پراکنده
فرهنگ و اخلاق فردی/اجتماعی
حاکم بر هر جامعه/همبودها،
همانا اخلاق فرادست همان مردم است!
انسان همچون دیگر گیاهان و
جانوران در جهان هستی لازمۀ زندگی است. و جوامع/همبودها بشری در این جهان است نه
خارج از آن. و جامعه یک "کُلِ
زنده" است همانند یک اندامه (organism) که من در این "اندامه" یک سلول هستم و تو نیز
همچُنین.
هر حیوان و یا گیاهی و حتی هر
قطره باران جریانی است از همان کُلِ زنده. و این کُلِ زنده را نمیتوان از هم
تفکیک و یا جدا ساخت. و هر واحدی، چه از جاندار (آنچه را که به ما آموختن که جان
دارد) و چه از بیجان (آنچه را که به ما آموحتن که جان، ندارد) مسئولیت کارکردی،
وظیفه/ خویشکاری (function)
خود را در مقابل "کُلِ
زنده" بر عهده دارد. "کُلِ زنده" را بههرچه میتوان نامید. خدا،
عشق، انرژی و ... جامعه.
و اما که کُلِ زنده چون زنده
است، لاجرم در تکاپو، پویایی و نوسازیِ مدام میباشد. و این چرخش، پویایی و نوسازی
را نمیتوان اسیر و منجمد ساخت.
تمام جوامع/همبودها روند
بازسازی/آرائيدن و دگرگونی را سبب میشوند ازیرا؛ جامعه/جوامع از يك سو شرط پيشين
هستی خود است و از سوی ديگر عاملی ست كه اين غايت را تحقق میبخشد، تا خود را از
حال درونی (ذهنیات/تخیلات، آمال و آرزوها) به حال بيرونی در آورد. همچون ذرات بی
شكل بخار آب متصاعد شده، كه از دیگی جوشان بر میخيزند و پس از سير و سياحت و سرد
شدن! مجدداً، و دوباره و دوباره و چندباره در همان ديگ جوشان مینشينند. تا نه
تنها محتويات آن ديگ را تغيير دهد بلكه دوباره پس از جوشش و امتزاج مجَدّد، خود به
ذرات بخار بدل گردد و در مسير زمان ايضاً بر اين روال و اين گردش، ادامه يابد.
ولی اما كه، جامعه به نزد فرد
ـ فرد اشخاص و در درون آنها بهعنوان نوع خاص برای خود و در سايه خود موجود است. و
این بدان معناست كه وجِهِۀ كُلی هستی آن، میتواند بهصورت ضدش نيز در آيد! و در
اين حال است كه جنبه متضاد جامعه حلول مینمايد و آشكار میشود. لذا، اين مرحله
ضدّيت است كه جامعه را از وضعيت بیميانجیای كه در برابرش هست تا آنگونه فرا میبرد،
كه زمينه انحطاط خودش را برای خودش فراهم میكند (اشاره به ققنوس)، همانند ایران
باستان، مصر باستان، امپراطوری رُم، امپراطوری مغول و امپراتوری عثمانی.
کامکار 2025/03/30
اختلال/نابسامانی شخصیت نمایشی
Histrionic personality disorder
این گونه افراد، تحریکپذیر و هیجانیاند
و رفتاری پررنگ و لعابدار، نمایشی و برونگرایانه دارند وجهان را صفر تا صد
میبینند. اما علیرغم رفتار متظاهرانه و پر زرق و برقی که دارند، اغلب نمیتوانند
دلبستگی عمیقی را به مدت طولانی حفظ کنند. این بیماران، خود را همتای
برترین ستارههای سینما میدانند و همواره ستاره متظاهر مجلس بوده، و با دلربایی،
جذابیتهای ظاهری، و اغواگری و عشوهگری میکوشند در کانون توجه باشند.
آنان هیجانها و روابطی پرشور، ولی در
عین حال سطحی و پیوسته در حال تغییر دارند. آنان مثلاً با فخر فروشی دربارهٔ داشتن
سهام سازمانهای بزرگ یا مهارتهای ورزشی یا هنری، میکوشند توجه دیگران را به خود
جلب کنند.
علایق و نگرشهای آنان به سهولت تحت
تأثیر دیگران یا نقشی که هماکنون ایفا میکنند، قرار میگیرد. آنان به سرعت،
روابط صمیمانه پرشوری را برقرار میکنند، ولی به سرعت خسته شده و احساس میکنند که
قدرشناسی کافی از آنان به عمل نیامده است.
ملاکهای DSM-IV-TR
در مورد اختلال شخصیت نمایشی:
احساساتی بودن و توجه طلبی مفرط به صورت الگویی نافذ و
فراگیر که از اوایل بزرگسالی شروع شده باشد و در زمینههای مختلف تظاهر مییابند.
و
وجود لااقل پنج تا از
موارد زیر لازم است:
1)
در موقعیتهایی
که مرکز توجه نیست، ناراحت باشد و در رنج و مشقت به سر برد.
2)
مشخصه
تعاملش با دیگران، رفتار نامتناسب به صورت اغواگری جنسی یا تحریککنندگی جنسی
باشد.
3)
ابراز
احساساتش بهسرعت تغییر کند و سطحی باشد.
4)
همواره از
ظاهر جسمی خود برای جلب توجه دیگران استفاده کند.
5)
سبک تکلمش
به نحوه افراطی مبتنی بر حدس و گمان و فاقد جزئیات باشد. گفتار مبهم و قضاوت
سطحی (Impressionistic) میباشد.
6)
خود نما و
نمایشی باشد و در ابراز احساسات مبالغه کند.
7)
القا پذیر
باشد، یعنی به راحتی تحت تأثیر افراد یا موقعیتها قرار گیرد.
8)
روابط را
خودمانیتر از آنچه واقعاً هستند، بهپندارد.
کامکار 2025/03/30
پدرخوانده ۱۹۷۲
«... ـ من با تمام استخوان های
بدنم دروغگو را متنفر میشمارم.»
این خط نوشته بالا که توسط «مارلون
براندو» نمادین در نقش Don Vito
Corleone ارائه شده، گواهی بر بیان قدرت، وفاداری و خیانت در فیلم است.
پدرخوانده به کارگردانی «فرانسیس فورد کوپولا» به یک نشانه در سینمای
آمریکا تبدیل شد. این فیلم در مارس ۱۹۷۲ منتشر شد، پرفروشترین رمان «ماریو
پوزو» را تطبیق میدهد و روایت پیچیدهای درباره تلاش خانواده جنایی «کورلئونه»
برای حفظ نفوذشان در حالی که با تغییر وفاداریها مقابله میکند.
کارگردانی کوپولا با فیلمنامه
پوزو یک شاهکار داستان سرایی را به ارمغان آورد که همچنان بر ژانر فیلمهای
گانگستر تأثیر میگذارد. در پدرخوانده، اهانت کورلئونه به دروغگوها، کد اخلاقی سفت
و سخت او را نشان میدهد و لحن کل فیلم را تنظیم میکند. تمهای شرافت، اعتماد و خیانت
در سراسر روایت طنین انداز میشود و هر شخصیت عناصر این ارزشها را در روابط خود
تجسم می کند.
ارتباط پایدار فیلم همچنین در
اجراهای فوق العاده بازیگران از جمله براندو، آل پاچینو و دایان کیتون منعکس شده
است. تصویرگری براندو از شخصیت دون ویتو کورلئونه راهگشای دریافت جایزه اسکار را سبب
شد. و جایگاه براندو را به عنوان یکی از تاثیرگذارترین بازیگران هالیوود مستحکم
کرد.
پدرخوانده فراتر از روایت
دراماتیک خود، بینشهایی درباره جامعه آمریکا پس از جنگ جهانی دوم ارائه میدهد.
این موضوع به بررسی ظهور مافیای آمریکا در اوایل قرن بیستم و روابط پیچیده آن با
سیاست، تجارت و هنجارهای فرهنگی میپردازد. پدرخوانده در اوایل دهه ۱۹۷۰ منتشر شد، لحظهای را در زمان ثبت کرد که کشور با مسائل
اعتماد، هویت و اقتدار
دست و پنجه نرم میکرد و بازتابی از اضطرابهای اجتماعی این دوران ارائه میداد.
تاثیر پدرخوانده غیرقابل انکار
است. این فیلم دو دنباله را به ارمغان آورد و همچنان مورد مطالعه فیلمسازان و
منتقدان شد. تأثیر عمیق مثلث سهگانه پدرخوانده بر صنعت فیلم سازی ادامه دارد. حتی
دههها سال پس از انتشار، جمله «من دروغگوها را با تمام استخوانهای بدنم تحقیر میکنم» بهصورت نمادین باقی مانده است و این
بیانگر شخصیتی است که جهان بینیاش، هرچند ریشه در خشونت دارد، اما قهرمانها فیلم
پایبندی سختگیرانه به تمامیت شخصتهای ارائه داده شده دارند.
در اختتام:
پر احساسترین و عاشقانهترین
تلاقی دو نگاه در تمام طول تاریخ سینما که در صحنه آفرینی فیلم پدرخوانده جاودانه
شد.
کامکار 2025/02/19
ایستگاه مرکزی قطار در
استوکهلم
ساعت پنج و نیم صبح تابستان در ماه ژوئن.
کبوتران وحشی در تعقیب یکدگر با کُرنش و
"بق بقو گویان" جنس نر برای نرم ساختن تمایل جنس ماده که مشغول تناول
پراکنده دانههایی ست، بر زمین که توسط مسافران قطار هدیه و پراکنده شده است.
درخشش نور آفتاب بامدادان و بازتابی آن بر
روی بالها و گردن کبوتران؛ گاهی بنفش، گاهی سرمهای، و گاهی سبز و یا سیاه و این
دگرگونی رنگها لحظهای بیش دوام ندارد و به رنگی دگر درآیند. و کبوتران بیهیچ
دغدغه در حال حرکت و پس و پیش رفتن؛ وَه؛؛؛ وَه؛ که چه زیبا ست! که چه زیبا ست!
تو گویی «Gabriel Urban Fauré» به این کبوتران خیره گشته است و درخشش نور آفتاب بر روی
گردن و بال کبوتران با نوساناتی موزون این ملودی زیبا را در ذهن او نقاشی میکند.
و با هر ضربه انگشتان بر روی کلاویههای پیانو، دانهای با نوک زدن کبوتران از زمین برکنده میشود. و من در انتظار رسیدن قطار! این لحظات کوتاهِ کوتاه که تو گویی ساعتها دوام دارد را، تجربه میکنم و پنداری من سالها ست که رسیدن قطار را مزـ مزه میکنم.
کامکار 2025/01/16
دگردیسیها (Metamorphoses)
مولوی ( ۱۲۷۳ـ۱۲۰۷ م.) میگوید:
...
از جمادی مردم و نامی شدم
و ز نما مُردم به حیوان برزدم
مُردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم کی ز مُردن کم شدم
حملهٔ دیگر بمیرم از بشر
تا بر آرم از ملایک پر و سر
و ز ملک هم بایدم جستن ز جو
کل شیء هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک قربان شوم
آنچ اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گویدم که انا الیه راجعون
...
حال "ما" در اینجا «پوبلیوس اوویدیوس ناسو»، را داریم! که تقریباً 1100 سال و اندی پیش از مولوی میزیسته است.
پوبلیوس اوویدیوس ناسو Publius Ovidius Naso،
زادهٔ ۲۰ مارس ۴۳ پیش از میلاد
مرگ ۱۷ یا ۱۸ میلادی
مشهور به اووید شاعر رومی بود که شعرهای عاشقانه و اسطورهای میگفت. او را، به همراه هوراس و ویرژیل، سه رکن اصلی شعر لاتین میشمرند. او در سولمو، در شرق رم، زاده شد و در رم تحصیل کرد.
*******
یک روایت شاعرانه لاتین در توصیف تاریخ جهان، از زمان خلقت هستی تا دوران زمامداری خدای گونه «ژولیوس سزار» میباشد که در طی
پانزده کتاب جداگانه و توسط شاعر نامدار رومی «اووید »و در چارچوب و قالبی
اسطورهای - تاریخی سروده شدهاست. این اثر که تحریر آن در سال ۸
میلادی خاتمه یافتهاست، به عنوان شاهکار عصر طلایی ادبیات لاتین شناخته میشود. دگردیسیها بیشتر از تمامی آثار کلاسیک در
طول قرون وسطی، بر فرهنگ غربی تأثیر نهاده و نفوذ آن بر جنبههای
مختلف این فرهنگ عمیق بوده و تداوم یافتهاست. این اثر همچنین به عنوان منبع و
مرجعی محبوب برای شناخت اساطیر یونانی باقیمانده و طی قرنها،
داستانها و افسانههای اووید، اساس و مبنای روایاتی قرار گرفتهاند که البته اغلب
با سبکهای معمول در هر دوران، سازگاری حاصل کردهاند.
*******
در حدود سال ۷ میلادی، اووید، شاعر
مشهور رومی، بزرگترین اثر خود یعنی دگردیسیها را [که شامل پانزده کتاب بود]،
منتشر کرد. وی در این پانزده کتاب، تناسخ معروف جماد، حیوان و انسان، و همینطور
خدایان را بازگفت. از آنجا که در افسانههای یونانی و رومی تقریباً هر چیز تغییر
صورت میداد، طرح کار به اووید فرصت میداد که تمامی اساطیر قدیم را از ابتدای
آفرینش جهان تا به مرحلهٔ به الوهیت رسانیدن قیصر، به رشته نظم درآورد.
در کتاب افسانه های دگردیسی، میراها به خدایان، حیوانات
به سنگ و انسانها به گلها، درختان و ستارگان تبدیل میشوند. اوید با هنرمندی
تمام توانسته در اشعار خود، شوخ طبعی، زیبایی، حماسه، بیرحمی و احساس را در هم
آمیزد و اثری ماندگار در ادبیات جهان بیافریند.
برخی از این داستانهای قدیمی که تا قرن پیش در دانشگاههای اروپا و آمریکا تدریس میشدند، عبارت بودند از:
ارابه فائتون،
پوراموس و تیسبه، (که زیربنای داستان عاشقانه «رومئو و
ژولیت» اثر ویلیام شکسپیر شد.)
پرسئوس و آندرومده،
هتک ناموس پروسرپینا،
آرتوسا، مدئا،
دایدالوس و ایکاروس،
باوکیس و فیلمون،
اورفئوس و ائورودیکه،
آتلانته،
و بسیاری اسامی و داستانهای دیگر.
این کتابها گنجینهای بود که دهها هزار شعر و تصویر و
مجسمه، موضوع خود را از آن گرفتهاند. اگر کسی هنوز هم مجبور باشد اساطیر قدیم را
بخواند، هیچ راهی کم دردسرتر از خواندن این جهاننمای آدمیان و خدایان [یعنی
دگردیسیها] نیست. اینها داستانهایی است که با طبیعتی به شک آمیخته و تمایلی
عاشقانه گفته شده و با هنری چنان شکیبا بافته شدهاست که هیچ وقتگذرانِ صِرفی،
هرگز نمیتوانست از عهده آن برآید.
شاعر این کتاب [یعنی همان اوویدوس]، که از کار خود
اطمینان داشته، در انتهای این کتاب، نامیرایی و جاویدان بودن خود را اعلام کرده و
نوشتهاست:
در همه نسلها، زنده خواهم بود.
و؛
پرسید:
حالیا این "دگردیسی" را، چگونه روندی ست؟
پاسخ داد:
درخت بسیار قطور به قطر سه متر و با ارتفاعی چهار متری،
پر از شاخهها و شاخکهای خشک شده و بدون هیچگونه برگی که بتواند کوچکترین نشانه
زندگی را در وجودش هویدا کند.
در افقی ناشناخته و در هوایی مه گرفته که نفوذ دیدن را
تا فاصله چند متری خود متوقف میسازد.
پسرک جوانی که گاهی هشت ساله و گاهی هیژده ساله مینماید
و در این هشت و هیژده سالگی خود در نوسان است. او در فضای اطراف این درخت در حال
شناوری ست. او در دست خود سازی دارد و به همانگونه که سن او در حال دگردیسی و
دگرگونی است، ساز او هم همزمان دگرگون گشته و ساز دیگری میگردد.
شروعی نیست، پایانی هم به چشم نمیخورد. دقایق و ثانیهها
همچون آدامس کش میایند.
پسرک با درخت و درخت با فضا و فضا با ساز پر نوا،
همزمان و همآهنگ در اندرون لحظات به حالتهای مختلف دگردیسی میرسند.
اشراق با اشراقیان یکی میشود و هیکل آنها در فضای شناور
میگردد.
سگ
و عربستان
خبر: ۳۹۴۹۶
کشف قدیمیترین تصاویر سگهای
اهلی در صخرههای سنگی عربستان (+ تصاویر)
صفحه نخست عمومی
تعداد بازدید: ۵۶۴
تاریخ انتشار
15 January 2018 -۲۵ دی ۱۳۹۶ - ۱۷:۲۶
منبع americanveterinarian
باستانشناسان بر این اعتقادند
که تصاویر کشف شده از صحنههای شکار نقش بسته بر دیوارهای صخرهای واقع در عربستان
سعودی، قدیمیترین و نخستین تصاویر از سگهای اهلی میباشد.
به گزارش گروه بینالملل حکیم
مهر، باستانشناسان در شمال غرب عربستان، تصاویری را بر دیوارهایی سنگی کشف نمودند
و بر این باورند که مربوط به قدیمیترین تصاویر سگها در صحنه شکار میباشد. تخمین
زده میشود که این اشکال، 800 سال قدمت دارند. این تصاویر حاکی از آن است که،
انسانها به همراه سگها در تلاشند تا حیواناتی نظیر غزالها، شیرها و اسبها را
شکار نمایند.
شگفتآور است که در برخی از
تصاویر، سگها به همراه قلادهای دیده میشوند که افسارشان در کمربند لباس
شکارچیان قرار دارد. محققان بر این باورند که این قلادهها نشان از سگهای جوانی
میباشد که در حال آموزش بودهاند و یا سگهای پیری هستند که در معرض آسیب بوده و
یا اینکه به عنوان محافظ شکارچیان محسوب میشدند.
به گفته «ماریا گوگنین»،
باستان شناس موسسه ماکس پلانگ و کاشف این تصاویر،افسار و قلاده موجود در حکاکیهای
فوق، نشان آن است که انسانها قبل از ایجاد جوامع کشاورزی به آموزش سگها پرداختهاند.
گوگنین و همکارانش، در گزارش
منتشر شده در مجله Anthropological
Archeology
میگوید:
داشتن قلاده و افسار در سگها
نه تنها نشان از سطح بالای کنترل انسانها بر سگها در حین شکار بوده است، بلکه
بیانگر این موضوع است که برخی از سگها دارای وظایفی متفاوت از بقیه در زمان شکار
بودند.
تقریبا 350 تصویر از سگها در
دو صخره هنری کشف شده است که تمام آنها شبیه به نژاد سگهای مدرن کنعان میباشد که
دارای گوشهایی نوک تیز، سینههایی عمیق و زاویهدار، پوزههایی کوتاه و دمی حلقهای
میباشند.
باستانشناسان، خاطر نشان
کردند که تصاویر فوق به وضوح نشان از سگهایی اهلی است، زیرا در این اشکال، تصاویر
کفتارها و گرگها در حکاکیها مشهود است.
این کشف باستانشناسان، یکی از
نخستین تصاویری است که همراهی و حضور سگها را در حین شکار در کنار انسانها به
اثبات میرساند و راهی را در جهت پاسخ به سوال همیشگی زمان و مکان دقیق نخستین سگهای
اهلی در جهان، برای دانشمندان میگشاید.
کامکار
2024/07/08
روانگسیختگی یا اسکیزوفرنی و یا شیزوفرنی
یک اختلال روانی است که مشخصهٔ آن
ازکارافتادگی فرایندهای فکری و پاسخگویی عاطفی ضعیف است.
روانگسیختگی یا اسکیزوفرنی
و یا شیزوفرنی (به انگلیسی:
Schizophrenia) ، یک بیماری روانی با منشاء نامشخّص و علایم متغیّر میباشد که
اصطلاح آن توسط «یوجین بلولر» وضع شده است. مشخصهٔ این بیماری عدم توانایی درک و یا بیان
واقعیت است. این بیماری دارای عوارضی همچون عدم ارتباط منطقی در رفتار و گفتار،
انزوا و گوشه نشینی بیش از حد و هذیان و توهم
است. تشخیص این بیماری با مصاحبه با بیمار و مشاهده رفتار او میسر میشود.
این بیماری در بین همهٔ بیماریهای عمدهٔ روانشناختی از همه وخیمتر میباشد و معمولاً خود را به صورت توهم شنیداری، توهمهای جنون آمیز یا عجیب و غریب، یا تکلم و تفکر آشفته نشان میدهد، و با اختلال در عملکرد اجتماعی یا شغلی قابل توجهی همراه است.
شروع علائم معمولاً در دوران نوجوانی رخ میدهد، با یک شیوع جهانی در حدود ۰٫۳–۰٫۷ در صد میباشد. تشخیص بر اساس مشاهدهٔ
رفتار و تجارب گزارش شدهٔ بیماران است.
اواخر نوجوانی و اوایل دوران بلوغ، دورههای اوج شروع بیماری اسکیزوفرنی میباشند، که
سالهای بحرانی "ارتباطات اجتماعی و حرفهای" یک نوجوان
است. در ۴۰٪ از مردان و ۲۳٪ از زنان مبتلا به اسکیزوفرنی، این مهم قبل از سن ۱۹ سالگی خود را نمایان میکند.
گوشهگیری اجتماعی، نامرتبی لباس و بهداشت، و از دست دادن انگیزه و قضاوت
تماماً موارد عادی موجود در اسکیزوفرنی میباشند. اغلب الگوی قابل مشاهدهای از
مشکل عاطفی دید میشود. برای مثال
عدم پاسخگویی لازم و ضروری به محرکات، بسیار متداول است.
اختلال در شناخت "کدهای
اجتماعی" با اسکیزوفرنی مرتبط هستند. مشکلات پی در پی، در کار و حافظهٔ بلند مدت، توجه، عملکرد اجرایی، و سرعت پردازش رخ میدهد. در یک
زیرگروه غیر معمول، فرد ممکن است تا حد زیادی ساکت باشد، در وضعیتهای حرکتی عجیب
و غریب، یا در جلوههای بیموردی از اضطراب قرار بگیرد، که همهٔ اینها نشانههایی
از ابتلا به اسکیزوفرنی میباشند.
به نظر میرسدعوامل ژنتیکی، دوران نونهالی، کودکی و نوجوانی، محیط اولیه زندگی، نوروبیولوژی،
و فرایندهای روانی ـ اجتماعی از عوامل مهم و مؤثری باشند. ۴۰ درصد از بیماران مبتلا
به اسکیزوفرنی چپ دست بودهاند.
برخی از مواد مخدر تفریحی و داروها باعث ایجاد یا بدتر شدن علایم میشوند.
پژوهش حاضر بر روی نقش نوروبیولوژی متمرکز شده است، اگر چه هیچ علت ارگانیک
مجزایی یافت نشده است. ترکیب بسیار محتمل علائم بحثهایی را در مورد اینکه آیا
تشخیص نشان دهندهٔ یک اختلال واحد است یا تعدادی از سندرمهای گسسته، همچنان در
جریان است.
با وجود اینکه ریشه لغت در یونانی skhizein (σχίζειν، "گسستن" و phrēn, phren- (φρήν, φρεν-؛ «ذهن») است، اسکیزوفرنی به معنی "ذهن
گسیخته" نیست و همانند اختلال
شخصیت تجزیهای نمیباشد.
اختلال
شخصیت تجزیهای به عنوان "اختلال شخصیت چندگانه"
یا "هویت پریشی" نیز شناخته میشود. شرایطی که اغلب در ادراک عمومی با
آن اشتباه گرفته میشود.
*******
علائم
پیشینه
علایم این بیماری در
گذشتههای دور نیز شناخته شده بود. ولی پیشینیان تعبیرهای اسطورهای برای آن
داشتند. در گذشته به روانگسیختگی ((جنون جوانی)) میگفتند که امروزه چندان مورد
پسند روانپزشکان و روانشناسان نیست. پیشینیان میگفتند دیوانه
کسی است که دیو را میبیند و مجنون
کسی است که جن را میبیند. این همان
روانگسیختگی است. روانگسیختگی نوعی از بیماری است که بیمار موجودی را میبیند که
دیگران نمیبینند و مردم به این دلیل که آن موجود مورد ادعا را نمیبینند به فردی
که آن موجود را میبیند مجنون یا دیوانه میگویند. به این بیماری در قدیم دیوانگی
یا جن زدگی یا آل زدگی میگفتند.
را،
داشته باشید و در مدیریت زندگی روزمره خود دچار مشکل شده باشید.
علائمی
که در اسکیزوفرنی رایج است:
وقتی شما دچار هذیان هستید، واقعیت را تغییر یافته یا متفاوت تجربه می کنید.
به عنوان مثال، ممکن است شما احساس کنید که
چند نفر شما را تعقیب و آزار و اذیت میکنند. در صورتی که دیگران چنین درکی را
ندارند. به این نوع برداشت/احساس، بدگمانی یا
می گویند.
ممکن است احساس کنید تحت نظر هستید، که در نتیجه به انزوای اجتماعی منجر خواهد شد. این نوع انزواجویی به طور معمول اتفاق میافتد. یا باور داشته باشید که قدرتهای ماوراءطبیعی دارید و برای انجام کاری مهم انتخاب شدید.
شنیدن صداهای افراد و یا سایر صداهای دیگر،
نوعی توهم رایج در اسکیزوفرنی است.
یکی دیگر از تجربههای رایج، احساس قرار
گرفتن در معرض تشعشعهای آسمانی یا چیزهای مضر دیگری است.
همچنین ممکن است فکر کنید که با افراد مرده یا با یک قدرت بالاتری در تماس هستید. شما همچنین میتوانید بوهایی را استشمام کنید که هیچکس دیگر آن را حس نمیکند، و یا این حس به شما دست دهد که چیزهایی در بدن شما اتفاق میافتد که قابل توضیح نیستند.
وقتی اختلالات فکری دارید، تکمیل و بهپایان رساندن یک اندیشه و روند آن و نیز همچنین انسجام افکار برایتان مشکل است.
برای شما اینگونه است که احساس میکنید مدام
افکار جدیدی وارد ذهن شما میشوند و اندیشه پیشین را قطع میکند.
ممکن است از از دست دادن مسیر اندیشه، تا تشکیل جملات مربوط به موضوع سخن، با
اتصال نامنظم در معنا، و با تناقض شناخته شود. این مشکل بهعنوان آشفته گویی در خط سیر گفتمان شما، خود
نمایی میکند.
*******
درمان
برای کاهش هذیانها و توهّمات و کاهش خطر
ابتلا به روان پریشیهای جدید، ممکن است با داروهای ضد روان پریشی درمان شوید.
هدف از درمان این است که شما بتوانید علائم
خود را مدیریت کنید، زندگی روزمرهای داشته باشید که از آن لذت ببرید و بتوانید
کارهایی را انجام دهید که احساس خوبی در شما ایجاد میکند.
درمان مفید، به:
احساس شما،
چگونگی و تعداد نشانههای بیماری که دارید و
تأثیر این دو عامل بالا بر زندگی روزمره شما،
بستگی دارد.
درمان شامل بخشهای مختلفی است از جمله:
درمان با داروها
تماسهای روان درمانی و پشتیبانی
آموزش، جلسات گروهی و
بهرهگیری از حمایت و پشتیبانی خدمات اجتماعی،
میباشد.
خواب کافی و داشتن برنامههای منظم نیز بخشی
از درمان است.
برای به حداقل رساندن گستردگی اختلال مرتبط با اسکیزوفرنی، به تازگی کارهای
بسیاری برای شناسایی و درمان مرحلهٔ علائم اولیه (قبل از شروع) بیماری به انجام رسیده
است، که تا ۳۰ ماه قبل از شروع علائم
قابل تشخیص است. کسانی که بیماری اسکیزوفرنی آنها در حال پیشرفت
است ممکن است علائم گذرا یا خود محدودگری روانی و علائم
نامعین کنارهگیری از اجتماع، تحریک پذیری، بیقراری، و عدم مهارت
حرکتی را در طول مرحلهٔ ابتدایی بیماری تجربه کنند.
کامکار 2023/11/05
افسانه
«تامیریس»
تَهمرَییش (با شکل یونانیشدهٔ
تومیریس) شهبانوی قومی از اقوام ایرانیتبار و ایرانیزبان به نام ماساگتها بود
که در حدود سال ۵۳۰
پیش از میلاد فرمانروای قوم خود بود. زبان ماساگتها از زبانهای ایرانی میانه و
ایرانی شرقی بودهاست. ماساگتها ایرانیتبار سکایی بودند که در بخشهای بزرگی از
دلتای سیردریا در آسیای میانه میزیستند.
هرودوت میگوید که کوروش با
حیله به یکی از اردوگاههای ماساگت حملهور شد و تمامی ساکنان آنجا را کشت. ولی پس
از این جریان، قسمت اعظم نیروهای ماساگت تحت فرماندهی ملکه تومیریس، شکست سنگینی
بر ایرانیان وارد آوردند و کوروش کشته شد. سر بریدهٔ کوروش در یک پوست خیک که پر
از خون انسانی بود انداخته شده تا وی عطش خونآشامی خود را تسکین دهد.
*******
تامیریس در زمانی به دنیا آمد
که رسم بر این بود که زنان ایرانی (سکاها) قبل از اینکه بتوانند شوهری را انتخاب
کنند، میبایست پوست سر دشمنی را برمیداشتند که احتمال میرفت آن مرد (همسر آینده)
نیز این بانو را انتخاب کند.
تامیریس بهقدرت نظامی و رهبری
خود شهرت داشت و گفته میشود که در سال 530 قبل از میلاد در نبردی با کوروش کبیر (پادشاه
ایران) وی را شکست داد و کشت.
طبق افسانهها، کوروش (Cyrus) بزرگ
سعی کرد با فتح ماساکا تائه (Massagetae)
بر گسترش امپراتوری خود بیافزاید و به امید اتحاد پادشاهی ایرانی و
ساکا (سکایی) به تامیریس پیشنهاد ازدواج داد.
با این حال، تامیریس پیشنهاد او را رد کرد و دو طرف درگیر نبرد شدیدی شدند. در پایان، تامیریس پیروز شد و کوروش را به خونخواهی قتل شوهر و پسرش اسیر کرد و کشت.
زنان جنگجو ساکا (سکایی) توسط همتایان مرد خود به نام هامازون (همازان) و در یونان باستان به عنوان آمازون نامیده میشدند.
بر اساس داستانی افسانهای از تاریخ هرودوت، یک فیلم
بلند سینمایی به کارگردانی آکان ساتایف به نام تومیریس ساخته شد. این فیلم، بخشی
از جنگاوریهای شخصیتی را به تصویر کشیده که در واقعی بودن آن تردید وجود دارد.
داستان فیلم، پیرامون ملکۀ ماساژتها از اقوام ايراني ، همان «تامیریس» Tomyris است که بر طبق افسانهها در نبردی شاه ايرانيان
کوروش بزرگ را کشته است. این فیلم در شهر نور سلطان، پایتخت قزاقستان، در تاریخ ۲۵
سپتامبر ۲۰۱۹ به نمایش درآمد.
کامکار
2023/08/19
آش نذری
میگویند روزی ملانصرالدین برای خرید
نان به نانوایی رفت و چون صف نانوایی شلوغ بود، فكری به ذهنش رسید و اعلام كرد كه
در كوچه بالایی آش نذری میدهند مردم برای گرفتن آش نذری ، صف نان را رها كردند و
به سوی آدرس غلط روان شدند هنگامی كه همه رفتند، ملا در یك لحظه پیش خود فكر كرد،
نكند واقعا دارند آش نذری میدهند و ما اینجا بینصیب بمانیم، به همین دلیل بدون
این كه نان بخرد، خود نیز به دنبال مردم به سوی محل خیالی برای گرفتن آش راهی شد!
کامکار 2023/06/12
حكايت
امامزاده اى كه مجيد مجيدى ساخت
مجید مجیدی در خاطراتش چنین
نوشته
:
جهت تهیه قسمتی از فیلم به
روستایی رفتیم بخاطر اینکه نخواهیم مسافتی را تا امامزاده های اطراف طی کنیم وبچه
ها اذیت نشوند یک اتاقک کوچک شبیه امامزاده بنا کردیم و چند بازیگر نقش های خود را
در آن قسمت ایفا کردند.
بعد از اتمام فیلمبرداری چون
یک بنای معمولی بود آن را جهت لانه گزینی پرندگان سالم رها کردیم و رفتیم.
بعد حدود دو سال بعد خبردارشدم
که امامزاده ساختگیمان تبدیل به زیارتگاه مهمی شده است.
اول باور نکردم اما جهت حصول
اطمینان به آن روستا سفر کردم، دیدم واقعیت دارد.
برای روشنگری با اهالی صحبت
کردم وگفتم که این اتاقک را ما بخاطر تهیه فیلم شبیه امامزاده درست کرده ایم اما
دیدم مردم خصوصا پیران و بزرگان محل به شدت ناراحت شدند و حرف مرا توهین تلقی
کردند و به گونه ای افراطی و احساساتی آن اتاقک را یک امامزاده شفا دهنده می دانند.
دیدم اگر بیشتر پافشاری کنم
احتمال دارد صدمه ببینم
مصلحت دیدم که با اداره اوقاف
آن منطقه صحبت کنم تا از آن طریق مردم را از این جهل برهانم.
به اداره اوقاف مراجعه کردم و
موضوع را بیان کردم که ناگهان مسوول اوقاف برآشفته شد و گفت این حرفها چیست می
زنيد، این امامزاده شجره نامه دارد و بعد شجره نامه اش را به من نشان داد
من هم مات و مبهوت بدون خدا
حافظی از آن محل خارج شدم که دم درب یکی از کارکنان اوقاف که آدم منطقی تری بود به
من گفت دوست عزیز برای خودت دردسر درست نکن
مردم این بنا را مقدس میدانند
حالا هر چه تو می خواهی دست و پا بزن.
بعد تازه فهمیدم ریشه جهل و
خرافات در مردم چقدر عمیق است
منبع: مجید مجیدی کارگردان
فیلم رنگ خدا
رفیق متولی امام زادهای که
کار و بار خوبی در ده نداشته و هر شب گرسنه سر بر بالش میگذارد، با قرض و قوله
مقداری جنس میخرد و خر متولی را هم از او قرض میکند.
در طول مسیر نزدیکی شهر خر
متولی سقط میشود و او شرمنده از این که
جواب متولی را چه بدهد که او باور کند و نگوید این رفیق نامرد خر مرا هم در شهر
فروخت و حالا میگوید مرده، ناچار خر را در کنار جاده چال کرد و برای نشانه یک چوب
روی مزار خر فرو کرد و تکهای از پارچه سبزی را که همراه داشت بر آن بست تا برای
اثبات ادعا متولی را بر سر مزار خر بیاورد.
پس از آن باری که گرده خر بود
را بر دوش گرفت و به شهر رفت و جریان را برای متولی تعریف کرد.
آنها وقتی بر سر مزار خر
بازگشتند دیدند که قبهای چوبی بر مزار خر نهاده شده و آن چوب و پارچه سبز بر سر
قبه است.
رفیق متولی در حیرت بود که این
چه داستان است و به متولی گفت:
ولی به خدا قسم من خر تو را
اینجا دفن کردهام نمیدانم چطور امامزاده شد؟!
متولی دنیا دیده آهسته به او
گفت:
سرو صدایش را در نیاور پدر این
خر هم، همان امامزادهای ست که من متولی آن هستم.
مرد ویترویوسی
به ایتالیای Uomo
vitruviano
یک طراحی از لئوناردو دا وینچی است که به احتمال زیاد در
سال ۱۴۸۷م. کشیده شدهاست، و طرحی تمام
قد از ویترویوس، معمار ایتالیایی است.
این طراحی، که با جوهر بر روی کاغذ کشیده شده، بدن
برهنهٔ مردی را در دو حالت مختلف نشان میدهد که همزمان درون یک دایره و مربع محاط
شدهاند.
این طراحی در ونیز ایتالیا نگهداری شده و جز در مواقع
خاص به نمایش درنمیآید.
مطابق برنوشتههای معکوس لئوناردو دا وینچی در متن
تصویر، که به صورت قرینه نوشته شدهاست (با گذاردن آینه در مقابل نوشته میتوان
متن را به راحتی در آینه مشاهده کرد و آن را خواند).
•
این
اثر نقاشی بهعنوان توصیفی از تناسبهای موجود در بدن انسانِ مذکر در قالب بدنِ
ویترویوس کشیده شدهاست:
•
کف
دست به پهنای ۴ انگشت است.
•
کف
پا به پهنای ۴ کف دست است.
•
اندازهٔ
نوک انگشتان دست تا آرنج، ۶ برابر پهنای کف دست است.
•
قد
یک مرد به اندازهٔ ۴ آرنج است (یعنی ۲۴ کف دست).
•
همچنین
قد انسان به اندازهٔ دستهای بازشدهٔ اوست.
•
فاصلهٔ
میان رستنگاه مو تا پایین چانه، برابر یکدهم قد انسان است.
•
فاصلهٔ
میان روی سر تا پایین چانه، برابر یکهشتم قد انسان است.
•
فاصلهٔ
میان پشت گردن تا رستنگاه مو از جلو، برابر یکششم قد انسان است.
•
حداکثر
عرض شانهٔ انسان، برابر یکچهارم قد اوست (یک آرنج).
•
فاصلهٔ
میان وسط سینه تا بالای سر، یکچهارم قد انسان است (یک آرنج).
•
فاصلهٔ
میان آرنج تا زیربغل، یکهشتم قد انسان است (نصف آرنج).
•
طول
دست (از انتهای مچ تا سر انگشتان)، یک دهم قد انسان است.
•
فاصله
از پایین چانه تا بینی، برابر یکسوم طول صورت است.
•
فاصله
از رستنگاه مو تا ابرو، برابر یکسوم طول صورت است.
•
اندازهٔ
گوش، برابر نصف طول صورت است.
•
اندازهٔ
پای انسان، یکهفتم قد اوست.
برگرفته شده از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد با اصلاحات و
اضافهها
کامکار 2021/08/02
خودزشت پندار
رنج ناشی از بد شکلی هراسی یک انحراف پنداری ست.
بدین معناست که شما دارای تصویری بدشکل/بدریخت (defomation) از بدن خود هستید
و تجربه تحریف و عجیب بودن ظاهر خود را دارید.
یکی از علائم ساده و پیش پا افتاده در این انحراف پنداری آن
است که، شما بیش از حد معمول تمرکز اجباری روی شکل ظاهری خودتان دارید که اغلب
منجر به صرف زمان زیادی برای بررسی ظاهر و تلاش برای مخفی کردن بدشکل/بدریخت بدن
میشوید. معمولاً مبتلایان به این "انحراف پنداری"، از ملاقات با افراد دیگر
اجتناب میورزند و هراس از آن دارند که این
بدشکلی/بدریختی را دیگران ببیند و یا کشف کنند.
اختلال خود زشت انگاری
BDD - Body Dysmorphic Disorder
این نگرانی با دادن اطمینان خاطر و
راهنمایی و توصیه رفع نمیشود.
اختلال خود زشت انگاری با برخی از دیگر
ناسلامتی های روان ارتباط نزدیک دارد، شصت درصد مبتلایان به این اختلال به افسردگی
هم مبتلا هستند.
اختلال وسواسی – اجباری
(OCD)،
اختلال اضطراب اجتماعی (Social
Anxiety Disorder)، اختلال
اظطراب عمومی (GAD) و
اختلالات خوردن، مثل بیاشتهایی
(Anorexia Nrevosa) یا بولیمیا (bulimia) با اختلال
خودزشت انگاری در ارتباط نزدیک یا در مواردی همپوشانی دارند.
خودزشت پنداری به وسواس شباهت دارد و حتی اخیرا در طیف
اختلالات وسواس طبقه بندی شده است، مثلا فرد ممکن است به صورتی وسواس
ـ گونه برای شانه زدن و آرایش موی خود وقت زیادی صرف کند و مراحل مشخصی را
انجام دهد و هرگونه تفاوت هر چقدر جزئی با آنچه مد نظر فرد است او را نگران و
برآشفته کند.
علت
خودزشت پنداری روشن نیست، اما بررسیها نشان میدهد که کسانی که در بچگی یا
نوجوانی مورد تحقیر، تمسخر، آزار یا سوءاستفاده جنسی قرار گرفتهاند و اعتماد به نفس
پایینی دارند بیشتر از دیگران به این اختلال دچار میشوند.
مبتلایان
به خودزشت پنداری ممکن است از احساس گناه نیز عذاب بکشند، به سوء مصرف مواد مخدر روی
بیاورند یا به خود آسیب بزنند (تیع زنی).
میزان خودکشی نیز در مبتلایان به میزان قابل توجهی بیشتر از جمعیت
عادی است.
اختلال
خودزشت پنداری بیماری درمان پذیری است
نشانههای مبتلایان به خود زشت پنداری
:
- دائم ظاهر
خود را با دیگران (یا با مدلهای نشریات و هنرپیشهها) مقایسه میکند.
- وقت زیادی جلوی آینه میگذراند
یا از آینه فرار میکند.
- وقت زیادی صرف میکند که نقصی
را که در ظاهرش (معمولا صورت) میبیند مخفی کند.
- در جمع احساس ناراحتی و اضطراب
دارد و از محیطها و شرایط اجتماعی پرهیز میکند.
ـ در مراجعه برای درمان یا درخواست کمک اکراه دارد چون میترسد
به او برچسب سطحی بودن زده شود.
- دیگران ممکن است او را
خودشیفته و مجذوب خود یا سطحی ببینند.
- ممکن است در رژیم یا ورزش
افراط کند.
- ممکن است در آرایش افراط کند و
وقت بسیاری صرف آرایش موی خود کند.
- بیشتر این افراد نقص را در
صورت خود میبینند، بینی، دهان، چشم، گونه، ابرو، چانه یا لب و دندان.
ـ برای
برطرف کردن نقصهای برشمرده در بند بالا، به عمل جراحی های پیگیر میپردازند.
ـ دیگر اعضای بدن مثل سینهها یا اندامهای تناسلی در درجه بعدی هستند.
ـ بعضی
ممکن است خود را زیادی چاق یا زیادی لاغر ببینند یا خود را به خصوص از نظر جنسی
فاقد جذابیت و زیبایی بدانند.
ـ برخی
مشاغلی که به ویژگیهای بدنی ارتباط دارند شاید فرد را بیشتر در معرض خودزشت
پنداری قرار دهند. هنرپیشهها، مدل ها (مانکنها)، بدنسازها و امثال آنها از این
نظر بیشتر در معرض هستند.
ـ کمال
گرایی (perfectionism) و ترس از
تنها و منزوی بودن هم در این افراد بیشتر دیده میشود و مثلا فکر میکنند برای
دوست یا همسر پیدا کردن باید ویژگی های جسمانی خاصی داشته باشند.
موثرترین راه
درمان خودزشت پنداری درمان دارویی با داروهای ضد اضطراب است.
کامکار 2021/06/18
این بیدانشی مردم، جان به لب آورد، مرا!
اینچ
میگویم به قدر فهم تست
مُردم
اندر حسرت فهم درست
است
یا هست؟
نویسنده:
محمد کاظم کاظمی (شاعر، نویسنده و منتقد ادبی افغان که کتابهای متعددی درباره
ادبیات فارسی و شعر در افغانستان نوشته است.)
استفاده
نابهجا از فعل "هست" در زبان گفتاری و نوشتاری به یکی از عادتهای غلط
در میان فارسی زبانان تبدیل شده است.
به
خاطر میآورم معمایی شوخیگونه را كه گاهی در محافل دوستانه یا مسابقات هوش صدا و
سیما در كابل مطرح میشد پرسش میکردند:
كدام
عبارت درست است؟
زردی
تخم مرغ سفید "است" یا زردی تخم مرغ سفید "هست"؟
كسی
كه در برابر این معما قرار میگرفت، نگران بود كه در تشخیص معنای "است"
و "هست" دچار اشتباه شود و بالاخره با تفكر و تردید، یكی از این دو را
بر میگزید كه مثلاً "زردی تخم مرغ سفید است" و آن گاه خنده جمع بلند میشد
كه:
"زردی تخم مرغ كه سفید نیست،
زرد است."
ولی
از همان هنگام، برایم این مطرح بود كه بالاخره "است؟" یا "هست؟"
و این تردید وقتی افزوده میشد كه كسی میگفت:
"من در خانه استم" و من
نمیدانستم كه چرا نمیگوید:
"من در خانه هستم."
ولی
بعدها دیدم كه قضیه به آن پیچیدگی هم نیست و به واقع پیچیده به نظر میآید. حال كه
یكی از دوستان خواسته است تا در این موضوع روشنی بیندازم، عرض میكنم که:
پیش
از همه باید گفت كه "هست" خود یك فعل مستقل است، از مصدر
"هستن"، به معنی "وجود داشتن" و بنابراین، به تنهایی قابل
استفاده است. ولی "است" فقط یك رابطه است در جملات اسنادی و اسناد دادن
چیزی به چیزی دیگر را نشان میدهد.
مثلاً
ما میگوییم "خدا هست" یعنی "خدا وجود دارد." و این جمله كامل
است. فعل و فاعل خود را دارد. اما اگر بگوییم "خدا است." عبارت ناقص به
نظر میآید و این پرسش را به میان میكشد كه خدا چه چیزی است؟ یا در كجا است؟
اینجا مثلاً باید گفت "خدا كریم است." یا "خدا با ما است".
از
سوی دیگر، "هست" بر "وجود" چیزی دلالت میكند و
"است" بر "چگونگی" آن. وقتی میگوییم "آب هست."
یعنی اینجا آب وجود دارد. اما وقتی میگوییم "آب سرد است." دیگر بحث از
وجود آب نیست، از چگونگی آن است.
اما
این قضیه گاهی كمی پیچیده میشود، وقتی كه از عبارت، هم وجود چیزی را بتوان
استنباط كرد و هم چگونگی آن را. بهراستی كدام یك از این دو عبارت درست است؟
"آب در كوزه هست" یا "آب در كوزه است."
بهواقع
هر دو عبارت درست است، ولی هر یك در جای خود و معنای خود.
در
جمله "آب در كوزه هست." هدف این است كه وجود آب را روشن كنیم.
گویا
كسی صرف بودن یا نبودن آن را از ما پرسیده است و ما به این پرسش پاسخ میدهیم كه
"در كوزه، آب هست؟" یعنی "آب وجود دارد؟"
اما
وقتی میگوییم "آب در كوزه است." بهواقع موقعیت آب را روشن میكنیم و
به این پرسش پاسخ میدهیم كه "آب در كجاست؟" گویا پرسشگر خود میداند
كه آبی در كار هست. میخواهد بداند آن آب در كجاست. پس وجود و عدم در كار نیست،
بلكه چگونگی یا موقعیت مهم است. اینجاست كه "است" به كار میآید.
در
گویش و حتی نگارش بعضی مردم، گاه چنین عبارتی میبینیم: "من در خانه
استم." بهراستی این درست است یا نه؟ اینجا باید توضیح دهیم كه اگر تكیه
اصلی بر "بودن" باشد، باید گفت "من در خانه هستم." یعنی
"خاطرجمع باش كه من در خانه حضور دارم." اما اگر تكیه اصلی بر
"خانه" باشد، یعنی صرفا بخواهیم موقعیت خود را بیان كنیم، باید گفت
"من در خانهام." یعنی مثلا "در مغازه یا خیابان نیستم."
اما
این شكل دوم را در بعضی از مناطق، به صورت "خانهام." نمیگویند، بلكه
به صورت "خانه استم." بیان میكنند، چون شكل اول، در گویش محلی آنها
قابل بیان نیست. به طور كلی در گویش كابل و اطراف آن، و نیز در گویش مناطق مركزی
و شمال افغانستان، "است" همانند یك فعل، برای همه ضمایر صرف میشود و
مثلا میگویند: "خوب است، خوب استند، خوب استی، خوب استید، خوب استم، خوب
استیم" در حالی كه در مناطق غربی افغانستان گفته میشود (به (شكل محاورهای)
"خوب است، خوباند، خوبی، خوبید، خوبم، خوبیم." در مناطق مختلف ایران
نیز همین گونه است و "استم" و "استیم" و امثال اینها را
نداریم.
چون
در گویش كابل و اطراف آن، "استم" و "هستم" هر دو رایج است،
میان اینها گاه اشتباه نیز رخ میدهد و طرف در حالی كه میخواهد حضور در خانه را
برساند، میگوید "من در خانه استم."
یعنی
"من در خانه هستم." و این درست نیست. در مناطق غربی افغانستان به جای
این، میگویند: "خونهیم" و در ایران میگویند "خونهم" و
به همین لحاظ، این اشتباه در آنجاها بسیار رخ نمیدهد.
خوب،
بالاخره "زردی تخم مرغ سفید است؟" یا "هست؟" با آن چه تا
كنون گفته شد، روشن میشود كه سخن از وجود داشتن زردی نیست، بلكه سخن از چگونگی
آن است، پس حال با آرامش خاطر میتوانیم بگوییم "زردی تخم مرغ سفید
است." نه، ببخشید، "زردی تخم مرغ، زرد است."
کامکار2021/04/24
دیمیتری
شوستاکوویچ (Dmitri Shostakovich)؛
بی
شک دیمیتری شوستاکوویچ (Dmitri Shostakovich)؛ در آفرینش اثر جاودانی خود String Quartet No. 8
تحت
تأثیر تراژدی رستم و سهراب قرار گرفته بوده است و آن داستان را در مقابل چشمان خود
همی داشته است.
چون
به راحت طرح نقشه قتل فرزند در ابتدا اثر تصویر شده است. و شوستاکوویچ با قدمهای
بسیار سنگین و آرام در این طرح شوم پیش میرود.
.
نبرد
این دو شخصیت اصلی داستان، یعنی رستم و فرزندش سهراب را دیمیتری شوستاکوویچ از
دقایق پنجم در اثر خود شروع میکند.
و
در دقیقه یازده و پنجاه ثانیه اثر، ضربات تیغ بران پدر که پهلوی نوجوان خود سهراب
را میدرد شنیده میشود.
غمی
بود رستم ببازید چنگ
گرفت
آن بر و یال جنگی پلنگ
خم
آورد پشت دلیر جوان
"زمانه" بیامد نبودش توان
زدش
بر زمین بر به کردار شیر
بدانست
کاو هم نماند به زیر
سبک
تیغ تیز از میان برکشید
بر
شیر بیدار دل بردرید
بپیچید
زان پس یکی آه کرد
ز
نیک و بد اندیشه کوتاه کرد
.
"زمانه" به معنای خواست
تمام عیار اجتماع/مردم و فراساختههای جامعه وقت آمده است.
سماجت
پدر در به قتل رساندن فرزند خود که متن زیر ساختی اثر میباشد درست و بطور دقیق در
زمانهای مناسب خودنمایی کرده و به گوش مینشیند، تا یاد آور تصمیم پدر برای به قتل
رساندن فرزند باشد و این تصمیم شوم را، زنده نگاه دارد.
پشیمانی
جانسوز پدر از قتل فرزند در دقایق شانزدهم اثر، تصاویر بسیار قوی و تأثیر گذاری ست
که دیمیتری شوستاکوویچ تا پایان اثر خود آن را حفظ میکند.
رستم،
پس از به قتل رساندن فرزند خود، این چنین فغان سر میدهد:
کدامین
پدر هرگز این کار کرد؟
سزاوارم
اکنون، بگفتار سـرد
به
گیتی؛ که کُشت ست فرزند را؟
دلـیر
و جوان و خـردمند را
کامکار
2021/03/29
تگدیگری، عرفان و زن
پایگاه جامعه در روند گردش
اقتصادی و فرهنگی آن، همراه با ملغمه ادیان و مذاهب؛ صورت ویژهای را ساختار است
که انعکاس آن بهدور از زمان و مکان در تمامین ادیار و اعصار وجود داشته است.
یکی از کارهایی که در مسلک
صوفیان، بهعنوان عملی خوب و مثبت انجام میگرفت، گدایی و تکدیگری بود که سران
صوفیه، پیروان خود را به ترک اشتغال و عمل گدایی فرا میخواندند.
شیخ باخرزی متوفای 736 هجری،
در مثبت نشان دادن چهرهی گدایی و دریوزگی، میگوید:
«... ـ درخواست کمک از دیگران و دست دراز کردن به سوی افراد،
اساساً همیاری در تقوا و نیکی است، نه تکدی گری» [اورادالاحباب، ج 2 ، ص19.]
در تأیید و پافشاری این اندیشه
و رفتار ویژه ابوسعید ابوالخیر نیز میگوید:
«... ـ به خدمت درویشان مشغول شدیم
و زنبیلی برمیگرفتیم و بدین مهم قیام مینمودیم و خاک و خاشاک بدان زنبیل بیرون
میبردیم؛ چون مدتی بر این مواظبت کردیم و این ملکه گشت، از جهت درویشان به سؤال
(گدایی) مشغول شدیم که هیچ سختتر از این ندیدیم بر نفس.» [اسرار التوحید، ابوسعید
ابوالخیر، نشر امیرستان، تهران، 1378 ش، ص 34.]
و اگر گمانم درست بوده باشد!
نباید فراموش کنیم؛؛؛ تگدیگری
و بیان/ابراز نیازمندی یکی از مراحل عرفان است.
صوفیان در تصوف هفت مقام تصور
کردهاند از این قرار:
1)
مقام توبه
2)
ورع
3)
زهد
4)
فقر
5)
صبر
6)
رضا
7)
توکل.
و ده "حال" از این قرار:
1)
مراقبه
2)
قرب
3)
محبت
4)
خوف
5)
رجا
6)
شوق
7)
انس
8)
اطمینان
9)
مشاهده
10)
یقین.
و میبینید که در مقام چهارم
فقر و بیان آن است که با «تگدیگری» ابراز میگردد.
و این پدیده از هندوئیسم،
هندوگرایی یا آئین هندو (Hinduism) و آیین بودا یا آیین بودایی،
بودیسم (Buddhism) وعرفان مسیحیت در چندین صد سال
پیشین راهی ایران شده است.
و تا زمانی که ریشههای عرفان
در ایران خشک نشود و اشعار مولانا، شبستری، عطار و بهوِیژه حافظ و دیگر عارفان
بین ایرانیان زمزمه شود و توسط خوانندگانی چون شهرام ناظزی/ شجریان و ... خوانده
شود این رسم و سنت، بین ایرانیان رواج خواهد داشت.
و ملاها/آخوندها و دستگاه
حکومتی کنونی ایران، با این پدیده آشنایی کامل دارد و آن را نیک میداند.
کامکار 2020/09/11
چگونگی نظام حکومتی در ایران کنونی و
زنجیره پیامدهای آن
حکومت ایران پیش از انقلاب
مشروطه "سلطنت مطلقه" بود. انقلاب مشروطه، تأسیس مجلس و برقراری قانون
اساسی، آن را به "سلطنت مشروطه" تبدیل کرد.
پس از انقلاب اسلامی، شیوه
حکومت در ایران تغییر کرد و ابتدا نوعی نظام "نیمه ریاستی" برقرار شد که
در آن سمت "رئیس جمهوری" وجود داشت، اما دولت را "نخست وزیر"
با تصویب مجلس تشکیل می داد و اداره می کرد.
پس از تغییر قانون اساسی
جمهوری اسلامی در سال ۱۳۶۸، نظام حکومتی ایران به نوعی
نظام ریاستی تبدیل شد. اما وجود نهاد رهبری با اختیارات گسترده، شیوه حکومتی ایران
را منحصر به فرد کرده است.
این منحصر به فرد بودن شیوه
حکومتی ایران سبب شده است که سیلان و روانی دانش و یادگیری خود به خودی امور سیاسی
نزد شهروندان را به هیچ نزدیک کند و آنها را دچار سردرگمی کند. و پر واضح است که
وقتی ملت و کشوری دچار حماقت و نادانی سياسی گردد، و اخلاق سياسی در بين مردم آن
کشور به نزديکی صفر رسد، نیروی برهمکنش نهفته در این نادانی و حماقت سیاسی سبب
میشود که چه در نزد ایرانیان درون مرزی و چه در نزد ایرانیان برون مرزی همه چيز
رنگ سياسی بخود گیرد و شهروندان از کوچک و بزرگ، سياستمدار و سياستمند تقلبی
گردند. و بی شک نتیجه برهمکنش آن خواهد بود که پیام یکدگر را دشمنانه تعبیر کنند و
همچون گلوله توپ منتظر جرقه چاشنی پاشند تا آتشی مهیب تولید گردد.
این ستیز و دشمنی سياستمدار و
سياستمند تقلبی کم و بیش در تمام وسایل ارتباط جمعی و دنیای مجازی امروزین به
روشنی دیده میشود، که این کانال تلویزیونی به آن کانال تلویزیون دشنام میدهد و یا
در یک ویدیویی که در فیسبوک گذارده میشود جز ناسزاگویی و دشنام به دیگری محتوای
دیگری را نمیتوان دید.
این بیشرمی عمومی که دامنگیر
ایرانیان گشته است را در اکثر کامنتها ارسالی در مورد سخنان افراد متخصص و دارای
تحصیلات دانشگاهی بطور واضح میتوان دید و اکثر شهروندان از تعالی و کمال دیگری
(فرد تحصیل کرده و با سواد) در رنج و عذاب هستند.
سیاست جاری در ایران کنونی
(سال 2020 م.) سبب بروز و توسعه «اخلاقِ بی اخلاقی» و «ارزشِ بی ارزشی» گشته است.
ارزشِ بی ارزشی تا بدانجا
پیشرفته است که برای بیان روشنفکری و دانایی خود باید بی قید و شرط به دستگاه
حکومتی دشنام داد تا روشنفکری خود را ثابت کرد. حتی، برای به کرسی نشاندن و اثبات
روشنفکری خود باید بر ضد روشنفکری خود، نیز از شش جهت، درفش مخالفت بلند کرد و
مخالفت کرد. و در برخی از مواقع دیده شده است که موافق مخالف برای اثبات مخالفت
خود با موافقِ مخالف هم، مخالفت میکند.
و دیگر آنکه برخی از شهروندان عرب ستیزی را مد روز کرده و بجای «محمد» زرتشت را ستایش/تکریم و عبادت میکنند و بجای «علی»، کوروش را تکریم میکنند، و بجای «حسین» برای بابک خرمدین اشک میریزند.
حال، به نظامهای حکومتی نگاه
کوتاهی خواهیم داشت.
نظام چندحزبی:
نظامیست که در آن طیفی از
احزاب سیاسی متعدد در انتخابات نامزد میشوند و همه آنها به صورت جداگانه یا در یک
دولت ائتلافی شانس مشابه یا برابر برای به دست آوردن مقامها و پستهای دولتی
دارند.
گرایش به نظامهای چند حزبی
بیشتر در نظامهای پارلمانی رایج است تا نظامهای ریاستی مانند ریاستجمهوری.
برزیل، دانمارک، فنلاند،
آلمان، هند، اندونزی، ایرلند، اسرائیل، ایتالیا، مکزیک، سرزمینهای هلند،
نیوزیلند، نروژ، پاکستان، پرتغال، رومانی، صربستان، آفریقای جنوبی، اسپانیا، سریلانکا،
سوئد، تایوان و فیلیپین نمونههایی از ملتهایی هستند که از نظام چند حزبی در
دموکراسیهایشان به صورت مؤثر استفاده میکنند. در این کشورها، معمولاً هیچ حزب
تکی اکثریت پارلمان را خودش به دست نمیآورد. در عوض، احزاب سیاسی متعدد از ائتلافها
با هدف توسعه بلوکهای قدرت برای حکومت هستند.
در برخی از نظامهای چندحزبی،
فقط دو یا سه حزب شانس اساسی برای تشکیل یک دولت همراه با یا بدون تشکیل یک ائتلاف
را دارند. این حالتی ست که در کانادا و بریتانیا هست جایی که دولتهای اکثریت
بسیار رایج هستند. در بریتانیا، فقط حزب محافظه کار و حزب کارگر شانس جدی برای به
دست آوردن کرسیهای کافی برای تشکیل یک دولت را دارند.
نظام تکحزبی یا نظام حزبی فراگیر:
به نوعی از نظام حزبی گفته میشود
که در آن یک حزب سیاسی حکومت و دولت را تشکیل میدهد و دیگر احزاب اجازه ورود به
دولت یا شرکت در انتخابات را ندارند.
گاهی اوقات در واقع این اصطلاح
برای شرح نظام حزب حاکم استفاده میشود که در آن بر خلاف نظام تک حزبی احزاب غیر
حاکم اجازه انتخابات چند حزبی دموکراتیک (حداقل به صورت ظاهری و صوری) را دارند،
اما خط مشیها یا توازن در قدرت سیاسی بهطور مؤثر از پیروزی مخالفان در انتخابات
ممانعت میکند. معمولاً در نظامهای تک حزبی سرکوب جناحهای سیاسی رویهای آشکار
است. چین و کره شمالی تنها کشور های دارای نظام تک حزبی هستند.
نظام پارلمانی:
شیوه ای از حکومت است که در آن
یک دولت پارلمانی امور کشور را اداره می کند. در این سیستم تفکیک روشنی بین قوای
مجریه و مقننه وجود ندارد، اما "رئیس دولت" و "شخص اول کشور"
دو نفر هستند.
نمونه این نوع حکومت را در
اسرائیل می توان دید. در این کشور رئیس دولت نخست وزیر است و اعضای دولت، از جمله
نخست وزیر، عضو پارلمان هستند؛ اما رئیس جمهوری شخص اول کشور محسوب می شوند. شخص
اول کشور معمولا در این نظام ها اختیاراتی محدود دارد و سمتش عمدتا تشریفاتی است.
شیوهای از حکومت حزبی است که
در آن یک حزب سیاسی مشخص حکومت می کند و هیچ حزب دیگری اجازه معرفی نامزد برای
انتخابات ندارد. بعضی حکومتهای تک حزبی احزاب مخالف را تحمل نمیکنند اما به
احزاب وابسته و زیر مجموعه خود اجازه فعالیت میدهند.
نمونههای این نوع حکومت را در
چین، کوبا و سوریه میتوان یافت. در چین و کوبا حزب کمونیست حکومت میکند. در
سوریه حزب بعث طبق قانون اساسی حزب حاکم است، اما احزاب و گروههای وابسته به این
حزب اجازه فعالیت محدود دارند.
حکومت ریاستی:
در این نوع حکومت اداره کشور
به عهده رئیس جمهوری است و قوه مجریه از قوه مقننه تفکیک شده است.
نمونه این نوع حکومت را در
آمریکا میتوان یافت.
حکومت نیمه ریاستی:
که به نام نظام ریاستی -
پارلمانی نیز شناخته میشود شیوهای از حکومت است که در آن رئیس جمهوری و نخست
وزیر هر دو در ادراه امور روزانه کشور دخالت فعال دارند. تفاوت این نوع حکومت با
جمهوری پارلمانی در این است که شخص اول کشور مستقیما توسط مردم انتخاب میشود و
سمتش صرفا تشریفاتی نیست. تفاوت این نوع حکومت با نظام ریاستی هم در این است که
دولت اسماً توسط رئیس جمهوری پیشنهاد میشود اما تنها به پارلمان پاسخگو است و
پارلمان میتواند آن را وادار به استعفا کند.
نمونههایی از این نوع حکومت
در روسیه و لبنان برقرار است.
سلطنت مطلقه:
حکومتی است که شاه یا ملکه در
آن بر تمام شئون زندگی رعایای خود مسلط است. بعضی مقامات مذهبی در این نوع حکومت
قادرند مقام سلطنت را از برخی اعمال باز دارند و از او انتظار میرود به سنتها
پایبند باشد، اما قانون اساسی وجود ندارد و از نظر تئوری هیچ محدودیتی بر قدرت
مقام سلطنت اعمال نمیشود. هر چند در عمل وزن و نفوذ برخی گروههای اجتماعی، قدرت
سلطنت را محدود میکند.
نمونه این نوع حکومت را در
عربستان سعودی و برونئی میتوان دید.
سلطنت مشروطه:
نوعی از حکومت سلطنتی است که
در آن یک پادشاه یا ملکه شخص اول کشور است اما قدرت او را قانون اساسی محدود میکند.
اکثر کشورهای مشروطه سلطنتی نظام پارلمانی دارند.
نمونه این نوع حکومت را در
بریتانیا میتوان یافت که در آن سلطنت تقریبا مقامی تشریفاتی است و دولتی پارلمانی
اداره امور کشور را به عهده دارد.
*******
آیا حکومت کنونی ایران، یک حکومت پدر (الله) ـ میراثی ست؟
سلطه موروثی
سلطه موروثی یا «پاتریمونیالیسم» انگلیسی Patrimonialism اصطلاحی است که توسط ماکس وبر Max Weber جامعه شناس، استاد
اقتصاد سیاسی، تاریخدان، حقوقدان و سیاستمدارِ آلمانی ابداع شده است.
«پاتریمونی» از لفظ «پاترPater » لاتین به معنی پدر (در
ایران الله و جانشین او) میآید و به معنی ملک ارثی یا ملکی است که از پدر (در
حقیقت مالک اصلی خداست/// این امانت بهر روزی دست ماست) یا نیاکان به ارث رسیده
باشد.
وبر Max Weber پاتریمونیالیسم را نوعی از حکومت میداند که فرمانروایش
آن را در حکم ملک شخصی خود انگارد.
غرض اصلی از تأسیس این نوع حکومت (ولایت فقیه) برآوردن
نیازهای خانواری (اهلبیت) شخص فرمانرواست. صاحب منصبان دولتی همگی در حقیقت چاکران
و نمایندگان فرمانروا هستند.
حکومت پدر (الله) ـ میراثی
حکومت پدر ـ میراثی (پاتریمونیال) گونهای از حکومت است که نفوذ طبقههای بالا
و متوسط را از قدرت کوتاه میکند و حاکم میتواند اراضی و کسب و کار افراد را
بدون هشدار قبلی از آنان تصاحب کرده و بگیرد.
ارتشهای کشورهای پدر ـ
میراث به حاکم وفادار دار هستند؛ نه به کشور و مردم آن.
آنچه در نظام پدر ـ میراثی معنایی ندارد تفکیک حوزهٔ
امور خصوصی از حوزهٔ امور عمومی است؛ یعنی میان منافع شخصیِ صاحب منصب و منافع
عمومی که به نحوی با منصب او ارتباط داشته باشند تمایزی وجود ندارد. در چنین نظامی
شایسته ـ سالاری (فردِ کاردان) معنی ندارد و تنها وفاداری فرد به صاحب منصب
بالاتر معیار گمارش اوست.
حکومت پدر ـ میراثی
فاقد دستگاه اداری و مدیریت (administration) آن به معنای جدید و مدرن امروزین است و به رغم ظاهر آن،
نوعی حکومت خانخانی و ملوک الطوایفی است که در آن چیزی به نام دولت وجود ندارد.
گرچه ظاهراً نظام پدر ـ میراثی ناگزیر به برپایی دستگاه
اداری و مدیریت (administration) میشود،
اما تفاوت این دستگاه با دیوان ـ سالاری (افراد متخصص و کاردان) جدید در این است
که در دستگاه پدر ـ میراث و صاحب منصبان آن معمولاً منصب خود را از شخص سلطان/
ولایت فقیه میخرند و بدین طریق مالک منصب خود میشوند. گزینش و انتخاب افراد
شایسته و کاردان، بطور خود ـ به ـ خود پایمال شده و از بین میرود.
کامکار 2020/01/29
وجود ده (10)ها شکل دیگر بین نرینه و مادینه
در داستانهای کتب مقدس در دینهای
ابراهیمی آمده است:
نوح پیامبر به فرمان خدا یک
کشتی ساخت تا خود، خانواده خود، و کسانی که به وی ایمان آورده بودند و نمونهای از
هر حیوان را از پیامدهای طوفان سهمگینی که در راه است نجات دهد.
بر اساس تورات و قرآن، نوح
پیامبر دستور ساخت کشتی بزرگی را از سوی یهوه (الله در قرآن) دریافت کرد که ساخت
آن سالها طول کشید.
کشتی میبایست آنقدر بزرگ باشد
که علاوه بر آدمیان (خویشان و پیروان نوح) از همه گونه جاندار، جفتی (مادینه و
نرینه) نیز در این کشتی جای بگیرد تا بعد از پایان سیل بزرگ ادامه حیات بر روی
زمین ممکن باشد.
به این نکته باید توجه شود که
در این داستان فقط از نرینهها و مادینهها سخن رفته است. و بر همین پندار داروین
و دیگر دانشمندان همان زمان او نیز ملاک را بر دو جنس "نر" و
"ماده" بنا گذاردند.
*******
تنازع بقا مهمترین اثر چارلز
داروین، دانشمند و طبیعیدان انگلیسی است که در سال ۱۸۵۹ چاپ شد. داروین در این کتاب نظرات جدیدی دربارهٔ تکامل،
پیدایش و انقراض انواع موجودات بیان کرد که در زمان خود جنجالهای فراونی را به
وجود آورد.
داروين در سال 1842 خلاصهای
از تئوری خود را آماده كرد و تا سال 1844 همچنان روی متن كامل آن كار میكرد. در
ماه ژوئن 1858 داروين كه هنوز سرگرم كم و زياد كردن مطالب اثر بزرگ خود و تجديد
نظر در مندرجات آن بود دست نوشتهای از «آلفرد راسل والاس» طبيعیدان انگليسی كه
در آن هنگام در جزاير هند غربی مشغول مطالعات علمی بود دريافت كرد. اين دستنوشته
حاوی خلاصهای از تئوری تكامل والاس بود كه اصول آن تفاوتی با تئوری تكامل داروين
نداشت. والاس مستقلاً و بدون اطلاع از كارهای داروين تئوری خود را تنظيم و قبل از
چاپ و انتشار برای بهرهگيری از نظريات و احياناً انتقادات داروين، كه اكنون ديگر
دانشمندی برجسته و صاحب منزلت به شمار میآمد برای او فرستاده بود. يك ماه بعد
مقاله والاس و خلاصهای از كتاب داروين به شكل يك كار مشترك به يك هيئت علمی ارائه
شد.
داروين صاحب اصلی تئوری تكامل
انواع نبود. قبل از او افراد ديگری نيز چنين نظريهای را ارائه داده بودند كه از
جمله آنها میتوان از «جين لامارك» طبيعیدان فرانسوی و «اراسموس داروين» پدر بزرگ
چارلز داروين نام برد.
این راه گشایان علم بدلیل آنکه
هنوز علم وراث خودی نشان نداده بود و دگرگونی و گسترش درون گروهی انواع سخن روز
نبود، در چاه وَیل کتاب مقدس سقوط کردند و دانش خود را بر محور جنس «ماده» و «نر»
محدود ساختند.
و میدانیم، در آن زمان از پهنه
گستردگی تفاوتها بین دو مفهوم نرینه و مادینه دانشی در اختیار بشر نبود و هم اینک
با دادههای آماری میتوان ادعا نمود که حیوانات/انسانها فقط از دو گروه نرینه و
مادینه نیستند و بین این دو «ده (10)ها» جنس/شقوق دیگر نیز موجود است.
*******
ناز و کرشمه و عشق و سکس در
انتخاب طبیعی و بقای اصلحتر چارلز داروین در رساله اصل انواع ( ۱۸۵۹) از عشق و سکس بهعنوان دو اصل بنیادین در پدیده انتخاب
طبیعی Natural selection و بقای اصلحتر نام میبرد. با
انتشار این رساله باور انسان و دیدگاهی که ادیان آسمانی از خلقت و معالاً خلقت جدا
و مستقل انسان از دیگر موجودات ارائه میدادند فرو پاشید و پایههای ادیان
ابراهیمی بیثباتتر گردید.
داروین در بیان نظریه اصل
انواع از دانش تبارشناسی موجوداتphyllogenetics
دانش
کالبد مقایسهای
comparative anatomy دانش جنینشناسی مقایسهای comparative embryology و دانش سنگواره شناسی palaeontology بهرمند شده بود.
در قرن بیستم با کشف دو ساختار
بنیادین ماده زنده RNA
- DNA دانش
بیولوژی ملکولی یا دانش ژنتیک genetic
/molecular biology قدم به عرصه علم گذاشت.
در زمانی کوتاهتر دو دهه
ساختار توارثی Genome بسیاری از گروههای جانوری و
گیاهی شناسائی کردید و تبار شناسی زیستی که لینه Linnee سوئدی آنرا بر پایه تشابهات سطحی ساختار فیزیکی گیاهان و
جانوران ارائه کرده بود بیاری ساختار بیولوژی ملکولی اساس استوارتری پیدا نمود و
به نظریه انتخاب طبیعی و اصل بقای اصلحتر داروین استحکام و قطعیت بخشید
با شناخت ژنوم انسان (انسان دارای ۴۸ کرموزم که بستر فیزیکی ژنها است و ۳۲۰۰۰ واحد ژن میباشد) و مقایسه آن با دیگر جانوران و گیاهان دیده میشود که
انسان امروزی قریب٪ ۸ از ژنهایش را با باکتری ها ۱۵ تا ٪۱۸ با کیاهان ٪۲۱ با کرم خاکی ٪۳۶ با زنبور عسل ٪۸۵ با ماهیها و ٪ ۹۸ را با شمپانزه در اشتراک دارد.
جامعه شناسان زیستی Sociobiologists بر این باورند که نظریه انتخاب
طبیعی داروین کلیدی بود که در بسیاری از دانشها را بر روی انسان گشود و نشان داد
که منشا رفتارهای ما درپدیده ناز و کرشمه و عشق و سکس نیز نشئه گرفته از پدیده
انتخاب طبیعی هستند.
دیوید باراش David P. Barash, 1946 استاد روانشناسی تکاملی در
دانشگاه واشنگتن بر این باور است که رفتارهای جنسی ما (ناز و کرشمه و عشق و سکس) و
آمادگیهای ذهنی ما (ضمیر آگاه و ضمیر نا خود آگاه) برای پذیرش باورهای دینی و هنر
همه و همه ناشی از طراحی مغز انسان در پدیده انتخاب طبیعی است.
چالشی که نیاکان شکارچی و میوه
چین ما در حدود ۱.۷ ملیون سال پیش (زمان جدایش
انسان از عموزادگان بوزینه خود) رو برو بودند مربوط به مغزی بود که از دوران
پارینه سنگی در جمجه انسان باقی مانده بود.
در تحول انسان پارینه سنگی به
انسان نو سنگی پدیده انتخاب طبیعی نرم افزار لازم برای مغز انسان مدرن را فراهم
ساخت.
David P. Barash
باراش میگوید:
"... ـ نقش مغز راهنمائی اعضای درونی بدن و جهت
دادن به رفتارهای بیرونی انسان است."
این راهنمائی و جهت دادن به
گونهای است که در سیر تحول Evolution
ما
را به حد اگثر بهرهوری و سودجوئی برساند.
به اعتقاد باراش منشا کشش ما
به سوی دین را نیز باید در انتخاب طبیعی جستجو کرد. باراش مهمترین اختلاف زن و مرد
مدرن را با بوزینگان اجدادی در نحوه تحقق سکس میداند.
در شمپانزه های ماده در هنگام
امادگی برای سکس و باروری الت تناسلی جنس ماده متورم و صورتی رنگ تر میگردد و
هورمون خاصی ترشح میکند که سبب اطلاع رسانی و اگهی برای شمپانزهای نر و طلب سکس
میشود.
در جنس ماده انسان دانا (زن
همو ساپینس) بهترین موفق ترین استراتژی برای سکس و باروی همانا دست آزیدن به ناز و
کرشمه برای جلب نظر جنس نرمطلوب و پنهان نگاه داشتن عادت ماهیانه (دوره پریود) است.
ناز و کرشمه در جنس ماده با
رفتار های ویژهای که با نگاه و لبخند و حرکات دلپذیر دیگر چون نظیر چنک انداختن
در گیسوان و لغزش های ارام دراندام های مختلف بدن همراه است که در جلب نظر و کشیدن
مرد اهمیت ویژه دارد. از سوی دیگر پنهان بودن زمان عادت ماهیانه در بانوان سبب می
شود که جنس نر (مرد) همواره به حدس و گمان وا داشته شود و سبب گردد که مرد مدت
طولانیتر در کنار زن باقی میماند تا از بار دار شدن زن با خبر شود و در نگاهداری
و پرورش نوزاد خود مشارکت نماید.
از سوی دیگر عادت ماهیانه که
در نزد انسان بر خلاف شمپانزه آشکار و قابل رویت نیست امتیاز بهتری است که در
انتخاب طبیعی نسیب انسان گردیده است چه این پدیده به زن این اختیار را می دهد که
در انتخاب مرد برای باور شدن و سکس دقت نظر و انتخاب بهتری داشته باشد و در ضمن او
را از شر مبارزه بیامان مردان برای دسترسی به سکس در امان نگاه دارد.
و
... دانستن آن نیک است!
در میان داستان حماسی گیلگمش
که در حدود دو هزار و پانصد سال پیش از میلاد، در الواح سومری نوشته شده، اشارهای
به داستان طوفان سومری و بابلی شده است.
میلاد مسیح کمی بیش از 2000
سال پیش بوده است.
اسلام 600 سال پس از میسحیت
پیدایش شد.
.
با یک حساب سر انگشتی میتوان
گفت ساخت کشتی نوح تقریباً 4000 سال پیش از اسلام اتفاق افتاده است.
حال پیدا کنید پرتقال فروش را.
.
گداختن آهن و آهنگری در ۱۲۰۰ (پیش
از میلاد) در آفریقای باختری آغاز گشت. عصر آهن در کرانههای مدیترانه با آغاز
دوره تاریخی هلنی و امپراتوری روم، در هندوستان با بوداییگری و جینیسم، در چین با
کنفوسیوسگرایی و در شمال اروپا با سدههای میانی آغازین به پایان رسید. با این
حساب سر انگشتی باید بگویم که نوح 1500 سال پیش از کشف آهن و ذوب آن کارخانه میخ
سازی داشته و آن را به کشورهای دیگر نیز با کشتی های چند تنی صادر میکرده است و
یکی از کشورهایی وارداتی هم ایران کنونی زمان آخوندها ست.
کامکار 2019/12/04
وضعیت سیاسی ایران در یک نگاه کوته
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر
بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه
زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح
افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه
زدند
در فلسفه معمول است:
«... - اثبات
شی نفی ماعدا نمی کند ؛ لازمه بودن چیزی نبودن دیگری نیست.»
و چون نظام حاکم بر ایران هم
اینک از هیچگونه کژی معقول و یا نامعقل مبرا وجدا نیست؛ لذا، هرگونه بیان تشریحی و
توصیفی بر سکوبِ کژی استوار گردد و دلایل آمده بر رد؛ و یا عکس آن؛ تهی و بی مغز
میشود.
همانگونه که آمده است:
تقسیمبندی حیدری و نعمتی:
در بسیاری از شهرهای ایران از
اواخر قرن نهم هجری قمری در ایران عصر صفوی تا دهههای اخیر وجود داشتهاست. این
گروهها هر کدام در بخشی مجزا از شهرها ساکن بودند و همیشه دشمنیها و رقابت بین
این دو گروه وجود داشت. اختلافات حیدری و نعمتی گاه به دعواها و نزاعهای جمعی
بزرگی در شهرهای ایران منتهی میشد.
معمولاً ریشه این نام و دلیل
دشمنی با جناح مخالف برای اعضای دو فرقه ناشناختهبودهاست. در بعضی نقاط دامنه
افراد این دو گروه از شهرها به دهات مجاور کشیده میشدهاست. در تعطیلات عمومی،
یکی از این دو دسته به دسته دیگر حمله میکرد تا برتری خود را برقرار سازد. در
سایر روزها لوطیها و کشتی گیران یک گروه، گروه دیگر را به مبارزه میطلبیدند.
در زمان اعیاد مذهبی خشونت بین
این دو گروه همواره مورد انتظار بود و در ایام سوگواری امام سوم شیعیان کار گاه به
درگیریهای خونباری میکشید.
جوانان حیدری و نعمتی بطور
دائم بر سر مسائل کوچک و بزرگ با هم درگیری و زد و خورد داشتند. مهمترین محل
برخورد حیدریها و نعمتیها در مراسم و هیئتهای تاسوعا و عاشورا بوده که محلی
برای نمایش قدرت دو گروه در سطح شهرها محسوب میشد.
ملکوم (ديپلمات، نظامی و ايران
شناس«سرجان ملكم») در جریان سفرهای خود ذکر میکند که این دو دسته نسبت به هم
حسادت شدیدی داشتهاند و در روزهای محرم به هیئتهای هم حمله، و با تخریب اموال
یکدیگر خرابکاری میکردهاند. او اشاره میکند که این نزاعها اغلب جدی بوده است و
بسیاری از مردم جان خود را از دست میدادند. مردم محلی قربانیان این درگیریها را
«هدیهای» به پروردگار میدانستهاند.
*******
در مورد پیشینه این نام لمبتون
(آن کترین سواینفورد لمبتون) به انگلیسی: Ann Katherine Swynford Lambton فوریه ۱۹۱۲ - ۱۹
ژوئیه ۲۰۰۸
پروفسور ایرانشناس در دانشگاه
لندن و پارسیدان انگلیسی و کارشناس تاریخ ایران در دورههای سلجوقیان، مغولها،
صفویان و قاجارها و پژوهشگر برجستهٔ مسائل ایران بود. مینویسد که شهر شیراز در
دوران صفویه دو گروه رقیب را در خود جای داده بود. حیدریها که پیرو شیخ حیدر
صفوی بودند و در شرق شهر سکنا داشتند و نعمتیها که در غرب شیراز ساکن بودند و
پیرو شاه نعمتالله ولی بودند. در زمان کریم خان زند شیراز یازده بخش داشت که پنج
تای آنها بخشهای حیدری، پنج تای آنها نعمتی و یک بخش متعلق به یهودیان بود.
درگیریهای حیدری - نعمتی در شیراز در عصر قاجار ادامه داشته و از عوامل افول این
شهر در این دوران بودهاست.
*******
در سال ۱۵۷۱
یک جهانگرد ایتالیایی مینویسد که تبریز به نه محله تقسیم میشود که پنج محله به
یک گروه و چهار محله به گروهی دیگر تعلق دارد و حیدری نعمتیها بیش از سی سال است
که در دشمنی با یکدیگر بسر میبرند.
کامکار 2019/06/28
اختلال شخصیت ضد اجتماعی
نوعی اختلال شخصیت است که در آن فرد نمیتواند با موازین اجتماعی سازگار شود و در قبال رفتارهایش احساس گناه و نگرانی ندارد.
مشخصه این اختلال،
اعمال مداوم ضد اجتماعی یا خلاف قانون است، اما این اختلال مترادف با بزهکاری
نیست.
بیماران مبتلا به
اختلال شخصیت ضد اجتماعی هیچ وقت راست نمیگویند و هرگز نمیشود به آنها اعتماد
کرد که وظیفهای را درست انجام دهند یا اساساً بههیچ یک از ملاکهای متعارف
اخلاق پایبند باشند.
لاابالیگری جنسی، همسر
آزاری، کودک آزاری، و رانندگی در حین مستی، اتفاقاتی شایع در زندگی این گونه
بیماران است و چیزی که خیلی مشهود است، این است که آنها هیچ وقت از کارهای خود
پشیمان نمیشوند.
اختلال شخصیت ضداجتماعی
را باید از رفتار جنایی که برای کسب منفعت صورت میگیرد، متمایز کرد، زیرا با
ویژگیهای شخصیتی شاخص این اختلال همراه نیست. رفتار ضداجتماعی بزرگسالان را میتوان
برای توصیف رفتار جنایی، پرخاشگرانه یا سایر رفتارهای ضداجتماعی به کار برد که
مورد توجه بالینی قرار میگیرند، ولی با تمام ملاکهای اختلال شخصیت ضداجتماعی
مطابقت نمیکنند.
صفات شخصیتی ضداجتماعی،
تنها هنگامی بهعنوان اختلال شخصیت ضداجتماعی تلقی میشوند که انعطاف ناپذیر،
ناسازگارانه و پایدار بوده و موجب اختلال کارکردی یا پریشانی ذهنی قابل ملاحظه
شوند (DSM-IV-TR.2000).
الف) فرد تقریباً در همه جنبههای زندگی به حقوق دیگران احترام نمی گذارد و آنها را نقض میکند. این رفتار از ۱۵ سالگی شروع شدهاست، و سه مورد (یا بیشتر) از موارد زیر آن را نشان میدهند:
1. فرد با پیش نگرفتن رفتارهای قانونی، هنجارهای اجتماعی را رعایت نمیکند، و این موضوع را تکرار ارتکاب اعمال مجرمانهای که به دستگیری او منجر میشوند نشان میدهد.
2. مکار و فریبکار است، و این موضوع را دروغگوییهای
مکرر، استفاده از نامهای مستعار، یا کلاهبرداری از دیگران به منظور سودجویی شخصی
یا لذت بردن نشان میدهند.
3. فرد بدون فکر و بلافاصله بر اساس امیال ناگهانی خود عمل
میکند یا نمیتواند از پیش برنامه ریزی کند.
4. زود رنج، زودخشم، و تحریک پذیر، یا پرخاشگر است، و این
موضوع را تکرار دعواها یا تهاجمهای فیزیکی نشان میدهند.
5. با کارهای خطرناکی که انجام میدهد، ایمنی خود یا
دیگران را رعایت نمیکند.
6. تقریباً در همه امور بی مسئولیت است، و این موضوع را
تکرار قانون شکنیها در محل کار یا رعایت نکردن مسئولیتهای مالی نشان میدهند.
7. پشیمانی و عذاب وجدان ندارد، و
این موضوع را بیتفاوتی او نسبت به ناراحت کردن دیگران، بدرفتاری با آنها، یا
دزدیدن اموال آنها، یا تلاش برای توجیه این اعمال، نشان میدهند.
ب) فرد حداقل ۱۸ سال سن دارد.
پ) شواهد موجود نشان میدهند که فرد اختلال سلوک/رفتار و کردار دارد و شروع آن
قبل از ۱۵ سالگی بودهاست.
ت) رفتار ضد اجتماعی صرفاً در طول اسکیزوفرنی یا اختلال دوقطبی روی نمیدهند.
اینک، پرسشهای بنیادین براین ست که:
چرا سه تمدن بزرگ؛
تمدن دره سند (دوران اوج: ۲۶۰۰-۱۹۰۰ پیش از میلاد) و ایران باستان و نیز فرهنگ کهن مصر باستان که میتوان گمان بُرد مردمان زمانش، از درجه هوشی بالائی برخوردار بودند (آثار و ابنیه تاریخی، صنایع دستی و هنرهای دستی باقی مانده، شاهد این مدعی ست) اکنون از درجه هوشی تقریباً 85 برخوردار هستند؟ و چه کارسازههای ناگوار و ناخوشی سبب شدند تا نه تنها پیوند آنان با گذشته خود را بگُسَلَاند، بلکه میزان ضریب هوشی آنان را تا بدین درجه (نسبت به میزان ضریب هوشی گذشته خود) نزول دهد؟
و این مهم، دامنگیر مردم Hittites نیز شد. و
چرا امپراتوری عثمانی پس از 600 سال حکومت خود و با قلمروی رسمی که به ۵/۶ میلیون کیلومتر مربع میرسید، افول کرد و به انحطاط کشیده شد؟
دولت عثمانی به عنوان بزرگترین و پهناورترین دولت اسلامی پس از فروپاشی خلافت عباسیان شناخته میشود و پهنه گسترده آن با Roman Empire باستان پهلو میزد.
قلمروهای دولت عثمانی در اوج قدرت خود شامل:
آناتولی و سوریه و فلسطین و عراق و ارمنستان و کردستان در آسیا و مصر و لیبی در آفریقا و بلغارستان و یونان و صربستان و آلبانی و بوسنی و رومانی را در اروپا شامل میشد.
این امپراتوری از نیمه سده شانزدهم میلادی خود را وارث رسمی خلافت اسلامی و رهبر جهان اسلام نیز میدانست؛ که مهمترین تجلی تمدن اسلامی بهشمار میرفت.
نکته بسیار مهم این است که پس از فروپاشی این امپراتوری اسلامی (کمتر از صد سال پیش) کشورهایی که زیر سلطه این امپراتوری بودند و اسلام در آنجا باقی ماند از جمله:
سوریه (ضریب هوش 87,0)،
فلسطین (ضریب هوش 84,5)،
عراق (ضریب هوش 87,0)،
کردستان (ضریب هوش؟)،
مصر(ضریب هوش 82,7) و
لیبی (ضریب هوش 84,0)،
در مقایسه با کشورهایی که زیر سیطره و برگماشته همین امپراتوری قرار داشتند ولی خود را از قید اسلام رها کردند، از جمله:
بلغارستان (ضریب هوش 93,3)،
ارمنستان (ضریب هوش 93,2)،
یونان (ضریب هوش 93,2)،
صربستان (ضریب هوش 93,3)،
آلبانی (ضریب هوش 90,0)،
بوسنی (ضریب هوش 93,2) و
رومانی (ضریب هوش 94,0)
از درجه هوشی پائینتری برخودار هستند.
و میانگین ضریب هوش کشورهای امپراتوری عثمانی رها شده از قید اسلام 92.9 و کشورهای رها نشده از قید اسلام 85 میباشد.
کامکار 2019/01/23
برای تعيين ریيس بدن، اعضاء بدن گرد هم آمدند.
مغز گفت:
كه مراست اين مقام! اريدون که
تمام دستورات از من است.
مغز و اعصاب، شايستگی رياست را
از آن خود خواند:
كه منم پيامرسان به شما، و بی
من پيامی نيايد!
.
ريه بانگ بر آورد:
اَبله! هان هوا، كه رساند؟
.... من، بیهوا، دمی نمانيد! پس رياست مراست.
.
دست گفت:
بی من هیچ نتوانید کرد! ریاست
از آن من باشد!
.
پا به سخن آمد و گفت:
کجا بدون یاری من توانید رفت؟
ریاست از آن من باشد!
.
چشم نوا در داد که مرا سلطانی
باید، که من نور و چراغ شما هستم و بی من هیچ نتوانید دید!
.
و هر عضوی به نحوی مدعی شد.
تا به آخر كه مقعد دعوی رياست
نمود.
دگر اعضاء بدن، بنای خنده و
تمسخر نهادند. و مقعد روی ترش کرد و برفت و شش روز بسته ماند.
.
اختلال در كار اعضاء پديدار
گشت!
.
روز هفتم، زين انسداد جانها
به لب رسيد.
دست را یاری کار نِه!
پا را یارای رفتن، نِه!
چشم را یارای دیدن نِه!
تنفس بند آمد!
و ...
.
مقعد با اتفاق آراء به رياست
منتخب شد.
کامکار 2018/12/10
انکار خرد و طرد آن
پس از اسلام دامنگیر انسان و
انسانیت شد.
فهم جهان این "بیخردان"
را فقط در مکتب بیخردان باید آموخت.
در مکتب خرد و آموزشگاه
علم/تحقیق و پژوهش، این نوع نگرش جایی ندارد.
آموزش علم و دانش، هوش طلب کند
و برای هر قدم پیشرفت در این راه دراز و پر پیچ و خم، باید زحمت کشید و عرق ریخت.
ولی اما که؛ دنیای بیخردان را
دنبال کردن بسیار ساده و روان است. و شما از زحمت اندیشیدن رها هستید. و منطقی
بودن و یا نبودن هر پدیده را یا به گوینده آن حوالت میدهید (قال الرسول الله صلى
الله عليه و سلم، قال نقی، قال تقی) و بدینگونه از زیر بار مسئولیت آنکه:
"هر
گفته که گفته شود، برای گوینده آن مسئولیت میافریند نیز رها میشوید." ویا
آنکه:
به الله حوالت میدهید که:
"الله
واعلم"، خدا داناتر است!
پس راه بیخردی بس آسوده و
مسیر دانایی/خردورزی و خردمندی، بسی مشکل/سخت مینماید. و
ابلهان و کمهوشان، راه آسوده
انتخاب کنند.
همانگونه که مولانا در 800 سال
پیش گفت:
«... ـ ما ز بالاییم و بالا میرویم
ما ز دریاییم و دریا میرویم
ما از آن جا و از این جا
نیستیم
ما ز بیجاییم و بیجا میرویم
...».
پژوهشگران، فیلسوفان و اشخاص
فرهیخته پیروان علم و دانش این نیک میدانند:
هر پدیده که قابل اندازهگیری
علمی باشد در مکان و زمان جاری ست و از روادید علیّت
(Causality) برخوردار است.
در اشعار بالا نه ساز ـ و ـ
کار زمان مطرح است و نه ساز ـ و ـ کار مکان، بلکه این دو هم رد میشوند و هم طرد
میگردند.
و این غزل برای یک بیخرد و در
مجمع ابلهان چه نیک بر دل نشیند.
کامکار 2018/12/06
همه، همه ـ کار شدند
یکی از خصوصیات ویژه برخی از
ایرانیان آنست که همه کاره هستند!
آنها در آن واحد و در یک چشم
بهمزدن:
غواص هستند! خلبان هستند! خیاط
هستند! مدیر مدرسه، بانک، شرکت خصوصی/عمومی، روزنامه، سازمان توریستی و ... هستند!
خلبان هواپیما و کاپیتان زیر
دریایی هم هستند!
پزشک، جراح مغز و قلب و دندان
نیز هستند!
روانشناس هستند و جامعهشناسی
و مردمشناسی را تمام کرده و آن را به میخ آشپزخانه آویزان کردهاند.
تدوینگذار قانون اساسی هستند
و نیز صلاح مملکت خویش به نیکی، دانند!
شاعر و نویسنده هم هستند!
باستانشناس هستند و تخصص در
کربن 14 را نیز یدک میکشند. و میدانند چرا در نقوش تخت جمشید، شیری بر گرده کاوی
پریده است.
پنجاه و هشت بار تاج قهرمانی
دو و میدانی جهانی را به حراج گذارده و قهرمان "فوتبال زیرآبی" هم،
هستند!
میترایسم را دانند و با
اهورامزاد شراب خوردهاند و زرتشت همبازی دوران کودکی آنان بوده است.
مهندس آب و برق و تلفن هم
هستند و برنامهریزی کامپیوتر را در سال 12
زندگی خود "فوت آب" بودند!
فیلمساز/هنرپیشه و آهنگساز
فیلم هم، هستند!
مفسر
سیاسی/اقتصادی/تربیتی/خانوادگی/خانواری و ... هستند!
متخصص کامپیوتر و جراح وسائل
الکترونیکی/الکتریکی هم، هستند!
نقاش و طراح و مهندس راه
وساختمان و پلسازی هم، هستند!
آشپزی میدانند، متخصص درمان
چربیهای اضافه در بدن و کاهش وزن هم، هستند!
کوهنورد و بحرپیما هستند و
درطب سوزنی هم مهارت دارند!
مکانیک ماشین (خودرو) و
هواپیما و زیردریایی نیز هستند!
.
و جالبتر از آن، آنکه:
هرآنچه شغل و کار که در جهان
نیست و هنوز بوجود نیآمده؛؛؛ آنها را هم؛؛؛ هستند!
کامکار 2018/11/22
و از آنجا که انسان پیکر نیافته و پیکر پذیر است !!!
قابل توجه آنکه گفت:
"... ــــ کی (چه کسی) گفته که زرتشت دین یا مذهب است."
ای ی ی ی ایرانی بیداااار شو!
زرتشت هم پیامبری بود همچون دیگر پیامبران و از این مهم تر آنکه اندیشه های اوست که در ادیان سامی دو باره جان دیگر مییابد، و دین یهود، مسیحیت و اسلام از آن جوانه میزند.
دین، که به آن آیین، و کیش نیز گفته میشود؛ در لغت به معنای راه و روش تعبیر شده که بر این اساس میتوان آن را به راه و روشی که افراد انسان برای زندگی خود اختیار میکنند تعبیر نمود.
همچنین دین در اصطلاح یک جهانبینی و مجموعهای از
باورها است که میکوشد توضیحی برای یک رشته از پرسشها که در طول زندگی بشر برای
او مطرح میشود مانند چگونگی پدید آمدن اشیا و جانداران و کیفیت آغاز و پایان
احتمالی چیزها، و چگونگی زیستن ارائه دهد.
زرتشت . [زَ ت ُ](اِخ ) زردشت
را... گویند که پیشرو و پیشوای آتش پرستان است. (برهان) (آنندراج).
بهمعنی زردشت. (جهانگیری).
یکی از نامهای شت زردشت.
(ناظم الاطباء).
اصل آن زَرَثوشتَرَ است.
(یادداشت به خط مرحوم دهخدا). زردشت، نام شخصی است از نسل منوچهر.
و معنی ترکیبی آن، زردشت یعنی آنکه زر پیش او زشت و مبغوض است، چنانکه در لغت دشت
گذشت و اکثر اهل اسلام او را کاذب و ساحر دانند و شیخ مقتول و فاضل شهرزوری و
علامه شیرازی و جمعی از متأخیرین، چون علامه دوانی و میرصدرالدین و غیاثالدین
منصور او را نبی فاضل و حکیم کامل دانند و ﷲ اعلم و زراتشت، زرداهشت،
زردهشت، زرادشت و زراهشت نیز گویند. و بعضی گفتهاند او آذربایجانی بود، چون
گشتاسب معجزه طلب کرد، به کوره مس تفته اندررفت. و در فقه امامیه از اهل بیت منقول
است که مجوس را شبه کتاب از آن ثابت کنند که ایشان را رسولی بود زردشت نام ، قوم
فرس وی را تصدیق نکردند و بکشتند و کتاب وی بسوختند و بعد از قتل پشیمان شدند و هر
کس هرچه از کتاب وی یادداشت نوشتند و خود نیز چیزی بدان دربستند و آن زند است که
الحال در میان است. (فرهنگ رشیدی) (از غیاث اللغات).
و رجوع به تاریخ ایران باستان
، یشتها، مزدیسنا، یسنا، خرده اوستا و زردشت شود.
*******
نهم پور زردشت پیشین بد او
براهیم پیغمبر راستگو
*******
زرتشتیان ایران یک اقلیت مذهبی
در کشور ایران هستند که به دین زرتشتی معتقد میباشند. بیشتر این افراد در استانهای
یزد و کرمان بسر میبرند. همچنین در قرن بیستم بر اثر مهاجرتهای گسترده این اقلیت
در شهرهای تهران، شیراز، اصفهان و اهواز نیز حاضر هستند. بیشتر زرتشتیان به
گویش "به ـ دینی" که از زبانهای ایران مرکزی بشمار میرود
تکلم مینمایند.
مَزدَیَسنا یا دین زرتشتی نامِ
دینِ پیامبرِ ایرانی، اشوزرتشت اسپنتمان است.
مزدَیَسنا صفتی است بهمعنای
پرستندهٔ اهورامزدا. مزدا همان خدای یگانه است.
مزدَیَسنا ضدِ دیویَسنا است.
دیویَسنا هم بهمعنی پرستندهٔ دیو یا دَئِوَ است و ضدِ آن واژهٔ "وی-دَئِوَ" یا
ضدِ دیو است.
مزدَیَسنا پیرامونِ ۱۲۰۰ (پیش از میلاد) تا ۱۰۰۰ (پیش از میلاد) از سوی پیامبر ایرانی، زرتشت اسپنتمان،
پایهگذاری شد.
دین زرتشتی برپایه یگانهپرستی
است، یعنی زرتشتیان به خدای بزرگی به نام اهورامزدا ایمان دارند
و برخی نیروهای طبیعی مانند آب، آتش، باد، خاک و خورشید را داری ایزدی مأخوذ از
صفات خداوند میدانند و سرچشمه پلیدیها و تاریکیها را در وجود خبیثی به
نام اهریمن جستوجو میکنند (نقل از: علیرضا شاهپور شهبازی،
راهنمای مستند تخت جمشید. بنیاد پژوهشی پارسه - پاسارگاد. چاپ ۱۳۸۴. تهران: انتشارات سفیران و انتشارات
فرهنگسرای میردشتی، ۱۳۸۴.
۱۸. شابک ۴–۶–۹۱۹۶۰–۹۶۴.
خدای نیکسرشت در کیش زرتشتی،
اهورامزدا نام دارد که به معنی سرور دانا است و پرستیده میشود. برای اهورا مزدا
در هرمزد یشت، در حدود شصت صفتِ نیک آورده شده و تقریباً همهٔ چیزهای خوب به وی
منتسب شدهاست. بر اساسِ گاتها، اهورامزدا هم آفریننده روشنایی و هم تاریکی است.(
گاتها، یسنا چهل و چهار، بندِ پنجم را ببینید)
چو یک چند سالان برآمد برین
درختی پدید آمد اندر زمین
در ایوان گشتاسپ بر سوی کاخ
درختی گشن بود بسیار شاخ
همه برگ وی پند و بارش خرد
کسی کو خرد پرورد کی مرد
خجسته پی و نام او زردهشت
که آهرمن بدکنش را بکشت
به شاه کیان گفت پیغمبرم
سوی تو خرد رهنمون آورم
جهان آفرین گفت بپذیر دین
نگه کن برین آسمان و زمین
...
بیاموز آیین و دین بهی
که بیدین ناخوب باشد مهی
اسفندیار
که پسر گشتاسب است، همچنان رستم، پهلوانی است. اسفندیار از صفت ویژه ای نیز
برخوردار است، و آن «روئین تنی»ی ست.
او همچون رستم، هفت - خوانی را پشت سر گذارده
و شاهزادهای ست که "دین بهی" (زرتشتی) را نیز گسترانیده و
گیتی را بر پدر راست ساخته.
از
من خواسته شد که بطور بسیار کوتاه در مورد بینش و یا بصیرت روشنگری نمایم.
بینش
یا بصیرت به انگلیسی Insight
فهمی
از خود و روابط با دیگران است که تجربههای پیشین را روشن یا فرد را در حل مسئلهای
یاری میکند.
بصیرت
به فرآیندی که بهوسیلهٔ آن مسائل حل شود گفته میشود و مشخصکنندهٔ سازماندهی یا
نوسازی است که شخص را به فهم روابط مربوط به راه حل توانا میسازد. ویا
بهطور
ناگهانی راه حل مسئلهای دشوار را به دست آوریم!
مانند:
داستان
نیوتن و درخت سیب!
داستان
ارشمیدس و یافتم یافتم او!
و بد نیست بدانیم که:
۱۸۰۰ سال پیش از مسیح، دین زرتشت سخن روز قیامت را مطرح کرده و آتشگاهی را توصیف میکند که انسانهای نیک، آتش آن را چون شیر و عسل؛ و انسانهای پلید آن را چون آهن گداخته بر جان خود احساس مینمایند.
روح مرده سه روز در کنار جسد میماند و سحرگاهان روز چهارم به سوی پل چینوت در قلهی کوه البرز (بلخ) روان میشود.
در آنجا دادگاهی در حضور:
ایزدان سروش، رشن و اشتاد و با نظارت ایندرا و میترا،
برگزار میگردد و با ترازو به کارهای نیک و زشت او رسیدگی میشود تا بتوان دید کدامین کفه ترازو سنگینتر است. سپس انسان نیکسرشت از راهی نورانی به سوی پردیس (بهشت)، و انسان گناهکار به درهای پرتاب میشود و دیوها او را از آنجا به دوزخ میرانند.
داستانهای تخیلی در مورد زرتشت
میگویند
که یک خدائی بوده که تنها خدای ایرانیان بوده و اسم این خدا "اهورا
مزدا" بوده است.
یک روز اهورا مزدا یکنفر بنام
زرتشت را به پیغمبری میرساند.
اما از آنجائیکه داستان جعلی
است، هیچکس نمیداند که روز پیغمبر شدن زرتشت چه روزی بوده است و اهورا مزدا در
آنروز چه چیزی به زرتشت گفته است.
جاعلین تاریخ میگویند که نام
مادر زرتشت "دوغدو"؛ و نام پدر زرتشت "پوروشسب" بوده
است؛ اما نمیدانند که خانه پدری زرتشت در کدام خراب شدهای بوده است.
جاعلین
تاریخ میگویند که:
نام پدر بزرگ زرتشت "فری
هیم روا" بوده است؛ اما نمیدانند که زرتشت چند سال پیش متولد شده
است.
جاعلین تاریخ میگویند که:
پدر و مادر زرتشت پنج پسر (و
نه هیچ دختری) داشتهاند که زرتشت سومین آنها بوده است. ولی تنها اسم زرتشت را
میدانند و اسم برادران زرتشت را نمیدانند.
جاعلین تاریخ میگویند:
هنگامیکه مادر زرتشت آبستن
بود، دچار تب میشود؛ ولی به او وحی میرسد که برای درمان پیش جادوگران نرود و خودش
روغن و گوشت گاو بخورد.
مثل اینکه به زبان پارسی، وحی
به مادر زرتشت میرسد.
جاعلین تاریخ میدانند که وقتی
زرتشت به دنیا آمد بجای گریه کردن میخندید.
مثل
اینکه جاعلین تاریخ پزشک زایمان بودند و اینان کمک کردند که زرتشت بدنیا بیاید.
برای همین است که خندیدن زرتشت را پس از بدنیا آمدن دیدهاند.
جاعلین تاریخ میگویند که:
زرتشت یک کتاب مینویسد
بنام "اوستا"، اما نمیدانند که زرتشت با کدام خط
"اوستا" را نوشته است.
و مضحکترین بخش داستان جعلی
زرتشت در این است که میگویند:
زرتشت کتاب اوستا را با
"زبان اوستا" نوشته است. مثل اینکه زرتشت تنها کسی بوده است که با زبان
اوستا سخن میگفته و مینوشته است.
شاید از معجزات زرتشت بوده که
با زبانی سخن میگفته است که هیچکس با آن زبان سخن نمیگفته است. و با خطی نوشته است
که هیچکس با آن خط نمینوشته است و نمیتوانسته آن خط را بخواند.
ببینید داستان چقدر مسخره
است!!. در آنزمان هیچکس با "زبان اوستا" سخن نمی گفته است. اما امروزه
کسانی پیدا میشوند که زبان اوستا را بهتر از حضرت زرتشت میدانند و واژههای این
زبان تکنفره را به فارسی امروز ترجمه میکنند و آنها را معنی میکنند.
و مسخرهتر اینکه، این افراد زبان اوستا را همچون زبان مادری خویش میدانند؛ اما نمیدانند که زرتشت چند سال پیش زندگی میکرده است.
کامکار 2018/07/23
و آموزش و پرورش دروغگویی را!!!
دکتر محمد حجازی، روانشناس، در یکی از
کتابهای خود بنام «آئینه» زیر عنوان «آرزو» فشار پدیدار «خودانگاری» و پنهان
سازی/لاپوشی واقعیت را در روند تربیتی نونهالان، چنین بیان میدارد:
بچه بودم، تابستان به ییلاق رفته بودیم. هر
روز عصر بچهها به دنبال گوسفندان از کوه میآمدند (و) میگفتند:
ـ نزدیک قله، دشتِ سبزی است، آبهای زیاد
دارد از آن بالا شهر و دنیا را میشود تماشا کرد. تا
نبینی نمیشود گفت.
دلم میخواست
من هم بهبیباکی و توانایی آنها بودم. شاید آنها هم دلشان میخواست وسایل تنبلی
مرا داشتند. یک روز به کدخدا گفتم:
ـ من فردا با
بچهها به دشت میروم. تا آنجا چقدر راه است؟ (کدخدا) خندیده گفت:
ـ خیلی باید
رفت، تا آنجا برسی و خیلی خسته میشوی. گفتم:
ـ اگر دشت
پشت این کوه باشد برای من دور نیست. مگر تا آنجا چقدر راه است؟
گفت:
ـ پنج ساعتِ
تمام باید سربالا رفت. از ترس دلم ریخت. اما کار گذشته بود فردا با قدمهای محکم
با کدخدا و بچهها به طرف مقصود روانه شدم. با خود گفتم:
ـ تا جان
دارم خستگی نشان نمیدهم. هنوز در حِدَّت تصمیم بودم (که) کدخدا گفت:
رسیدیم! دشت
اینجاست.
از خوشحالی
چند قدمی دویده گفتم:
ـ من حاضرم
تا قله بروم، اما شما گفتید پنج ساعت راه است. (ما) دو ساعت و نیم است که حرکت
کردهایم. (کدخدا) گفت:
ـ اگر می
گفتم دو ساعت راه است، خسته به اینجا میرسیدی، پنج ساعت گفتم که دو ساعت راه
آسان، بیایی.
کامکار 2018/03/06
ایران را تازیان اشغال کردند
تا زمانی که شعار ما این باشد که:
ایران را تازیان اشغال کردند و تازیان این چنین و آن
چنانند؛؛؛ وضعیت ایران و ایرانی همین است که هست!
کمی بیش از هفتاد و پنج سال از جنگ همهگیر (به اشتباه
جنگ اول/ دوم جهانی) اروپا میگذرد. جنگی که دامنگیری اروپا و چند کشور غیر
اروپایی نیز شد.
در این جنگ ویرانگر (جنگ فراگیر اول؛ اوت ۱۹۱۴ تا نوامبر ۱۹۱۸ و دوم بین اول سپتامبر ۱۹۳۹ تا دوم سپتامبر ۱۹۴۵ بود.) شهرهایی همچون:
لندن، برلین؛ کراکف؛ هیروشیما؛ ناکازاکی؛ ورشو؛
نورماندی؛ و .. با خاک یکسان شدند..
آیا اثری از این خرابی های هنوز وجود دارد؟
آیا هنور که هنوز است، در این شهرها کسی گریه و زاری می کند؟
آیا هنوز دستان غم در آغوش می فشارند و از فعالیت و سازندگی دست کشیدند؟
.
هم اینک اگر از یک اروپایی و یا ژاپنی در این مورد پرسش
کنید می گوید:
«ـ زمان طولانی از آن گذشته است. ما شهرهای خود را از نو ساختیم.»
ولی مردم شریف ایران غم آن دارد که عرب 1400 سال پیش آمد
و چه ها که نکرد.
آیا این آب در هاون کوبیدن نیست؟
آیا این شانه خالی کردن از زیربار مسئولیت نوسازی وطن
نیست؟
سازندگی چاره ساز است!
افسوس بر گذشته پیام مرگ است.
فســانه گــشـت و کهن شد حدیث اسکندر
سـخـن نو آر که نو را حلاوتی است دگر
فسـانـــه کـهـن و کـارنــامـه دروغ
بـکـار نـایــد رو در دروغ رنـــج مـبـــر
شنیدهام کـه حدیثی که آن دوباره شود
چو صبر گردد تلخ، ار چه خوش بود چو شکر .
کامکار
2017/10/15
"کلاه شرعی ساختن یا سرش گذاشتن"
دهخدا
کلاه شرعی را چُنین بیان کند:
«حیله در
احکام، چنانکه ربا را بنام مال الاجاره حلال شمردن. حیله شرعی برای ابطال حقی یا
احقاق باطلی» و
«نامشروعی را
به حیل صورت شرعی دادن»،
تعریف
کردهاست.
در ترکیب
اصطلاح "کلاه شرعی":
به عنوان
پوشانندهٔ سِر، از واژه کُلاه که نوعی سَرپوش است عاریه گرفته شده که در مَجاز به
معنای:
وسیلهای
برای سرپوش گذاشتن بر روی هرگونه منهیات و "محرمات" و بنابراین:
مکر،
تزویر و حیله به کار رفته است. منظور از شرع نیز دستورات دین و آنچه مشروع و حلال
است میباشد.
بنابراین کلاه شرعی در واقع سرپوش حیله و مکر است که «در لباس شرع بر سر دین و اخلاق و وجدان و انصاف و شرایع الهی گذاشته میشود».
نویسنده
خود شاهد ماجرا پیامد بوده است.
در زمان
کودکیم (60 تا 70 سال پیش)؛ برای زیارت به مشهد رفته بودیم. پدر مرا به "چهارشنبه
بازار" برد. در آنجا همه چیز می فروختند. شخصی مشغول فروش پوست روباه بود.
پدرم درگوشی آنطور که دیگران نشنوند به من گفت:
فروش پوست
حیوانات وحشی و گوشتخوار در دین اسلام حرام است. حال دقت کن و ببین این نابخرد که
خود را مسلمان می داند چگونه و با چه حیلت این پوست ها را "آب" میکند.
خریدار
نزدیک شد. دستی به پوست زد و انگشت در قلاب که پوست برآن آویز بود برگرفت و پرسید:
حاجی این "قلاب"
چند است؟
و پس از
کمی چانه زدن گفت:
باشد من
این قلاب را به ... تومان می خرم.
فروشنده
هم قلاب و پوست بدان آویخته را از حلقه چوب آن برآورد و به مشتری داد و مبلغ را در
جیب نهاد.
پدرم گفت:
«به این می
گویند؛ کلاه شرعی».
کامکار 2017/06/01
جامعه ایرانی باید راه و روش خود را برای خود روشن سازد که آیا باید چیزی را معتبر دانست که از بیرون بیاید و پژوهش پذیر باشد
و
قابل
تجربه، و یا
آن
که چیزی را معتبر میدانیم که از درون میآید و قابل پژوهش نباشد. همچون:
تخیلات
مالیخولیایی Melancholia و بیمارگونه، نه خلاقیتهای
هنری چون این آخرین قابل نقد و بررسی ست.
به
بیان مولانا:
ما
زبان را ننگریم و قال را،
ما
درون را بنگریم و حال را.
.
ما
زبان (اندیشۀ قابل گفتمان، که بهتوان آنرا، رد یا اثبات کرد) را ننگریم و قال
(دنیای بیرون/واقعیی) را،
ما
درون (برداشتهای ذهنی) را بنگریم و حال (جهان تخیلات/غیر واقعیی) را.
هدف
قرار دادن عرفان، برای کمال و نشان راه سعادت؛ اشتباهی ست که چندین صدسال ست که
بسیار از ایرانیان را در خود فرو کشیده است. و این سرگردانی (همانگونه که مشاهده
میکنید) در قرن 21 گریبانگیر هر ایرانی میباشد. و هیچکس را یارائی و توانائی
نباشد که از این افتادگی و خمودی جلوگیری کند.
در
زمان مولانا و شمس، مسائل پیچیده اجتماعی ــ سیاسی، حکم میکرد که به «بالا» توکّل
کرد. و در ایران امروز هم 85% از ایرانیان به «بالا» چشم دوختهاند و توکّل از «او»
دارند.
ما
ز بالاییم و بالا میرویم
ما
ز دریاییم و دریا میرویم
ما
از آنجا و از اینجا نیستیم
ما
ز بیجاییم و بیجا میرویم
.
بیدار
شو و در کوب و بر کوب آنچه را عرفانش گویند و راهیافتی نو، آور.
این
جهان زندان و ما زندانیان، تخم لقی بود که نخستین بار افلاتون Plato عنوان
نمود و با بیان این نظر انسان را از جهان پدیداری بر کند و به دام جهان متافیزیک Metaphysics در
آسمان انداخت.
صوفیان
و عارفان ایرانی نیز در و با عنوان کردن ؛ آدمی چون کشتی است و بادبان! تعقل را
نفی نمودند و سرنوشت و تقدیر و قضا و قدر (بادی که هرلحظه تغیر جهت و سرعت میدهد)
و هیجان و از خود بیخود شدن حال کردن صوفیانه یا در حال زیستن و منتظر قضا و قدر
شدن) را برای آدمیان (به ویژه ایرانیان) به ارمغان آوردند.
حاصل
۱۲
قرن عرفان و صوفی گری از ما ایرانیان مردمی بیاراده و چشم به آسمان دوخته ساخته
است.
در
قرن بیست و یکم که انسان متعقل و خردورز، در مرز منظومه شمسی نظارهگر دنیای
کیهانی است، ما ایرانیان صوفی مسلک و عارف پیشه منتظر ظهور مهدی هستیم و ثروتمان
را خرج ساختن گنبد و بارگاه برای امامین میکنیم.
فرافکنی
فرافکنی یعنی نسبت دادن ناآگاهانه اعمال،
عیبها و امیال ناپسند خود به دیگران که در واقع یک ساز ـ وـ کاری پدافندی به شمار
میآید.
نخستین کسی بود که این مبحث را در روانشناسی
مطرح کرد.
شاگرد فروید و از جمله اولین
منتقدان این نظر است.
فرافکنی در معنای واژهای آن، به
پرتاب کردن رو به بیرون یا رو به جلو دلالت دارد و به فرایند یا اسلوبی اشاره دارد
که افراد به مدد آن، ایدهها، تصویرها و امیال را بر محیط بیرونیشان تحمیل/ پرتاب
میکنند.
این بیرونیسازی مشتمل است بر
دریافت (ادراک) فعالیت عقلی، دریافت تصویرها و نشانهها به عنوان واقعیت (مثلاً در
رؤیا و خیالات) و یا مکانیابی انگیزهها و امیال موجود در درون "خود"
ایگو
مردم و یا رویدادهای دیگر. اصطلاح
فرافکنی در روانکاوی کاربرد دارد؛ در آن فرافکنی یکی از ساز و کارهای پدافندی
(دفاعی) در برابر نگرانی به شمار میرود.
در این معنی خواستهها و انگیزههای
ناپذیرفتنی که بازشناخت آنها در "خود"، ممکن است موجب ناراحتی شود، به
دیگران نسبت داده میشود.
این وسیله پدافندی به طور کامل در
جهت عکس درونفکنی میباشد و اساس آن از این قرار است که فرد میکوشد تا تمایلات
نامناسب و ناپسند خویش را به دیگران نسبت دهد و در نتیجه خود را عاری از هرگونه
عیب و نقص بداند و خود را از احساس گناه، برهاند. با این وسیله پدافندی، فرد در
مورد دیگران با مقیاس خویش قضاوت میکند.
فرافکنی یعنی انگشت اتهام به سوی
دیگران گرفتن. فرافکنی عبارت است از تمایل به نسبت دادن آنچه در درون میگذرد به
دیگران یا به محیط.
فرافکنی فرد را در مقابل یک نوع
اضطراب حفظ میکند:
اضطرابی که در اثر اعتراف به
کاستیها و نقصها ممکن است به وجود آید. کسی که فرافکنی میکند معمولاً احساسات،
نقصها، یا آرزوهای غیرقابل قبول خود را در دیگران میبیند.
فرافکنی، با برجسته کردن و اغراق
آمیز کردن صفات شخصیتی منفی در دیگران، از اضطراب میکاهد.
فروشندهای که خودش را مسلمان
بسیار مومنی میداند که جامعه روی او حساب میکند، ولی فردی به شدت طمع کار است و
سر مشتریان "کلاه" میگذارد، بر این باور است که همهٔ مشتریانی
که وارد مغازه میشوند میخواهند هر طور که شده سر او کلاه بگذارند. مسلم
است که اکثریت مطلق مشتریان چنین قصدی ندارند، و او در واقع، حرص و دغل کاری خود
را به آنان فرافکنی میکند. دانشجویی که در امتحان شفاهی رد میشود میگوید که
استاد امتحان گیرنده ضعیف، بوده است و یا با او دشمنی داشته است.
پرستاری که در انجام وظایف خود
خوب عمل نمیکند، میگوید که:
«سایر پرستاران به بیماران خوب
رسیدگی نمیکنند.»
جراحی که عملش موفقیت آمیز نیست
با اصرار میگوید که:
«کمک جراح و سرپرستار به وظایفشان
خود، خوب عمل نکردهاند.»
کسی که کمبود جنسی دارد، رفتار
دوستانه و عادی دیگران را نوعی "دعوت" محسوب میکند.
این نوع افراد وقتی به فروشگاهی
میروند و فروشنده به آنها لبخند میزند، فکر میکنند که وی از آنها "خوشش
آمده است". مردی که به همسرش خیانت میکند ممکن است دائم به او تهمت
خیانتکاری بزند. زنی که از دست شوهر خود عصبانی است ممکن است با گفتن:
"چرا از دست من این همه
عصبانی هستی؟" در واقع عصبانیت خودش را توجیه کند.
نوعی شدید از فرافکنی ممکن است به
رفتار خصمانه یا حتی پرخاشگری منجر شود مخصوصاً هنگامی که فرد احساس میکند یک نفر
دیگر باعث و بانی احساسات منفی اوست. برای مثال، بیمار بسیار چاقی که چند کیلو چاقتر
شده است ممکن است پرستار خود را مقصر بداند و بگوید که:
«او ترازو را دستکاری کرده است تا
او را چاق تر نشان دهد.»
آزمونهای فرافکنی با ارائهٔ محرکها یا سوالات
خنثی یا مبهم و درنتجه، دریافت پاسخ از مراجع، آن پاسخها را به عنوان ساز ـ وـ
کار فرافکنی، تحلیل میکنند.
کامکار 2016/04/27
بسی رنج بردم در این سال سی
"بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی"
سرودهی شاه سخن، حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی ست؟
درصورتی که نیست!!!
جملهی "عجم زنده كردم بدین پارسی" نیمهی دوم بیتی بسیار
مشهور (بسی رنج بردم در این سال سی/ ...) و زبانزدِ خاص و عام است. این بیت، در
هیچ یك از دست نوشتهای كهن شاهنامه، در متن بنیادین (اصلی) نیامده و تنها در
زمرهی بیتهای نسبت داده شده به فردوسی در هجونامهی برساخته به نام او دیده میشود.
كلید واژهی معنا شناختیِ این بیت، واژهی عجم است كه در «فرهنگ وُلف»، تنها چهار
كاربرد از آن در سراسر شاهنامه، به ثبت رسیده است: یكی
در «گشتاسپ نامهی دقیقی» (مُل، ج 4، برگ 214، =
مسكو، ج 6، برگ 120، = خالقی مطلق، دفتر 5، برگ 150، دیگری
در بیت 34 از 45 بیتِ «ستایش نامهی محمود» در
آغاز «روایت پادشاهی اشكانیان» (مُل، ج 5، برگ 135، = مسكو، ج 7، برگ 114،
= خالقی مطلق، دفتر 6، برگ 137)، سومین آنها
در پایان «روایت پادشاهی یزدگرد سوم» (مُل، ج 7، برگ
252، = مسكو، ج 9، برگ 382، = خالقی مطلق، دفتر 8، برگ 487) و سرانجام، چهارمین
مورد
در بیت آمده در «هجونامه»ی آن چنانی كه پیشتر، بدان
اشاره رفت.
چنان كه میبینیم، یك مورد از این بسامدهای چهارگانهی
واژهی "عجم"،
كه وُلف بدانها اشاره میكند، در میان بیتهای سرودهی دقیقی و افزوده بر
شاهنامه است كه حساب سرایندهاش را باید از فردوسی جدا شمرد و مورد دیگر در «هجونامه»
جای دارد، كه همهی شاهنامه شناسان روشمند این روزگار در ساختگی و افزوده بودن
آن، همداستانند، و تنها دو كاربرد آن در سرآغاز "روایت پادشاهی اشكانیان"
و پایان "روایت پادشاهی یزدگرد سوم"، سرودهی فردوسی است و این
هر دو نه در ساختار متن بُنیادین شاهنامه؛ بلكه در میان بیتهایی جای دارد كه
استاد توس، آگاهانه و به خواست "پاس داشتن" حماسهی بزرگش از گزند محمود فرهنگ ستیز
و كارگزارانش (ناگزیر و با اكراه) بر متن اثر خویش افزودهاست و بایستگیهای سخن گفتن
با و یا دربارهی كسی همچون محمود، «یمین» (دست راست) دولت خلیفهی ایران ستیز
بغداد را نیز میشناسیم. پس،
هرگاه گفته شود كه دشنام واژهی "عجم" در
متنِ شاهنامهی فردوسی هیچ كاربردی ندارد، گزافه گویی نیست.
چنین مینماید كه واژهی "عجم" به دلیل بار
منفی و مفهوم اهانت بار و ریشخند آمیزی كه در اصل داشته (گنگ، لال) و عربها [برای
نخستین بار پس از بنی امیه، آریا ادیب] آن را در اشاره به ایرانیان و دیگر قومهایی
كه نمیتوانستند واژههای عربی را مانند خود آنان بر زبان آورند، به كار میبردند،
در ناهمخوانی آشكار با دیدگاه فرهیختهی ایرانی، فردوسی بوده و نمیتوانسته است
در واژگانِ شاهنامهی او جایی داشته باشد و تنها در سدههای پس از او كه بار وَهنآمیز
این دشنام واژه فراموش شده بوده است، بیتِ «بسی رنج بُردم ...» با دربرگیریِ این
واژه به فردوسی نسبت داده شده است و از آن زمان تاكنون بسیاری از كسان، آن را
اصیل شمرده و حتا مایهی فخر شمرده و در هر یادكردی از فردوسی و شاهنامه، آن را با
آب و تاب تمام و هیجان زدگی، بر زبان آورده یا بر قلم رانده و نادانسته، نكوهش را
به جای ستایش برای ملت و تاریخ و فرهنگ خود، پذیرفتهاند!
سازندهی این بیت، سخنِ راستین شاعر را در پیش چشم داشته
كه گفتهاست:
"من این نامه فرّخ گرفتم به فال
بسی رنج بُردم به بسیار سال."
کامکار 2016/02/03
حیوان،
احمق نیست!
حیوان، احمق نیست!
انسان احمق است.
حماقت و ابلهی بر ستونهای تعصب استوار است.
و
هرگونه تعصب فکری/اندیشهای؛ خود، دین است.
حتا اگر این اندیشه، در ناخداباوری قالب ریزی/بندی شود.
انسان در طول تاریخ بطور پیگیر دچار «توهم» بوده است.
و عامل تَشَکُلِ
(Gestalt factor) توهم، از باورداشت و برداشت پدیدهای است
که:
از زاویه "همین است و جز این نیست/یقین" به آن نگران باشیم.
پافشاری بر درک و تأکید بر درست بودن باورداشت خود از یک پدیده، ما را به
گسترده پهنای تعصب میکشاند.
و
این نشانه حماقت است. چون؛
اگر؛ هرازگاهی کتاب و یا شعری را دو و یا بیشتر بار بخوانیم، درک "ما"
از آن نوشته و یا منظوم متفاوت خواهد بود.
خرد؛
از درنگ است. و
این دومی "ما" را از گسترده بیکران صحرای خشکِ توهم؛ به دشت زاینده
خیال با جویبارهای زندگی بخش حکمت راهنمایی می کند.
کوتاه سخن آنکه:
ماهیت خرد و بینش، مهربانی و
ماهیت حماقت؛ تعصب فکری ست.
کامکار 2016/01/03
سهگوش نامیمون
تا خری نباشد؛ خرسواری نیست!
باری؛ در فرهنگ کُهن و نیز، امروزین ایران، به علت استمرار اوضاع مخاطره آمیزِ
اجتماعی (بطور پیگیر و مدام)، امنیتِ شخصی مردم بطور پیگیر در خطر میبوده/بوده
و هست. این سیلان و جاری شدنِ تهدیدِ خطر، میزان ضریب ترس را افزایش داده و اهمیت
به امنیت را، نزد مردم تا آن حد بالا میبرد که، اهمیت به امنیت، باعث ارج نهادن
به قدرت و اطاعتِ همراه با وحشت از بالادست، می گردد.
برخورداری از قدرت، و کوشش در راه پیروزی بر ترس، تحت تأثیر کارکردِ یکی از
ساز - و - کار دفاعی روانی Defence mechanisms ، بنام «جابجایی» Displacement
(psychology)، در نهایت جایگزینِ Substitution، برخورداری از خوشبختی و امنیت میگردد.
و مردم این رسم بیمارگونه را روندی معمول میپندارند بدین معنا که کوشش برای کسب
قدرت را، تنها راه ترقی و پیشرفت میشمُرند و کاربردها/کارکردهای خود را به سوی
این هدف (یعنی به دست آوردن قدرت)، جهت میدهند. از این روی، رفتار هدفمندانه و
سلطهجویانه و قدرت طلبانه در سطوح مختلفِ جامعه بارز میشود و لاجرم، یکپارچگی
ساختارِ کوشش برای کسب قدرت، بطور عینی در قالب قدرت نهایی، در دست شخص اول مملکت
قرار می گیرد.
این قدرت بصورت سلسله مراتب و در سطوح پائینتر به دست خوانین، وزیران،
اربابان و کدخدایان، کارفرمایان و ... دیگر فرمانبران متجلی میگردد.
در این دوران رفتار صاحبان قدرت، الزاماً استثمارگرانه است و از چاشنی خصومت،
تعیین تکلیف، امر- و- نهی و اجحاف نیز، بیبهره نیست (وضعیت کنونی پاکستان؛ سال
1394). اشخاص صاحب قدرت/منصب و با نفوذ از این مبادی در جهت امنیت خویش استفاده میکنند.
وزیر مجبور است برتری مقام اول مملکت را بپذیرد، و کدخدا در مقابل ارباب سر تعظیم
فرود میآورد، و دهقانان و کشاورزان و کارگران در مقابل افراد مافوق خود مجبور به
اطاعت و وفاداری هستند. و نزول این ظُلم تا پائینترین سلول اجتماعی (خانواده)،
سرایت کرده، گستردگی خود را، دنبال مینماید. و
وابستگی اجتماعی - اقتصادی مردم، به گروه حاکم منجر به تسلیم در برابر هرنوع
قدرتی (اسیدپاشی اصفهان فراموش نشود) میشود.
این شیوه رفتاری یعنی موضعگیری تسلیم و رضا در برابر قدرت را، در داستانها،
احادیث، حکایات، هزلیات، تمثیلات و قصهها و اتل ها/متلها و متلکهایی که از زمانهای
دور/نزدیک باقی است، به خوبی میتوان مشاهده نمود و بازشناخت.
فقر مادی و محرومیتهای اجتماعی نوعی حالت درماندگی و تسلیم در برابر قدرت
بالاتر را در مردم بهوجود میآورد و از آنجا که آنها در دنیای واقعی و زندگانی
روزمره موجبی برای تشویق و دلگرمی و راحت ندارند، دست بهسوی نیروهای شگفت انگیز و
فراطبیعی دراز میکنند.
و برای جلب رضایتش پیشانی بر زمین میسایند و جای این فرسایش برپیشانی خود را
با افتخار به دیگران نیز نشان میدهند. آنها ریاضت در پی ریاضت میکشند ولی نه از
آفات کاسته میشود و نه از امراض، و نه بر امر بیعدالتی حاکم بر جامعه خدشهای
وارد می آید.
در این هنگام و زمانی که "او" نیز به آنها پاسخی نمیدهد و سعی آنها
دراین خصوص هم بینتیجه میماند، به افیون و مخدر میگروند. و چون بیثمری این را
نیز میچشند، به خط سومی روی میآورند و در برابر فرمان ساختگی سرور خیالی خود
یعنی سرنوشت/تقدیر تسلیم می شوند. در نتیجه روند ارزشها در جامعه ایران بههمانگونه
که در جدول طبقهبندی ارزشها (نک. ناسازواری ارزشها وبلاگ محمدرضا کامکار در GOOGLE)
نیز مشاهده میشود، سهگوش ویژهای را بوجود میآورد. این سه گوش با فرو بردن
چنگالهای زهرآلود خود در پیکربندی فرهنگ این سرزمین، گویی هستی و کارکرد نامیمون
و ناخرسند خود را، جاودانه و ابدی ساخته است.
نتیجه عینی و وجود کاملاً ملموس این سهگوشِ ناشگون و کارکرد آن در جامعه،
مردم را دچار فالج اندیشه ساخته است. و فرایند روابط اجتماعی بر این اساس قوام میگیرد
که:
هر انسان مطیعی (که بر اثر فقر مادی و محرومیتهای اجتماعی، مطیع شده است)
نیازمند آن است که کسی بر او تسلط داشته باشد و به جای او فکر کند و بر او فرمان
دهد که او چگونه بیندیشد و عمل کند. همچنان که، هر فرد سلطهجو و حاکمی برای کسب
قدرت، به وجود افراد مطیع نیاز دارد.
و به قول معروف تا خری نباشد؛ خرسواری نیست!
کامکار 2016/02/01
قیصر،
نمایانگر ناخودآگاهی جمعی
خودآگاهی
جمعی همان جهانبینی یا روح (فرهنگ و اخلاقیات) زمانه/توده مردم است که از باورها و
سوی گیریها و ایستارها و اصول هر جامعه یا گروه مشخص، تشکیل میشود.
ناخودآگاه
جمعی از انگیزهها و اشکال موروثی ادراک یا
اندریافت تشکیل میشود که فرد کمتر به آنها آگاهی داشته زیرا آنها در طول زندگی وی
به دست نیآمدهاند، بلکه وجه مشخص گروه کامل از افرادِ خانواده، ملت و یا همهٔ نوع
بشر میباشد.
ناخودآگاه جمعی نقطه عطفی برای شناخت بیشتر روحیات و روان انسان به
حساب میآید و با این نظریه پی بردهایم که کنشها و رفتارهای ما فقط تحت تأثیر
زمانی که ما با دنیای بیرون ارتباط برقرار کرده ایم نیست، عوامل گذشته نیز به صورت
موروثی از گذشته در درون ما وجود داشته که رفتارهای ما را تحت تأثیر قرار میدهد
(1400 سال زیر نفوذ اسلام/مردگان وابستگی میآفرینند).
ناهشیاری جمعی، شامل مجموعهای از تجارب نسلهای گذشته است.
ناهشیاری جمعی برخلاف ناهشیاری فردی، بخشی از میراث انسان و حلقه زنجیری ست که ما را با سال های
گذشته پیوند میدهد.
تفاوت ضمیر خودآگاه و
ناخودآگاه ضمیر خودآگاه شامل افکار، احساسات و تجربیات است که ما به آن
ها آگاه هستیم و می توانیم به راحتی به آن ها دسترسی پیدا کنیم. ولی اما که؛ ضمیر ناخودآگاه شامل اطلاعاتی است که خارج از آگاهی ما قرار دارد
و تاثیر آن بر رفتار به صورت غیرمستقیم بروز می کند.
*******
مسعود کیمایی به عنوان سناریست و کارگردان فیلم قیصر و هنربیشگان
این فیلم خائنین "مرعی"ی
نامرعی ئی هستند که بر استواری و دوام "اسلامیستی" ایرانیان میکوشند.
و
زمینه را برای ورود خمینی آماده میسازند. فراموش نشود که این فیلم تقریباً 10 سال پیش از ورود خمینی ساخته
شد و بر روی اکران رفت. ولی اما که تمام شخصیت های زن فیلم چه در کوچه و بازار و
چه در روبروی دوربین و در منزل (همچون پوری بنایی) همگی از پوشش اسلامی استفاده
کرده اند در صورتی که داشتن/نداشتن پوشش اسلامی در زمان ساختن این فیلم آزاد بود.
دیگر نکته مهم که مدام و پیگیر در فیلم با سکانس های مختلف بر آن
تکیه میشود:
وضو گرفتن ها،
نماز خواندن ها و قسم یاد کردن های فیلم
است که بطور پیگیر دنبال میشوند. و پرسناژهای اصلی فیلم بهطور پیگیر میگویند:
یا قمربنی هاشم،
یا باب الحوایج،
یا امام هشتم،
به عصمت زهرا و
به ولای علی و ...
آنجا که پای نصیحت کردن و دور ساختن از فاجعه/قتل دیگری پیش میآید
گفته می شود:
آدم هرچه پیر بشود به خدا (خردمندی)
نزدیکتر میشود.
ما در سکانس های مختلف شاهد حرکت ماهرانه دوربین هستیم تا در یک "لوکیشن" ( locationدر ساخت یک فیلم، لوکیشن
مناسب روایت را ارتقا میدهد و به خلق دنیایی باورپذیر کمک میکند.) بسته، محدود و مناسب
تصویر شخصیت اول فیلم در گوشه راست پایین (یک فرد نیکو سرشت) که در حال بالا رفتن
از پلههای داخل منزل است و درسمت چپ تصویر قسمت بالا (مظهر قدرت آسمانی) شمایل «علی» امام اول شیعیان
قرار میگیرد و پرسناژ اصلی بهطرف تصویر امام اول شیعیان (علی) از پلهها به بالا
میرود.
دیگر پافشاری های "اسلامیستی" پافشاری بیش از حد در رفتن
به امامزاده (برای صفای قلب و سبکتر کردن غم) و یا به پایبوس امام هشتم شرفیاب شدن
است.
شخصیت اول داستان نزد امام هشتم شیعیان اعتراف به گناه میکند و
خوشبختی و خوشوقتی خود را از او میخواهد. و توسعه میکند که درهر شرایطی چه شادی
و چه غم باید یا به مکه رفت و یا به پایبوس امام هشتم مشرف شد.
مخالفت با قوانین جاری مملکت و در دست گرفتن اجرای جزاء و مکافات اعمالِ مخالف رسومِ خانوادگی را شخصیت
اول فیلم به عهده دارد نه قوانین کشوری.
مردم ایران در این برهه زمانی (بنابر فشار
درونی ناخودآگاه جمعیی 1400 ساله) انتظار یک شخصیت روحانیی مسلمان را داشتند تا
از این کفر (مدرنیتت)
خلاص شوند و در نهایت از برهمکنش های فرهنگی نزدیک خود همچون افغانستان و پاکستان
سود برده و از نگاهی به غرب (ترکیه) و فرهنگ کشورهای اروپایی گریزان شوند.
کامکار 2015/08/02
دروغگوئی و دروغپردازی
در داستان نامۀ بهمنیاری،
نوشتۀ احمد بهمنیار، آمده است:
دروغگوئی و دروغپردازی که به یاری
یکدیگر از راه تحمیق خلایق شکم بی هنر را می تاباندند، به دهی رسیدند و به قهوهخانه
بار افکندند. چون روستائیان از صحرا بازآمدند، دروغگو به قصد جلب نظر ایشان حکایتی
آغاز کرد که:
ـ روزی به شکار رفته بودم، از
دور آهوئی دیدم. تفنگ را چنین - و- چنان نشانه رفتم و آتش کردم. هنگامی که به کنار
حیوان رسیدم دیدم چنان بریان شده که بی درنگ به خوردن آن پرداختم!
روستائیان ساده دل متحیر
ماندند و آثار ناباوری بر چهرۀ ایشان آشکار می شد که، دروغپرداز خندید و گفت:
ـ تعجب نکنید برادران؛ قضیه
خیلی هم ساده است؛ رفیق من این سوی دره بوده، آهو آن سو. کهنه ئی که در لوله تفنگ
قرار می دهند بر اثر شعلۀ باروت آتش گرفته بته های خشکی را که آهو میان شان از پا
درآمده مشتعل کرده، و تا رفیق من خودش را از این کمر به آن کمر برساند، آهو در آتش
کباب شده.
صحبت کرک انداخت و کار به
تعارف و «بفرمائید نان و نمکی با هم بخوریم!» رسید و ... مقصود دروغپرداز و دروغگو
حاصل شد. روزی دیگر، در دهی دیگر، در جمع روستائیان، دروغگو درآمد که:
ـ یک روز داشتم گرسنه و خسته
در بیابان می رفتم که ، ناگهان دیدم اُردک چاقی روی آسمان پیدا شد. تفنگ را کشیدم،
علی را یاد کردم و زدم و افتاد. وقتی که خودم را رساندم بالای سرش، جای همۀ دوستان
خالی! دیدم بَه - بَه، چه فسنجانی! فسنجان اُردک! نشستم و راستی - راستی دلی از
عزا در آوردم!
روستائیان نخست نگاه هائی میان
خود رد - و- بدل کردند، و چون دروغپرداز نیز به رفع - و- رفوی پارگی کار نپرداخت،
مشتی به حماقت دروغگو خندیدند و دنبال کارشان رفتند و آن دو را گرسنه به حال خود
گذاشتند.
دروغگوی از رو رفته به گلایه
از دروغپرداز پرداخت که رسم همکاری به جا نیاورده او را تنها نهاده سرافکنده کرده
است.
دروغپرداز گفت:
برادر! شرط ما این بود که تو
«دروغِ زمینی» بگوئی تا منِ مادر مرده بتوانم پرداختش کنم. قرار نبود «دروغ
آسمانی» بگوئی که جای پرداخت نداشته باشد. آخر، خانه خراب! یک لحظه فکر نکردی که
من برای پرداختن آن فسنجان مزخرفِ تو، در آن بیابان برهوت، گردو و هاوَن و رُبِ
انار و روغن و پیاز و شکر و نمک و دیگ و کمچه و هزار کوفت - و- زهرمار دیگر، از
کجا باید دست - و- پا کنم؟
کامکار 2015/07/22
هویت
با در نطر
گرفتن آنکه پیشرفت و آتش احساس ایرانی بودن و تکیه بر کوروش/ داریوش و زرتشت/تخت
جمشید در فضای مجازی بسیار تند شده و زبانه های بلند کشیده است، من چند پرسش را به
بحث می گذارم تا شاید فرهیختگان در این فضا پاسخ مناسب دهند. و بر توانایی اندیشه
ایرانیان افزون شود.
طرح چند
پرسش:
آیا ما
هویت مسیحی/یهودی و یا (هر نوع دینی دیگر) داریم؟
آیا هوینی
بنام اسرائیلی/هندوستانی/ سوئدی و آرژانتینی ... وجود دارد؟
آیا هویت
باختنی ست؟ اگرپاسخ آری باشد چگونه می توان آن را باخت/نه باخت؟
آیا ملتی
(تمام مردم یک سرزمین) می تواند بیهویت شود؟
چگونه دو
هویت میتوانند با هم دشمن/ دوست باشند، شرایط دشمنی/دوستی دو هویت چیست؟
همین بیسودان
هستند که ایران را به باد دادند. هیچ کس هم نیست که بیسوادی چنین ابلهانی را
برملا سازد.
چگونه
هویتی دشمن هویت دیگری میشود؟
هیچ هویتی
نمیتواند دشمن هویت دیگری باشد. و چقدر مردم بی سواد ایران نافهم باید باشند که
باور کنند ناسیونالیسم افراطی میتواند یک توطئه بیرون مرزی باشد و توسط «غرب» (که
معلوم نیست کجاست!) صورت پذیرد.
بطور
کوتاه؛
هویت:
اریکسون اریک اریکسون Erik Erikson
زاده ۱۵ ژوئن ۱۹۰۲ در فرانکفورت – مرگ ۱۲ مه ۱۹۹۴ در ماساچوست روان شناسی آمریکایی آلمانیالاصل بود. اولین کسی بود که هویت
را به عنوان دستاورد مهم... شخصیت نوجوانی و گامی مهم به سوی تبدیل شدن به فردی ثمربخش و خشنود تشخیص داد.
تشکیل هویت عبارت است از مشخص کردن چه کسی هستید،
و برای چه چیزی ارزش قائلید، وچه مسیری را می خواهید در زندگی دنبال کنید.
یک کارشناس، هویت را به صورت نظریه روشن درباره
خود به عنوان عامل منطقی، عاملی که براساس خرد کار می کند، مسوولیت این اعمال را
میپذیرد ومیتواند آنها راتوضیح دهد، تعریف کرد.
این جستجو برای آنچه در مورد خود درست و واقعی
است، نیروی پیش برنده درپس خیلی ازتعهدات جدید است، ازجمله احساس تعهد نسبت به جهتگیری
جنسی، شغلی، روابط میان فردی و درآمیختگی باجامعه، عضویت در گروه قومی، و
آرمانهای اخلاقی، سیاسی، مذهبی، و فرهنگی.
اریکسون مراحل رشد انسان را به هشت مرحله تقسیم
کرد و دوران نوجوانی و بلوغ را پنجمین مرحله از مراحل هشتگانه رشد قلمداد کرده
است.
بحران این مرحله بیدار شدن احساسهایی ازهویت در
مقابل گم گشتگی نقش اتفاق میافتد.
بیرون آمدن از دوره نوجوانی با احساس هویت مستلزم
آن است که خود پنداره به دو طریق تکامل یابد:
اول، شخص باید خودپندارههایی را که در طول چهار مرحله روانی پیشین
شکل گرفته است تحکیم بخشد،
دوم، خود این خود پنداره منسجم بایستی با تصوری که دیگران ازاو
دارند یکی باشد.
تنها بدین طریق احساسی کامل ازهویت میتواند پدید
آید.
*****
هویت های کلان در جهانِ سیال متلاشی میشوند.
آنها که این درونفکنی را پذیرا نباشند،
همچون هلندی سرگردان در زندگی فراکُنشی خویش،
معلق و حیران میمانند.
بطور بسیار فشرده!
هویت بیشتر در مورد آن که «شما»
·
چیستی؟ (جنسیت/چه تفکیک بین زن و مرد و یا آنکه این بشقاب
چینی ست و آن لیوان از شیشه است). و یا «شما»،
· کی/چه کسی هستید؟ ایرانی، هندی، آمریکایی ... و یا سوئدی.
تابعیت چه کشوری را دارا میباشید. و نقش شما در جامعه چیست. آیا پدر/مادر هستید؟
آیا شما فضانورد هستید و یا کارمند بانک؟
شخصیت بیشتر در مورد آن که «شما»
·
همسازی ساختمانی بدن شما چگونه میباشد. صفات ظاهری شما
جامعه پسند است یا خیر. کردار، گفتار و پندارهای شما در چه دوایری سیر میکنند و
تلاقی آنها با یکدگر چگونه میباشد. آیا آنها با یکدگر سازگار هستند و ... علایق،
استعداد و تواناییهای شما چیست؟
·
کل خصوصیات و صفات فرد است.
· در امور روزانه فردی خوش بین/بدبین، موافق/مخالف، سلطه
جو/مطیع، ترسو و بزدل/ شجاع و بی باک، ...
·
هویت برای اشخاص مشخص است و فرد بدان آگاه است. ولی اما که،
ممکن است فرد به شخصیت درونی خود آگاه نباشد.
کامکار 2015/05/13
و من نیز
همچنین!
با الهام از نگاره خانم:
شکوه ارشادی، که در زیر آمده است.
همه،
دروغ گویند و دروغ پرداز!
تفاوت هایی
که می بینی، فقط در آن ست که
گروهی از دروغ پردازان، دروغ های
بزرگ تر می گویند،
لاجرم دروغ شان سخت تر
و دیرتر فهم شود و باورداشت دروغ شان
طویل تر و عبیدان پیروش،
بیش تر بُوَد.
روحانیش
کاذب است و دروغگو، پزشکش نیز همچُنین.
صنعتگرش
کذاب، هنرمند و شاعرش نیز همچُنین. فروشنده و خریدارش یاوه میبافند، تولید کننده
و مصرف کننده اش نیز برهمین روال.
فیلسوفش
دروغ گفت، روانشناس دروغ می گوید.
گوینده اش دروغ باف،
شنوده اش دروغ پرداز.
نقاش و بیننده نقاشیش دروغ گو.
به تابلوهای «دالی» نگاه کن! آیا راست می نماید؟
شایسته گیش را نمی پُرسم.
به «شکسپر»، «فردوسی»، «هومر» گوش کن!
آیا کلامشان صادق است و جاری؟
به
منجم، فضانورد، پژوهشگر تغذیه و خوراکش بنگر! آیا دروغ نگفته اند/نمی گویند؟
و اگر از سازهِ سر ـ در ـ گُمِ دادستانی و دادخواهی ش،
نپرسیم.
به
دارو و جادوگرانش، به علم شیمی و کیمیاگرانش، به فیلم و سینمایش، به بازی های
کامپیوتریش بنگر و از خود این پرسش کن که آنها چه معنا کنند و کوشش در چه دارند؟
غیر از دروغ چه آوردهاند؟
دروغ
بزرگ چند دهۀ پیش «کمونیسم» بود که عاشقان سینه چاک فراوان داشت. و کلان، مخالفان
خود را نابود ساخت و بر فنا کشید. و ساختار "بازار آزاد" و چگونگی
"بازاریابی"ش که چون آتش بر جان پنبه در مقابل آن "ایسم" بود.
و این نورسیدۀ تازه متولد شده که بازار آزاد نامیدنش خاطرخواهان خردتهی فروان دارد. به آن گونه
که سراسر دنیا به ستایش و نیایشش نشسته اند؟
چه
شده که دست «نوح»، «لوط»، «موسا» ( که خود همان فرعون بود)، «عیسا»، «مصطفا» و
دیگر اولیأیش حتا «خمینی» در همین تازگی ها،
باز شد! و دانستیم که آنان، کاذبان و دروغ پردازانی زبردست بودند.
چه
شد که دانستیم «لنین»، «مارکس»، «انگس» و «مائو» آن شَرپایانِ منزلگه سعادت، دروغ گویانِ
ناپخته قرن لقب گرفتند. و حتا اگر «هیتلر» را فراموش کنیم و از «چنگیزخان» و
«آغامحمدخان قاجار» سخن نگوئیم؟
چه
شد که دانستیم «افلاتون»، «دکارت»، «نیچه»، «فروید» و «لاکان» کاذبانی بیش نبودند؟
و بر «مزدک» (آن مرد که گویا اصلاً وجود نداشت) بارور داشتیم؟
چه
شد که «فیساغورس»، «بطلمیوس»، «کپلر»، «کپرنیک»، «نیوتن» و «بیکن» را مجبور کرد که
دروغ بگویند؟
*****
هرکس با و در حال خود دروغ می گوید!!!
و می گوید که من کلام
مردم (در دروغ های
پیشین نامش خدا بود) و علم و دانش تعبیر کنم و این تعبیر من شایسته تر،
پس، و سپس لایق «جایزه نوبل» که خود محضر تأئید دروغ پردازان
است.
بدان
که این شایست (آنچه که من در این نوشته کوچک گفتم و شما مشغول خواندن آن هستید)،
اگر کوچک باشد، که خود را می فریبد؛
و اگر بزرگ، که خود، و دیگران را.
تو هم دروغ می گویی و دروغ، او هم دروغ می گوید و دروغ. من نیز همچُنین. چون من، دروغ گوئی راستگو هستم.
کامکار 2014/08/16
حال به این می پردازیم که:
چگونه
شد که مردم ایران دروغ گفتن را آغاز کردند؟
بر
طبق آورده شده از سایت dahe50 توسط
خانم شکوه ارشادی.
در
ابتدا؛ بر روی واژه آغاز، تکیه می کنیم.
آغاز در زبان پارسی یعنی:
بدائت
و ابتدا. به عبارتی چیزی که
نبوده است، بود می شود. مانند آغاز جوانی. که پیش از آن
جوان، نوجوان بوده است. و با گذشت زمان نوجوانی را پشت سر می نهد
و جوانی را آغاز می کند. و در جمله فوق
که می گوید
... دروغ
گفتن را آغاز کرد ساختار جمله استوار نیست زیرا دورغ گفتن ایرانیان آغازی
نداشته است. لاجرم پایانی نیز نخواهد داشت.
و
آنجا که از قول زرتشت گفته می شود:
در
سر زمین من دروغ حرام است. حرام عربی ست
و واژگان حرام یا حلال در زمان اسلام بوجود آمد. و اسلام 2000 سال جوان تر
از آئین زرتشت می باشد. و دیگر آنکه
اگر فرض را براین بنا نهیم که زرتشت هم این معنا گفته باشد! لذا او از پدیدهای
سخن می گوید که وجود داشته
و آن را ناپسند می انگارد.
نه آنکه باور کنیم که دروغ و دروغگوئی پیش از او وجود نداشته است.
امر
فوق به همان دلیل در گفته
کوروش نیز صادق است. و او می گوید:
در
شرایط بسیار سخت هم پارسی دروغ نگوید. که باورش مشکل
نماید.
و
آنجا که داریوش سخن می گوید.
باز متوجه می شویم که ایشان از
پراکندگی دروغ در سرزمینش آگاه بوده و نتوانسته در پاکسازی آن کاری کند. لذا، از
مبارزه با آن مأیوس شده، و روی به «اهورا» می آورد.
گفته
شاهپور از بنیان نادرست و ناباورانه است. چون ضعیف هم واژه عربی ست
و ضعف در چه؟ پول و ثروت؟ قد و وزن؟ چابکی؟ شجاعت؟ دلیری؟ کلام و اندیشه؟ و ... و
ضعف در چه؟
و
آنجا که از «آخوند» گفت آورده شده، می بینیم
که به واقعیت و واقع نزدیک تر
است. زیرا در میدان جنگ اگر دروغ به بقای
فرد آنجامد، او از اصل حُب ذات پیروی کرده است.
و
آنجا که از دروغ گفتن به زن
سخن به میان می آید،
بر طبق اسناد و شواهد آماری، آمده است که برای ابراز محبت خود به زنان باید:
... موافقش باشی. مخالفش باشی، تأئیدش کنی، تکذیبش کنی، زبانم لال،
گاه و بی گاه حتی فريبش دهی (و عجبا وُ حيرتا، که اين آخرین، از
ديدگاه عليامخدره، اثبات عشق توست، بدو!!!).
و
در مورد «اصلاح بین مردم» حتا سعدی میگوید:
دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز.
آنچه بر ما رفته است از نادانی
ماست. امید است در آتی، سخنانتان بر اساس ریشه یابی و منطق استوار
باشد نه بر احساس و مد روز صحبت کردن. که همین سطحی نگری «ما» ست که
ما را عقب نگاه می دارد.
شب و روز خوش و خرد رهبر راهتان.
ایرانی
زود مأیوس
و
زود
امیدوار میشود.
ایرانی زود مأیوس
و
زود امیدوار میشود.
سرشت ایرانی را آمیزهای از میلهای تندِ
نفی ـ اثبات، افراط ـ تفریط، دانستهاند.
به وی اگر بگویند درپرده رو، چنان روی خود
را میگیرد که نتواند حتا پیش پای خود را بیند، و نفسش تنگی کند.
و
اگر به او بگویند پرده از رخ برگیر، چنان
پرده در میشود که عریان و لخت، و یا با لباس شنا در خیابانها پرسه میزند.
در عین صوفی گری تجمل پرست است.
از غرور، خودستایی/ناراستگویی و به خود
بالیدن، اکراهی ندارد.
بدان پایه مینوشد که توان نوشیدن جام
دگرش نباشد.
میخواهد هم «خسروپرویز» باشد و هم «بایزید
بسطامی».
عجول و شتاب زده است. در برابر انتظار، کم
طاقت و حساس و از آستین سمت چپ خود، برای هر رخ دادهای، قضاوتی بی اساس به بیرون
در آورد.
خلاصه آنکه جوان نوخاستهای را ماند که
خردش نباشد.
و
به نقل از شاعر ملیشان «فردوسی» به یک
دست آتش به یک دست، آب.
و
کشور من ناکجا آبادی ست که آدمها اگر
دلشان بگیرد، مجبورند بروند قبرستان، بیمارستان، تیمارستان یا آسایشگاه سالمندان،
تا بفهمند غمهای بزرگتری هم هست، نکند که دلشان هوای شادی کند!
کشور من ناکجا آبادی ست که مردمش بجای حل
مشکلات خود سعی میکنند به بهترین شکل خود را با آن تطبیق دهند!
کشور من ناکجا آبادی ست که مردم، خانه رو
به آفتاب را گرانتر میخرند و سپس با هفت لایه پرده تمام پنجرهها را میپوشانند.
کشور من ناکجا آبادی ست که برای تولد بچه
بنر تبلیغاتی بر سر چهار را محله، بر پا میکنند و همان بچه وقتی کمی بزرگتر شد،
زیر لکد و کمربند بدنش سیاه و کبود میشود.
کشور من ناکجا آبادی ست که همیشه در انتظار یک ناجی بوده است که یا امام زمان است و یا ...
کشور من ناکجا آبادی ست که اکثر مردمش از
تعالی و کمال دیگری در رنج و عذاب است. و فراموش میکند برای رهایی از این عادات
ناپسند، باید خودشان در جستجوی کمال باشند.
کشور من ناکجا آبادی ست که یک زیبا روی
کنار خیابان میتواند عامل اصلی یک ترافیک سنگین باشد!
کشور من ناکجا آبادی ست که برای تسخیر
سفارتخانهای از دیوار آن بالا رفته و آن محل را لانه جاسوسی مینامد ولی اما که،
فرزندان خود را برای «تحصیلات» به همان کشور جاسوس عازم میکنند.
کشور من ناکجا آبادی ست که در هشتم آذر
1390 مردم انقلابی برای تسخیر سفارت انگلیس وقتی به آنجا حمله میکنند، همه چیز را
شکسته و ویران میکنند ولی اما که، شیشههای مشروب را میدزدند.
کشور من ناکجا آبادی ست که مردمش شعار مرگ بر آمریکا سر میدهند و همزمان سیگار وینستون آمریکایی دود میکنند و کوکاکولا مینوشند.
کشور من ناکجا آبادی ست که عربستیزی را
مد روز کرده ولی در پرستش و ستایش دین/مذهب ساخته شد از همان کشور سر تعظیم 1400 ساله فرود میآورد.
کشور من ناکجا آبادی ست که تا خرخره میبارگی
کند، ولی دهان خود را طهارت دهد و به سجاده نشیند.
کشور من ناکجا آبادی ست که پا روی واقعیتها
گذارده و ترویج دهندهی ناراست است.
کشور من ناکجا آبادی ست که خیل کثیری از «زبردستان»ش که حتی سودا خواندن و نوشتن هم ندارند، به محض رسیدن به اروپا و یا آمریکا، و با به گز پیمودن چند خیابان پس از یکی دو ماه بزرگترین فاضلان علوم اجتماعی/ دانشمندان بلامنازع و طاووسان پر غرور و سرمست شده و مسایل جهانی و ایران را با نیم ساعت ورّاجی، حل میکنند.
کشور من ناکجا آبادی ست که به ظاهر با
مذهب «تحمیلی» مخالفت میکند ولی ستایشگر نوهها و نتیجههای (عرفان، صوفی و
صوفیگری؛ درویش و درویشگری) آن است.
کشور من ناکجا آبادی ست که روشنفکران آن، برای به کرسی نشاندن روشنفکری خود بر ضد روشنفکری خودشان هم از شش جهت، درفش مخالفت بلند میکنند.
کشور من ناکجا آبادی ست که واقعیت گرایان
و واقع بینان «حلاج»وار، بر سر دار میروند.
کشور من ناکجا آبادی ست که در مراسم اعدام هموطن با تمام اهل خانواده از کوچک و بزرگ جمع می شوند،
تخمه می شکنند و صلوات می فرستند.
کشور من ناکجا آبادی ست که چهار پدیده زندگی
(زادروز، همسرگزینی، جدایی و مرگ) آنان به زبان بیگانه بیان میشود.
و وای به زمانی که بخواهی اصالت و خرد خود را حفظ کنی و انسان بودن و انسانیت را در خود نکشی. آن زمان در جا و پابرجا، 124000 نفری برای خودت دشمن تراشیدی.
کشور من ناکجا آبادی ست که برای بیان روشنفکری و دانایی خود باید به دستگاه حکومتی دشنام دهی، و شرط لازم برای تصاحب کلام آخر، پول است و پول!
کامکار 2014/06/06
وسایل ارتباطات جمعی و آنچه که آن را «فضای مجازی» مینامند، به ما اجازت داده
تا هرآنچه که باب طبع ما میباشد را جاودان کنیم.
ولی اما که؛ غافل از آنیم که سخن/نوشته مسئولیت تاریخی دارد. و «روانکاوی
تاریخ»؛ به هیچ وجه نمیتواند به آسانی از آن بگذرد و آن را فراموش کند. زیرا آنچه
گفته میشود و آنچه انجام میگردد در تاریخ خواهد ماند.
کی؟ کجا؟ چه وقت؟
در دنیای متمدن و پیشرفته باید منبع و
مأخذ نوشتهها و یا گفتهایی را که بهعنوان کلمات قصار از آنها استفاده میکنیم
کاملاً مشخص گردد.
کی (چه کسی) این نوشته/نقل قول از چه شخصی
میباشد؟
کجا (در چه محدوده جغرافیایی)؟
چه وقت (در چه زمانی و در چه برهۀ
تاریخی)؟ این نوشته/نقل قول نوشته و یا گفته شده است.
دیگرضروریات:
نام نویسنده/مترجم
نام ناشر
سال انتشار
متن از کدام صفحه گل چین شده است.
نویسندگان، فرهیختگان هنر و ادبیات و یا
ویرایش گران باید منبع معتبری برای هر نقل قول یا هر مطلبی که امکان به چالش کشیده
شدن آن باشد، ارائه کنند در غیر این صورت سندیت ابطال خواهد شد.
عزیز محترم، یکی از قراردادهای جهانی با هدفمندی آنکه از
اشتباهات (دروغ و شایعه) جلوگیری شود آنست که مطلبی که نقل قول میشود و شخص دیگر
غیر از خود نویسنده مطلب، از آن (به هر دلیل) استفاده میکند، باید منابع و مأخذ
خود را، ذکر کند. در غیر آن، بیاعتبار و
دروغ است.
ایشان چه زمانی این سخن بگفت؟
در کدام:
کتاب (از کدامین صفحه)،
نوشته، یادداشت،
مجله، ماهنامه،
رساله، و یا
سخنرانی،
این گفته به ثبت رسیده است؟
مترجم آن کیست؟
همی گویم و گفتهام
بارها:
دست بردارید!
اگر دوستدار ایران و
ایرانی هستید، از این عوام فریبیها دست بردارید. این نقل قولهای کاذب بمانند؛
پیوند با بزرگان و قرقره کردن فضولات آنها ست!
از این؛ یاوه گوییهای
بیاساس و بستن آن به دم اشخاص سرشناس و برجسته و آنکه «نیچه» این گفت و یا «راسل»
آن گفت؛ «گاندی» چنین گفت، و یا «هدایت» این و یا «ولز» آن گفت و «آل پاچینو» این
می گوید؛ و «دالی» آن می گوید؛ و «چاپلین» گفته است؛ دست بردارید!!!
این رسم دیرینه «ما»
ایرانیان است که بدون پژوهش و تحقیق بزرگان و شخصیت های برجسته را پیش انداخته و
خود بدنبال آنها روان میشوند. و بدین وسیله با آنان پیوند میکنند. همانگونه که آن
روباه با بزرگان پیوند کرده بود:
روباهی بر دم اشتری
آویخته، میرفت. یکی از آشنایان که این صورت عجیب بدید از روباه پرسید رفیق این چه
حالت است؟
روباه گفت:
دیگر مرا به رفاقت
نام مبر، چه با بزرگان پیوند کردهام.
نویسندگان،
فرهیختگان هنر و ادبیات و یا ویرایش گران باید منبع معتبری برای هر نقل قول یا هر
مطلبی که امکان به چالش کشیده شدن آن باشد، ارائه کنند در غیر این صورت سندیت
ابطال خواهد شد.
و ... تکرار میکنم:
«روانکاوی تاریخ»؛
به هیچ وجه نمیتواند به آسانی از این اراجیف؛ ناراستگویی ها و دروغپردازیها
درگذرد؛ زیرا آنچه گفته میشود و آنچه انجام میگردد در تاریخ خواهد ماند.
کامکار 2014/02/23
"والله، بالله" من زندهام!
مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و بهسوی گورستان میبرند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد میزد و خدا و پیغمبر را به شهادت میگیرد که:
ــ
"والله، بالله" من زندهام!
ــ چطور میخواهید
مرا به خاک بسپارید؟
اما چند "مُلا" که
پشت سر تابوت هستند، بیتوجه به حال و احوال او، رو بهمردم کرده و میگویند:
ــ
"پدرسوختهی ملعون دروغ میگوید. مُرده!"
مسافر حیرت
زده حکایت را پرسید. گفتند:
ــ
"این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته
بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که مُرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد.
پس یکی از
مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و
ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس
مسموع و مقبول نمیافتد.
این است که
به حکم قاضی به قبرستانش میبریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه
شرعاً جایز نیست!
کامکار 2013/04/01
برگرفته شده از:
کتاب کوچه
/ب2/ص1463 -احمد شاملو
توسل به امدادهای غیبی
تکپرستی ایرانیان
در نابسامانیها روزگاران
پیشین و تاریخ کهن مصر باستان، یونان کهن، هند، و چین و ... و نیز همچنین با
مشاهده در رخدادهای دگرگون ساز سیاسی در آسیا /اروپا و آمریکای لاتین از جمله
فروپاشی شوروی؛ تخریب دیوار برلین و کودتای 1973 شیلی و ... در این چند دهه گذشته،
چرا در هیچ یک از فرهنگ ها/کشورها و قارهها سراسر گیتی، مردمان آن دیاران دست به
دامن قهرمانان و پهلوانان و دیگر دست اندرکاران کشوری و لشگری و فرهنگی گذشته خود
نشدند و هیچگونه یاوری ویژهای را از آنها مدد نکردند و نخواستند؟
آنها خود دست همت به کمر زده و
اوضاع نابسامان را به نفع خود تغییر دادند و متحول ساختند.
حال "ما" را چه میشود
که در انتظار نیروی بیرون از خود هستیم تا بیاید و حل مشکل کند؟
آیا این ستایشهای فردی هدیه
اسلام نیست که ما را مجبور میکند تا یکسره و مدام در انتظار یک ناجی بوده باشیم که
یا امام زمان است و یا ...
شاید روایت/متل «کک به تنور» بیانگر احوالات ما باشد.
روزی بود روزی نبود، غیر از
خدا هیچ کس نبود. یک کک و یک موری بودند که خیلی همدیگر را دوست میداشتند.
از قضا یک روز کک افتاد توی تنور.
مور هم از غصه خاکهای پای تنور را بر سرش ریخت.
کلاغی از آنجا رد میشد، دید مور
خاک به سرش میریزد. گفت:
ـ مورِ خاک به سر، چرا خاک به سر؟
مور جواب داد:
ـ مور خاک به سر، کک به تنوره.
کلاغ هم رفت بالای درخت و از غصه
تمام پرهایش ریخت. درخت گفت:
ـ کلاغ پر ریزون، چرا پر ریزون؟
کلاغ گفت:
ـ کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر،
کک به تنوره.
درخت هم همۀ برگهایش ریخت. آب
آمد برود گفت:
ـ درخت برگ ریزون چرا برگ ریزون؟
درخت گفت:
ـ درخت برگ ریزون، کلاغ پر ریزون،
مور خاک به سر، کک به تنوره.
آب هم گل آلود شد و آمد تا رسید
به گندمها. گندمها گفتند:
ـ آب گل آلود، چرا گل آلود؟ آب
گفت:
ـ آب گل آلود، درخت برگریزون،
کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر، کک به تنوره.
گندمها هم سرشان
پایین افتاد. صاحب زمین آمد برود دید گندمها همه سرشان پایین افتاده است.
گفت:
ـ گندم سر پایین، چرا سر پایین؟
گندمها گفتند:
ـ گندم سر پایین، آب گل
آلود، درخت برگریزون، کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر، کک به تنوره.
صاحب زمین هم بیلش را کرد
به "..نش" و رفت به خانه. زنش گفت:
ـ عمو بیل به "ک و
ن"، چرا بیل به ...؟ صاحب زمین جواب داد:
ـ عمو بیل به ...، گندم سر پایین،
آب گل آلود، درخت برگ ریزون، کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر، کک به تنوره.
زنش هم از غصه پستانهایش را کند
و انداخت توی تنور. وقتی دخترش آمد گفت:
ـ ننه بی پستون، چرا بی پستون؟
مادرش جواب داد:
ـ ننه بی پستون، پدر بیل به
...، گندم سر پایین، آب گل آلود، درخت برگ ریزون، کلاغ پر ریزون، مور خاک به سر،
کک به تنوره.
دختر هم موهایش را کند و انداخت
توی تنور. موقعی که برادرش آمد پرسید:
ـ خُوار سر کچل، چرا سر کچل؟
خواهرش جواب داد:
ـ خوار سر کچل، ننه بی پستون، پدر
بیل به ...، گندم سر پایین، آب گل آلود، درخت برگ ریزون، کلاغ پر ریزون، مور
خاک به سر، کک به تنوره.
برادر هم دوتا بَسّو ماست دستش
بود، ماستها را ریخت روی سرش. همسایه آمد و گفت:
ـ چرا به خودتان این طوری کردید؟
برادر جواب داد:
ـ من ماس به سر، خُوار کچل، ننه
بی پستون، پدر بیل به ...، گندم سر پایین، آب گل آلود، درخت برگ ریزون، کلاغ
پر ریزون، مور خاک به سر، کک به تنوره.
همسایه گفت:
ـ خاک بر سر همتون کنم، شما به
خاطر یه کک این طوری کردید.
آنها هم از این که نه فهمیدهاند
و خودشان را این طوری کردهاند خیلی غصه خوردند.
بالا رفتیم ماس بود.
قصۀ ما راس بود.
پایین اومدیم دوغ بود.
قصۀ ما دروغ بود.
در این «متل» همچون روایت خاله سوسکه، حرکتِ دایرهوار را مشاهده میکنیم. همچنین، متل از عطر دلنشین «همبستگی» (Solidarity) و «همه - خدایی» (Pantheism) یا وحدت وجود، بیبهره نیست. و
نکته بسیار مهم و قابل توجه آنکه،
در این متل فقط «همسایه» است که طرحی نو در میاندازد، و پرسشی
متفاوت (عینی، عملی و علمی/قابل اندازه گیری)، مطرح میکند. و با این پرسش خود،
کارابزاری (Instrument) را در
ذهن میآفریند که این حلقه منحوس را میگُسلد و مشکل را حل میکند و متل را به
سرانجام میرساند.
باید به این نکته توجه بسیار داشت
که حل مشکل از درون (شخصیتهای اصلی روایت) سرچشمه نگرفته و از یک نیروی بیرونی (خداوند/ابرقدرتهای
خارج از مرزهای کشوری و یا ...) باید یاوری خواست تا مشکل حل شود! و
فرایند اینگونه باورداشتها را چه نیک میتوان در گسترده گذر مسائل اجتماعی/سیاسی
و اقتصادی کنونی ایران مشاهده کرد. که:
جماعت
ایرانی به یکباره دست روی دست میگذارند تا ناجی خیالی از راه رسد و آنها را از
معضلات اجتماعی/فرهنگی/اقتصادی/سیاسی و ... نجات دهد.