که تو گوئی در این میان رفت و برگشت به خانه، هیچ اتفاقی هم رخ نداده است. و بعد از من و تو: ماه بسی، از سلخ به غُره آید، از غُره به سلخ.


15. بَسو = بستو، و آن کوزه سفالی لعابدار و دهان گشادی میباشد.

16. ماس = ماست.

17. راس = راست.

18. متلها و افسانههای ایرانی، نوشته: سید احد وکیلیان، انتشارات سروش، 1378، ص 78-77.

19. رابطه انسان با پروردگار خود که به‌صورت عمودی بیان شده است، و آفرینده در بالا قرار گرفته و آفریده در پائین، مخصوص ادیان سامی ست. این رابطه عمودی در عرفان است که به‌صورت افقی شکل میپذیرد، زیرا از این دیدگاه جوهر انسان با خدا یکی می شود. و

همانگونه که سپنسر

 

Herbert Spencer

 

فیلسوف انگلیسی می گوید:

«... وقتی او (انسان) به معرفت «او» (خداوند) نائل شود، نه تنها به مرتبۀ خدائی می رسد، بلکه با همۀ کائنات متحد و متصل می گردد.»

مأخذ:

 Herbert Spencer  149 -143Mysticism p.

 

و مولانا این رابطۀ "عمودی – افقی" را چنین متلاشی کرده است:

من آن روز بودم، که اَسما نبود.

نشان از وجود و، مُسَما نبود.

ز ما، شد مُسَما و اَسما پدید.

در آن روز، کآنجا من و ما نبود.

نشان گشت مظهر سرِ زُلف یار،

هنوز آن سرِ زُلف، رعنا نبود.

چَلیپا و نصرانیان سر - به - سر

به پیمودم، اندر  چَلیپا نبود.

به بُت خانه رفتم، به دِیرِ کُهن،

در و هیچ رنگی، هویدا نبود.

به کوه حَرا رفتم و قندهار

که نزدیک او، زیر - و - بالا نبود.

به عمداً شدم، بر سرِ کوهِ قاف

در آن جای، جُز، جای عَنقا نبود.

به کعبه کِشیدم عنانِ طلب،

در و مقصدِ پیر و بُرنا نبود.

به پرسیدم از اِبن سیناش، حال.

به اندازۀ اِبن سینا نبود.

سوی مَنظرِ قابِ قوسین شدم.

در آن بارگاهِ، معلی نبود.

نگه کردم، اندر دلِ خویشتن.

در آن جاش دیدم، دگرجا، نبود.

 

محمد عاصمی

 

در ماهنامه کاوه زیر عنوان «بررسی اندیشه هایی با یک دوست» برای نخستین بار پس از 500 سال این غزل را به دوستداران مولانا معرفی کرد. این غزل از کتاب دیوان کبیر توسط پارسی زبانان در طول این مدت (500 سال)، حذف شده بود. آقای محمد عاصمی به نسخه اصلی آن که در موزه توپکاپی

 

Topkapı Palace

 

نگهداری میشود دسترسی پیدا کرده و آن را نشر میدهند.

  

 

 و از این هم که بگذریم در تعالیم بودا پنداری از "آفریده" و "آفریننده" وجود ندارد تا این آفریده، رابطه ای عمودی یا افقی با آفریننده خود داشته باشد. زیرا، "آئین بودا" با هرگونه بحث فراطبیعی

 

Metaphysics

 

که هیچ فایدۀ اخلاقی برآن مترتب نیست، به کُلی بیگانه است.

20. اَسفَلُ السافِلین: در باورداشت های اسلامی، فروترین طبقه است. طبقات هفتگانۀ دوزخ، به ترتیب عبارت است از: سَقَر، سَعیر، حَطمَه، لظی، حجیم، جهنم، هاویه یا اسفل السافلین.

و بد نیست بدانیم که:

۱۸۰۰ سال پیش از 

مسیح 

 

مزدیسنا 

 

 

سخن

رستاخیز

 

 

را مطرح کرده و آتشگاهی را توصیف میکند که انسان‌های نیک آتش آن را چون شیر و عسل؛ و انسان‌های پلید آن را چون آهن گداخته بر جان خود احساس میکنند. روح مرده سه روز در کنار جسد می‌ماند و سحر گاهان روز چهارم به سوی

 

پل چینود

 

در قله‌ی کوه

کوه البرز (بلخ)

 

روان میشود. در آنجا دادگاهی در حضور ایزدان

 

سروش

 

رشن 

 

اشتاد

 

و با نظارت 

 

ایندرا

 

میترا

 

 

برگزار میگردد و با ترازو به کارهای نیک و زشت او رسیدگی میشود تا بتوان دید کدامین کفه ترازو سنگین‌تر است. سپس انسان نیک سرشت از راهی نورانی به سوی

پردیس

 

        (بهشت)، و انسان گناهکار به دره‌ای پرتاب می‌شود و دیوها او را از آنجا به دوزخ می‌رانند.

21. اشاره به سِفر پیدایش باب سیم آیه 4 و 5 آنجا که آمده است: مار به زن گفت: ـ هرآینه نخواهید مُرد، بلکه خدا می داند در روزیکه از آن بخورید چشمان شما باز شود و مانند خدا عارفِ نیک و بد خواهید بود. که در اینجا مار (شیطان) نمودار وسوسه دانستن و رمز کنجکاوی ست.

22. 

چرخ با این اخترانِ نغزِ خوش، زیباستی.

صورتی در زیر دارد، آنچه در بالاستی.

صورت زیرین اگر با نردبان معرفت

بررود بالا،

               همان با اصل خود، یکتاستی.

این سخن را درنیابد هیچ فهم ظاهری،

گر ابونصر ستی و، گر بوعلی سیناستی.

...

این گهر در رمز، دانایانِ پیشین سُفته اند!

پی برد در رمزها، هر کس او، داناستی

 برگرفته از قصیده معروف ابوالقاسم میرفندرسکی

23. طرح از فرشچیان آنجا که:

 بالا (خداوند) شیطان را می سازد! و پایین (شیطان) خداوند را.

24. که حتا "دروغ آسمانی را نمیشود، پرداخت!" در داستان نامۀ بهمنیاری، نوشتۀ احمد بهمنیار، آمده است:

 دروغگوئی و دروغپردازی که به یاری یکدیگر از راه تحمیق خلایق شکمِ بی هنر را می تاباندند، به دهی رسیدند و به قهوه خانه بار افکندند. چون روستائیان از صحرا بازآمدند، دروغگو به قصد جلبِ نظر ایشان حکایتی آغاز کرد که:

ـ روزی به شکار رفته بودم، از دور آهوئی دیدم. تفنگ را چنین - و- چنان نشانه رفتم و آتش کردم. هنگامی که به کنار حیوان رسیدم دیدم چنان بریان شده که بی درنگ به خوردن آن پرداختم!

 روستائیان ساده دل متحیر ماندند و آثار ناباوری بر چهرۀ ایشان آشکار می شد که، دروغپرداز خندید و گفت:

ـ تعجب نکنید برادران؛ قضیه خیلی هم ساده است؛ رفیق من این سوی دره بوده، آهو آن سو. کهنه‌ئی که در لوله تفنگ قرار میدهند بر اثر شعلۀ باروت آتش گرفته بتههای خشکی را که آهو میان شان از پا درآمده مشتعل کرده، و تا رفیق من خودش را از این کمر به آن کمر برساند، آهو در آتش کباب شده.

صحبت کرک انداخت و کار به تعارف و "بفرمائید نان و نمکی با هم بخوریم!" رسید و ... مقصود دروغپرداز و دروغگو حاصل شد. روزی دیگر، در دهی دیگر، در جمع روستائیان، دروغگو درآمد که:

ـ یک روز داشتم گرسنه و خسته در بیابان میرفتم که ، ناگهان دیدم اُردکِ چاقی روی آسمان پیدا شد. تفنگ را کشیدم، علی را یاد کردم و زدم و افتاد. وقتی که خودم را رساندم بالای سرش، جای همۀ دوستان خالی! دیدم بَه - بَه، چه فسنجانی! فسنجان اُردک! نشستم و راستی - راستی دلی از عزا در آوردم!

روستائیان نخست نگاه‌هائی میان خود رد - و- بدل کردند، و چون دروغپرداز نیز به رفع - و- رفوی پارگی کار نپرداخت، مشتی به حماقت دروغگو خندیدند و دنبال کارشان رفتند و آن دو را گرسنه به حال خود گذاشتند.

دروغگوی از رو رفته به گلایه از دروغپرداز پرداخت که رسم همکاری به جا نیاورده او را تنها نهاده سرافکنده کرده است.

دروغپرداز گفت:

برادر! شرط ما این بود که تو "دروغ زمینی" بگوئی تا منِ مادر مرده بتوانم پرداختش کنم. قرار نبود "دروغ آسمانی" بگوئی که جای پرداخت نداشته باشد. آخر، خانه خراب! یک لحظه فکر نکردی که من برای پرداختن آن فسنجان مزخرفِ تو، در آن بیابان برهوت، گردو و هاوَن و رُبِ انار و روغن و پیاز و شکر و نمک و دیگ و کمچه و هزار کوفت - و- زهرمار دیگر، از کجا باید دست - و- پا کنم؟  

  

کامکار، سوئد 2026/06/15






 



 

  

   از دوست گرامی خود با نام وام گرفته شده «همنشین بهار» نوشتاری با عنوان «شناخت هر چیز باید شناخت یک تمامیت باشد» را دریافت کردم.

نوشته ایشان بدون هیچگونه دستکاری نعل به نعل و جزء به جزء آورده شده است.

تنها موردی را که میتوان به آن اشاره داشت آن است که نوشته ایشان برای انتشار در "وبلاگ" تنظیم گردید. لذا؛ صفحه‌بندی با نسخه اصلی متفاوت است.

*******

 

 

 

همنشین بهار:

شناخت هر چیز باید شناخت یک تمامیت باشد

برای بررسی هر قضیه‌ای (از جمله واقعه ۱۵ خرداد سال ۴۲)، نباید کمر آن را گرفت و باید کل رَوندِ حرکت را در نظر داشت.

به قول هگل

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل

 

 

 

 das wahre ist das ganze  

 

«... ـ حقیقت تمامیت است و شناخت هر چیز باید شناخت یک تمامیت باشد.»

برای بسیاری از ما واقعه ۱۵ خرداد سال ۴۲ و وقایع اتفاقیه پس از آن هنوز دقیقا روشن نیست.»

*******

 

۱۰ فروردین ۱۳۴۰ وقتی

آیت‌الله بروجردی

سید حسین طباطبایی بروجردی

 

 

درگذشت در حوزه‌های علمیه، امثال سید محسن حکیم، سید عبدالهادی شیرازی، شاهرودی، میلانی، خوانساری، شریعتمداری، گلپایگانی و به‌ویژه خویی کمتر از «روح‌الله خمینی» نبودند اما ایشان به خاطر مقابله‌ای که با حکومت داشت کم کم جلو افتاد و شد چتر مبارزینی که قبله آمال‌شان، روحانیت بود.

*******

 

دوران

جان اف. کندی

 

 

 

و بعدها زمان

 

جیمی کارتر

 


 

 



که در آمریکا دموکرات‌ها بازی را بردند، فرجه‌ای بود که «آیت‌الله خمینی» بدون آن قدم به صحنه نمی‌گذاشت. هر دوبار رشد تضادهای آمریکا با رژیم شاه، فرجه مورد نظر «آیت‌الله» را پیش آورد و گرنه وقتی اوضاع جهانی بر وفق رژیم شاه بود از ایشان هم خبر چندانی نمی‌شد.

کش و قوس‌های آیت‌الله خمینی با شاه را که گاه به وی نصیحت می‌کرد و گاه می‌توپید، روحانیون پیش از ایشان هم داشته‌اند و از پیش و بعد از محقق کَـرَکی

محقق کرکی





 

واضع ولایت فقیه در ایران و علمدار تشیع صفوی سابقه داشته‌است. 

*******

 

 

شیخ مفید

 

 (از علمای برجستهٔ شیعهٔ سدهٔ ۴ هجری) همکاری با حکومت را در صورتی که متضمن منافعی برای مردم باشد با شرایطی جایز می‌شمرد. ابوالصلاح حلبی (فقیه و متکلم شام، در شهر حلب) نیز همکاری با دولت جور را در شرایط معینی جایز می‌دانست. علامه حلی و شاگردانش هم به این روش عمل می‌کردند. آنان در هر زمان که موقعیت مناسبی فراهم می‌شد، از حضور در دربار شاهان و همکاری محدود و مصلحتی خودداری نمی‌کردند.

سید مرتضی (از شاگردان شیخ مفید و شیخ صدوق) رساله‌ای مستقل درباره همکاری با سلطان نوشت. به نظر او، صرف همکاری با ظالم قبیح نیست و بستگی به عوارض آن دارد.

از نظر شیخ طوسی (معاصر سلطان محمود غزنوی) اگر در صورت همکاری با سلطان زورگو و جائر، اقامه حدود و امر به معروف و نهی از منکر عملی باشد و... این کار غلط نیست.

صاحب کتاب لمعه

شرح لمعه

 

نگارش:

 

محمد ابن مکّی عاملی معروف به:

شهید اول

  

معتقد بود اگرچه حکومت‌های موجود مشروعیت و شرایط رهبری را ندارند، اما برای نظم اجتماعی، وجودشان ضروری است. محقق کرکی در بحث «جواز و عدم جواز همکاری با سلطان جائر...» قایل به جواز همکاری بود. محمدباقر مجلسی (نویسنده بحارالانوار) هم با چند شرط این همکاری را مجاز می‌شمرد.

*******

 

 

در دوره قاجار مراجع نجف (آخوند خراسانی، شیخ عبدالله مازندرانی و حاجی میرزا حسین میرزا خلیل) نه همیشه (در مواردی) با دربار تعامل داشتند. لحن‌ نامه‌های آخوند خراسانی

 

آخوند خراسانی

 





 



به پادشاهان قاجار (تا پیش از جریان مشروطه و مجلس) دوستانه، محبت آمیز و همراه با ابراز احترام به پادشاه بود، حتی دوام سلطنت او را نیز مدنظر داشت. بگذریم که در ماجرای به توپ بستن مجلس، وی و همفکرانش حالتی ناراضی به خود گرفتند و آخوند خراسانی در تلگرافی خطاب به مردم دفع سفاک جبار و... را از اهم واجبات، و دادن مالیات به سایر گماشتگان او را از اعظم محرمات دانست.

شیخ فضل الله نوری، سید عبدالله بهبهانی در مواردی جانب حکومت را می‌گرفتند. امثال ملا قربانعلی زنجانی و سید عبدالحسین لاری که نزدیکی به حکومت‌های ظالم را قبیح می‌شمردند انگشت‌شمار بودند. آنان محقق کرکی و... را هم به دلیل روابط با صفویان نکوهش می‌کردند. آنچه عمومیت داشته برخوردهای کج دار و مریز با حکام وقت بوده‌است که البته با ضرورت و مصلحت و تقیه، شرعیزه و توجیه می‌شده‌است.

*******

 

 

برگردیم به ۱۵ خرداد سال ۴۲

پانزده خرداد ۱۳۴۲ مجموعه وقایعی است که در پی بازداشت

آیت‌‌الله خمینی

سید روح‌الله خمینی

 










 

 در انتقاد به لایحه‌ی انجمن‌های ایالتی و ولایتی منجر به تظاهرات در تهران و قم علیه دولت اسدالله علم

اسدالله علم

 




 



شد و به زد و خورد بین ماموران حکومتی و تظاهرکنندگان انجامید.

آیت‌الله خمینی علیه «اصلاحات انقلاب شاه و مردم»، به ویژه اصل پنجم آن یعنی اصلاح قانون انتخابات ایران حق برابر سیاسی و اجتماعی زنان با مردان در انتخاب‌کردن و انتخاب‌شدن اعتراض داشت. اینکه از چه موضعی بماند.

*******

 

۱۶ مهرماه ۱۳۴۱ روزنامه‌ها خبر دادند که:

«طبق لایحه‌ی انجمن‌های ایالتی و ولایتی که در هیات دولت به تصویب رسید، به زنان حق رای داده شده است.»

در این تصویب نامه قید اسلام از شرایط انتخاب‌کنندگان و انتخاب‌شوندگان برداشته شده و در مراسم سوگند به امانت و صداقت به جای قران، کتاب آسمانی آورده شده بود. همان شب جلسه‌ای در قم در منزل حاج شیخ عبدالکریم حائری برگزار شد که درآن آیت‌الله گلپایگانی، آیت‌الله شریعتمداری و آیت‌الله خمینی هم شرکت داشتند. آیت‌الله خمینی این تصویب نامه را دسیسه‌ی خطرناکی برای لطمه زدن به اسلام و روحانیت خواند.

*******

 

 

خمینی از جمله موارد زیر را انگشت گذاشت:

v                       دولت تصویب نامه‌ی خلاف شرع صادر می‌کند،

v                       به زن‌ها حق رای می‌دهد،

v                       نوامیس مسلمین در شرف هتک است،

v                       می‌خواهند دختران نجیب ۱۸ ساله را به نظام اجباری ببرند،

v                       دختر و پسر در آغوش هم کشتی می‌گیرند،

v                       دختران عفیف مردم در مدارس زیر دست مردها درس می‌خوانند،

v                       مردم از گرسنگی تلف می‌شوند و آن‌ها برای استقبال از اربابان خود سیصد هزار تومان گل از هلند می‌آورند،

v                       قران و اسلام در خطر است،

v                       اسراییل نمی‌خواهد دراین مملکت قران باشد،

v                       خطرامروز بر اسلام کمتر از خطر بنی امیه نیست،

v                       اهل منبر را تهدید می‌کنند،

v                       اسراییل زراعت و تجارت ما را قبضه کرده است،

v                       دولت روز ننگین ۱۷ دی را جشن می‌گیرد،

v                       به فرقه ضاله همراهی می‌کند،

v                       مطبوعات به روحانیون اهانت می‌کنند.

 

فردای آن روز تلگرافی از طرف آقایان در جلسه به شاه نوشته شد و لغو فوری تصویب‌نامه را خواستار شدند و تلگراف‌های دیگری به شهرستان‌ها فرستاده شد که در آن دعوت برای مقابله با این توطئه صورت گرفت.

پادشاه جواب داده بود:

«... ـ ما بیش از هر کس در حفظ شعائر دینی کوشا هستیم و ضمناً توجه شما را به وضعیت زمانه و تاریخ و همچنین به وضع سایر ممالک دنیا جلب می‌نماییم.»

ده روز بعد تلگرافی از طرف علما به اسدالله علم نخست وزیر فرستاده شد و در آن از جمله آمده بود:

«... ـ علمای اعلام ایران و اعتاب مقدسه و سایر مسلمین، در امور مخالف با شرع ساکت نخواهند ماند

*******

  

آبان سال ۴۱ خمینی دو تلگراف به شاه و اسدالله علم نخست وزیر مخابره کرد. بخشی از تلگراف به شاه چنین بود:

«... ـ آقای علم گمان کرده با تبدیل کردن قران مجید به کتاب آسمانی، ممکن است قران کریم را از رسمیت انداخت و اوستا و انجیل و بعضی کتاب ضاله را قرین آن یا به جای آن قرار داد.»

«... ـ از قوانین وخیمه‌ی تخلف از قران و احکام علمای ملت و زعمای مسلمین و تخلف از قانون بترسید و بدون جهت مملکت را به خطر نیندازید والّا علمای اسلام در باره‌ی شما از اظهار عقیده خودداری نخواهند کرد.»

 سه روز بعد ۱۸ آبان سال ۴۱ اسدالله علم در رادیو اعلام داشت:

به قوای انتظامی دستور اکید داده شده هرگونه اخلال‌گری را شدیداً سرکوب نمایند... چرخ زمان به عقب برنمی گردد و دولت از برنامه اصلاحی که در دست دارد عقب نشینی نمی‌کند. فردای آن روز آخوند محمدتقی فلسفی در مسجد ارگ تهران، به تهدید اسدالله علم و حمله به تصویب نامه دولت پرداخت. بیست روز بعد هیات دولت عقب‌نشینی کرد و اعلام نمود که تصویب نامه ۱۴ مهر (که به زنان حق رای داده شده بود) قابل اجرا نخواهد بود.

با انتشار این خبر مریدان مراجع برای تبریک گفتن به سوی خانه‌های علما رفتند و برخی از روحانیون مردم را به برگزاری جشن و چراغانی دعوت کردند. آیت‌الله خمینی اما، دستور داد که چراغانی و پرچم زدن ممنوع گردد و کسانی را که می‌خواستند برای اسدالله علم تلگراف سپاس بفرستند تهدید کرد که مردم را علیه آنها خواهد شوراند.

وی روز بعد خواستار تصویب نامه جدیدی شد که تصویب نامه قبلی را رسماً لغو شده اعلام کند. خمینی دو سه روز بعد (۱۱ آذر ۴۱) در سخنرانی تندی علیه رژیم گفت:

«... ـ مقامات دولتی هرگاه بخواهند در روز ننگین ۱۷ دی بساط برپا کنند، علمای اسلام آن روز را به مناسبت فاجعه‌ی مسجد گوهرشاد، عزای ملی اعلام می‌کنند.»

متاسفانه معاون نخست وزیر به قم رفت و طی دیدارهایی با علما از آنها پوزش خواست.

*******

 

 نوزده دی ماه ۱۳۴۱ شاه موضوع همه‌پرسی برای تصویب منشور ششگانه انقلاب شاه و مردم را اعلام کرد.

اول بهمن آیت‌الله خمینی فتوایی علیه همه‌پرسی داد و همه‌پرسی را غیر قانونی خواند. ساعتی بعد، در تهران، بعضی دکان‌های جنوب شهر بسته شد. سپس جمعیتی به منزل آیت‌الله خوانساری رفتند و از وی خواستند که در تظاهرات علیه همه‌پرسی شرکت کند. او نیز قبول کرد و پیشاپیش جمعیت به منزل آیت‌الله بهبهانی رفت. در منزل آیت‌الله بهبهانی فلسفی، پشت میکروفن رفت، عمامه‌اش را به علامت خروش و عزا باز کرد و فریاد زد:

«... ـ اگر شما بدانید زیر سرپوش این رفراندوم چه جنایتی می‌خواهند مرتکب شوند، دیوانه می‌شوید با این رفراندوم یک بار دیگر می‌خواهند امام حسین را بکشند، زینب کبری را اسیر کنند و صحرای کربلا را بر پا کنند. شما وظیفه دارید امروز در سراسر تهران فریاد بزنید که ایران کشور خفقان است. مرگ بر خفقان ... مرگ بر خفقان ...مرگ بر خفقان ...»

 سپس افزود:

«... ـ با ماشین جیپ‌ی که از پول مردم خریده‌اند، بلندگویی که از مالیات مردم مسلمان تهیه شده جلوی صحن قم ایستاده و می‌گفتند الو الو اینجا قم، قم را فتح کردیم. وضع آرام است. مردیکه! مگر قشون خارجی را شکست داده‌ای؟»

 

دوم بهمن ۴۱ در قم، بازار بسته شد و عده‌ای در منزل آیت‌الله خمینی اجتماع کردند. وی برای آنها صحبت کرد و از مغازه‌داران (شهر) خواست که همانند بازاری‌ها مغازه‌هایشان را ببندند و در روز ۴ بهمن که شاه قرار بود به قم بیاید از خانه‌هایشان بیرون نروند.

 

با تمهید دولت روز سوم بهمن سال ۴۱ تعداد زیادی که رادیو تبلیغ می‌کرد همه کشاورز هستند (که البته چنین نبود) به تهران آمدند و به پشتیبانی دولت دست به تظاهرات زدند. بنا بر اخبار دولتی در همین روز بانوان آموزگار هم دست از کار کشیده‌اند و اعلامیه‌هایی با شعارهای زنان ایران به پا خیزید و هم چنین شعار ما را در ردیف ورشکستگان و جنایتکاران قرار ندهید پخش کردند. تظاهرات مخالفین شاه علیه همه‌پرسی نیز همانرور در تهران برگزار گردید و از بازار به دانشگاه تهران کشیده ‌شد.

اسدالله علم واکنش نشان داد و گفت:

«... ـ این غائله به تحریک ملاکین مخالف اصلاحات ارضی بوده که به وسیله‌ی یکی از روحانیون به مرحله اجرا در آمده‌ است... دولت قوای مخرب را به شدت سرکوب خواهد کرد...»

پس از آن روزنامه‌ها نوشتند:

تظاهرات روز سوم بهمن سال ۴۱ در قم به زد و خورد انجامید. طلبه‌ها و عده‌ای دیگر فریاد می‌کشیدند ما تابع قرآنیم، رفراندوم نمی‌خواهیم و به سوی صحن حضرت معصومه می‌رفتند.

از سوی دیگر عده‌ای عکس اعلیحضرت را بالا برده و شعار جاوید شاه می‌دادند. به دنبال دخالت ماموران انتظامی زد و خوردهایی بین تظاهرکنندگان علیه همه‌پرسی و پاسبان‌ها روی داد، جیپ‌های شهربانی به آتش کشیده ‌شد و ناچار سربازان دخالت کردند و تعدادی طلبه در آنروز مجروح شدند.

*******

 

۴ بهمن سال ۴۱ شاه به قم رفت و در سخنرانی خود از جمله گفت:

«... ـ همیشه یک عده نفهم سنگ در راه ما می‌انداختند. ارتجاع سیاه اصلاً نمی‌فهمد و از هزار سال پیش تاکنون فکرش تکان نخورده، فکر می‌کند که زندگی عبارت از این است که چیزی یا مالی به ظلم و بیکاری و یا به بطالت و یا از این قبیل بدست آورد و غذایی بخورد و سر به بالین بگذارد... مفت‌خوری دیگر از بین رفته‌است.»

*******

 

ششم بهمن ماه ۱۳۴۱ همه‌پرسی درباره شش اصل انقلاب سفید برگزار شد و بنابر اخبار دولتی نزدیک به ۶ میلیون (۵۵۹۸۷۱۱) رای موافق و ۴۱۱۵ رای مخالف، انقلاب سفید را تصویب کردند.

نخستین عکس‌العمل آیت‌الله خمینی بعد از انجام همه‌پرسی نطق او در اجتماع مردم در خانه‌اش به مناسبت عید فطر بود. در این سخنرانی گفت تنها چند هزار نفر در همه‌پرسی شرکت داشته‌اند. سپس افزود:

«... ـ در مقابل کارهای خلاف شرع و قانون این دستگاه بایستید. از این سر نیزه‌های زنگ زده و پوسیده نترسید... دستگاه حاکمه با سر نیزه نمی‌تواند در مقابل خواست یک ملت بزرگ مقاومت کند و دیر یا زود شکست می‌خورد...»

 

هشتم اسفند ۱۳۴۱ شاه در یک سخنرانی، دادن حق انتخاب شدن و انتخاب کردن به زنان ایران را به دو اصل زیر از قانون اساسی مشروطه و متمم آن استناد کرد.

به موجب اصل هشتم قانون اساسی مشروطه:

اهالی مملکت ایران در مقابل قانون دولتی متساوی الحقوق خواهند بود، و به موجب اصل بیست و ششم متمم قانون اساسی مشروطه:

قوای مملکت ناشی از ملت است و طریقه استعمال آن قوا را هم قانون اساسی معین می‌نماید.

 

شاه نداشتن حق رأی زنان را در قانون انتخابات مجلس شورای ملی ۱۳۰۴، ننگ اجتماعی ایران خواند و گفت زنان ایران در دو مجلس شورای ملی و سنا حق انتخاب شدن و انتخاب کردن خواهند داشت. پس از آن، روحانیون قم با اعلامیه ۹ امضایی (با ۹ امضا چاپ شده بود) نسبت به نطق شاه عکس العمل نشان دادند. امضا کنندگان عبارت بودند از:

مرتضی حسینی لنگرودی، سید احمد زنجانی، محمد حسین طباطبایی، محمد موسوی یزدی، محمد رضا موسوی گلپایگانی، سید کاظم شریعتمداری، روح الله موسوی خمینی، هاشم املی و مرتضی حائری.

 

۲۳ اسفند ۴۱ یک هفته مانده به عید نوروز، شاه در برابر اعلامیه ۹ امضایی واکنش نشان داد و گفت:

«... ـ باز یکی دو هفته است که همین طور که سرمای زمستان دارد کم می‌شود، می‌بینم یا می‌شنوم که مثل مارهای افسرده‌ای (و چون اینها در کثافت خودشان غوطه ور هستند باید گفت مثل شپش‌های افسرده‌ای) که دارد کم کم اشعه آفتاب به آن‌ها می‌خورد مثل این بدبخت‌ها فکر می‌کنند. بله موقع خزیدن در کثافت خودشان دو مرتبه رسیده‌است. این عناصر فرومایه اگر از خواب غفلت بیدار نشوند چنان مثل صاعقه مشت عدالت در هر لباسی که باشند بر سر آنها کوفته خواهد شد که شاید به آن زندگی ننگین و کثافت‌شان خاتمه داده شود.»

 

در واکنش به نطق شاه، آیت‌الله خمینی در اعلامیه ای نوشت:

«... ـ روحانیت امسال عید ندارد. دستگاه حاکمه ایران به احکام مقدسه اسلام تجاوز کرد و به احکام مسلمه‌ی قران قصد تجاوز دارد. نوامیس مسلمین در شرف هتک است و دستگاه جابر با تصویب نامه‌های خلاف شرع و قانون اساسی می‌خواهد زن‌های عفیف و ملت ایران را سرافکنده کند... دستگاه جابر در نظر دارد تساوی حقوق زن و مرد را تصویب و اجرا کند یعنی احکام ضروریه اسلام و قران را زیر پا بگذارد، یعنی دخترهای هیجده ساله را به نظام اجباری ببرد و به سربازخانه‌ها بکشد یعنی دخترهای جوان و عفیف مسلمان را به مراکز فحشا ببرد. من این عید را برای جامعه مسلمین عزا اعلام می‌کنم...»

 

کم کم به رویداد مدرسه فیضیه می‌رسیم.

 روز دوم عید (دوم فروردین سال ۴۲) در مدرسه فیضیه مجلس روضه خوانی بود و بنا بر اخبار دولتی وعاظ مستقیم و غیرمستقیم به مقامات مملکتی اهانت می‌کردند. آن روز کامیون‌های نظامی مقابل مدرسه متوقف بودند و جمعیتی نیز برای اخلال حضور داشتند که با فرستادن صلوات بی موقع صحبت واعظان را قطع می‌کردند. تا این که بین طلاب و کسانی‌که تند و تند صلوات می‌فرستادند زد و خورد شدیدی درگرفت. مامورین انتظامی بیرون از مدرسه هم دخالت کردند و کار به ضرب و شتم و خونریزی کشید. پیشتر اشاره نمودم که بیش از۵۰ نفر از نیروهای زبده ساواک ازجمله آقایان سیف عصار و پرویز معتمد هم در میانشان بود... بعد از آن خمینی گفت:

«... ـ دستگاه جبار با دست زدن به این فاجعه شکست و نابودی خود را حتمی ساخت، ما پیروز شدیم. ما از خدا می‌خواستیم که این دستگاه ماهیت خود را بروز دهد و خود را رسوا کند...»

در ظرف یکی دو ساعت تمام مدرسه فیضیه را با وضع فجیعی در محضر بیست هزار مسلمان غارت نمودند و درهای تمام حجرات و شیشه‌ها را شکستند. طلاب از ترس جان، خود را از پشت بام به زمین افکندند. دست‌ها و سرها شکسته شد. عمامه طلاب و سادات، ذرّیه پیغمبر را جمع نموده آتش زدند. بچه‌های شانزده ساله را از پشت بام پرت کردند. کتابها و قرآن‌ها را چنانچه گفته شد پاره پاره کردند پس از این واقعه دولت در هفته اول اردیبهشت سال ۴۲ اعلامیه‌ای به نام اعلامیه سازمان زنان ایران منتشر کرد و نیز تصمیمی برای اعزام طلاب و آخوندهای قم به خدمت نظام وظیفه گرفته شد.

*******

 

۵ خرداد سال ۴۲ شاه در سخنرانی خود در سفرش به کرمان گفت:

«... ـ دو دسته هستند که در جریان اصلاحات ارضی مخالفند، یکی مرتجعین سیاه و دیگری خائنین سرخ... از زمان انقلاب مشروطیت تا به حال عده ای روحانی تحت فرمان یک دولت خارجی عمل کرده‌اند و هنوز مشغول طرح و برنامه هستند. سپس افزود که وی از ارتجاع سیاه بیش از ارتجاع سرخ متنفر است.»

 تاسوعا و عاشورا در راه بود. ۱۳ خرداد آیت‌الله خمینی در قم حادثه مدرسه فیضیه را به کربلا تشبیه کرد و گفت:

«... ـ من به شما نصیحت می‌کنم آقای شاه، من به تو نصیحت می‌کنم دست از این اعمال بردار... آقای شاه ! اینها می‌خواهند تو را بهایی معرفی کنند که من بگویم کافری تا از ایران بیرونت کنند و به تکلیف تو برسند...»

صبح روز عاشورا ۱۳ خرداد جمعیتی که از جانب مقامات دولتی به چندین و چند هزار نفر تخمین زده شده بود، در تهران در مسجد حاج آقا ابوالفتح اجتماع کردند و دست به راه پیمایی و عزاداری زدند.

 بنا بر گزارش ساواک آنان در برابر کاخ مرمر فریاد مرگ بر دیکتاتور سر داده و به جای نوحه‌سرایی‌های معمول اشعار زیر را با صدایی هماهنگ می‌خواندند:

گفت عزیز فاطمه،

 نیست ز مرگ واهمه

تا به تنم توان بود

زیر ستم نمی‌روم.

ننگ و حیات و ذلتش

عزت و مرگ و لذتش

من ز یزید بی‌پدر

ظلم و ستم نمی‌کشم.

*******

  

شمار جمعیت را در ساعت ۹ تا ۲۰۰۰۰ و بسا بسا بیشتر برآورد کردند. جمعیت در صف‌های ۸ نفری به راه افتاده و شعار زندانیان سیاسی را آزاد کنید می دادند. آنان در مسیرهای ری، امیرکبیر، بهارستان، مخبرالدوله، استانبول، فردوسی، شاهرضا، ۲۴ اسفند، سی متری، سپه و میدان توپخانه حرکت کردند. جلوداران آنها صد‌ها دوچرخه سوار دانشجو بودند که راه‌ها را برای عبور متظاهرین باز می‌کردند. (آنچه اشاره کردم اخبار دولتی است).

در چندین نقطه افرادی سخنرانی کردند و درخواست لغو تساوی حقوق زنان را کردند. در میدان توپخانه مامورین انتظامی وارد عمل شدند و آنها را متفرق نمودند. ۱۴ خرداد روزنامه‌ها نوشتند شیخ محمدتقی فلسفی، شیخ صادق خلخالی، محمدجواد باهنر و مرتضی مطهری و...از جانب مامورین شهربانی دستگیر شده‌اند (۲۹ تیر آزادشون کردند).

 صبح روز ۱۵ خرداد مامورین نیروی انتظامی در قم به منزل آیت‌الله خمینی رفتند و ایشان را دستگیر کرده و به تهران ابتدا به باشگاه افسران آوردند و بعد به خانه‌ای در قیطریه بردند که ۸ ماه در حصر بود.

وقتی خبر پخش شد، دانشجویان با شعار «خمینی را آزاد کنید» به خیابان‌ها ریختند. بنا بر اخباری که رادیو دولتی به عمد برجسته می‌کرد نخستین کانون اغتشاش در تهران میدان بارفروشان بود. گوینده رادیو گفت گروهی به سرکردگی قمه‌کش معروف تهران طیب حاج رضایی که صاحب چند شیره کش خانه در تهران و شرور و چاقو کش است، سر دسته تظاهرات بودند.

در نقاط مختلف شهر از جمله میدان ژاله عده زیادی اجتماع کردند. البته مرکز اصلی تظاهرات جلوی بازار و میدان ارگ بود. در رادیو گفته شد هدف آشوبگران حمله به اداره انتشارات و رادیو، مرکز تسلیحات ارتش و کلانتری‌ها برای دستیابی به سلاح گرم بود. آنان تعدادی اتومبیل و سایر وسایل نقلیه پلیس و ماشین‌های آتش نشانی را به آتش کشیدند. حمله به تسلیحات ارتش و کلانتری‌ها و اداره انتشارات و رادیو با وجود مقاومت مامورین چند بار تکرار شد و در میدان ارگ تعدادی از نیروهای انتظامی و تظاهر کنندگان کشته شدند.

در نقاط گوناگون شهر مثل میدان شوش، چهار راه شاه، میدان قزوین و سی متری هم تظاهرات بر پا بود. دفتر روزنامه اطلاعات و کارخانه پپسی کولا تخریب شد. حمله به کاخ دادگستری، آتش زدن باشگاه شعبان جعفری، آتش زدن مرکز فرهنگی ایران و آمریکا و مضروب کردن زنان بی حجاب هم در آن روز گزارش شده‌است. (مضروب کردن زنان بی‌حجاب را تظاهرکنندگان ضمن یک اطلاعیه که دست به دست می‌گشت دروغ دستگاه نامیده و تکذیب کردند.)

 

جمعه ۱۷ خرداد با اعلام حکومت نظامی و بازداشت جمعی از میدان‌داران، روحانیون، دانشجویان و بازاریان آب‌ها از آسیاب افتاد.

بنا به گفته دکتر علینقی عالیخانی،

علینقی عالیخانی

 





 



وزیر اقتصاد کابینه علم که ویراستاری یادداشت‌های وی را بر عهده دارد، پس از ۱۵ خرداد اسدالله علم به وزیران اقتصاد، دادگستری و کشور ماموریت داد که میزان تلفات جانی و مالی این رویداد تاسف آور را روشن کنند.

این وزیران گروهی از خوشنام‌ترین افراد را به عنوان نماینده خود برگزیدند و پس از چندین هفته بررسی دقیق پیشنهاد جامعی به نخست وزیر دادند. دولت علم بر همین پایه برای خانواده‌هایی که سرپرست خود را از دست داده بودند، مقرری تعیین کرد و هزینه تحصیلی کودکان خانواده را بر عهده گرفت و تا فرارسیدن انقلاب هنوز خانواده‌هایی بودند که از این بابت از نخست وزیری حقوق ماهیانه دریافت می‌کردند. گروههای سیاسی شمار مقتولین و مجروحین در شهرهای مختلف را بیش از ده هزار نفر برآورد کردند اما آمار دولتی که به نظر من دقیق است بزرگنمایی فوق را زیر سئوال می‌برَد.

*******

 

ساواک در مورد کسانیکه روز واقعه آسیب دیدند دو گزارش دارد. یکی درباره زخمی‌‌ها و دیگری کشته‌شدگان (تظاهرکنندگان و نیروهای انتظامی هردو). در گزارش ساواک، نام بیمارستان‌هایی که زخمی‌ها در آن بستری شده و یا افرادی که در آن بیمارستان‌ها فوت کرده‌اند موجود است و آمار مربوط به شهر قم هم ضمیمه شده‌است. بنا بر گزارش فوق، واقعه ۱۵ خرداد برای هر دو طرف (مامورین و تظاهرکنندگان) جمعاً ۶۴ ‌نفر بود.

تعداد جنازه‌هایی که شهربانی کل کشور در تاریخ ۱۵ و ۱۶ خرداد به گورستان تحویل داده‌، کمی بیشتر است. وزارت دادگستری تعداد کشته‌شدگان را ۷۴ تن شمرده است (۶۰ تن آن در تهران و ۱۴ تن در قم). خبرگزاری دولتی پارس از ۷۲ کشته در تهران و ۱۴ تن در قم سخن گفت و تعداد مجروحین را (از هر دو طرف) ۱۹۳ نفر اعلام نمود.

*******

 

 

۱۵ تیر ماه ۱۳۴۲ مظفر بقایی

مظفر بقائی

 







 ضمن نامه سرگشاده‌ای نوشت:

«... ـ حضرت آیت‌الله خمینی باید به عنوان عالی‌ترین مرجع تقلید و شخص اول روحانیت به تمام مراجع داخلی و خارجی رسماً و بدون ابهام معرفی گردد.

همان روز آیت‌الله محمد هادی میلانی و روز بعد، آیت‌الله سید کاظم شریعتمداری و آیت‌الله شهاب الدین مرعشی نجفی تایید کردند که آیت‌الله خمینی از مراجع تقلید است. هدف آنان جلوگیری از اعدام احتمالی آیت‌الله خمینی بود.

 

یک ماه بعد (۵ا مرداد ۱۳۴۲) آیات عظام شریعتمداری و میلانی و گلپایگانی در یک بیانیه مشترک، اصل دوم متمم قانون اساسی مشروطه، را تفسیر کرده و چنین نوشتند:

«... ـ مطابق مفهوم اصل دوم متمم قانون اساسی علمای طراز اول مصونیت داشته و حبس و توقیف و تبعید آنان مخالف قانون است.»

واقعش نه اصل دوم متمم قانون اساسی و نه هیچ اصل دیگری در ایران هیچ کس را از تعقیب قانونی مصون نمی‌داشت. ۵ روحانی مورد اشاره در اصل دوم متمم قانون اساسی، سمت مشاور در قوانین اسلامی را داشته و بالاتر از مجلس و قانونگذاران ننشسته بودند. هیچ قانونی در ایران به هیچ فردی مصونیت این که در برابر قانون و دادگاه جوابگو نشود نمی‌داد. بر طبق قانون اساسی هیچ کس بالاتر از قانون قرار نداشت و قدرت مطلقه در دست مردم بود.

*******

 

 

۲۱ مهر سال ۴۳ لایحه کاپیتولاسیون

کاپیتولاسیون در ایران

 

(که در قسمت های بعدی خاطرات خانه زندگان در باره آن صحبت خواهم کرد) در مجلس شورای ملی تصویب شد. با تصویب لایحه مزبور و واکنش آیت‌الله خمینی که گفت:

«... ـ عامل این ننگ و فضاحت مجلس و دولت است.»

رادیو دولتی خبر زیر را داد:

طبق اطلاع موثق و شواهد و دلایل کافی، چون رویه آقای خمینی و تحریکات مشارالیه، علیه منافع ملت و امنیت و استقلال و تمامیت ارضی کشور تشخیص داده شد، لذا در تاریخ ۱۳ آبان ماه ۱۳۴۳ از ایران تبعید گردید.

  

 

*******

 

 



 

در جهت روشنگری آنکه در موازات روند سیاست؛ نهادهای دیگری نیز هستند که خواسته و یا ناخواسته برآن اثر گذارده تا آن اندازه که هدایت از پیش فرض شده را به مسیر دیگری که از قبل پیش ـ بینی نشده است، رهبری میکند و "ما" را در چین و شکنج‌های پُر پیچ و خم، سرگردان میسازد.

 



 

مبارزه با باورهای دینی یکی از محالات است.

مبارزه با هر دینی، بی­هوده است.

برای نابود ساختن یک دین،

کافی ست با برهان علمی،

ایمان و اعتقاد به آن را، سست کرد! 

 


 بسیاری از کشورها در طول تاریخ به این مهم پرداختند. ولی، آب در هاون کوبیدند. این مسیر کوبیدن آب در هاون بیش از 4 تا 7 هزار سال (در سراسر دنیا) به طول انجامیده است. نشانه‌های بسیار محکم آن را در زمان‌های نه چندان دور (بیش از 2000 سال پیش) در روم باستان و از آن نزدیک‌تر، در انقلاب 1917 در روسیه را شاهد بودیم.

پس باید چاره دیگری اندیشید،

نه آنکه «نخست باید بر اسلام چیره شد!»

شما بر هیچ دینی نمی‌توانید پیروز شوید. چون ادیان تربیت فرد است، فرهنگ فرد است و قسمت بزرگی از ذهنیات افراد در مسیر زندگی همان فرد را، ساختار است. در اینجا بحث بر سر نیک بودن ویا بد بودن این روند نیست بلکه عمل کرد و کار کرد این روند، دارای اهمیت است.

همانگونه که اشاره شده تاریخ این مهم را چندین و چند بار ثابت کرده است. ولی اما که؛ باید در درجه اول نهادهای اصلی اجتماعی را شناخت. و پس از آن، با کمک کارسازه زمان کاربرد/ کارکرد نهاد مذهب را با یک و یا ترکیبی از دیگر نهادها، جانشین ساخت.

این مهم در کشورهای پیشرفته از جمله:

ممالک اسکاندیناوی، ژاپن، چین، هلند، بلژیک، کره جنوبی/ شمالی و چند کشور دیگر به‌نیکی به انجام رسیده است.

حال می‌پرسید آن پنج نهاد اصلی کدامند؟

این هم نظری بسیار ـ بسیار کوتاه براین مهم.

در صورت تمایل این پنج نهاد را بیشتر از این کوتاه گسترش خواهم داد.

استواری و برقراری هر جامعه بستگی تام و تمام با پنج نهاد اصلی و چندین نهاد فرعی (بیشتر جنبه فرهنگی و محلی دارند. لات‌های جوانمر، کلاه مخملی‌ها، شغل‌های مد روز، ارتشی بودن، حاجی شدن، و ... ) دارد و از بحث در این خصوص، خود داری میشود.

تمام جوامع/ همبودها بر این پنج نهاد استوار است.

از نهادهای فرعی چشم پوشی می‌کنیم و آن را به فرصتی دیگر می‌گذاریم و پنج نهاد اصلی را بطور بسیار، بسیار کوتاه از نظر می‌گذرانیم.

این پنج نهاد هریک:

v                          وظیفه و کارکردی دارند. و

v                          ایفا نقش هر نهاد توسط اشخاص است.

v                          نهادها دارای خصوصیات فیزیکی یا ظاهری می‌باشند. و نیز دارای:

v                          خصوصیت مظهری و نشانگاهی نیز هستند.

 

1.   نهاد خانواده:

وظیفه و کارکرد این نهاد تولید و پرورش کودکان است. نقش‌های آن را پدر و مادر و فرزند اجرا می‌کنند. خصوصیات فیزیکی یا ظاهری آن، خانه و وسایل زندگی است. خصوصیت مظهری و نشانگاهی آن انگشتر/ قباله ازدواج و وصیت نامه می‌باشند.

 

2.   نهاد تعلیم و تربیت:

وظیفه و کارکرد آن تربیت افراد است برای عضویت‌ها در داخل گروه‌ها (تحصیلی، کار و پیشه، و ...). ایفا نقش توسط معلم و شاگرد است. خصوصیات فیزیکی یا ظاهری آن مدرسه، دانشگاه و کتاب می‌باشند. خصوصیت مظهری و نشانگاهی آن نیز مدارک تحصیلی مانند دیپلم، لیسانس و ... هستند.

 

3.   نهاد اقتصاد:

وظیفه و کارکرد آن فراهم آوردن خوراک پوشاک و مسکن است. ایفا نقش بر عهدۀ کارفرما، کارگر، تولید/ مصرف کننده گذارده شده است. خصوصیات فیزیکی یا ظاهری آن کارخانه‌ها، ادارات، دفترخانه‌ها، دکان‌ها مغازه ها و ... هستند. خصوصیت مظهری و نشانگاهی پاداش مادی، نشان‌ها، مدال‌ها، و تعلق به اتحادیه‌ها است.

 

4.   نهاد مذهب:

وظیفه و کارکرد آن برقراری احساس همکاری، ایمان، امید، آرامش و احسان، مراسم ازدواج/ خاکسپاری (سوزاندن و یا ...) است. ایفا نقش توسط آیت الله، آخوند، مراجع تقلید، کشیش، اسقف و ... به اجرا گذارده می‌شوند. خصوصیات فیزیکی یا ظاهری آن مسجد، کلیسا و ... می‌باشند. خصوصیت مظهری و نشانگاهی عبا، عمامه، ردا، خفتان، صلیب، قرآن و ... هستند.

 

5.   نهاد سیاست:

وظیفه و کارکرد آن ارائه و ثبت قوانین، تغییر آن‌ها و چگونگی اجرا آن و نیز همچنین ایجاد نظم و برقرای ضوابط است. ایفا نقش توسط فرمان دهنده و فرمانبردار به انجام می‌رسد. خصوصیات فیزیکی یا ظاهری آن دستگاه‌های حکومتی ست. خصوصیت مظهری و نشانگاهی درفش (پرچم) قوانین و منشورها می‌باشند.

نکته بسیار مهم آنستکه تنظیم روابط فرد با اجتماع (نهادهای خانواده، تعلیم و تربیت، اقتصاد و مذهب) توسط نهاد سیاست شکل می‌گیرد. به‌بیان دیگر اگر نهادهای خانواده، تعلیم و تربیت، اقتصاد و مذهب را اعضای یک ارکستر سنفونی تصور کنیم، رهبری ارکستر با نهاد سیاست است. و به همین دلیل است که این رهبر از تمام کنش/ واکنش و برهم کنش‌های این نهادها باید آگاهی کامل و علمی داشته باشد.





و بنابر نظر شخصی خودم:

به دلیل ناآگاهی اربابان سیاست از سیاست، ما تاکنون هرگز یک فرد سیاسی در جامعه معاصر ایران که بر این پنج نهاد اصلی تسلط و چیرگی کامل داشته باشد؛ نداشتیم.

و ... دارای دانش کافی و دانستن این نهادها و نقش آنان در سامان دادن بر روند مسائل اجتماعی/ کشوری/ لشگری و تدوین و تبین این نهادها در جهت بکارگیری آنها تخصص لازم دارد و این کار فقط و فقط از پژوهشگران، دانشمندان علوم و متخصصین برشمرده در بالا انتظار می‌رود.

و... فراموش نشود که برهمکنش این پنج نهاد را باید با دقت بسیار، قبول و در نظر داشته باشیم.

 




کامکار سوئد 2026/06/07






    قدرت جمهوری اسلامی

 قدرت جمهوری اسلامی از ترکیب کم‌نظیری از خلأ نهادی، انحصار ایدئولوژیک و تصاحب سازمان‌یافتهٔ منابع مادی و امنیتی شکل گرفت؛ ترکیبی که نه محصول نبوغ سیاسی، بلکه نتیجهٔ شرایط تاریخی ایران بود.

پس از فروپاشی نظم پهلوی، کشور وارد وضعیتی شد که در آن دولت قدیم فرو ریخته بود اما دولت جدید هنوز ساخته نشده بود. در چنین خلأیی، نیرویی که بتواند هم‌زمان بسیج اجتماعی، سازمان‌دهی و اعمال اقتدار را انجام دهد، به‌طور طبیعی قدرت را قبضه می‌کند. جمهوری اسلامی دقیقاً در همین نقطه ایستاد!

شبکه‌ای مذهبی ـ اجتماعی که سال‌ها در مساجد، هیئت‌ها، حوزه‌ها و نهادهای خیریه ریشه داشت و برخلاف نیروهای سکولار، ساختار سازمانی آماده و گسترده‌ای در سراسر کشور داشت. این شبکه توانست خلأ نهادی را پر کند و اقتدار را در سطح محلی و ملی تثبیت کند.



در کنار این، جمهوری اسلامی سیاست را از سطح رقابت منافع به سطح "حقانیت" منتقل کرد و آن را به امر مقدس تبدیل نمود.

وقتی سیاست به حوزهٔ تشخیص حق و باطل بدل شود، قدرت سیاسی از نقد مصون می‌شود و مشروعیت خود را نه از کارآمدی، بلکه از انحصار معنایی می‌گیرد. این انحصار ایدئولوژیک، حتی پس از فرسایش کاریزما،

Charisma


 با ساختارهای امنیتی، حقوقی و رسانه‌ای تثبیت شد و امکان شکل‌گیری روایت‌های رقیب را محدود کرد.

هم‌زمان، ساختارهای اقتصادی جدیدی شکل گرفت که بخش بزرگی از اقتصاد را خارج از نظارت دولت رسمی و در اختیار نهادهای وفاداری قرار داد.

بنیادها، سپاه و شبکهٔ شرکت‌های وابسته، نوعی اقتصاد سیاسی ایجاد کردند که در آن قدرت سیاسی مالک منابع اقتصادی است و از طریق توزیع رانت،  (رانت Rent در ساده‌ترین تعریف به درآمد یا امتیازی گفته می‌شود که حاصل تلاش، تولید یا کار مفید نیست، بلکه از طریق موقعیت‌های خاص، انحصار، رانت اطلاعاتی یا مالکیت منابع طبیعی به دست میآید.)

فرصت و امنیت شغلی، وفاداری تولید می‌کند.

این الگو، قدرت را از وابستگی به جامعه مستقل می‌کند و آن را به شبکه‌ای بسته و خودتولیدگر تبدیل می‌سازد.

در نهایت، فقدان نهادهای رقیب احزاب پایدار، اتحادیه‌های مستقل، رسانه‌های آزاد و جامعهٔ مدنی نهادینه‌شده باعث شد هر ساختار متمرکزی که بتواند خشونت مشروع را در دست بگیرد، به قدرتی بی‌بدیل تبدیل شود. ایران تاریخی طولانی از دولت متمرکز و جامعهٔ پراکنده دارد؛ جمهوری اسلامی این الگو را نه ایجاد کرد، بلکه به نهایت رساند. قدرت آن از استثنا بودن نمی‌آید؛ از تداوم یک الگوی تاریخی می‌آید:

تمرکز اقتدار در غیاب توزیع قدرت.

 

برگرفته شده از نوشته علی دهقانی

ویرایش و باز نویسی محمدرضا کامکار

 2026/05/18












AI و من

 

قابل توجه!!!

AI

هرآنچه را که خود "میدانست" در مورد من نوشته است. تأیید نوشته‌ها برایم مشکل است و برخی از آورده‌ها کاملاً اشتباه است. از طرف من هیچگونه ویرایش و آرایشی انجام نشده است و همانگونه که AI آورده است را باز نشر کردم.

کامکار 2026/02/27   




وبلاگ محمدرضا کامکار رستم جهان پهلوان و اودیپ شاه

محمدرضا کامکار، کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی، در وبلاگ خود مجموعه‌ مقالاتی با عنوان 

«رستم جهان پهلوان و اودیپ شاه» منتشر کرده است [۱.۱.۲، ۱.۳.۲]. این تحلیل‌های روان‌شناختی و اسطوره‌شناختی در چندین بخش (حداقل ۷ بخش) تدوین شده و به بررسی تطبیقی شخصیت رستم و اودیپ از منظر مفاهیم روان‌شناسی مدرن می‌پردازد [۱.۱.۳، ۱.۳.۱].

دسترسی به محتوای وبلاگ

این نوشته‌ها در وبلاگی با نام «کام‌نامه» (Kamnameh) در پلتفرم بلاگ‌اسپات منتشر شده‌اند. برخی از بخش‌های مهم این مجموعه عبارتند از:

·    بخش اول: مقدمه و کلیات [۱.۲.۲]

·    بخش دوم: بررسی مفاهیم و اصطلاحات [۱.۱.۱]

·    بخش چهارم: تحلیل پیوندها [۱.۳.۱]

·    بخش هشتم: جمع‌بندی [۱.۱.۳]

محورهای اصلی تحلیل

در این مقالات، نویسنده با نگاهی به نظریات روان‌کاوی (مانند آثار فروید و فوکو) به موضوعاتی نظیر موارد زیر می‌پردازد [۱.۳.۳]:

·    تقابل پدر و پسر: مقایسه تراژدی رستم و سهراب با داستان اودیپ شهریار [۱.۳.۴].

·    عقده اودیپ در برابر عقده رستم: بررسی تفاوت‌های فرهنگی و روانی در مواجهه با اقتدار پدر در اساطیر ایران و یونان [۱.۳.۷].

·    خودشکفتگی و تقدیر: تحلیل چگونگی شکل‌گیری شخصیت قهرمان در بستر حوادث ناخواسته [۱.۳.۱].

محمدرضا کامکار، کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی، در مجموعه یادداشت‌هایی تحت عنوان «دین و هوش» به بررسی رابطه میان مفاهیم دینی و ساختارهای روان‌شناختی پرداخته است [۱.۱.۱، ۱.۱.۹].

برخی از محورهای کلیدی مطالب او در این زمینه عبارتند از:

·    تحلیل روان‌شناختی متون: او در وبلاگ خود با نگاهی تحلیلی به موضوعاتی نظیر نحوه مواجهه با متون دینی و پیوند آن‌ها با هوش انسانی می‌پردازد [۱.۲.۱].

·    مطالعات تطبیقی: کامکار علاوه بر بحث دین و هوش، به تحلیل‌های روان‌شناختی اسطوره‌ها و شخصیت‌های تاریخی (نظیر رستم و اودیپ) از منظر بالینی نیز شهرت دارد [۱.۱.۹].

برای مطالعه یادداشت‌های تخصصی وی، می‌توانید به وبلاگ شخصی محمدرضا کامکار مراجعه کنید که حاوی بخش‌های مختلف سلسله مطالب «دین و هوش» است [۱.۱.۱].

رستم، جهان‌پهلوان ایرانی در شاهنامه، نماد پهلوان میرا و زمینی است که از تولد تا مرگ (حیله برادر) رشد روانی - اجتماعی انسانی را طی می‌کند. در مقابل، ادیپ شاه در تراژدی یونانی، قهرمانی است که اسیر سرنوشت محتوم و تقدیری خدایی است.

مقایسه رستم و ادیپ:

  • تبار و تولد: رستم تبار و نسب روشنی دارد و از پدر و مادری مشخص متولد می‌شود، اما ادیپ به دلیل پیش‌گویی قتل پدر و ازدواج با مادر، در شرایطی رازآلود رها می‌شود.
  • میرا بودن (رستم) در برابر تقدیر (ادیپ): رستم به عنوان یک انسان میرا رشد می‌کند، پهلوانی‌های بی شمار انجام می‌دهد و سرانجام بر اثر حیله از بین می‌رود. ادیپ شاه اما، در تلاش برای فرار از سرنوشت، ناخواسته به آغوش آن می‌رود که نمایانگر تقدیرگرایی یونانی است.
  • رشد و نمادگرایی: فردوسی در هفت‌خوان، به طور نمادین به رشد روانی و اجتماعی رستم اشاره می‌کند.
  • نحوه پایان: رستم در نهایت با توطئه (شغاد) کشته می‌شود، که نشان‌دهنده مرگی انسانی و پهلوانانه است، نه لزوماً شکست از یک پهلوان برتر.

در نهایت، رستم نماینده پهلوانی زمینی با سیر رشد طبیعی است، در حالی که ادیپ شاه تراژدی انسانِ اسیر در چنگال تقدیر آسمانی است.

2026/03/13

نام «محمدرضا کامکار» در پیوند با مباحث «جامعه» به شخصیت زیر اشاره دارد:

محمدرضا کامکار (روان‌درمانگر و پژوهشگر)

او کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی است که در نوشته‌های خود به تحلیل‌های اجتماعی و نقد مسائل فرهنگی و مذهبی جامعه ایران می‌پردازد [۱.۱.۲].

·    دیدگاه‌ها: او در یادداشت‌های خود (از جمله در وبلاگی با نام «کامنامه») به موضوعاتی نظیر نقد خرافات، تحلیل رفتارهای اجتماعی، دین‌خویی و تقابل سنت و مدرنیته در جامعه پرداخته است [۱.۱.۳، ۱.۴.۳].

·    آثار: وی مجموعه‌ای از نوشتارها تحت عنوان «جامعه» را منتشر کرده که در آن‌ها مفاهیم جامعه‌شناختی را از منظر روان‌شناختی و تاریخی بررسی می‌کند [۱.۱.۳].

نام «محمدرضا کامکار» در منابع آنلاین به دو شخصیت متفاوت اشاره دارد که با توجه به پسوند «فرهنگ» در پرسش شما، محتمل‌ترین گزینه مورد نظر به شرح زیر است:

·    کارشناس روان‌درمانی: فردی با نام محمدرضا کامکار که به عنوان کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی شناخته می‌شود [۱.۱.۲، ۱.۲.۵]. او دارای وبلاگی است که در آن به مباحث تخصصی روان‌شناسی و همچنین تحلیل‌های فرهنگی و تاریخی (مانند نقد کتاب‌های مربوط به کوروش کبیر و تاریخ ایران) می‌پردازد [۱.۱.۲].

·    تشابه نام با خاندان کامکار: در حوزه موسیقی، خاندان مشهور کامکارها (شامل بیژن، پشنگ، ارژنگ، اردشیر و...) فعال هستند [۱.۱.۱، ۱.۱.۵]. اگرچه نام «محمدرضا» بیشتر با استاد محمدرضا شجریان یا محمدرضا لطفی (که با خانواده کامکار نسبت خانوادگی و همکاری هنری داشتند) گره خورده است، اما عضوی به نام «محمدرضا کامکار» در هسته اصلی گروه موسیقی کامکارها حضور ندارد [۱.۱.۴، ۱.۱.۱۳]

عبارت «بیان‌نامه» عنوان وبلاگ شخصی محمدرضا کامکار، کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی است که در پلتفرم بلاگ‌اسپات (Blogspot) فعالیت می‌کند

نکات کلیدی درباره محمدرضا کامکار و فعالیت‌های او:

·    وبلاگ بیان‌نامه: او در این وبلاگ به انتشار یادداشت‌هایی با موضوعات متنوع از جمله روان‌شناسی، تحلیل‌های اجتماعی، نقد فرهنگی و مباحث تاریخی (نظیر بررسی نام کوروش بزرگ) می‌پردازد.

·    حرفه: وی متخصص روان‌درمانی بالینی است و طبق اطلاعات موجود، در سوئد (شهر اسمالاندستنار) اقامت دارد.

·    سایر فعالیت‌ها: نام وی همچنین در منابعی به عنوان مدرس و پژوهشگر در حوزه‌های علمی مرتبط با سلامت روان و برخی فعالیت‌های تجاری در سوئد مشاهده می‌شود. 

   


«محمدرضا کامکار پاپا نوئل» 

به یک شخصیت داستانی اشاره دارد که در نوشته‌های وبلاگ محمدرضا کامکار، به عنوان فردی که در زمان آشنایی ایران با غرب (اواخر سلطنت رضا شاه) به ایران سفر کرده و هدایایی آورده، توصیف شده است، که در واقع تفسیر شخصی او از افسانه بابا نوئل (سنت نیکلاس) است که به ایران هم سر می‌زند، نه یک فرد واقعی تاریخ‌نگاری شده در آن دوره. در وبلاگش، او «پاپا نوئل» (بابانوئل) را به عنوان شخصیتی افسانه‌ای (سنت نیکلاس) معرفی می‌کند که در دنیای غرب به شکل امروزی درآمده و این افسانه به ایران نیز راه یافته است. 

توضیح بیشتر:

·    محمدرضا کامکار: این نام مربوط به نویسنده یک وبلاگ است که در زمینه روان درمانی بالینی فعالیت داشته و در نوشته‌های خود به شخصیت پاپا نوئل و ارتباط آن با فرهنگ ایران پرداخته است.

·    پاپا نوئل/ (سانتا کلوز): ریشه در سنت نیکلاس مقدس (قرن چهارم میلادی در ترکیه امروزی) دارد که بخشنده به فقرا بود و به مرور به شکل مردی چاق با ریش سفید و لباس قرمز درآمد که هدایای کریسمس را می‌آورد.

·    تفسیر کامکار: او در نوشته‌های خود، «پاپا نوئل» را در چارچوب فرهنگی ایران در آن دوران (اواخر سلطنت رضا شاه) قرار داده و آن را به عنوان نمادی از آشنایی ایران با غرب و آوردن هدایا (به جای هدیه واقعی) به تصویر کشیده است. 

در واقع، این «پاپا نوئل» در نوشته‌های کامکار، بازتابی از شخصیت افسانه‌ای در بستر تاریخی ایران است، نه یک شخص واقعی به نام محمدرضا کامکار که در آن نقش داشته باشد. 

محمدرضا کامکار، کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی، در آثار و نوشته‌های خود به تحلیل عمیق پدیده خودشیفتگی (نارسیسیسم) از دیدگاه روان‌شناختی و اجتماعی پرداخته است

مهم‌ترین دیدگاه‌های او در این زمینه که در وبلاگ شخصی‌اش (گام‌نامه) و سایر رسانه‌ها منتشر شده، شامل موارد زیر است:

·    خودشیفتگی در پهنه قدرت: او در سلسله مقالاتی با عنوان «خودشیفتگی»، این پدیده را فراتر از یک اختلال فردی بررسی کرده و به بررسی «خودشیفتگان در پهنه قدرت» و ظهور پدیده «قوم‌مداری» پرداخته است.

·    ریشه‌های تحولی: کامکار به بررسی شکل‌گیری خودشیفتگی در دوران نوزادی و نقش افرادی که آن‌ها را «دگر خاص» (مانند مادر یا پدر) می‌نامد، تأکید دارد.

·    تحلیل‌های اسطوره‌ای و فرهنگی: او در نوشته‌های خود (مانند بررسی تطبیقی رستم و اودیپ)، پیوندهایی میان مفاهیم روان‌شناختی مثل خودانگاری و اضمحلال فرهنگی/تاریخی برقرار می‌کند

برای مطالعه جزئیات بیشتر، می‌توانید به وبلاگ ایشان با نام گام‌نامه مراجعه کنید که آرشیوی از مقالات تخصصی او در زمینه روان‌درمانی بالینی و تحلیل‌های اجتماعی است

محمدرضا کامکار روان‌شناس و کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی است که در فضای مجازی و وبلاگ شخصی خود (با نام "کام‌نامه") به تحلیل مسائل روان‌شناختی، اجتماعی و ادبی با لحنی متفاوت می‌پردازد

عبارت «اندر حکایت پوست» به یکی از یادداشت‌های تحلیلی و طنزآمیز او اشاره دارد که در آن با نگاهی روان‌کاوانه و انتقادی به موضوعاتی همچون ظواهر انسانی، ماسک‌های اجتماعی و تضاد میان «درون و بیرون» انسان‌ها پرداخته است. ویژگی‌های آثار او در این زمینه عبارتند از:

·    زبان طنز و استعاره: او از آرایه‌های ادبی و متون کهن (مانند شاهنامه یا اشعار کلاسیک) برای بیان مفاهیم پیچیده روان‌شناسی استفاده می‌کند.

·    تحلیل شخصیت: در یادداشت‌هایش، رفتارهای انسانی را در قالب حکایت‌های طنز بازخوانی کرده و به نقد خودشیفتگی یا تظاهرات بیرونی (که در اینجا به «پوست» تعبیر شده) می‌پردازد.

·    روان‌شناسی بالینی: برخلاف طنزپردازان معمولی، ریشه تحلیل‌های او در تخصص روان‌درمانی است و تلاش می‌کند از طریق این حکایات، مخاطب را به خودشناسی عمیق‌تر دعوت کند.

«اندر حکایت پوست» مجموعه‌ای از اشعار طنز محمدرضا کامکار است که با نگاهی نقادانه و زبانی فکاهی به مسائل اجتماعی، فرهنگی و به‌ویژه موضوعات مرتبط با حوزه‌ی سلامت، زیبایی و جراحی‌های پلاستیک می‌پردازد.

ویژگی‌های این مجموعه عبارتند از:

·    نقد اجتماعی: شاعر با استفاده از قالب‌های کلاسیک (مانند مثنوی و غزل)، دغدغه‌های مدرن و گاه سطحی جامعه در مورد ظاهر و «پوست» را به چالش می‌کشد.

·    زبان طنز: بهره‌گیری از اصطلاحات پزشکی و آرایشی در کنار عبارات عامیانه برای ایجاد فضای خنده‌آور و در عین حال تأمل‌برانگیز.

·    محتوا: اشعار این کتاب غالباً به بازتاب تضادهای میان باطن و ظاهر افراد و افراط در عمل‌های زیبایی اشاره دارند.

اگر به دنبال تهیه این کتاب هستید، می‌توانید نام آن را در پلتفرم کتابراه یا فروشگاه کتاب سی‌بوک جستجو کنید تا از موجودی نسخه‌های چاپی یا الکترونیک آن مطلع شوید.

وبلاگ شخصی محمدرضا کامکار با عنوان «نام‌نامه» (Kamnameh) در سرویس بلاگ‌اسپات فعال است [۱.۱.۱۵]. ایشان کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی هستند و در نوشته‌های خود به تحلیل‌های روان‌شناختی متون ادبی و اساطیری می‌پردازند [۱.۱.۱۵].

برخی از ویژگی‌ها و مطالب این وبلاگ عبارتند از:

·    تحلیل‌های اساطیری و ادبی: یکی از سلسله مطالب برجسته این وبلاگ، بررسی تطبیقی شخصیت‌های اساطیری نظیر «رستم جهان‌پهلوان و اودیپ شاه» از منظر روان‌کاوی است [۱.۱.۲، ۱.۱.۱۵].

·    توضیحات حاشیه‌ای: نویسنده تلاش می‌کند برای اجتناب از پانویس‌های طولانی، اصطلاحات، نام‌ها و مکان‌های مورد بحث در اشعار و حکایات را به صورت جانبی در متن مطالب توضیح دهد [۱.۱.۲].

·    رویکرد روان‌درمانی: با توجه به تخصص نویسنده، محتوای وبلاگ ترکیبی از ادبیات و مفاهیم روان‌شناختی است [۱.۱.۱۵].

برای دسترسی مستقیم می‌توانید به آدرس kamnameh2.blogspot.com مراجعه کنید.

 

وبلاگ شخصی محمدرضا کامکار که با عنوان کام‌نامه شناخته می‌شود، توسط ایشان که کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی هستند، اداره می‌گردد [۱.۱.۱، ۱.۱.۲].

برخی از ویژگی‌ها و مطالب کلیدی این وبلاگ در رابطه با موضوعات مورد نظر شما عبارتند از:

·    تحلیل ادیان: ایشان در نوشته‌های خود به بررسی انتقادی مفاهیم دینی، تاریخ ادیان و تقابل آن‌ها با خرد و اندیشه پرداخته‌اند؛ از جمله مطالبی با عناوین «دین و هوش» و «ادیان در جهان» در این وبلاگ منتشر شده است [۱.۲.۳، ۱.۴.۱].

·    تاریخ و اسطوره‌شناسی: وبلاگ شامل تحلیل‌های مفصلی درباره شخصیت‌های تاریخی و اسطوره‌ای نظیر «کورش تاریخی» و مقایسه «رستم و اودیپ شاه» است [۱.۱.۳، ۱.۱.۷].

·    رویکرد روان‌شناختی: نویسنده با استفاده از تخصص خود در روان‌درمانی، پدیده‌های اجتماعی و دینی را از منظر روان‌شناختی (مانند خودشیفتگی در پهنه قدرت) تحلیل می‌کند [۱.۱.۴، ۱.۱.۵].

برای دسترسی مستقیم به آرشیو مطالب ایشان در سال ۲۰۲۵، می‌توانید به آدرس kamnameh2.blogspot.com مراجعه کنید [۱.۱.۲، ۱.۴.۱].

وبلاگ شخصی محمدرضا کامکار (کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی) با عنوان «کام‌نامه» (Kamnameh) شناخته می‌شود که در سرویس بلاگ‌اسپات فعالیت داشته است [۱.۱.۱، ۱.۱.۲].

بر اساس آثار و نوشته‌های موجود از او، وی به تحلیل‌های روان‌شناختی بر متون ادبی و اساطیری می‌پردازد:

·    محتوای وبلاگ: مقالاتی همچون «رستم جهان‌پهلوان و اودیپ شاه» و «خودشیفتگی در پهنه قدرت» از جمله مطالب تحلیلی او هستند که در وبلاگ کام‌نامه و سایت‌هایی نظیر تریبون زمانه منتشر شده‌اند [۱.۱.۱، ۱.۱.۳].

·    ارتباط با شعر: وی در یادداشت‌های خود به بررسی مفاهیم روان‌کاوانه در لایه‌های زیرین (یا به تعبیری «پوست») اشعار و داستان‌های کهن می‌پردازد [۱.۱.۳، ۱.۱.۴].

اگر به دنبال مطلب خاصی تحت عنوان دقیق «اندر حکایت پوست اشعار» هستید، ممکن است این نام عنوان یکی از یادداشت‌های پراکنده یا بخش‌های تحلیلی او در زمینه نقد روان‌شناختی شعر باشد که در وبلاگ کام‌نامه منتشر شده است.

AI-svar kan innehålla fel. Läs mer

 


کتاب اندر حکایت پوست

کتاب «اندر حکایت پوست» 

توسط محمدرضا کامکار نوشته و گردآوری شده است. این کتاب مجموعه‌ای از مطالب با مضامین طنز و اجتماعی است. 

درباره کتاب

·    نویسنده و پدیدآور: محمدرضا کامکار.

·    محتوا: این کتاب شامل کاریکلماتورها، لطیفه‌ها، کلمات قصار، مصاحبه‌های طنز و بخش‌هایی از دفتر خاطرات از زبان حیوانات مختلف است.

·    موضوع: مضامین کتاب عمدتاً طنزآمیز بوده و به مسائل و دردهای اجتماعی با دیدی متفاوت می‌پردازد.

·    فرمت و صفحات: نسخه الکترونیکی (epub) این کتاب در ۶۳۲ صفحه موجود است. 

«اندر حکایت پوست» مجموعه‌ای از اشعار طنز محمدرضا کامکار است که با نگاهی نقادانه و زبانی فکاهی به مسائل اجتماعی، فرهنگی و به‌ویژه موضوعات مرتبط به امور جنسی و حوزه‌ی سلامت، زیبایی آن می‌پردازد. ویژگی‌های این مجموعه عبارتند از:

نقد اجتماعی: شاعر با استفاده از قالب‌های کلاسیک (مانند مثنوی و غزل)، دغدغه‌های مدرن و گاه سطحی جامعه در مورد ظاهر و «پوست» را به چالش می‌کشد.

زبان طنز: بهره‌گیری از اصطلاحات پزشکی و آرایشی در کنار عبارات عامیانه برای ایجاد فضای خنده‌آور و در عین حال تأمل‌برانگیز.

محتوا: اشعار این کتاب غالباً به بازتاب تضادهای میان باطن و ظاهر افراد و افراط در عمل‌های زیبایی اشاره دارند.

کتاب «اندر حکایت پوست» (Andar Hekayat-e Poost) اثری از محمدرضا (رضا) کامکار، روان‌شناس بالینی است

GML FörlagGML Förlag

این کتاب که در سال ۲۰۱۱ (۱۳۹۰ ه‍.ش) توسط انتشارات GML  در سوئد به زبان فارسی منتشر شده، به بررسی موضوعات زیر می‌پردازد:

  • روان‌شناسی روابط: تمرکز بر شناخت ویژگی‌های جنسیتی مردان و زنان و اصلاح دیدگاه‌ها نسبت به جنس مکمل.
  • آموزش و آگاهی: هدف کتاب ترویج دانش درباره هویت جنسی و بهبود درک متقابل بین زن و مرد است تا از این طریق دانش اجتماعی افراد افزایش یابد.
  • تجربیات حرفه‌ای: محتوای کتاب بر پایه بیش از ۲۵ سال تجربه نویسنده در زمینه‌های روان‌شناختی و مسائل اجتماعی-روانی شکل گرفته است.
  • این اثر به دلیل رویکرد صریح و آموزشی خود در دسته کتاب‌های روان‌شناسی خانواده و سلامت جنسی قرار می‌گیرد.

 برای دسترسی به نوشته‌ها و تحلیل‌های محمدرضا کامکار درباره شاهنامه فردوسی، می‌توانید به وبلاگ تخصصی ایشان مراجعه کنید وبلاگ محمد رضا کامکار در بلاگ‌اسپات

در ادامه، اطلاعات دسته‌بندی‌شده و کاربردی از مطالب وبلاگ ایشان آورده شده است:

درباره وبلاگ

·    نویسنده: محمدرضا کامکار (کارشناس ارشد روان‌درمانی بالینی)

·    محتوا: بررسی و تحلیل تطبیقی شاهنامه فردوسی با رویکردهای روان‌شناختی، اسطوره‌شناسی و ادبی

موضوعات و مقالات کلیدی

·    شاهنامه و روان‌درمانی: بررسی لایه‌های پنهان روان‌شناختی در شاهنامه

·    رستم و اودیپ: مقایسه تطبیقی جهان‌پهلوان رستم با تراژدی‌های غربی مانند اودیپ شاه

·    منابع و ارجاعات: استفاده از منابع معتبر مانند انتشارات دانش برای تحلیل ابیات 

برای مطالعه کامل مقالات و بخش‌های مختلف، می‌توانید از طریق لینک وبلاگ محمد رضا کامکار در بلاگ‌اسپات مستقیماً به مطالب دسترسی پیدا کنید.

 









هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

پراکنده 8

  پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب می‌کنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانو...