پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب میکنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویسهای طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آنها توضیح جانبی داد ازجمله:
نامها و مکانها، اصطلاحات متدوال ... و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:
پیش از هرچیز توجه خوانندگان را به یک نکته مهم جلب میکنم. این نکته مهم در کلیه نوشته «وبلاگ» بکار گرفته شده است. برای آن که از ازدیاد پانویسهای طولانی و موضوعاتی که باید در مورد آنها توضیح جانبی داد ازجمله:
نامها و مکانها، اصطلاحات متدوال ... و بسیار دیگر، جلوگیری شود؛ نکته مورد نظر:
با رنگ متفاوت از زمینه اصل، و
با حروف کژ، و در پارهای از مواقع،
با خط زیرین مشخص شده است.
خواننده درصورت تمایل به آگاهی بیشتر میتواند بر روی واژه، اصطلاح، نام و یا ... "کلیک" کند تا به «ویکی پدیا» رفته و بر آگاهی خود کمی بیافزاید.
مثلاً اگر شما بر روی نام سلطان محمود غزنوی که به صورت «سلطان محمود غزنوی»
نوشته شده است، "کلیک" کنید، صفحه مورد دلخواه شما باز خواهد شد.
فهرست مطالب در «پراکنده 9»
1. جابجایی یک ساز و کار دفاعی روانی
2. افسردگی ایرانیان پس از حمله اعراب
3. مهسا امینی فراموش نشود
4. مولیر
جابجائی، یکی از ساز و کارهای دفاعی روانی
جابجائی
یک مکانیسم دفاعی
ناخودآگاه است که در آن فرد احساس، خشم یا میل سرکوبشده خود را از منبع اصلی و
خطرناک، به یک شخص یا شیء کمخطرتر و در دسترستر منتقل میکند. این کار به ذهن کمک میکند
تا تنش و اضطراب خود را تخلیه کند.
انتقال احساسات، هیجانات و تکانههای اضطرابزا از يك شخص و يا شیئ
(تهدید کننده و يا غير قابل دسترس) به فرد و يا شیئ امنتر و قابل پذیرشتر.
من
نبودم، دستم بود
تقصیر
آستینم بود
آستین
مال کتام بود
کتام
مال بابام بود
این لطیفه عامیانه به
زیبایی روحیه فرار از زیر بار مسئولیت را نشان میدهد.
ویژگیهای کلیدی جابجایی
- عملکرد بهصورت
کاملاً ناخودآگاه در ذهن
- تغییر دادن
هدفِ اصلی احساسات منفی
- تلاش برای کاهش
اضطراب یا خشم انباشته
- پناه بردن
به گزینهای کمخطرتر برای تخلیه انرژی
مثالهای رایج
·
محیط کار و خانه: کارمندی که از رئیس خود خشمگین است اما نمیتواند
چیزی بگوید، عصبانیت خود را سر همسر یا فرزندش خالی میکند.
·
تخلیه جسمی: فردی که از دست فرد دیگری ناراحت است، خشم خود
را با مشت زدن به کیسه بوکس یا شکستن یک وسیله تخلیه میکند.
پیامدهای
منفی
- آسیب دیدن
روابط نزدیک با دوستان و اعضای خانواده
- حل نشدن
مشکل و ریشه اصلی ناراحتی
- افزایش
مشکلات روانی در صورت استمرار طولانیمدت
*******
تخلیه احساسات فروخورده؛ بر سر اهداف بی خطرتر (افراد زیر دست، تحت
فرمان، وابسته و يا ضعیفتر از خود شما).
در این حالت بیان تکانه اضطرابزا، به شخص یا موضوع کمتر تهدید
کننده منتقل میشود و نوع غیر متداول آن برگرداندن خصومت نسبت بهدیگران بهخود
فرد است که باعث افسردگی و خود سرزنشی میشود (سلیگمن 1999).
مثال:
کارمندی که از دست رییس خود، عصبانی است از آن جايی كه قادر نيست
بر سر رییس خود فرياد بكشيد، هنگامی كه به خانه باز میگردد بینمکی آبگوشت را
بهانه کرده و عصبانیت خود را سر همسر خود خالی میکند (و شما با اصطلاح ... ـ از
سرِ کار آمده دلش پُر است، آشنائید.) و سر وی فرياد می كشد.
مثال:
فرزندان عصبانیت خود را با كوبيدن درها به هم؛ ابراز میکنند.
مثال:
يك زن ناکام در ارضای نیازهای جنسی خود، به پرخوری روی می آورد.
مثال:
دختری كه از سوی دوست پسر خود رها شد است فوراً با پسر ديگری
دوست می شود.
مثال:
تمام مشکلات اقتصادی/ سیاسی ایران، به دلیل روی کار بودن مشتی
عربزادگان غیر ایرانی ست.
مثال:
فرانسه همان هواپیمای ایر فرانس را بفرستد و گندی که چهل و اندی
سال پیش زده را جمع کند و ببرد.
*******
در سازـ وـ کار دفاعی روانی جابجایی، شما احساسی یک سویه علیه
فردی/ افرادی (مثلاً دستگاه حکومتی وقت) را دارید، ولی اما که، آن را به علت ترس
از عاقبت کار؛ به سمت شخص/ اشخاص یا موقعیت دیگری (اعراب/ فرانسه/ انگلستان و ...)
تغییر جهت میدهید؛ زیرا که سهلتر و بیخطرتر و متداولتر مینماید! و این شیوه
جابجایی سازـ وـ کارهای دفاعی روانی را؛ به نمایش میگذارید، بدون آنکه هیچگونه
احساس خطری متوجه شما باشد. یعنی همان:
گنه کرد در بلـــــــــخ آهنگری
به شوشتر زدند گردن مسگری
زیرا که؛ این کارسازههای دفاعی روانی جابجایی مُد روز شده است و
هم سنگرهای شما، شما را بیشتر و بیشتر تشویق میکنند (چون خود نیز مبتلا به آن
هستند) تا از این سازـ وـ کار دفاعی روانی جابجایی بیشتر و بیشتر (همانند مواد
مخدر) استفاده کرده و اندیشه سازنده خود را برای رفع مشکل اساسی کاملاً فلج
سازید.
و این سازـ وـ کار دفاعی روانی جابجایی؛ اکسیر مسکنی میشود برای
تمام دردها، درصورتی که مشکل اساسی پابرجا ست و از قدرت آن نیز ذرهای هم کم نشده
و فقط شما بیشتر ناکام مانده و مأیوستر میشوید و مجدّداً از این داروی مخدر
بیشتر استفاده کرده و خود را بیشتر مسموم میسازید و در این مرحله است که "دایره
نحس"
Virtuous circle and vicious circle
شکل میگیرد.
این سخن اگر این ساعت اثر نکند، پس از مدّتی که پخته تر گردی، بی
شک عظیم اثر کند.
کامکار 2019/10/26
ایران
پس از حمله نخست عرب (1400 سال پیش) در یک افسردگی همگانی فرو رفت.
دو قرن سکوت
کتابی نوشتهٔ
دربارهٔ سرگذشت
در دو سدهٔ نخست پس از سلطهٔ
مسلمان است که برای نخستین بار در سال ۱۳۳۰ منتشر شد.
در این کتاب
را آغاز رستاخیز ایران میشمرد و نیک به زبان خود در کتاب دو قرن سکوت
به افسردگی ایرانیان نیز اشارت شده است.
رودکی
در
آن زمان و پس از چندین قرن؛ با اشعار خود؛ جانی دوباره به ایرانیان داد و آنان را
به رستاخیز دعوت کرد.
پس
از چندی ایرانیان دریافتند که آن آزادگی جنسی (؛؛؛ که هرکس با هرکس؛ و در هر جا و
به هر شکل/ ونیز در هر زمان و حتا در حضور دیگران) که معمول بود، دیگر نیست (بنا
بر قوانین اسلام!)، و از موهبت آن ساقط شدند؛ روند این حادثه مهیب را به ضمیر ناخودآگاه
خود سرازیر کرده و آن دوران طلایی را، در «خاطر جمعی خود» ذخیره نمودند تا
در زمان مناسب و در فرصت به دست آمده انتقام ذخیره شده را، عیان کرده و نشان دهند!
این
خاطره/ حافظه جمعی
سبب شد که آلت مردانگی به
«مناره»
penis
و
بیضه
Testicle
به «گنبد»
بدل شوند.
و
این آخوندهای نادان صفت ندانند که چه؟ را ستایش میکنند.
جالب توجه آنکه تا پیش از اسلام شما هیچگونه آثار باستانی را نخواهید یافت که مناره و گنبدی سقف آسمان را سوراخ کند!
کودکان
پسر تقریباً پس از شش سالکی؛ دچار واهمه «اختگی» میشود.
و
برای گریز از این ترس و از دست دادن آلت مردانگی، آرزوی «دو داشتن» آن را
در سر میپرورند؛ که اگر یکی فنا شد؛ دیگر را داشته باشند.
این
پدیده را نزد اکثر آقایان هم، میشود به روشنی دید که مثلاً در هنگام خرید در یک
مغازه خوراک فروشی، دو عدد خیار، لیمو/ کدو/ بادمجان و یا ... چند عدد پرتقال را
در سوپرمارکتها خریداری میکنند.
و...
جالب توجه آنکه نزد ایرانیان عقده از دست دادن آلت مردانگی پس از آن آزادی نسبی که
پیش از اسلام داشتند آنچنان قوی گشت که مبادرت به ساختن «دو» مناره شدن و در
کشورهای دیگر مسلمان و کمی دورتر از خاک ایران ما فقط داشتن یک مناره را شاهدیم. و
نیز باید بدانیم تقدیس و ستایش آن از کشور مسلمان شده ایران به سایر کشورها مسلمان
دیگر نیز صادر شد و «دو» منارگی به داشتن چندین مناره نزدیک بهم بدل گردید
و نمونههای بسیاری را در پاکستان، ترکیه و... به خوبی میتوان مشاهده کرد.
و...
رسم بر این بود که وقتی زائران برای رفتن در اتوبوسهای مسافرتی عازم (مثلاً) مشهد
بودند به محض آنکه به منطقه مناسب رسیده و از راه بسیار دور چشمانشان به گنبد و
مناره امام هشتم شیعیان مُنَوَّر
میشد همگی زیر لب میگفتند:
قربان آن جاه و جلالت
(دو منار و یک گنبد) شَوم یا امام رضا!
کامکار 2018/05/14
در همسویی با فهم و درک بهقتل رسانی نوجوانی دیگر بهنام مهسا امینی
بهمانگونه که پزشک
جراح بدون ابزار جراحی خود، فردی است معمولی، سهراب نیز در صورت زنده ماندن، دیگر
«سهراب» نیست. او برای آنکه سهراب شود، باید قربانی گردد. سهراب با قربانی کردن
خود از جبرعام (جامعه)، جبرعامی که تنها آدم - کش نیست، بلکه آدمی ـ کش است، انتقام میگیرد.
رمز سهراب شدن سهراب،
در بهقتل رسیدن او ست. قتل سهراب یک ترور اجتماعی و این ترور هنوز که هنوز است
ادامه دارد.
(اسیدپاشیهای شهر اصفهان فراموش نشود.)
و این ترور نیروی
اجرایی خود را از کارسازه روابط متقابل و متداول در جامعه، میستاند. لیک، کار را
به دست «رستمها» به اتمام میرساند. رستمی که نماد تمام
عیار قدرت وقت است. رستمی که در چنگالهای تیز عفریتِ چفته - پشتِ گرازِ دندانِ
خودانگاری اسیر است. رستمی که نگاهبان سنت و، آئین و راه است. رستمی که:
- نماینده اُوسانههای مردم است.
اُوسانههایی که زبان گویای اوضاع اجتماعی ملت ماست. رستم یعنی ایران و ایران یعنی
رستم. او تجمع تخیل میلیونها - میلیون، مردم سرزمین ایران است. و همین مردم در طی
زمانهای دراز، «او» را به عنوان نمود و بن - مایهای
از رویاهایشان، آرزوهایشان، خواستهایشان، انتظارهایشان، بیقراریهایشان، آفریدندش.
رستم، تنها تجسم
باورداشتها و آرزوهای قلبی ملت ایران نیست. رستم احیاء تاریخ آن است، آنچنان که «آرزو» میشود. و این تاریخ
ابزاری ست برای شناختن اندیشههای همان ملت و باورداشتهای آنان است. اندیشههایی
که هم از فرهنگ و فراساختههای اجتماعی آن ملت برخاسته و هم آن را با بخشایشی
افزون، پیچ - در- پیچش ساخته و با شاخ - و- برگها و با هرزه گیاهان رنگارنگ،
پوشانده است، تا شناختش آسان نباشد.
و اینهمانی که از فرهنگ
و فراساختههای اجتماعی همان ملت و مردم برخاسته است بدون کوچکترین غفلت تیغ تیزِ
آبدیده خود را به "پهلوی" مهسا امینی فرومی نشاند!
مهسا امینی با مرگ خود فاجعه آنچه بر سهرابها رفته است را بار دیگر به رُخ ما میکشد!
*******
فردوسی در تراژدی رستم
و سهراب، هم خالق رستم است و هم خالق سهراب. فردوسی اگر سهراب را به طریقی غیر از
آنکه رستم او را از میان برداشت، از میان برمیداشت، ارزش کارش همپایه دیگر آثار
تراژدی جهان میبود، نه بیشتر از آنان.
با نابودی سهراب توسط
خالق «فردوسی» در فرآیند داستان، «دم سپهر» آن نیز نه تنها متوقف نمیشد، بلکه با
وی میمرد (همانگونه که در اکثر قریب به اتفاق دیگر تراژدیهای جهان میبینیم.)
اما چون این نابودی
بدست پدر (جامعه) و با یاوری فرآیند فراساختههای اجتماعی
و خدعه روزگار (توده مردم و خواستههای آن ها) به انجام میرسد نه خالق،
لذا، دم سپهر فاجعه و تکرار آن در خارج از داستان و یا بهعبارتی در تار و پود
جامعه همچنان نیز باقی میماند، که باقی مانده است.
باری قتل سهراب بدست
پدر فجیعتر و پر دوامتر از قتل مخلوق (سهراب) بدست خالق (فردوسی) است.
عمل رستم (خواست جمع
الجمع مردم) و دم سپهر جامعه در زمان ما و با به قتل رساندن مهسا امینی بار
دیگر به اثبات رسید که:
بله؛ پیکربندی فراساختههای اجتماعی ایران...؟
پاسخ با شما ست!
و...
یکی از
بزرگترین کمدینویسِها و
در
404 ساله شد!
در ده سالگی مادر خود را از
دست داد.
پدرش اهل
کسب و کار و تجارت بود و اسباب و اثاثیه خانه میفروخت و چنانچه مرسوم آن زمان بود
عنوان جنس فروش سلطنتی و «پیشخدمت حضور» شاهی را داشت.
مولیر جوان
بر پدر، پشت کرد.
او در سن 21
سالگی باخانوادهای آشنا شد که کارشان بازیگری در
بود.
خانواده بژار ابتدا بهطور دورهگردی مشغول اجرای نمایش بودند و مولیر به دختر
آنها
بازیگر
معروف علاقهمند شد. و تا آخر عمر در کار صحنه مشغول گشت.
مولیر
منتقدین بسیاری داشت. آنها به بهانه دفاع از مذهب کارشکنیهایی در مسیر فعالیت او
انجام دادند. آنها میگفتند که مولیر بیدینی را به روی صحنه تئاتر آوردهاست.
آنها معتقد
بودند نمایشنامه
در حقیقت بیعفتی
و بیعصمتی است و
نمایشنامهای
است شیطانی و
سراپا کفر
است.
خسیس از جمله نمایشنامههای مولیر است که هم از
حیث قصد و نیت نویسنده هم از لحاظ نتیجه حاصل گشته از تمام نمایشنامههای وی خنده
دارتر است. تنها عیب این نمایشنامه این است که پایان آن به صورت یک داستان و رمان
ساختگی و قالبی در میآید ولی از این عیب گذشته نمایشنامهای بهتر از این در تصور
نمیگنجد.
در شب هفدهم
فوریه سال ۱۶۷۳ در حالی که خود نقش «ارگان» در نمایش
را برعهده
داشت، در حین اجرا دچار تشنج و ضعف شدیدی گردید و از سکوی نمایش به پایین سقوط
کرد، اما نمیخواست نمایش را ناتمام بگذارد. علیرغم تلاشش برای ادامهٔ نمایش
مجدداً پس از رفتن روی سکو سقوط کرد و جراحتهایی دید و دیگر از ادامه کار عاجز
بود. او را به منزلش بردند و سرفه شدیدی بر او عارض گردید و یکی از رگهایش قطع شد
و سه ربع بعد در سن ۵۱ سالگی بر اثر بیماری سل درگذشت.

















هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر